+ مرگ مغزی

  - "میتونی صحبت کنی؟"

  پیام با موفقیت ارسال شد.

  - "زنگ بزنم؟"

  پیام با موفقیت ارسال شد.

  + داداش، دیگه بریم؟

  - نه، چند دقیقه هم صبر کن. اون دیر به دیر گوشیش رو چک می کنه. اگه پیامم رو ببینه حتما زنگ میزنه.

  + می دونم زنگ می زنه. تا اون زنگ بزنه تو بر گشتی. بعد هر چقدر دوست داری می تونی باهاش صحبت کنی.

  - عجله نکن. شاید نتونم برگردم. یه کم دیگه تحمل کن. می دونم الان زنگ می زنه.

  + دکتر می گه با خونریزی که داشتی، ثانیه ها مهم هستن. دیگه نمی تونیم منتظر بمونیم. اگه زودتر اومده بودی بیمارستان شاید وقت بیشتری داشتی که منتظر تماسش بمونی، ولی با این شرایط باید زودتر بری اتاق عمل.

  - برای همینه که می گم صبر کن تا زنگ بزنه. این آخرین فرصته که اون حرف رو بهش بگم.

  + نمی شه. دیر شده.

  - پس یه پیامک بدم و بریم.

  + لطفا سریع.

  - "سلام. این مدت خیلی اذیت شدی، حلالم کن. دیگه وقتش رسیده که کتاب شعرت رو برداری و بیای. مواظب خودت باش. دوست دارم."

  پیام با موفقیت ارسال شد.

  - مواظب بچه ها باش. نذار بی قراری کنن. بگو که می دونم یه روز انسان های بزرگی می شن. همیشه کنارشون هستم و روز عروسیشون حتما میام. در ضمن کارت اهدای عضو تو کیف پولمه.

  + باز تو لوس بازی هات شروع شد. اینجا بیمارستانه نه صحنه فیلم های بالی وودی. دو ساعت دیگه خودت همه این حرفها رو به هر کی که دوست داری، بگو.

***

  * الو. الو. الو. صدا میاد؟ الو؟ من صدای شما رو ندارم.

  + الو. بفرمایید.

  * شما کی هستی که تلفن اون رو جواب میدی؟ خودش چرا حرف نمی زنه؟ این حرف ها چی بوده که توی پیامک نوشته.

  + من داداش اونم. گوشیش دست منه. خودش اتاق عمله.

  * چرااااا؟ آخه چراااا؟ پیغامی برای من نداشت؟

  + گفت که وقتی شما اومدید، از طرف اون بهتون بگم: "دیگه مختصات محور ارتفاع عددی شده کوچیک تر از صفر. هر وقت خواستی من رو خوشحال کنی، فقط یه لبخند بزن. اگه بهشتی شدم، نامردم اگه تنهایی پاهام رو از در بهشت داخل بذارم، منتظرت می شینم که بعد از صد و بیست سال دستت رو بگیرم و با هم داخل شیم."

  + گفت اگه اومدید بالا سرش، نذارم که بی قراری کنید و بهتون بگم: "می دونستم که یه روز به چشم هام نگاه می کنی و میگی که دوستم داری اما ای کاش این کار رو وقتی می کردی که هنوز چشم هام باز بودن."

  * لعنت به من. سال ها دوستش داشتم ولی از سر لج بازی حتی یکبار این رو بهش نگفتم. ای کاش فقط یه بار این کار رو کرده بودم. اینجوری هم اون به آرزوش می رسید، هم خودم. چه بلایی سرش اومد؟ چی شد که کارش به اینجا کشید؟ چقدر شانس موندن داره؟

  + مرگ و زندگی دست خداست ما فقط باید دعا کنیم. البته وقتی داشت می رفت حالش خیلی بد نبود. راستش رو بخوای تقصیر خودش بود.

  * چی شده بود مگه؟

  + هیچی. داشت برای سحری سالاد درست می کرد...

  * خوب...؟؟؟؟؟

  + هولَم نکن تا بگم. داشت برای سحری سالاد درست می کرد که با چاقو دستش رو می بره. انقدر نمیاد بیمارستان که انگشتش خونریزی می کنه.

  * خوب بعدش...؟؟؟

  + هیچی دیگه ما فهمیدیم و آوردیمش بیمارستان. الان هم بردن اتاق عمل که چندتا بخیه بزنن و بیارنش.

  * صدا یه لحظه قطع شد، درست نفهمیدم چی گفتی!

  + گفتم حالش خوبه. انگشتش رو بخیه بزنن، تا نیم ساعت دیگه میارنش بیرون.

  * مسخره های عوضی. شما همتون دیوونه اید. کل خانوادتون....

***

چیه؟ حتما باید مرگ مغزی بشم که بگی دوستم داری. اگه انگشتم رو ببرم، قبول نیست؟ پاهام بشکنه چی؟ اصلا باید یه اتفاق بدی بیوفته که بفهمم دوستم داری؟ نمی شه یه بار که جفتمون خوشحالیم و همه چی آرومه، این حرف رو بگی؟ واقعا خیلی سخته؟

ولی این رو بدون که من در هر شرایطی که باشم، تا وقتی زنده ام دوست دارم. می خوام همیشه زندگی بر وفق مرادت باشه و لبخند گوشه لبهات و توی اون شرایط این جمله رو از من بشنوی که "دوست دارم."

        " اگر مرا دوست نداشته باشی

          دراز می‌کشم و می‌میرم

          مرگ، نه سفری بی‌بازگشت است

          و نه ناگهان محو شدن

          مرگ، دوست نداشتن توست

          درست آن موقع که باید دوست بداری"

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢۳
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک