+ چوب بُری

  + کلا دو ساعت کار نکردی، حالا نشستی شصت تا چایی می خوری؟!

  - اسیری که نیاوردی. نیم ساعت وقت چای داریم.

  + کی گفته؟ پاشو تن لَشِت رو جمع کن و فرمون بده اون کامیون بیاد تو. اون بچه رو هم صدا کن و خالیش کنید...

  - لعنت به من... نوراله ... بیا چوب اومده باید خالی کنیم

***

  * اُه، اُه، اُه. دَه تُن با دست خالی کنیم؟

  - چی کار کنم؟ صد بار به این ک.. ک.. گفتم یه جرثقیل کوچیک نصب کن. دهن کمر ما صاف شد از بس گِردِ بینه خالی کردیم و الوار بار زدیم. انگار تو گوش خر یاسین می خونی...

  * یواش بابا. می شنوه ... حالا خر بیار و باقالی بار کن.

  - به درک. بشنوه. اصلا اگه این بار حرفی بزنه، میذارم و می رم.

  * می ری چه غلطی می کنی؟ خرج زن و بچه هات رو از کجا می آری؟

  - بر می گردم سر کار قبلی ام

  * آهان ... باز هم می شی وزیر نفت؟

  - خفه شو بابا. برو بالای ماشین.

***

  - یواش حیوون. هُل نده. دَهَنِ دَستَم سرویس شد.

  * چی کار کنم؟ راه نمی ری که... دویست کیلو چوب روی دستمه، اون وقت تو می ری تو فکر و خیال.

  - خوب باید هُل بدی؟ آروم صدا کن تا از خیال بیام بیرون.

  * آقای آروم می شه راه بری؟ مادر ما ... شد.

***

  * می گم حالا که چوب ها خالی شد، تا ناهار داغ می شه، یه کم خالی ببند تا روحمون شاد بشه.

  - زِر نزن بابا. من هرچی می گم تو باور نمی کنی.

  * جان من تعریف کن یه کم بخندیم. از اون روزهایی که با وزیر نفت برای ناهار دیزی دونفره می خوردی. مدیرتون رو سرکار می ذاشتی و می خندیدی. راستی چی بود اسم مدیرتون؟ اِچ آی وی؟ ها ها ها

  - اِچ اِس ای. تو چه می دونی بهداشت، ایمنی و محیط زیست یعنی چی؟ چشم وا کردی و بابات فرستادتت رعیتی.

  * تو رو که بابات فرستاده اینجا برای مهندسی بگو ببینیم این اِچ اِس ای شما به درد ما هم می خوره؟ یعنی وسط فضله کفترها ناهار می خوری بهداشتی هست یا نه؟ پا برهنه دَه تُن چوب خالی می کنی کار ایمنی هست؟ یا این همه درخت بریدی، زیست محیطی هست؟

  - بَه بَه... می بینم تو هم یاد گرفتی.

  * انقدر حرف مفت زدی که من همه رو از بَرَم. راستی از اون موقع ها بگو. می گفتی عاشق شده بودی. نویسنده شده بدی. حقوقت هم که بالا بود. کارت هم که سبک بود. پس چه مرگت بود که اِچ آی وی رو بی خیال شدی و اومدی الوار بار بزنی؟!

  - ... اِ اِ....

  * گفتم حرف بزن. باز هم که رفتی تو خیال؟!

  - خودمم نمی دونم چی شد. همه کارمندای اداره با هم دوست بودیم. کار می کردیم ولی خیلی خوش می گذشت. خصوصی سازی باعث شد کلی از کارهامون کم بشه. از سَرِ بیکاری بچه ها افتادن تو جون همدیگه. یواش یواش چندتا از بچه ها هم رفتن. من که اهل دعوا نبودم از سَرِ بیکاری عاشق شدم.

  * تو که قبلا می گفتی یکّه بزن محَلّه بودی، چی شد که الان می گی اهل دعوا نبودی؟ خوب تو هم دعوا می کردی، بهتر از عاشقی بود که...

  - وا... دیگه خودمم نمی دونم از حرف هایی که زدم کدومش راست بوده و کدومش دروغ.

  * خوب بعدش؟

  - اول قرار نبود عاشقش بشم، فقط یک کمی بیشتر از حد مجاز دوستش داشتم. ولی دلم دبّه درآورد. عاشق شد.

  + هوی... باز هم که تَمَرگیدید اونجا. نمی خواهید کار کنید، بگید ما تکلیف خودمون رو بدونیم دیگه...

  - چیه؟ ناهار هم نخوریم؟ اگه موافقی فُتوسنتز کنیم که کار تو سریع تر پیش بره.

  + خوب بابا... زود باشید.

  - راستی نوراله، یه رفیقی داشتیم که به جای غذا خوردن فتوسنتز می کرد.

  * چی چی سنتز؟ این دیگه چیه؟

  - ولش کن. بعدا تعریف می کنم.

  * خوب می گفتی.

  - یه لقمه از اون ناهارت بده. انقدر نون و گوجه خیار خوردم، سردی کردم.

  * بیا اصلا ناهار امروزمون عوض

  - نه بابا یه لقمه هوس کردم

  * خوب حالا بِنال. 

  - آره عاشق شدم. بد بختی هام شروع شد. همه اتفاقاتی که سر آدم های عاشق می آد، سر من هم اومد. ولی چه فایده.

  * چی رو چه فایده؟

  - هیچی دیگه... ده سال کنارش می نشستم و گپ می زدم، تا گفتم دوست دارم انگار جُزام گرفتم. دیگه نتونستم کنارش بشینم. ده دقیقه می خواستیم بریم بیرون باید شهردار شهر می اومد و خواهش می کرد تا قبول کنه. برای ده دقیقه پیاده روی شصت بار .... اصلا وِلِش کن.

  * خوب مگه اُسگل بودی که عاشق همچین کسی شدی؟

  - اُسگل نبودم که عاشق نمی شدم. شاید هم چون عاشق شدم، اُسگل شدم. ولی می دونم که اون حرف نداشت. خیلی ماه بود. ماه بود، ولی من اسمش رو گذاشته بودم "خورشید خانوم". هم ماه بود، هم خورشید خانوم. باید می دیدیش. فقط ایراد کارش این بود که با اون هوش بالاش دقیقا چیزهای ساده رو نمی فهمید.

  * دوسِت داشت؟

  - ...

  * می گم دوست داشت؟

  - هیچ وقت نفهمیدم.

  * خوب..

  - یه دفعه شد مارکوپولو. هفته هفت روز، اون هشت روز مسافرت و ماموریت بود. فردای عقدِ داداشم اومدم اداره و دیدم باز هم رفته ماموریت. دیدم وقتی نیست اداره مثل فیلم های صد سال پیش بی صدا شده. با خودم گفتم اگه تصمیم بگیره برای همیشه از اداره بره دیگه من اینجا نمی مونم. استعفا می دم و می رم...

  + اگه ناهارتون رو کوفت کردید، پاشید بیایید سر کارِتون.

  * بقیه ش بمونه برای بعد تا این مادر ... بیشتر داد نزده...

***

   امروز که نبودی جات خیلی خالی بود. خیلی.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۳٠
تگ ها: انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک