+ دمپایی

مامانم مجبورمون می کرد بعد از ناهار بخوابیم. خودش هم چادر گُل گُلیش رو می کشید روی سَرش و می خوابید. اما نمی دونم چرا هر وقت قایمکی بلند می شدم که برم بیرون، از زیر چادر می دید و داد میزد: "میمیری، یا نه؟". (انگار با چشم باز می خوابید یا صدای نفس های من رو می شناخت. بدتر از همه اینکه از بین پنج تا بچه فقط من رو می پایید.) سریع دراز می کشیدم و چند دقیقه بعد دوباره شانسم رو امتحان می کردم. یه بار که با کلی کماندو بازی و سینه خیز رفتن موفق شده بودم از کنارش رد بشم، به محض اینکه توی حیاط پا توی دمپایی گذاشتم، جیغم رفت هوا. انگار پا روی ذغال گذاشته بودم. باز مامانم داد زد: "میای بمیری، یا نه؟".

روزهای بعد، قبل از ظهر کلی برنامه ریزی می کردم که دمپایی ها رو توی سایه بذارم که موقع فرار توی میدان مین گیر نکنم. اما خیلی وقت ها خواهرها و برادرم محاسبات و برنامه ریزی های من رو به هم می زدن. عملا برنامه ریزی بی فایده بود. روزهایی که فرصت داشتم، می نشستم و یک کمی دمپایی رو فوت می کردم و بعد می پوشیدم اما اگر مشکل زمان داشتم با همه داغیش می پوشیدم و می رفتم.

دیگه به داغی دمپایی ها عادت کرده بودم.

***

این روزها وقتی دلتنگی هام زیاد میشه، وقتی تنها می شم، با خودم برنامه ریزی می کنم که چند دقیقه بیشتر ببینمت؛

که شاید یک فنجون قهوه با هم بخوریم؛

که شاید چند دقیقه قدم بزنیم؛

یا شاید هم چند دقیقه صحبت کنی، با همراهی یه لبخند...

اما ماموریت کاری، دانشگاه، جلسه، مسافرت و ... همه و همه دست به دست هم دادن که اجازه ندن برنامه ریزی های من به نتیجه برسن.

اینبار چقدر سخت دارم به داغی دمپایی ها عادت می کنم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢۸
تگ ها: مادر و عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک