+ حمومِ نُمره

خونه حموم نداشتیم. مامانم هفته ای یکبار پنج تا بچه رو با خودش می برد حموم نُمره. نوبتی می شُست و می فرستاد گوشه حموم. همه که تموم می شدیم، آبمون می کشید و می فرستاد بیرون.

وقتی من بزرگتر شدم، زنونه، مردونه رو جدا کرد. به من می گفت، من خواهرهات رو می برم حموم، تو هم یک ساعت دیگه دست داداشِت رو بگیر و بیا. تا تو برسی، من این ها رو می شورم و می فرستم بیرون. معمولا یکی از پیراهن های خودش رو نشون می داد و آستین اون پیراهن رو از بالای دَر می انداخت بیرون. آستین پیراهن نشونه ای بود تا تشخیص بدم که توی کدوم واحد داره گِرِهِ موهای خواهرام رو باز می کنه. پشت در می نشستیم تا مامانم خواهرهام رو بفرسته بیرون. هنوز صداهای نا مفهومی که توی راهروی حموم می پیچید رو به یاد می آرم. هر خانومی که تو گرمای حموم فشارش می افتاد، گوشه در رو باز می کرد و داد می زد: "آب یخ". بعد از چند ثانیه هم یه دست از حموم می اومد بیرون و معلّق تو هوا می موند تا حمومی یه کاسه آب بیاره.

مامانم دوتا قانون داشت که تا به امروز خیلی پایبند اونها بوده. اول اینکه هیچ وقت نباید دست روی دختر بچه بلند کرد و دوم اینکه، بچه ته تغاری رو نباید زد. محمد ته تغاری بود و بقیه دختر. از وقتی دعا کردن رو یاد گرفتم، هر شب از خدا می خوام صبح که از خواب بیدار می شم، دختر شده باشم.

از در حموم که وارد می شدم تا چشمم به صابون می افتاد، کف پاهام می مالیدم و شروع می کردم روی سنگ حموم اسکی رفتن. مامانم، مانعِ متحرکِ این اسکی بود. وقتی به مانع می خوردم، مانع هم به من می خورد؛ بعد من به دیوار می خوردم. اگه زود از جام بلند نمی شدم گوشم به مانع گیر می کرد و دیگه به خط پایان نمی رسیدم. بیچاره مامانم باید داداشم رو با یک دست می شست، آخه یه دستش بندِ گوش من بود.

یه لگن آهنی توی حموم ها بود که مامانم هُل می داد زیر شیر، که نشتی آب بریزه توی لگن. یکی از تفریحاتم این بود که وقتی حواسش پرت می شد، کَلَّم رو بکنم توی لگن و نفسم رو بدم بیرون تا حباب ها بیان روی آب. یه حس عجیبی بود. همه صداها یه دفعه قطع می شدن و فقط یه صدای محوی از اونها باقی می موند. خودم توی حموم بودم ولی حس می کردم روحم توی یک دنیای دیگه ست.

نمی دونم چرا وقتی سرم رو بیرون می آوردم، می دیدم کمرم سرخ شده و داره می سوزه. مدیون هستی اگه بخواهی این رو هم بندازی گردن مامانم و فکر کنی که جای انگشتهاش روی کمرم می مونده.

***

وقتی نیستی، دیگه دلی برای اسکی بازی ندارم. تمام صداهای دنیا برام محو میشه. کمرم نمی سوزه، سرخ هم نمی شه، فقط دیگه صاف نمی شه.

می ترسم اگه این نبودن هات طولانی بشن، مامانم گَرمِ شستن داداشم بشه و یادش بره که سَرِ من رو از لگن بیرون بکشه.

نفس هایم را جیره بندی کرده ام

                                         برگرد

                                               شمارش معکوس نگرانم می کند.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٦
تگ ها: مادر و عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک