+ سیزده سال سکوت

حیاط بیمارستان. قدم زدن های بی هدف تا وقت بگذره و بابا رو از اتاق عمل بیارن. یه شماره ناشناس با پیش شماره شهرستان و جملات پشت سر همی که احتمالا برای تمام دنیا بی معنی هستند غیر از هفت، هشت نفر.

در یک چشم به هم زدن برگشتم به سیزده سال پیش. روزی که تو پیاده روی یکی از میدان های شهر چالوس دست روی شونه های هم گذاشته بودیم و گریه میکردیم. دو روز بود که مرحله دوماهه آموزش خدمت سربازی تمام شده بود و تمام بچه های پادگان با ذوق و شوق به خونه­ های خودشون برگشته بودن به جز ما چند نفر که انقدر لحظات خوب با هم داشتیم که نتونسته بودیم برگردیم. جواد حدادی، اکبر حسینی، مهدی سیاه، اکبر مدرسی که قبل از کودتای سیاه، ارشد گروهان بود، مخ پلاتینی و دو نفر از بهترین دوستانی که تا حالا داشتم ولی گذر زمان اسمشون رو از ذهنم پاک کرده.

حالا دیگه باید برمیگشتیم خونه هامون. در همون حال گریون مرور میکردیم لحظات با هم بودن رو. بیدارباش ها... خاموشی ها... رژه هایی که مخ پلاتینی تا روز آخر هم یاد نگرفت... فرار از سیم خاردار برای رفتن به شهر و چنددقیقه صحبت تلفنی با خانواده، تنبیه­ ها و پامرغی هایی که میرفتیم، و از همه مهمتر مراسمی که هر شب بین ساعت 7 تا 9 داخل آسایشگاه داشتیم.

معمولا توی اون ساعت آرش دبه­ ای رو که در طول روز به هزار مصیبت قایم کرده بود، میزد و ما چند نفر میخوندیم و میرقصیدیم. بقیه گروهان هم تماشاگران این ضیافت بودن. اوج هیجان برای وقتی بود که بازی حاکم و محکوم رو شروع میکردیم و محکوم باید کارهای عجیب و غریبی که حاکم میگفت رو انجام میداد. درآوردن صدای الاغ درحالی که حاکم پشتت نشسته جزو ساده ترین حکم­ هایی بود که اعلام میشد. غیر از این هفت هشت نفر کسی جرات ورود به این بازی رو نداشت اما در طول روز ایده­ های جدیدی در حکم کردن کشف و به ما چند نفر انتقال میدادن.

دیگه وقت جدایی بود. هر کس باید به شهر خودش برمیگشت. دو ماه بود که زمزمه­ ای تو کل پادگان دهان به دهان میچرخید. "دوستی های دوران خدمت ماندگار نیستند". ما می خواستیم به هم قول بدیم که دوستی­هامون رو ماندگار می­کنیم اما ته نگاهمون تاییدی بود بر همون زمزمه مبهم.

حالا سیزده سال از اون روز گذشته بود و اکبر مدرسی با خواندن دفترچه خاطراتش که هنگام گردگیری انباری پیداکرده بود تونسته بود به مادر من زنگ بزنه و شماره همراه من رو بگیره. بعد از تلاش­هایی که برای متوقف کردن گریه هاش کرده بود، هنوز بغض گلوش اجازه نمی داد که راحت صحبت کنه. میگفت اگه اون زمان همه ما تلفن همراه و برنامه هایی مثل وایبر داشتیم احتمالا رفاقتمون ماندگار شده بود، اما مگه چندتا نرم افزار، میتونن در حفظ رفاقت تاثیرگذار باشن.

رفاقت ما هشت نفر هنوز ادامه داره و برای همیشه ماندگاره، شاید فقط تو دلامون. مطمئنم الان که دارم به بچه ها فکر میکنم، بدون اینکه بدونن، به یه بهانه­ ای لبخند روی لبهاشون نقش بسته. آخه برای من هم خیلی پیش میاد که بی دلیل لبخند میزنم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱۱
تگ ها: دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک