+ کابوس- 2

از خواب بیدار می شم. بابام داره فلاسک چایی اش رو با آب جوش پر می کنه که بره سر کار. مامانم با نق و نوق، لحاف رو می کشه روی چشماش که نورِ چراغ، خوابش رو خراب نکنه. باید برم مدرسه. بی صدا، دست و صورتم رو می شورم و لباس می پوشم. تو گرگ و میش اول صبحِ روز زمستون، خیابان پر از آدمه. انگار ساعت پنج عصر وارد خیابان لاله زار شده باشی. همه دارن نگاهم می کنن. پچ پچ می کنن و می خندن. نزدیک مدرسه صدای خنده ها بالا می ره. به خودم نگاه می کنم و می بینم پای برهنه از خونه زدم بیرون. از خجالت نمی تونم سرم رو بالا بیارم. سعی می کنم پاچه شلوارم رو طوری حرکت بدم که پاهام دیده نشن. این کارم صدای خنده مردم رو بالاتر می بره. همه دارن با انگشت به من اشاره می کنن و می خندن.

کلافه ام. عرق سرد روی پیشونی ام نشسته. دیگه باید از خواب بیدار بشم. باز هم کابوس دیدم. از خواب بیدار می شم.

***

از خواب بیدار می شم. بابام هنوز داره فلاسک چایی خودش رو با آب جوش پر می کنه و مامانم گوشه لحاف رو می کشه روی چشم هاش. من باید برم دانشگاه. نزدیک درب دانشگاه می فهمم که امتحان شیمی داریم. من که این ترم واحد شیمی رو انتخاب نکرده ام! اصلا رشته تحصیلی من که واحدِ شیمی نداره! هیچی بلد نیست. بدنم داغ می شه. استرس دارم. استاد شیمی به انگشت من رو صدا می کنه. باید وانمود کنم که ندیدمش. اما داره به سمت من می آد. صدای پاهاش خیلی نزدیک شده. صدای پاهاش...

کلافه ام. دیگه هر جور شده باید از خواب بیدار بشم. باز هم کابوس دیدم. از خواب بیدار می شم. 

***

از خواب بیدار می شم. باز همه خوابن. حتی بابام که چند ساله بازنشسته شده و فلاسک چایی اش رو داده به اکبر سمساری. حالا دیگه مامانم اتاق خواب جدا داره و یه چشم بند؛ که پارسال از پرواز هواپیمایی قطر براش آوردم. میام اداره. منتظرم بعد از چند روز مرخصی و ماموریت ببینمت. کلی حرف دارم که با هم بزنیم. ساعت می گذره و از تو خبری نیست. حتما مشکلی پیش اومده. پیامک می دم، جوابی نمی گیرم. زنگ می زنم اما تلفن ات رو یه آقایی جواب می ده. می گه سال ها این شماره برای اون بوده. از همکارها در مورد تو می پرسم. ولی نمی شناسنت. می گن که هیچ وقت تو رو ندیدن. اصلا چنین کسی توی این اداره کار نمی کرده.

دارن اذیتم می کنن. مگه نه؟ مگه می شه با چند روز نبودن فراموشت کنن؟ مگه می شه اون همه خاطره توهم باشه؟ حالا ممکنه حرف هایی که بین ما رد و بدل شده رویا پردازی ذهن من بوده باشه، ولی صدای خنده هات چی؟

  تو فقط چند روز رفتی ماموریت،

  بعد چند روز هم رفتی مسافرت.

  باز چند روز رفتی ماموریت،

  باز چند روز رفتی مسافرت.

  باز چند روز رفتی ماموریت.

  باز چند روز رفتی مسافرت.

  باز چند روز...

چیه؟ زیاد نوشتم؟ تو که می گفتی خیلی نیست! کلا چند روزه. وقتی از خوندنش خسته می شی چرا من نباید از زندگی کردنش، بمیرم؟ 1

صدای خنده همکارهام بالا رفته. کلافه ام. عرق سرد روی پیشونی ام نشسته. باز هم کابوس دیدم. باید از خواب بیدار شم. ولی نمی دونم چرا این بار بیدار نمی شم. چرا این خواب لعنتی تموم نمی شه؟

چرا این کابوس رها نمی کنه این دلِ خسته رو؟

***

  وقتی با رفتن به آرامش می رسی...

  برو

                                       تا انتهای آخرین راه

                                       غروب آخرین روز

                                       و پایان تمنای رفتن

  توجهی به باران پشت سر نکن!

  نه اعتراضی هست...

  و نه گلایه ای...

                                       احتمال خواهشی...،

                                                                  شاید!

  در دنیایی اینچنین گِرد

  شتابِ در رفتن، تو را زودتر به من می رساند

  بشتاب...

                                       دلم، چشم انتظار توست.

 

1- از الگوی شعر آقای گروس استفاده شده است.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢٧
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک