+ کوپن

بچه که بودیم، یه چیزی وجود داشت به نام کوپن. کوپن گوشت، برنج، قند و شکر و ... شب ها سَرِ ساعت نُه، بابام اجازه نمی داد کسی جیک بزنه. همه باید ساکت می نشستن تا بابام کانالِ یکِ تلویزیون، اخبار گوش بده. به اعتراض ما اعتنایی نمی کرد ولی وقتی مامانم اعتراض می کرد، برای آروم کردن اون می گفت: می خوام ببینم که کوپن جدید اعلام شده یا نه.

کوپن که اعلام می شد، فردا صبحِ زود من رو بیدار می کردن و با یه زنبیل قرمز رنگ می فرستادن مغازه یِ عَوَض عَمو، پیرمردِ بقالِ بد اخلاقِ محله. کوپن و پول رو کف دستم می گرفتم و از ترس گم کردنشون، اونقدر فشار می دادم که کف دستم خیس می شد و کوپن مچاله. اینکه نذارم آدم بزرگ ها حق من رو ضایع کنن و بی صف بِرَن جلو، یه مشکل بزرگ بود اما کابوس زمانی رُخ می داد که مثلا قند و شکر قبل از اینکه نوبت من بشه، تموم می شد. عزا می گرفتم که چه جوری برگردم خونه. کلی داستان می ساختم و متعهد می شدم که به همه ی مغازه های منطقه سر بزنم تا اون محصول رو بخرم.

دیدنت برای من، شده قند و شکر کوپنی. هفته به هفته باید گوش به زنگ اخبار باشم بلکه فرصت دیدارت فراهم بشه. وقتی یه اتفاق خارج از برنامه پیش میاد که باعث می شه دیدارت میسر نشه، حس می کنم که یه آدم بزرگه ای بی صف زده جلو و از دست من کاری بر نیومده. وقتی میری سفر، به کوپن مچاله شده یِ کفِ دستم نگاه می کنم و از ترس دلم، نمی دونم چه طوری برگردم خونه. هیچ داستانی هم نمی تونم بسازم و تحویلش بدم، آخه قند و شکر دلِ من توی هیچ مغازه ای پیدا نمی شه به جز مغازه یِ عَوَض عمویِ بداخلاق.

امشب هم به اخبار ساعت نُهِ کانال یک گوش می دم، بلکه کوپن قند و شکر اعلام بشه.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۳٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک