+ فریاد

ای داد. ای فریاد...

متن امروزم قصد داره که همینجوری فریاد بکشه. اونقدر بلند که دنیا دور میزم جمع بشه. می دونم که همین الان جلسه هیات مدیره با صدای بلند فریاد من نیمه کاره مونده و مدیرعامل داره به رئیس حراست زنگ می زنه که بیاد و این متن رو به همراه نویسنده اش خفه کنه. رئیس گزینش با عجله داره پرونده ها رو بیرون می ریزه که پوشه یِ من رو پیدا کنه و مهر اخراج روی اون بزنه. احتمالا رئیس بازرسی و بسیج هم در حال زنگ زدن به سازمان های امنیتی کشور هستن. متاسفانه هیچ کدوم نمی تونن صدای فریاد این متن رو خفه کنن.

آخرین باری که با این شدت فریاد کشیدم به سی سال پیش بر می گرده. به وقتی که پنج سال سن داشتم. خواهرم مینا که دو سال از من بزرگتر بود، همبازی من بود. توی بازی ها ضعیف بود ولی جِر زنی رو در حد عالی بلد بود. برای همین خیلی سریع می باخت و شروع می کرد به جِرزنی کردن. من هم عصبانی می شدم و دعوا می کردم. وقتی دعوای ما به زد و خورد می رسید، بیشتر از اینکه تمرکز خودش رو صرف زدن من کنه، دقت می کرد که مادرم کجاست و مشغول چه کاریه. بعد با صدای بلند می گفت: "مامااااان، علی رو ببین... داره من رو می زنه!".

قربون مامانم برم، انگار تمام روز منتظر همین یه جمله می نشست تا انتقام خودش رو از زندگی همراه با فقرش بگیره. انگار من نماینده همه یِ مشکلات زندگیش بودم. سریع می اومد و من رو تنبیه می کرد. وقتی دلش خُنَک می شد، موقع رفتن می گفت: "اگه صدای گریه ات رو بشنوم، نمک می ریزم توی دهنت و با دمپایی میزنم تو دهنت". تمام درد کتک هایی که می خوردم، یه طرف و درد این تهدید هم یه طرف. می رفتم و یه گوشه با دهن بسته و بی صدا گریه می کردم. تا اینکه یه روز مینا با جرزنی خودش خیلی دلم رو سوزوند. دعوا بالا گرفت و مامانم به صدای مینا سر رسید. مراحل کار خیلی مدوّن از قبل مشخص بود. این بار وقتی مامانم من رو زد، شروع کردم به فریاد کشیدن. تهدید خودش رو تکرار کرد؛ گفت دمپایی می آره و نمک. ولی من همچنان فریاد می کشیدم. می دونستم که مامانم یا تهدید نمی کنه و یا اگه تهدید کنه حتما عملی می کنه، ولی دیگه برام مهم نبود. هر لحظه با قدرت بیشتری فریاد می زدم. مامانم رفت و با نمک و دمپایی برگشت. نمک ریخت توی دهنم و شروع کرد با دمپایی زدن. دهنم پُر خون شد ولی باز هم فریاد می زدم. اونقدر فریاد زدم که مامانم از رو رفت. انگار این حق رو برای خودم می خواستم که موقع کتک خوردن بتونم گریه کنم. انگار این حق گریه کردن، خط قرمز من بود که نمی تونستم ازش بگذرم. اونقدر فریاد کشیدم که کم کم خوابم برد.

الان متنم داره با همون صدای بلند فریاد می کشه، داره می گه:

آهای تو... آره تو... تویی که می دونی چقدر دوست دارم...

من نمی دونم که تعریف عشق از نظر تو و منطق تو چیه؟ من نمی دونم که تا حالا عاشق شدی یا حتی نمی دونم چند نفر تا به امروز عاشق تو شدن...

اصلا برای من مهم نیست که برخورد تو با اونها یا اونها با تو چی بوده...

ولی من...

من حالیم نیست که جلسه هستی یا سالن ورزشی، مهمونی رفتی یا مهمون برات اومده...

من وقتی یک ساعت از تو بی خبر می شم، دلم برات تنگ می شه. وقتی می شه دو ساعت، نگرانت می شم. وقتی می شه سه ساعت استرس وجودم رو می گیره. وقتی یه روز کامل پیامکم رو جواب نمیدی دیوونه می شم.

دیگه خسته تر از اونی هستم که با دهن بسته و بی صدا گریه کنم. پس اگه می خوای صدای فریاد متنم رو خاموش کنی، بیا و قول بده که در هر شرایطی حداکتر دو ساعت یکبار با یه پیامک کوچیک من رو از حال خودت مطلع کنی.

در ضمن خیلی دل خودت رو خوش نکن که مامانم بتونه با نمک و دمپایی ساکتم کنه. آخه صدای اون بچه هنوز بعد از سی سال توی اتاق های خونه مون داره شنیده میشه. کاری هم از دست دمپایی ها برنمی آد.

          دوست دارم، خورشید خانوم.

 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢٠
تگ ها: عشق و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک