+ عقل یا عشق

تو عاقلی و من عاشق. تو قصد داری دنیا رو آباد کنی و من قصد دارم به آتیش بکشم. من دوست دارم تو رو عاشق کنم، تو تلاش می کنی که من رو عاقل کنی. زود یا دیر یکی از ما کم میاره. کوتاه میاد. یا من عاقل می شم، یا تو دیوونه. اگه تو عاشق شدی، یکی به دیوونه های این عالم اضافه می شه و دوتایی کل دنیا رو ویرون می کنیم. اما اینجوری دیگه کسی نمی مونه که این دنیای لعنتی رو آباد کنه. دنیا آدم عاقل لازم داره برای آباد شدن. اصلا کی گفته که دنیا رو دیوونه ها نجات دادن. هر کی گفته برای خودش گفته.

پس احتمالا من کم می آرم. من عاقل می شم. دیگه دست از دیوونه بازی هام می کشم. برای تو شعر نمی گم. متن نمی نویسم. اصلا یه پستی توی این وبلاگ درج می کنم و برای همیشه خداحافظی می کنم. اما این وبلاگ خطرناکه. مثل بمب ساعتی می مونه. اگه یه روز دلم به وبلاگ ام تنگ بشه، اگه متن های تخیلی اش رو یه بار دیگه بخونم ممکنه باز هم تخیلاتم اسب وحشی بشن و سر بذارن به کوه.

ممکنه یادم بیوفته که سَفَر اردبیل در کنار تو چقدر خوش گذشت. یادته وقتی پشت تراکتور، غروب خورشید رو نگاه می کردیم، چه حس خوبی داشتیم؟ عروسی داداشت چی؟ یادته چقدر عصبانی بودی وقتی گفتم دبّه بیاری؟ اگه اون کلاه حصیری رو نداشتم، موقع فروختن شاتوت زیر آفتاب گرم تابستون، رنگ کلاغ می شدم و دیگه من رو نمی شناختی. اون مامور حراست رو هیچ وقت نمی بخشم. روی ماسه ها ایستاده بودم و داشتم دست هات رو می گرفتم که سر رسید.

نه... این وبلاگ باید از بین بره. خطرناکه. بدون اینکه نسخه یِ پشتیبان بگیرم همه پست ها رو حذف می کنم. افشین پیراشکی، سه رقمی، دنیای صفر و دو، لبخند، اَرَس و فصل قاصدک هاش رو. اون پست "فریاد" رو زودتر از همه پاک می کنم. آخه صداش داره گوش من رو هم کر می کنه. درد کمربند چرمی مامانم وقتی یه پستی نشان از نا امیدی توی وبلاگت درج کرده بودی، تا ابد تو تن و بدنم می مونه.

اگه وبلاگ رو حذف نکنم همیشه این خطر وجود داره که علی ساتی بشم. برم تو پارک و برای مردم آهنگ داریوش بخونم. کوه رو بذارم رو دوشم و رخت هر جنگ رو بپوشم. پس خیلی زود با وبلاگ خداحافظی می کنم.

از فرداش وقتی دیدمت مثل چند سال پیش خیلی جدی سلام و علیک می کنیم و از کنار هم رد می شیم. اصلا شاید بعضی روزها حضورت رو حس نکردم. دیگه برای خندوندن تو دیوونه بازی در نمی آرم. می دونم که دیگه لبخندت برام مهم نخواهد بود. دیگه رنگین کمون هم ظاهر نمی شه وقتی لبخند می زنی.

هیچ وقت توی رودخونه عقب عقبی راه نمی رم و گل گوشه یِ موهات نمی ذارم. اگه رفتی مسافرت چه معنی داره که دلم برات تنگ بشه و چوب خط بکشم؟ چهارشنبه ها دیگه دلگیر نخواهد بود، یه روزی می شه مثل سه شنبه، شاید هم دوشنبه. وقتی توی تعطیلات عید خبردار شدی که من آرزوی مرگ کردم، به من زنگ نزن. چون دیگه دلیلی نداره که برات مهم باشه.

اصلا چه معنی داره وقتی یکی از ما سرما می خوره، اون یکی سر درد بگیره و قرص کدئین دار بخوره. قرار می ذاریم هر کدوم از ما سرما خورد، خودش سر درد خودش رو تحمل کنه. وقتی با هم رفتیم ماموریت، بعد از شام توی آلاچیق نمی شینیم. اگر هم نشستیم به خدا می گیم که بارون نفرسته. هر سال روز بیست و ششم فروردین می رم عسلویه. آخه اگه تهران بمونم ممکنه یاد باغ ایرانی و اولین قرار عاشقی مون بیوفتم.

وقتی این کارها رو کردم، احتمالا می میرم. دیگه مهم هم نیست که سَر خاکم شعر بخونی یا نه. اگه مرگ مغزی شدم دیگه قلبم تو بدن شخص دیگه ای دلتنگی تو رو نمی کنه. اینجوری اون هم راحت تره. ولی اگه نمردم احتمالا با یه سری داروی آرام بخش حالم خوب می شه و می شم آدم عاقل.

فقط باید یادم باشه یه جاهایی نَرم. باید سعی کنم برج میلاد نرم. آخه تغییر ارتفاع توی آسانسور اون برای قلبم ضرر داره. مجموعه انقلاب پیاده روی نکنم. رستوران ژاپنی و فرانسوی نَرَم. اصلا هم مهم نباشه که سالاد اونجا می تونه صد و پنج سال به من طول عمر بده. کی گفته که شب ماه رمضون می شه کوهنوردی کرد؟ روز خدا رو که اَزَم نگرفتن.

***

همه این ها رو رعایت می کنم امّا وقتی بچه هام بزرگ شدن،

اگه یه روز از من خواستن که ببرمشون کافه نادری، به نظرت با بغض گلوم می تونم استیک بخورم؟

اگه معلم پسرم گفت فردا برای درس علوم یه کره زمین با خودتون بیارید، به نظرت می تونم برم و یه کره زمین بخرم؟

برای سفره یِ عید چی؟ شکلات و گل بخرم؟ ماهی دودی چطور؟ از گلوم پایین می ره؟

حالا که اسیر شاملو و شعرهاش شدم، حالا که دلم برای گروس تنگ می شه، چه جوری دست از شعرهاشون بکشم که تو رو یاد من نیارن؟

صبح ها و عصر ها تو کدوم جهت راه برم که طلوع و غروب خورشید رو نبینم؟

احتمالا از خجالت نمی تونم تو چشم های گالان نگاه کنم. آخه گفته بود هر وقت دزدیدمت ببرمت اینچه برون و اونجا چادر بزنیم. قول داده بود برای کادوی عروسیمون یه مادیان اصیل ترکمن بده و یه تفنگ چارپاره. باید براش نامه بنویسم و بگم: دیدار به قیامت گالان عزیز.

باید یه بلیط بگیرم و برم پابوس امام رضا. احتمالا اون از من دلخور بوده که این بلا سرم اومده. ازش حلالیت می گیرم.

***

از همه ی گذشته مون فقط یه یادگاری نگه می دارم. گردنبندت رو تا ابد از گردنم آویزون می کنم تا دنیا بفهمه که همیشه توبه یِ گرگ، مرگ نیست.

در آخر یه قولی به من بده...

قول بده اگه زمستون رسید...

حتی اگه برف سیبری توی تهران بارید...

قول بده که با شال گردن از کنارم رد نشی.

***

تصور عاقل شدن، بد جوری دیوونم می کنه. تا آخرین فشنگ دیوونگی ام مقاومت می کنم به این امید که کشته بشم قبل از اینکه اسیر عقل بشم.

پس تا اون روز از لبخندت محرومم نکن که تنها انگیزه یِ زندگی ام شده.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٩
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک