+ گل یاس

دوتا اتاق داشتیم و یه باغچه کوچیک. باغچه یه درخت سیب داشت و یه بوته گل یاس. وقتی بوته گل یاس به فصل گل دهی می رسید، بوی بهار همه یِ فضای حیاط و خونه رو تسخیر می کرد. یه روزهایی می رفتیم پای بوته گل یاس و یکی از گل ها رو می چیدیم. قسمت انتهایی گل یه بخشی بود که وقتی با دقت می بریدیم و آروم می کشیدیم، پرچم گل از داخل قسمت شیپوری اون حرکت می کرد و یه قطره کوچیک از شهد اون رو بیرون می آورد. شهد گل مثل یه قطره کوچیکِ شبنم بود. قطره رو می ذاشتیم روی زبونمون و کاممون شیرین می شد. کم بود، ولی شیرین بود.

روزی که دیوار فقر رو فرو ریختیم و به دیوار خونه مون اضافه کردیم، درخت سیب و بوته گل یاس رو از ریشه کَندیم و به جای اون، اتاق اضافه کردیم به خونه مون.

سال ها گذشت. دنیا انتقام بریدن ریشه یِ اون باغچه رو با ریختن زهر خودش به کامم گرفت. دیگه هیچ چیزی نمی تونست کامم رو شیرین کنه جز همون قطره یِ گلِ یاسی که دیگه مدت ها بود از حیاط خونه مون رفته بود. تازه فهمیدم چقدر فقیر شدیم. دیگه نه درخت سیب داشتیم و نه بوته گل یاس.

***

دیدن تو و بودن در کنارِت، همون قطره گلِ یاسِ برام. کَمه، ولی شیرینِ. این بار قصد دارم تا روزی که زنده ام تو همون دوتا اتاق کوچیک خونه مون زندگی کنم و قطره یِ شیرینِ گلِ یاس ام رو حتی با گنج قارون هم عوض نکنم.

     گل یاس منی، خورشید خانوم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱۳
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک