+ کُلتِ کمری

یه کارت پستال هایی بود که خیلی دوسِشون داشتم ولی هیچ وقت پول خریدشون رو نداشتم. خیلی شبیه پس زمینه همین وبلاگ خودم بودن. کُل کارت پستال سیاه و سفید بود به جز یه بخش کوچیک از اون که رنگی بود. مثلا پسر بچه ای که یه شاخه گل رُز دستش بود و از کل تصویر فقط گل رُز بود که رنگی بود.

این روزها زندگیم شبیه اون کارت پستال ها شده. همه جا سیاه و سفید شده به جز وجود تو که مثل اون گل رُز، توی زندگیم رنگی هستی. گُل رُز کوچکترین جزء تصویر بود اما قشنگترین بخش هم بود. درست مثل تو که تا حد ممکن سعی میکنی تو زندگیم نباشی ولی قشنگ ترین بخش زندگیمی.

***

در مورد اینکه چی باعث شد اینجوری دیوونت بشم، قبلا زیاد گفتم و نوشتم اما امروز می خوام برعکس فکر کنم. مثلا چه مشخصاتی باید می داشتی، تا عاشقت نمی شدم؟ شاید اگه یه روز بخوای کاری کنی که از تو دوری کنم، این متن کمکت می کنه.

باید چاق می بودی. وزنت سه رقمی می شد، حداقل صد کیلو. دندون هات مثل دندون های سمندون یکی در میون شکسته بود و مسواک رو نمی شناختی. پوست صورت خراب، بد لباس و بد هیبت. هفته ای یکبار حموم می رفتی. یه خال مویی درشت هم گوشه دماغت بود. کج راه می رفتی و خِس خِس نفس هات همه رو کلافه می کرد. یه کمی هم سیبیل داشتی.

تُن صدات بلند بود و با صدای بلند حرف می زدی و می خندیدی. جوری که همه اذیت بشن. علی رغم بی توجهی بقیه، حرف های بی مزه میزدی و فقط خودت می خندیدی. اقیانوسی بودی به عمق یه بند انگشت ولی فکر می کردی که علامه دهری. در مورد همه چی هم نظر می دادی.

یه بار که به روت می خندیدم، دیگه آویزون می شدی و دست از سرم بر نمی داشتی. هی سعی می کردی وانمود کنی که خیلی آدم با محبتی هستی. به محض اینکه یکی از دَعوَت ها رو رد می کردم، سریع یه پیشنهاد جدید میذاشتی روی میز. وقتی می دیدی که روم نمی شه بهت بگم ازَت بَدَم میاد، با اون لبخند زشت می آمدی و اصرار می کردی که بدونی چقدر دوست دارم. اگر هم رُک می گفتم که دوست ندارم، با پُر رویی می خندیدی و می گفتی: "من که می دونم عاشقمی، ولی باشه هرچی دوست داری بگو."

***

اگر اینجوری بودی احتمالا دوست نداشتم. شاید هم یه کُلتِ کَمَری می خریدم و دوتا گلوله خَرجِت می کردم. نمی دونم چرا یه دفعه حس کردم با مشخصات فوق، چقدر شبیه الان من می شدی. حالا موندم که چرا پولهات رو جمع نمی کنی که یه کُلت کَمَری بخری؟

***

احتمال اینکه دوستم داشته باشی مثل اینه که یه بوئینگ 747 وسط میدون ونک فرود موفقیت آمیز داشته باشه و جنیفرلوپز از توی اون پیاده بشه و بغلم کُنه. همین قدر بعید... همین قدر ممکن...

ولی وقتی اینقدر خوبی، نمی تونم عاشقت نباشم. یعنی دوست نداشتن تو خیلی سخت تر از دوست داشتن توست. من هم که اهل کارهای سخت نیستم. شرمنده.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٦
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک