+ چهارشنبه لعنتی

بچه که بودم، وقتی مهمونِ خاصی می آمد که دوست نداشتم بره، وقت رفتنش که می شد می دویدم و کفشهاش رو قایم می کردم. مامانم هر بار یه داستانی برام تعریف می کرد که به من بفهمونه این مهمون یه کار کوتاهِ مهم داره و زود برمی گرده. روزهایی که حریفم نمی شد، با تشر زدن آرومم می کرد.

این روزها چهارشنبه که می شه دوست دارم کفش هاتُ قایم کنم...

ای کاش مامانم می آمد و با تشر آرومم می کرد. خیلی وقته که توقع داستان هاش، زیاده خواهیه برام.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٩
تگ ها: انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک