+ لیلایِ هیمالیا

تمام  ورزش ها دارای یک سری جذابیت، سختی های تمرین، خطرات و صدمات هستن. شاید از دید بیشتر افراد فوتبال جذابترین ورزش باشه اما باید ورزش های دیگه رو انجام داده باشی تا بدونی از دید یه بازیکن، خیلی از ورزش ها جذاب تر از فوتبال هستن.

سال هاست که ورزش کوهنوردی رو انجام می دم، فکر می کنم نکاتی در این ورزش هست که در هیچ ورزشی وجود نداره.

1- در تمام ورزش ها وقتی ترنمنتی برگزار می شه و تیم های مختلفی شرکت می کنند، همه یِ تیم ها باید ببازن و فقط یک تیم قهرمان بشه اما در ورزش کوهنوردی هزاران تیم می تونن همزمان برنده باشن.

2- در ورزش های مختلف، ورزشکارها تلاش می کنن که حریف ناموفق باشه و نتونه توانمندی هاش رو نشون بده اما یه کوهنورد فقط کافیه صدای لرزش پای یه کوهنورد دیگه رو بشنوه، بدون اینکه فکر کنه که اون چه کسیه، با به خطر انداختن جون خودش، دستِ یاری دراز می کنه بلکه بتونه جون شخص مورد نظر رو نجات بده.

3- در ورزش کوهنوردی، اگه صد نفر صعود رو با هم شروع کنن و فقط یک نفر به قله برسه، همه احساس پیروزی می کنن.

4- ورزش های سختِ مختلفی وجود داره مانند بوکسِ حرفه ای، مبارزات رزمی داخل قفس و ... که منجر به صدمات جدّی و حتی در مواردی مرگ ورزشکار می شه اما توی همون ورزش های سخت اگه ورزشکار با اشاره دست به داور اعلام کنه که از ادامه مسابقه منصرف شده، همه چیز تموم می شه. اما یه کوهنورد وقتی به جایی می رسه که دیگه توان ادامه نداره، هیچ داوری نیست که انتهای بازی رو اعلام کنه، باید ادامه بده. شرایط به جایی می رسه که جون کوهنورد به خطر می افته اما باید ادامه بده. وقتی رسید به جایی که حتی توان برداشتن یک قدم رو نداشت، باز باید ادامه بده. تسلیم شدن کوهنورد به معنای مرگ اونه.

5- شکست یه کوهنورد برای وقتی نیست که به قله نمی رسه، که بارها کوهنوردهای حرفه ای نتونستن به این مهم دست پیدا کنن. شکست یه کوهنورد برای وقتی نیست که سقوط کنه و کشته بشه، کما اینکه این اتفاق در همه ورزش ها ممکنه رخ بده و چه مرگ با عزتی داشت لیلا اسفندیاری وقتی در راه صعود به هیمالیا سقوط کرد. یه کوهنورد وقتی شکست می خوره که هدفش رو گم کنه. که از سختی های مسیر درس نگیره و لذت نبره. که از مناظر طول مسیر استفاده نکنه و فقط به فکر رسیدن به قله باشه. وگرنه با تله کابین و هلی کوپتر هم می شه به راحتی به قله صعود کرد.

***

روزی که آدرس خورشید خانوم رو پرسیدم، قله یِ بلندترین کوه رو نشونم دادن و گفتن؛ پشت اون قله ست. گفتن تا به قله نرسی، خورشید خانوم خودش رو نشون نمی ده. باز هم گفتن که برای صعود به قله باید از دره مرگ عبور کنم.

مسیر صعود رو شروع کردم. تنهای تنها. می دونستم توی مسیر کسی نیست که اگه پام بلرزه، دستم رو بگیره. جز خود خورشید خانوم که جونم به خانومیش وابسته شده.

اگه زنده به قله برسم و به کلیدِ دلِ خورشید خانومم دست پیدا کنم، مطمئن هستم که همه ی عاشق های دنیا خوشحال می شن. انگار همگی موفق به این صعود شدن.

بعد از یک سال به جایی رسیدم که خسته ام، سرما داره جونم رو می گیره، اما یه کوهنورد می دونه که دقیقا در چنین شرایطی باید ادامه بده. اگه تسلیم بشم، دلم می میره.

شکست قبایی نیست که به بر تن من دوخته شده باشه پس حتی اگه به قله نرسم، از سختی های مسیر و طبیعت اون درس می گیرم و لذت می برم. از دلتنگی ها، استرس ها، غم ها، اشک ها و همه مشکلاتی که خورشید خانوم به من هدیه داده، لذت می برم و این غم رو با تمام دنیا عوض نمی کنم.

***

بیشتر کسایی که به هیمالیا صعود می کنن توی وصیت نامه شون می نویسن که اگه سقوط کردن، کسی دست به جنازشون نزنه. اجازه بِدَن که جنازشون توی مسیر قله بمونه. مثل لیلایِ هیمالیا.

وصیت می کنم، اگه در راه رسیدن به لبخند خورشید خانوم سقوط کردم، دست به جنازم نزنید. اینجوری اگه یه روز خورشید خانوم از پشت کوه بیرون اومد، با دیدن من می فهمه که به عشقش تا کجای مسیر رو، به چه سختی طی کردم. 

  "هان! ای کوه بلند!

  ای سراپا همه پند!

  از تو این تجربه آموخته ام که نلرزد تنم از غرش ارابه ی سنگین زمان

  و هراسی ندهم راه به دل از طوفان

  کاه بودن ننگ است کوه می باید بود."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱٦
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک