+ معین

دیروز پسر عموم برای شیرینی خریدِ ماشینِ شاسی بلند، من رو بُرد فرحزاد. توی یکی از باغ رستوران های زیبای اونجا قلیون می کشیدم که صدای معین اومد:

                    "تو ای تنها نیاز زنده موندن

                     بِکش دست نوازش بر سر من

                     به تن کُن پیرهنی رنگ محبت

                     اگه خواستی بیایی دیدن من"

آهنگ من رو برداشت و برد به سال ها قبل. یادمه که اون روزها چشم های هیز فقر، دنبال خواهرهای من بود. آخه با ازدواج اونها کم کم فقر، بار و بندیل اش رو بست و از خونه ما رفت.

تکنولوژی به خونه ما راه پیدا کرد و کم کم مدرن شدیم. مامانم یه ضبط صوتِ دو کاسته یِ سونیِ بیست و چهار وات به قیمت شش هزار تومان خرید و بابام یه ضبط صوت به قیمت دوهزار و دویست تومان برای خاوَرِش. یادمه اون دسته از فامیل ها که ضبط صوت تک کاسته داشتن، برای تکسیر آهنگ، می اومدن خونه ما. من هم موقع تکسیر کاست احساس می کردم که مدیرِ اتاق کنترلِ سالن والت دیزنی شدم.

یه روزی که داشتم کار هنری می کردم، یکی از آهنگ های آقای معین رو پخش کردم و وسط های آهنگ دکمه یِ قرمز رنگِ ضبط (رِکورد) رو فشار دادم و چند بیت از ترانه رو در حالی که به جای موسیقی ترانه، با دست روی ضبط می کوبیدم، خوندم و جایگزین صدای معین کردم.

                    "هم پیاله ی ما باش

                     هم پیاله ی ما باش

                     ما که رفته بر بادیم

                     زیر گنبد این چرخ

                     از تعلق آزادیم"

این روزها به این جور کارهای ترکیبی می گن؛ فیت (Feat). فکر کنم مخترع فیت من بوده باشم. یه آهنگی شد با صدای معین و فیتِ من. نصف لهجه یِ اصفهانی و نصف لهجه ترکی.

عصر که بابام از سر کار برگشت، اثر هنری رو بردم داخل خاور و با دوستام گوش کردیم اما ناغافل کاست توی ماشین جا موند. بابام آدم خاصیه و ترانه گوش نمی کنه اما احتمالا فردای اون روز می خواسته به دوستانش پُز بده که ضبط خریده، بی خبر از همه جا، کار مشترک من و آقای معین رو پخش می کنه و کلی خجالت می کشه.

شب به مامانم می گفت؛ این همه به تو گفتم این چیزها رو نیار خونه (اشاره به ضبط)، چشم و گوش بچه ها باز می شه ولی قبول نکردی. این هم از پسرت که مطرب شده.

بنده خدا من رو که می دید، یاد آتیش جهنم می افتاد که به خاطر کوتاهی در تربیت اولاد، خدا قراره به سرش نازل کنه.  

دیروز موقع برگشت به خونه، سر سفره یِ پر تنعم آقاااا رازی نشستم. دوست داشتم به خورشید خانومم بگم، هم پیاله ما باش اما دیدم، "ما کجا، آن خوب، آن زیبا کجا؟". و فقط به یه پیامک اکتفا کردم. براش نوشتم:

 سلامتی اون بزرگی که دست کوچیک رو گرفت.

 سلامتی اون نگاهی که، تنها نیازِ زنده موندنم شده.

 سلامتی خورشید خانومم که امیدوارم یه روزی به تَن کُنه پیرهنی رنگ محبت.

 *ترانه میلاد از آقای معین*

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک