+ دنیای صفر یا دو

  سال شصت و پنج، تو بحبوحه بمباران جنگ تحمیلی، کلاس درسمون گوشه تاریک پناهگاه مدرسه تشکیل می شد.

  خانوم معلم پرسید: "یک" با "یک" چند می شه؟

  از گوشه پناهگاه دستم رو بالا گرفتم و داد زدم: خانوم من بگم؟ من بگم؟

  توی تاریکی ندیدم که لبخند زد یا نه ولی از اون خانوم مهربون توقعی غیر از این نمی رفت.

  گفت: بگو عزیزم.

  گفتم: می شه "دو".

  گفت: آفرین پسرم، حالا بگو، "دو" با "یک" چند می شه؟

  یک کمی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: "سه"

  گفت: آفرین پسر گلم. حالا بشین.

  الان از خجالت دروغی که به خانوم معلم گفتم و اون با مهربونی به روم نیاورد، نشستم و نمی تونم بلند بشم. آخه "یک" با "یک" می شه، دوتا "یک".

  ده تا "یک" هم کنار هم نمی تونن "دو" بشن. می شن ده تا "یک".

 " کدامین پُل

              در کجای دنیا

                           شکسته

   که هیچ کس به مقصد نمیرسد!؟"

***

  از "یک" بودن بَدَم میاد. یا در کنار تو "دو" می شم، یا بدون تو "صفر".

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۳
تگ ها: انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک