+ کتاب

پدرم هر وقت از رفتارهام دلخور می شد، می گفت: "سعی کن توی زندگیت آدم با فرهنگی باشی". یه روز ازش پرسیدم یعنی چی؟ گفت: "همیشه در کنار کتاب باش، بقیش رو خودت یاد میگیری".

این بود که یه کتاب کِش رفتم و همیشه کنار خودم نگه داشتمش. هر جا می نشستم کتاب رو می ذاشتم زیرم. اینجوری علاوه بر اینکه همیشه کنار کتاب بودم، شلوارم هم خاکی نمی شد.

نوجوون که شدم، دوستام به من علی با فرهنگ می گفتن، آخه اونها وقتی می خواستن اصطلاحا دختر بازی کنن هر کدوم می رفتن به سمتی، یکی توی پارک، یکی جلوی مدرسه دخترونه، یکی ایستگاه اتوبوس، ولی من همیشه می رفتم جلوی کتابخونه. ولی نمی دونم چرا بعضی از دخترایِ احتمالا بی فرهنگ تا من رو می دیدند یه اسم گل روی من میذاشتن و می گفتن: "باز این اوسگل اومد که نذاره ما کتاب بخونیم".

توی خدمت سربازی، هر سربازی یه جایی نگهبانی می داد، من هم داوطلبانه نگهبان کتابخانۀ پادگان شدم. انقدر وظیفه شناس بودم که حتی روزها هم به محض اینکه کسی به کتابخانه نزدیک می شد با اسلحه تهدیدش می کردم و اجازه نزدیک شدن نمی دادم. فرمانده بی فرهنگمون بعد از ده روز من رو فرستاد بازداشتگاه.

همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه چند ماه پیش عاشق یه آدمِ اهلِ کتاب و با فرهنگ مثل خودم شدم. بعد از چند روز هر دوتامون فهمیدیم که یه جایی از فرهنگ یکی از ما دوتا لنگ میزنه. آخه هر دوتامون بافرهنگ بودیم ولی کارهامون خیلی با هم فرق داشت. یه روز با هم رفتیم میدان انقلاب و اون شش جلد کتاب خرید و به من هدیه داد. با این کارش به شکل خیلی ظریفی، مشکل من رو به من یادآوری کرد. من باید کتاب رو تهیه می کردم تا با فرهنگ بشم نه اینکه کِش برم و زیرم بذارم یا نگهبانی بدم که کسی نزدیک نشه.

سر کوچمون کتاب ها رو دادم بقالی تا وزن کنه. دیدم هشت کیلو و سیصد گرم به فرهنگم اضافه شده. روزهای بعد هم خودم چند کیلو دیگه کتاب خریدم. اما باز هم با عشقم اختلاف فرهنگی داشتیم. حتی بعضی وقتها کتاب ها رو روی هم می چیدم و متر میکردم. مثلا می دیدم که 47 سانت به فرهنگم اضافه شده اما اختلاف فرهنگی بین من و اون اصلا کم نمی شد. تا اینکه مشکل رو با خودش درمیان گذاشتم. با لبخندی که فقط از اون انتظار می ره، گفت: "کتاب رو باید بخونی تا با فرهنگ بشی".

آخ آخ آخ، من این همه سال مسیر اشتباهی رو رفته بودم. باید جبران می کردم. باید  عقب افتادگیِ سی و چند ساله رو جبران کنم.

نشستم و شب و روز کتاب خوندم و ضعف های فرهنگی خودم رو از کتاب استخراج کردم و تمرین رو برای جبران نقاط ضعف شروع کردم. اول از کتاب آتش بدون دود نادر ابراهیمی بزرگوار شروع کردم.

تازه فهمیدم که من به عنوان یه آدم بی فرهنگ، در دوران جهالت می رفتم دختربازی و هر کس چپ نگاه می کرد سریع چاقو می کشیدم و دعوا می کردم، این اولین اشتباه من بود. آخه گالان با تفنگ می رفت دختر رو از توی خونه پدرش می دزدید. تازه آلنی هم که رفت شهر و دکتر شد، به جای تفنگ چهارپارِ ساچمه ای، مسلسل بِرنو خرید.

درس اول: موقع دختر بازی باید تفنگ رو جایگزین چاقو کنم.

بعد رفتم سراغ اشعار فروغ فرخزادِ دوست داشتنی. دیدم میگه: " زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی". باز هم یه نقطه ضعف فرهنگی دیگه رو پیدا کردم.

درس دوم: از این به بعد باید به جای آب خوردن، سیگار بکشم.

احمد شاملوی عزیز نفر سومی بود که نقاط ضعف فرهنگی من رو یادآور شد. هر وقت ما توی خیابون دعوا می کردیم سریع چاقو می کشیدیم و جلوی چشم حریف می گرفتیم، اون هم، همین کار رو برای ما می کرد. بعد با صدای بلند می گفتیم: " ک... ک... اول تو میزنی یا من بزنم؟" و این چه کار بی فرهنگی ای بود که ما انجام می دادیم. آخه شاملوی عزیز دشنه رو میذاره توی دیس و خیلی مودبانه تعارف می کنه.

درس سوم: وقتی میریم دعوا همراه چاقو، دیس هم ببریم.

احتمالا طی هفته دیگه باز هم با عشقم بریم کتاب بخریم تا نقاط ضعفِ فرهنگیِ بیشتری رو اصلاح کنم.

اثرات با فرهنگ شدن رو هم خیلی زود به چشم دیدم. آخه برای اولین بار توی زندگیم، دیروز عشقم از یکی از کارهام که همون نوشتن بود تعریف کرد. انقدر خوشحال بودم که پرواز می کردم. الان هم با لپ تاپ راننده شاتل، از فضا دارم این پست رو می ذارم. از همین فضا هم به عشقم میگم که اندازه نفس هام دوستش دارم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۳
تگ ها: دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک