+ نامه ای از گالان

پدرم می گوید: "از سولماز بگذر، که رنج می آورد."

مادرم گریه می کند: "از سولماز بگذر، که مرگ می آورد."

خواهرهایم به من نگاه می کنند، با خشم، که ذلیل دختری شده ام.

آه سولماز... اینها چه می دانند که عاشق سولماز شدن چه دردِ شیرینی ست.

 

سلام گالان اوجا، به مردِ تُرک.

چند روزی بود که از حنجره پیرِ سازِ آچیق صدای غمگنانه می آمد. فهمیدم که خبری هست. که اگر نبود، صدای زنده تری از ساز او در می آمد. از بویان میش خواستم گزارشی از شرح حال تو برای گالان بیاورد. وقت برگشت دیدم که سکوت، تلخیِ تریاک داشت. از این رو فرزند یازی اوجا قلم به دست گرفت تا چند سطر برای تو بنویسد.

حکایت محبت، حکایت درد است. دردهایی هست که مال همه هست، و من آن دردها را هرگز پنهان نمی کنم؛ امّا درد قلب، مال هیچ کس نیست به جز صاحب قلب. قلبم از قطره شبنم، شفاف تر است و ایمان دارم که توان تحمل این درد شیرین را داری و خوب می دانی که کار عاشق، عاشقی ست.

من هیچ گاه حتی بر سَرِ جنازه تو افسوس نخواهم خورد زیرا برای کسی که مرگ را انتخاب می کند جای افسوسی نیست اما همیشه در راه خطر است، در بیراهه مرگ. حال که راه خود را انتخاب کرده ای بدان فقط ترسوها کاری را که باور دارند درست است، به بهانه هایی که از بزدلی شان سرچشمه می گیرد، عقب می اندازند پس مرد باش و کار خود را به سرانجام برسان.

این دنیای نامرد بسیاری را به تهدید رانده است اما مرد اگر به تهدید، تسلیم شود، از تهدید کننده نامردتر است.

می دانم کسی که عاشقش شده ای از اوبه ای بوده که همواره آرزوی مرگ تو را در چادرهای خود پرورانده اند اما از طرف گالان به عشق خود بگو: مهربانی را تجربه کن خواهر! شاید در آن چیزی شیرین  تر از نفرت و لجاجت بیابی. به او بگو که مرده، اعتراض نمی کند؛ اما کشتن معترض، راه از میان بردن اعتراض نیست. نداشتن، دلیل بر نشناختن نیست، خواهر من! اگر تا کنون عاشق نبوده ای دلیل بر آن نیست که عاشق را نشناسی.

و در آخر، برادر ترکِ من؛

فراموش نکن که دیوار، برادری ها را از بین نمی برد. پس با دلتنگی ات مرا بی تاب نکن، و با بی تابی ات، مرا دلتنگ نکن.

در اینچه برون، یک چادر، اسبی اصیل و یک تفنگ چارپاره بی تابانه انتظار ورود تو و عشق تو را می کشند. گالان، هفت آچیق را از هفت اوبه یِ مختلف دعوت خواهد کرد تا در لحظه ورودتان شادترین آواها را با سازهای خود بنوازند تا افسانه پردازان صحرا بگویند و بنویسند که صدای خنده های تو و عشقت، کاکلی هایی شدند و آسمان هفت اوبه را چنان پوشاندند که تصویر یک لبخند از سایه یِ آنها بر صحرا نقش بست.

                                            برادرت، گالان اوجا.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱٠
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک