+ صد و پنج سالگی

توی پارک نازی آباد بچه های ده تا دوازده ساله دور هم جمع شدن و دارن پیرمردی رو مسخره می کنن که چندتا برگه کهنه دستش گرفته و می خونه. بعضی وقت ها می خنده، بعضی وقت ها گریه می کنه. یه وقت هایی بلند بلند حرف می زنه و یه دفعه از جا بر می خیزه و راه می ره. الان چند ساله که کارش همینه. بی تفاوت به بقیه می آد پارک و بی خبر از همه می ره. بیشتر وقت ها روی نیمکت روبروی حوض آب که مجاور با یه کاجِ بلنده می شینه. صندلی های روبروی اون، تعداد زیادی پیرمرد و پیرزن نشستن و گپ می زنن اما هیچ وقت با اونها گرم نمی گیره.

مدتیه که بچه ها نظرشون به این پیرمرد جلب شده و مواقع بی کاری شون رو با اون پُر می کنن. توی چمن پشت صندلی اون می شینن و به حرفهاش گوش می دن و می خندن. بیچاره آلزایمر هم داره، آخه وقتی نوه هاش میارنش پارک، کلی بهش توضیح می دن که آدرس و شماره تلفن خونه توسط یه کارتی از گردنش آویزونه، کافیه وقتی راه خونه رو گم می کنه اون کارت رو به یه نفر نشون بده. نکته جالبی که بچه ها در مورد پیرمرد میگن اینه که علی رغم ابتلا به بیماری آلزایمر، هیچ وقت حرف هایی که می زنه رو فراموش نمی کنه و روزهای دیگه عین همون رو تکرار می کنه.

بچه ها بلند شدن و به سمت زمین بازی حرکت کردن. امروز خیلی دوست دارم که بدونم پیرمرد دقیقا داره چی می گه؟ نه اینکه بخوام مسخرش کنم و بخندم، نه، ولی دوست دارم بدونم که توی اون کاغذهای کهنه چی نوشته که مدتهاست تنها همدمش شدن؟

الان روی چمن های پشتِ نیمکتِ اون نشستم. یه زوج جوون از کنارش رد شدن و با خنده ی زیر لبی که البته من صدای خندشون رو شنیدم، سرشون رو به نشانه تاسف تکون دادن و رفتن. نه خندشون و نه حرکت سرشون نظر پیرمرد رو جلب نکرد. حس می کنم دیگه قدرت شنوایی ش رو از دست داده.

ظاهر امر اینجوری نشون می ده که دفترچه خاطراتی رو می خونه، اما خیلی واضح نیست چی می گه. یه وقت هایی با یه کلاغی صحبت می کنه. یه چیزی رو اون کلاغ سال هاست که متوجه نشده و همین موضوع پیرمرد رو عصبی می کنه. یه وقت هایی داستان پاندا رو می خونه و می خنده. نمی دونم چه اتفاقی افتاده که وقتی به خانوم دکتر می رسه شروع می کنه به گریه کردن.  حدس می زنم که این خانم دکتر، جراحیِ ناموفقی داشته که منجر به مرگ یکی از عزیزان پیرمرد شده. یک سری اسم بی معنی فارسی و انگلیسی و فرانسوی رو تکرار می کنه که شبیه اسم محل یا رستورانی بوده که رفته. یا حداقل توی رویاهاش حس می کنه که اونجا بوده. من که به شخصه بعید می دونم این شخص رو جایِ درست و حسابی راه داده باشند. خلاصه با خودش مشغوله.

بچه ها حق داشتن که به این پیرمرد بخندن، آخه الان یه چیزی گفت که من رو هم به خنده انداخت. می گفت : "اگه اون روز اون سالاد لعنتی رو نخورده بودم، دیگه امکان زنده بودنم تا سن صد و پنج سالگی فراهم نمی شد و این همه از ندیدنت عذاب نمی کشیدم. از اونجایی که تو ده ماه از من کوچکتر بودی و قراره ده ماه بعد از من بمیری، امیدوارم روز مرگم برگردی و سَرِ خاک، به اسم کوچیک صدام کنی و شعر بخونی".

من که نفهمیدم چی می گه، فقط امیدوارم که روز مرگش اون یه نفر بیاد و پیرمرد رو به اسم کوچیک صدا کنه و براش شعر بخونه. شاید اینجوری دل این بدبخت هم آروم بگیره.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٠
تگ ها: انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک