+ ای کاش...

امروز به قله توچال صعود کردم تا از بلندترین قله شهر فریاد "دوستت دارم" را سر دَهَم، که به راستی با تمام وجود و از صمیم قلب این کار را انجام دادم.

قصد داشتم متنی بنویسم که در آن سختی های صعود در سرمای غیرقابل باور قله بدون همراه داشتن لباس گرم، و حس خوب خودم از این صعود را منعکس کنم.

اما در این لحظه فقط می توانم بنویسم:

ای کاش دمای هوا فقط چند درجه سردتر بود.

ای کاش قبل از آن باد و کولاک، فقط برای چند دقیقه باران شدید باریده بود.

ای کاش به جای آن سنگ، سنگ بزرگتری زیر پایم را خالی کرده بود.

و ای کاش این آخرین صعود من بود.

بغض ناشی از تصور ندیدن دوباره ات راه نفس هایم را می بندد، ولی با این حال ای کاش فقط یکی از این "ای کاش" ها عملی شده بود.

برای اولین بار حسادت می کنم به آدم هایی که خیلی راحت میتونن سرشون رو بذارن روی زانوی مادراشون و مثل یه بچه گریه کنن.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢٦
تگ ها: مادر و عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک