+ بیمارستان

هفته پیش 40 کیلومتر راه برای دیدن عموم رفتم. ورودی کوچه شلوغ بود. یکی از دخترهای عموم رو ماشین زده بود. من زودتر از برادرهاش که فقط صد متر فاصله داشتند رسیده بودم. سریعا سوارش کردم و بردم بیمارستان.

در طول فرآیند معاینه تا مرحله گچ گیری، می شد اتفاقات و حوادث گهواره تا گور رو در گوشه و کنار لابی بیمارستان دید. در فواصل زمانی که بیکار می شدم سعی می کردم تمرکز کنم و اتفاقات اونجا رو با زندگی خودم تطبیق بدم.

چندتا زن میانسال در حالی که یکی از اونها جعبه شیرینی در دست داشت در حال بوسیدن مرد جوانی بودند که چند لحظه قبل پدر شده بود. بعید می دونم که مادر بزرگ سنتی من در لحظه تولد من پدرم رو بوسیده باشه اما احتمالا به دنیا آمدن یک پسر بعد از داشتن دوتا دختر خیلی خوشحالش کرده بوده.

داشتم پیامکی رو برای ارسال با موضوع "دوست داشتن آدم هایی که نمی شود آنها را داشت" ویرایش می کردم که پسربچه ای خونی روی شانه های مردی وارد شد. فقط پنج سالم بود که پرویز برادر زنِ ممدآقا ساندویچی برای اینکه توجه خواهرهای من رو به خودش جلب کنه با موتور مقابل خونه ما تک چرخ می زد. من از دور مادرم رو دیدم و به سمتش دویدم. خاطره برخورد موتور با من و شکستگی سرم با دیدن این بچه زنده شد. حاج آقا ترکاشوند که اون زمان مرد جوانی بود، من رو به بیمارستان رسوند. هر دوره که انتخابات شورای محل انجام می شه، اولین رای رو به حاج آقا ترکاشوند می دم.

مسمومیت ها، دندان دردها، اتاق بخیه و ... اتفاقاتیه که هرچندسال یکبار بصورت متناوب برای من رخ داده.

جالب ترین بخش، دیدن همراهان بیماران بستری بود. معمولا توی فامیل نزدیک، به محض اینکه کسی بستری می شه من اولین نفر داوطلب می شم که به عنوان همراه، شب رو کنار بیمار به صبح برسونم. اما تجربه نشون داده که قبل از بیمار به خواب می رم و صبح هم بعد از بیمار بیدار می شم. برای همین یکی از گلایه های بیماران بعد از مرخص شدن به همراهی من مربوط می شه.

دیگه پیامک آماده ارسال بود. اصل پیامک رو جایی دیده بودم و فقط تغییراتی جزئی قبل از ارسال اعمال کردم که ناگهان سوز گریه جوونی در آغوش مادرش در سوگ از دست دادن پدر و ترکیب صدای اونها با صدای موذن رادیوی بیمارستان، بد جوری من رو به هم ریخت.

دوست داشتم برای این موضوع هم شرایط خودم رو مقایسه کنم. مثلا چهره امیرحسین رو تصور کنم وقتی خبر مرگم رو می شنوه اما یه صدایی از توی گوشی موبایلم مانع این کار شد. صدای پیامکی که آماده کرده بودم. می گفت برای فکر کردن به مرگ وقت زیاده فعلا باید زندگی کنی. زندگی جدیدت که همون دوست داشتن اوست. تصویر مرگ رو بایگانی کن و پیامت رو بفرست. به امید لبخندش پیام رو فرستادم:

"بعضی از آدمها را نمی شود داشت،

فقط می شود یک جور خاصی دوستشان داشت.

بعضی آدمها اصلا برای این نیستند که مال تو باشند

یا تو برای آنها.

اصلا به آخرش فکر نمی کنی،

آنها برای اینند که دوستشان بداری

آن هم نه دوست داشتن معمولی، نه حتی عشق.

یه جور خاصی دوست داشتن که...

این آدمها حتی وقتی که دیگر نیستند هم تا ابد در کنج دلت جا دارند.

تا ابد یک جور خاص دوست داشته خواهند شد..."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
تگ ها: دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک