همیشه معلم هام رو دوست داشتم و با همشون رفیق بودم. به خصوص با معلم های دبیرستان. با بعضی هاشون هنوز هم در تماسم. بعضی هاشون هم در دوره های آموزشی ضمن خدمت، شاگرد کلاسی شدن که من مدرس اون بودم و همگی با نمره بیست از کلاس من رفتن. فقط یکبار، اون هم کلاس سوم دبیرستان با آقای حضرتی، معلم جبر به مشکل خوردم که با کله شقی من، این مشکل بزرگتر شد و کار به اخراج از مدرسه و ترک تحصیل کشید. همه بچه ها در پایه چهارم دبیرستان در حال آماده شدن برای کنکور بودن که من دنبال کار می گشتم. سه ماه از شروع مدارس گذشته بود که به اصرار مادرم به مدرسه برگشتم. با خودم می گفتم بعد از اینکه کارم با این مدرسه تمام شد، معلم جبر رو می کشم.

*

توی دانشگاه، درس پایگاه داده با استاد روحانی داشتم. از نظر چهره خیلی شبیه استاد شهرام ناظری بود. بسیار علمی ولی خیلی سخت گیر. بیشتر به خاطر مرام لوطی گریش و تکّه کلام های خاصش سه تا درس باهاش گرفته بودم. در باز شد و آقا حضرتی وارد شد. تنها صندلی خالی، ته کلاس کنار من بود. سلام داد و نشست. سلام دادم. یه لبختی از سر رذالت و رضایت روی لب هام اومد. بهترین فرصت بود تا بعد از اتمام درس مقابل درب دانشگاه از خجالت همکلاسی جدیدم دربیام. اما یه مشکل کوچیک وجود داشت و اون هم این بود که چند ماه قبل از اون روز، معلم شده بودم و به بچه های شهر ری درس می دادم. حالا می تونستم سختی های تدریس رو از زاویه دید یه معلم جوان ببینم. می دونستم وقتی یه دانش آموز با مشخصات خودم سر کلاس نشسته چقدر استاد باید با تجربه عمل کنه که بتونه کلاس رو مدیریت کنه. آقا حضرتی نتونسته بود این کار رو بکنه ولی انسان بد ذاتی نبود. توی یک لحظه ازش گذشتم. جزواتم رو برای کپی کردن به اون پیشنهاد دادم تا عقب افتادگی سه جلسه غیبت رو جبران کنه. من اون درس رو با نمره 10 پاس کردم ولی آقا حضرتی با نمره 7 افتاد.

*

خانم بابانژاد معلم کلاس اول ابتدایی مدرسه تشیّع، بهترین معلم کل دوران تحصیلم بود که چهره زیبا و معصومش رو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد. مهربان و صبور. حس می کردم مادر جدیدی پیدا کردم. چقدر برخوردهاش سنجیده بود وقتی مجبور بودم برای درمان تنبلی چشم چپم، سه ماه چشم راستم رو ببندم. اگر خانم بابانژاد نبود هنوز هم توی مَحَل، من رو علی یه چشم صدا می کردن. سال ها بعد خیلی تلاش کردم که پیداش کنم و از زحماتش قدردانی کنم. از طریق آموزش و پرورش منطقه تونستم مدیر، ناظم و معلم های دیگه رو پیدا کنم اما کسی از خانم بابانژاد خبری نداشت. می گفتن از این منطقه رفته و شاید هم شغل معلمی رو کنار گذاشته ولی این رو هم می گفتن هرجا که هست هنوز لبخند مهربونش روی لبهاشه.

الان که فکر می کنم، می بینم توی تمام دوره تحصیلم فقط دوبار تونستم کادوی روز معلم تهیه کنم که یکی برای خانم بابانژاد بوده. شاید هنوز هدیه من رو نگه داشته و نیازی ندیده که باز هم من رو ببینه و یه هدیه ناقابل از من دریافت کنه.

فردا روز معلمه. خواستم به خانم بابانژاد، آقا حضرتی، استاد روحانی و همه معلم هایی که سال ها من رو تحمل کردن بگم که دوستشون دارم و آرزو می کنم که لبخند همیشه روی لبشون باشه. همین.

* 

     می دونم که این متن هیچ ربطی به تو نداشت ولی برای اینکه ربط پیدا کنه یه سوال ازت می پرسم:

      اگه گفتی چگونه می شود مرده ای را زنده کرد؟

      چشمات رو ببند و خوب فکر کن...

      نمی دونی؟

      فرض کن من مُرده ام...

      حالا بخند....