+ توپ چهل تیکه

یه توپ های پلاستیکی بود که یه تومان می خریدیم. اکثرا قرمز رنگ بودن با راه راهِ سفید. وقتی سوراخ می شدن یا می تِرِکیدن، دور نمی انداختیم. می بُریدیم و لایه می کردیم برای توپ بعدی. اینجوری می شد یه توپ دولایه. سنگین تر می شد و مقاومتش در برابر سوراخ شدن بالا می رفت.

به اون توپ هایی که فوتبالیست ها استفاده می کردن، می گفتیم توپ چهل تیکه. البته سی و شیش تیکه بیشتر نبود ولی ما می گفتیم چهل تیکه. یه تیکه سفید بود، یه تیکه سیاه. قیمتشون حدود پونصد تومان بود. اگه پول توجیبی پونصد روزمون رو جمع می کردیم و توپ گرون نمی شد، می تونستیم یه دونه از اون توپ ها بخریم.

یه روزی تصمیم گرفتم که یه دونه از اون توپ ها داشته باشم. شروع کردم به پس انداز کردن پول توجیبی هام. عصرها هم با دست فروشی به پس اندازام اضافه می کردم. هر شب قبل از خواب پول هام رو می شمردم و حساب می کردم که چند روز دیگه می تونم به آرزوم برسم. روزهای اول همه چی خوب پیش می رفت تا اینکه کم کم دیدم سرعت پیشرفتم خیلی کمه. به مرور امیدم رو از دست دادم. بعضی شب ها که بابام سرحال بود، آرزوم رو مطرح می کردم، چند بار هم ازش خواهش کردم امّا اون بنده خدا اونقدر مشکل تو زندگی داشت که با خجالت وانمود می کرد که نشنیده. یاد گرفتم که آرزوهام رو به بابام هم نگم.

یه روزی که تونسته بودم از زیر خواب ظهر فرار کنم، گوشه یِ باغچه یِ کوچیکِ حیاطمون نشستم و پاهام رو گذاشتم روی خاک. بعد از چند دقیقه صدای یه هواپیما رو شنیدم. وقتی نگاهش کردم دیدم یه چراغی روی بال اون داره به من چشمک می زنه. با خودم گفتم حتما مشکل من رو فهمیده که اینقدر مهربون داره چشمک می زنه. روزهای بعد سر همون ساعت منتظر نشستم به امید اینکه پنجره یکی از هواپیماها باز بشه و یه توپ چهل تیکه پرت بشه توی حیاط خونه یِ ما. اما انگار اون چشمک های مهربون هم تصمیم نداشتن من رو به آرزوم برسونن.

بزرگتر که شدم مامانم گفت دعای قبل از افطار خیلی زود آرزوها رو برآورده می کنه. این روزها وقتی می بینم افطار و دعاهای قبل از اون هم زور برآورده کردن آرزوهای من رو ندارن، می رم و می شینم لب همون باغچه قدیمی، دمپایی هام رو می کنم و پاهام رو می ذارم روی خاک. به آسمون نگاه می کنم و منتظر هواپیما می شم. این بار به جای توپ دوست دارم چندتا فرصت کوچیک پرت بشه توی حیاط خونه مون. فرصت یه قدم زدن وقت غروب خورشید. فرصت یه کوهنوردی کوچیک. یا چند دقیقه گپ زدن بدون استرس تموم شدن اون دقایق.

نه... انگار از وقتی فرودگاه امام راه اندازی شده، دیگه مسیر پروازی هواپیماها هم از بالای خونه یِ ما نمی گذره.

حالا باید برم سراغ آخرین شانس ام. این یکی سی و پنج ساله که همه یِ آرزوهام رو برآورده کرده. مگه چه فرقی می کنه، اینکه روزها به آرزوهام برسم و شب ها بدون رویا بخوابم یا روزها لحظه شماری کنم که شب بشه و توی خواب تا صبح با رویاهام زندگی کنم.

          باید چراغ ها رو خاموش کنم.

 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک