+ نوبل

Stockholm Concert Hall – 10 December 2015

 - استاد بفرمایید داخل. برنامه داره شروع می شه.

 * شما بفرمایید. من همینجا منتظر می ایستم. وقتی اومد با هم می آییم داخل.

 - من مسئول برنامه شما هستم. بدون شما حضور من که توجیهی نداره. خواهش می کنم استاد. خیلی بد می شه اگه مراسم شروع بشه و شما حضور نداشته باشید. خانوم شیرین عبادی هم تشریف آوردن و منتظر تبریک گویی به شما هستن. من از مسئول سالن خواهش می کنم به محض اینکه تشریف آوردن، راهنماییشون کنن که بیان کنار شما.

 * پس تذکر بده که چشم هاش رو باز نگه داره. به محض ورود، همراهیش کنن.

** Background Voice: Ladies and gentleman, welcome to the literature nobel prize ceremony in Stockholm Concert Hall.

 * چی شد پس؟ به مسئول سالن گفتی که حواسش رو جمع کنه؟ یه زنگ بزن و ببین که کجاست؟ من بدون اون روی سِن نمی رم. گفته باشم.

 - نگران نشید استاد. فرصت زیاده. طبق برنامه بعد از سخنان مقدماتی، ویژه برنامه ای به مناسبت فوت آقای مارکز فقید پخش می شه و بعد از اون یه موسیقی زنده اجرا می شه و در نهایت آقای پائولوکوئیلو به روی سِن میرن تا سه نامزد نهایی دریافت جایزه رو معرفی کنن. تا اون موقع خورشید خانوم شما هم هرجا باشن، تشریف میارن.

 * همیشه اینقدر حرف می زنی یا هوای سالن دَم داره و مُخِت قاطی کرده؟ تو باید ماشین می فرستادی که اون رو بیارن، حالا نشستی برنامه یِ مراسم رو برای من شرح میدی؟

** Background Voice: 100 years of loneliness, novel writer. The greatest man of the world literature. Mr. Gabriel García Márquez died last year. Because of this we point you to a telefilm prepared. Please watch it.

 * زنگ زدی؟ چی گفت؟ کجاست؟

 - استاد لطفا تحمل کنید.

 * گم شو بابا. مثل اینکه من هرچی آروم صحبت می کنم تو سوء استفاده می کنی. چهار دفعه استاد به ما می گی و بعدش چرت و پرت تحویل ما می دی! می گی خورشید خانوم من کجاست یا سقف این سالن رو روی سَرت خراب کنم؟

 - خواهش می کنم استاد یه کمی خوددار باشید. همه سالن دارن به شما نگاه می کنن. اینجا خبرنگارانی هستند که کارشون صید سوژه های مورد داره.

 * گور بابای تو و خبرنگارها. بِنال ببینم خورشید خانوم من کجاست؟

 - راستش دیروز تو مصاحبه ی هتل متروپولیس، خبرنگار فرهنگی شبکه سی اِن اِن از خورشید خانوم پرسید: "نظرتون در مورد شایعه ای که می گن، الان مدتهاست که استاد، به عشقِ نوبل می نویسند نه به عشق خورشید خانوم، چیه؟" از همین سوال بود که خورشید خانومتون خیلی ناراحت شدن. رفتن اتاقشون و تا شب بیرون نیومدن. امروز هم از صبح خیلی پَکَر بودن. الان هم گوشیشون خاموشه.

** Background Voice: We request Mr. Paulo Coelho to come aboard and honour us for presenting another 3 final nominated persons for 2015 literature nobel award.

 * کی اون الاغِ بی فرهنگ رو کرده خبرنگار فرهنگی؟ چرا از دیشب به من چیزی نگفتی؟

 - ببخشید استاد. شرایط خیلی حساس بود. با نماینده وزیر فرهنگ مشورت کردم، نظر ایشون هم این بود که تا پایان مراسم چیزی به شما گفته نشه. انشاا... بعد از دریافت جایزه نوبل میریم و خورشیدخانوم رو پیدا می کنیم.

 * جایزه نوبل مال تو و اون نماینده الدنگ وزیر فرهنگ. من رفتم دنبال خورشید خانومم.

 - چند دقیقه هم تحمل کنید تا مراسم تموم بشه، بعد با هم می ریم دنبال ایشون. چند صد هزار جلد از کتاب شما آماده توزیع در سطح جهانه. اگر الان سالن رو ترک کنید نه تنها جایزه نوبل رو از دست می دید بلکه باید تمام زندگیتون رو بفروشید و بابت خسارت به ناشر پرداخت کنید.

***

 * خورشید خانوم.... خورشید خانوم... این وقت شب...؟ تنها...؟ مگه قرار نبود کنار من باشی؟!

 + چیزی نیست. می خواستم یه کم تنها باشم و قدم بزنم. تو چرا اینجایی؟ مگه نباید الان تو مراسم باشی؟ تو نماینده یه ملتی. تا دیر نشده برگرد و برو.

 * ملت داستان های من رو به خاطر تو و عشقی که من به تو دارم می خونن، نه به خاطر جایزه. حالا بیا بریم تو این کافه تا یه چیزی برات تعریف کنم.

 * Modom, Please bring us one glass whiskey and… and.. and

 * خورشید خانوم ماءالشعیر بدون الکل به انگلیسی چی میشه که برای تو سفارش بدم؟ اگه بگم، باواریا، می فهمن؟

 + این همه کلاس زبان رفتی، آخرش هم آبرومون رو بردی! من خودم سفارش خودم رو می گم.

 * پس چند دقیقه به حرف هام دل بده. همیشه کمترین نمرات رو برای دیکته و انشاء می گرفتم. یادمه تو مقطع راهنمایی دیکته نمره نُه گرفتم. "بعثت" رو با صِ صابونی نوشته بودم. هشت خط انشاء می نوشتم که چهارخط اول و دو خط آخر توی تمام انشاء ها ثابت بود. "به نام ا.. پاسدار حرمت خون شهیدان و ..." از این جور حرف ها.

 * وقتی عاشقت شدم، دیدم با نوشته بهتر ارتباط برقرار می کنی تا با حرف. به قول خودت حرف گفته و تموم می شه اما نوشته بارها خونده میشه. این بود که حرف های دلم رو در قالب نوشته برای تو بیان کردم. اگر اینجا هم اومدم فقط به این خاطر بوده که فکر کردم با این کار می تونم عشق ام به تو رو به گوش دنیا برسونم. ولی اشتباه کردم. به قول استاد نادر ابراهیمی؛ "عاشق، زمزمه می کنه، فریاد نمی کشه". من هنوز اشتباه زیاد دارم و اول راه هستم. من رو ببخش. قول می دم تا زنده ام به جای فریاد، عشق رو توی گوش تو زمزمه کنم.

 * در ضمن عشق تو بزرگترین جایزه ای بوده که من از دست های خود تو گرفتم که صد تا جایزه نوبل هم به گَردِ اون نمی رسن. شاید سال ها بعد از مرگ من و تو، به مجموعه جایزه های نوبل، نوبل عشق اضافه بشه. جایزه ای که نماد اون عکس خورشید خانوم من باشه که داره لبخند می زنه.

 * حالا دست هات رو بده به من. چشم هامون رو می بندیم و با سه شماره برمی گردیم به شهرمون. پشت میز اداره مون. من پست عاشقونه می نویسم و تو با لبخند کامنت درج می کنی.

   لبخند قشنگت، جایزه نوبل منه، خورشید خانوم...

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢
تگ ها: انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک