+ تمام سی و پنج سال زندگی من

یه باغی مقابل خونمون هست که درخت هاش رو سی و پنج سال پیش پدرم و سه نفر دیگه کاشتن. دو سال پیش هم که بعضی از درخت هاش خشک شده بود، به همت چند تا از بچه های محل با نهال های جدید جاگزین شدن. مسئولیت آبیاری نهال ها هم با من بود.

این باغ یه گوشه ی مهمی از زندگی بچه های محله یِ ماست. توی این باغ بازی کردیم. تیله بازی، هفت سنگ، چاله شیطون، قایم باشک و ... . توی این باغ سیب زمینی کبابی پختیم و نیم پز خوردیم. توی این باغ سنگر ساختیم و شب های بمبارونِ جنگ، قایم شدیم. ماه محرم چادُر گُل گُلیه مامان هامون رو آوردیم و تِکیِه درست کردیم برای عزاداری. روی پوست درخت های این باغ حرف اول عشقمون رو کندیم و عاشقی کردیم. الان هم بچه هامون دارن توی همین باغ بزرگ می شن.

شاید اگه دولت اجازه می داد یه جمله توی وصیت نامه همه بچه های محل بصورت مشترک نوشته می شد و اون هم اینکه توی همین باغ دفنمون کنن.

***

ما که بچه های بالای کوچه بودیم با بچه های پایین کوچه مشکل داشتیم. ارشد اونها محمد، پسرخاله من بود و ارشد بچه های بالای کوچه، من. مشکلاتی که من و محمد با هم داشتیم ریشه اختلافات دو گروه بود. ما معمولا می ترسیدیم که تنهایی بریم پایین کوچه. اونها هم از اومدن به بالای کوچه خوف داشتن. ویزای عبور؛ یه کُتَکِ حسابی بود.

یکی از بازی هایی که زیاد انجام می دادیم این بود که قایق کاغذی می ساختیم و می انداختیم توی جوی آب و مسابقه می دادیم. قایقی که می تونست از بین شاخ و برگ های معلق در آب عبور کنه زودتر به خط پایان می رسید. خط پایان وسط کوچه بود. اگه قایقمون می رفت انتهای باغ دیگه جرات نداشتیم که بریم و بیاریمش. باید از نو می ساختیم.

یه روزی یه قایقی ساختم و با چوب بستنی، دیواره اون رو محکم کردم. خیلی دوستش داشتم. دوست نداشتم توی مسابقه شرکت کنه. اما اگه شرکت نمی کرد که دیگه قایق نبود. می شد یه تِکّه کاغذ که دوتا چوب بستنی به اون چسبیده. مسابقه با هیجان خاصی شروع شد. قایق من به خاطر وزن زیادش کندتر از قایق های دیگه بود، ولی بلد بود موانع رو رد کنه. اونقدر آهسته و پیوسته رفت که بالاخره زودتر از بقیه به خط پایان رسید. من که از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم شروع کردم به بالا و پایین پریدن و غافل بودم از اینکه قایق ام داره آروم، آروم به سمت پایین کوچه می ره. به خودم اومدم و دیدم قایق ام دستِ دار و دسته یِ محمد افتاده. باید بر می گشتم و قایق جدیدی می ساختم. اما دیگه تمام قایق های دنیا هم نمی تونستن جای خالی اون رو برام پُر کنن. آخه من با اون قایق برنده بودم، نه با هیچ قایق دیگه ای.

دلم رو به دریا زدم و به محمد و دوستاش حمله کردم. سر و صورت ام خونی شد اما قایق ام رو پس گرفتم. وقتی داشتم بر می گشتم، دیدم قایقم داره به روم لبخند می زنه. انگار دِلِ اون هم برای من تنگ شده بود. انگار پیش محمد به اون خوش نگذشته بود.

***

برای آوردنت، یه بار دیگه به دار و دستهِ یِ محمد حمله می کنم. دیدن لبخندت در مسیر برگشت می تونه تمام دردهای سر و صورت خونی ام رو از یاد ببره. برنده شدن فقط در کنار تو ممکنه.

   "رویاهایی هست که شاید هرگز تعبیر نشوند،

    اما همیشه شیرین اند.

    مثل رویای داشتن تو"

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٠
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک