+ آمدنم بهر چه بود...؟

پیرمردی موقر با ریش هایی سفید و لباسی مرتب روی صندلی نشسته بود و به اون سمت دروازه نگاه میکرد. بطری ودکای اسمیرنف و چندتا سیگار وینستون روی میزش بد جوری تو چشم میخورد.

-         سلام حاج آقا، جوون در حالی که صداش میلرزید گفت.

گویی پیرمرد از واژه حاج آقا خوشش نیومده بود، گوشه چشمی تنگ کرد و زیر لب گفت: سلام

-         آقا ببخشید چند وقته اینجا نشستید؟

پیرمرد درحالی که بطری ودکا رو به لبهاش نزدیک میکرد جواب داد:

-         از وقتی هم سن و سال تو بودم

جوون حس کرد که پیرمرد داره جواب سربالا میده، تلاش کرد تا با چندتا جمله خودش رو به پیرمرد نزدیک تر کنه.

-         چرا چشماتون سرخه

-         حساسیت فصلیه

-         دستاتون چرا میلرزه

-         افت قند خون داشتم، یه چیز شیرین بخورم درست میشه

چندتا سوال ساده کافی بود تا جوون متوجه بشه پشت این چهره با صلابت، یه وجود آشفته نشسته.

-         یه کارت دعوت دستم رسیده از کسی که نمی دونم کیه و به یه جایی که نمی دونم کجاست دعوتم کرده

یک لحظه دود سیگار راه نفس کشیدن پیرمرد رو بست. بعد از چندتا سرفه طولانی رو به جوون کرد و گفت:

-         از هر راهی اومدی، برگرد و برو. برو با همون سرگرمی های همیشگیت خودت رو دلخوش کن و دیگه این طرفها پیدات نشه.

-         آخه چرا؟

-         چرا نداره. همین که گفتم.

ترس چهار ستون بدن جوون رو فرا گرفت، بلند شد که برگرده اما یه وسوسه اون رو به سمت دروازه کشید.

پیرمرد از جا بلند شد. درحالی که با سر آستینش چشماش رو پاک میکرد فریاد میزد :

-         نرو بچه... نرو. این راه نه فرجامی داره و نه بازگشتی.

هرچه پیرمرد فریاد میزد و التماس میکرد، گویی جوون کرتر میشد. تا اینکه بالاخره از دروازه عبور کرد.

اوایل خیالاتی شد و کلی آینده روشن برای خودش ترسیم میکرد. ضیافتی که انتظارش رو میکشید هوش از سرش برده بود.

بالاخره شروع شد...، اضطراب ها، استرس­ها، دل دل کردن ها... اما ادامه میداد، چون امید داشت. دنبال یه نور یا یه روزنه میگشت تا راه رو پیدا کنه اما چیزی نمی دید جز سراب.

خسته شد و امیدش رو از دست داد. فقط یه معجزه میتونست نجاتش بده. برای خدا که معجزه کاری نداره... مشکل اینجاست که دیگه خدا حال نشون دادن معجزه رو نداره!

دنبال یه مقصر میگشت بلکه بتونه همه تقصیرها رو بندازه گردن اون. کی از خدا بهتر؟ خواست خدا بوده! اما خیلی سریع توبه کرد. آخه اگه خدا لج کنه دیگه هیچ شانسی نداره.

یه انتظارات کوچیکی تو دلش داشت. نه اینکه فرستنده دعوتنامه بیاد و راه رو نشون بده، نه... فقط انتظار داشت صاحب ضیافت بفهمه که این جوون دعوتش رو پذیرفته.

شب و روز صدای پیرمرد تو گوشش زنگ میزد: "نرو بچه، نرو... این راه نه فرجامی داره و نه بازگشتی"

سرش سنگین بود و دلش اندازه تمام دنیا گرفته بود.

یه گوشه کز کرد.

کم کم چشمهاش سرخ شد... انداخت گردن حساسیت فصلی

دستاش میلرزید... حتما قند خونش افت کرده بوده.

سر آستینش هم خیس شده بود...

الان مدتهاست که همدمش ودکای اسمیرنفه و سیگار وینستون.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٢
تگ ها: انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک