+ . رفتن

 ...

خیلی زود همه چی عادی میشه. زندگی، کار و حتی تفریحاتت. توی یه ساعت مشخصی از خواب بیدار میشی، میزنی بیرون یه سری کارهای مشخص انجام میدی و تو یه ساعت مشخصی دوباره به خواب میری. تازه به شرطی که این وسط در خواب نبوده باشی.

خیلی کم پیش میاد اتفاقاتی برات بیفته که بتونی به عنوان یه لحظه خاص، وقت پیری گوشه خلوت یه پارک با خودت مرور کنی و لبخند بزنی. روزها پشت سر هم میگذرن بدون اینکه منتظر چیز خاصی باشی.

حالا تصور کن این وسط یکی بیاد و بگه، مثلا بعد از یه تعداد روز خاصی یا مثلا بعد از 24 ساعت میمیری.

یه ترس عجیبی وجود آدم رو میگیره که نفس کشیدن رو سخت میکنه، باورت نمی شه حتی بتونی تا پایان اون 24 ساعت دوام بیاری. خودت میمونی و خودت.

وقتی تصمیم میگیری یه زنجیر به گردن ترست بندازی تازه حس میکنی خدا همه حس های چند گانت رو مجددا بهت داده. یه چیزهایی رو میبینی که قبلا ندیده بودی. صداهایی که قبلا نشنیده بودی. راستی تا حالا دقت کردین صدای گربه که از گوشه حیات میاد چقدر میتونه زیبا باشه.

با حس تازه، تازه میفهمی که مادرت چقدر پیر شده. لبخند پدرت به زیبایی لبخند مادرت بوده و حتی زیباتر. میفهمی که بچه ها توی خواب چقدر خوشگل ترن. ترشی ای که خواهرت آورده، خوشمزه تر از همیشه ست. دوست نداری شب رو بخوابی. ولی خوابت میبره. صبح که بیدار میشی میمونی سر دو راهی که این ساعت های آخر رو کنار بچه هات بمونی یا بری سر کار دوستاتو ببینی. آخه حیفه روز آخری نبینیشون.

امروز برای اولین بار توی اداره ترانه 22 بهمن رو کامل گوش کردم. موهای سفید محمدرضا چه چهره جا افتاده ای بهش داده. سلام و علیک ترکیه رئیس جذاب تر از همیشه ست. اون یکی همکارمون با پالتوی جدیدش چقدر قشنگتر شده. قندهای توی قندان هم شیرین تر شدن.

چند ساعت بیشتر نمونده. می خوام بیشتر نفس بکشم. میخوام برم بالکن و کوها رو نگاه کنم. آخه یه زمانی روزهای تعطیل به قله این کوههای روبرو صعود میکردم. فقط یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده، اون هم اینه که در لحظه مرگ به چی فکر خواهم کرد. به بچه هام؟ به دوستام؟ به کارهایی که کردم؟ به کارهایی که نکردم؟ به سختی روز حساب؟ یا به ...

زندگی را اگر

در بهای عشق تو سودا توانستمی

مرگ، وه چه آسان می بود!

شاعر ژاپنی.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢۱
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک