+ آرزوی یه دروغ کوچیک

شنبه که من رو ببینی، دیگه نمی بینی تا شنبه بعد. حالِ دلِ من بمونه برای خودم، این بار می خوام از حالِ دلِ تو بنویسم.

هر وقت تو می رفتی مسافرت، من بغض می کردم و به هزار شکل دلتنگی هام رو نشون می دادم، اما الان تو بغض می کنی و به هزار روش باید قایمش کنی که نَه مَن ببینم، و نه هیچ کس دیگه ای.

***

چند روزه که دلشوره هات شروع شده، بهانه گیر شدی و زود رنج. دنبال فرصتی هستی تا بیشتر با من صحبت کنی. تنها که می شی با خودت می گی، یعنی ممکنه یه جوری بشه که نره؟ البته هیچ وقت نمی تونی آرزوی یه اتفاق ناخوشایند رو بکنی که مانع رفتنم بشه ولی مستاصل دنبال یه اتفاق خوبی هستی که کَنسِل کنه همه دلواپسی هات رو.

شنبه صبح زودتر از همیشه میای اداره، ولی می بینی که من سرم شلوغه و حواسم پرت، انتظار داری تا ساعت چهار عصر اداره باشم ولی بعد از ناهار می بینی که دارم آماده رفتن می شم. زُل می زنی به مانیتور و با سَرِ آستینت اَشکات رو پاک میکنی. وقتی برای خداحافظی میام، تو چشمام نگاه نمی کنی، سعی می کنی لرزش صدات رو پنهون کنی و بلند بگی "سفرت بی خطر، خوش بگذره".

بعد از رفتنم احتمالا میری باشگاه و با ورزش سنگین سعی می کنی حال و هوای دلت رو عوض کُنی، ولی بی فایده ست. سر سُفره شام حِس غذا خوردن نداری، با غذات بازی می کنی تا بتونی همرنگ جماعت بشی.

صبح که میای اداره، یادت رفته که من نیستم، منتظری که هر لحظه از در وارد بشم، اما حدودای ساعت نُه یه دفعه یادت می افته اونی که نیومده، دیگه نمی آد. آروم کِز می کنی پشت میز و خودت رو با کارهات مشغول می کنی. تا شب صد بار مِیل باکسِت رو چک می کنی، به وبلاگ من سر میزنی، وبلاگ خودت رو کنترل می کنی که شاید، شاید، شاید نامه ای، متنی و یا کامنتی از من ببینی. وقتی چیزی نیومده با خودت می گی حتما اینترنت نداشته و اگر نه اون کسی نیست که یک روز من رو بی خبر بذاره.

شب ها موقع خواب آهنگ هایی که من فرستادم رو گوش می کنی، نصف شب ناخودآگاه بیدار می شی و با گوشی تلفن همراهت همه راه های ارتباطیمون رو چک می کنی ولی هیچ اثری نمی بینی. حتی یک پیامک.

هر وقت اینترنت برای چند دقیقه قطع می شه دلشوره می گیری که مبادا من توی اون لحظه وصل شده باشم و تو نباشی. دوست داری زنگ بزنی امّا با خودت میگی اگه شرایط صحبت کردن داشت حتما خودش زنگ می زد، بعد گوشی رو میذاری سر جاش. تلخی همه این اتفاقات وقتی تلخ تر می شه که باید طوری رفتار کنی که همکارات بویی از تغییر رفتارت نبرن.

برای دلخوشی خودت می گی، اشکال نداره... حتما انقدر بهش خوش گذشته که من رو فراموش کرده، منم به خوشی اون خوشم.

ظهر چهار شنبه با ته موندۀ یه لبخند ساختگی میگی، آخیش این هفته لعنتی تموم شد. آخر هفته ها که هیچ وقت نمی دیدمش، دیگه چه فرقی میکنه یه کوچه بالاتر از من باشه یا هزار کیلومتر دورتر، فردا و پس فردا هم می گذره و شنبه می بینمش. ولی غافلی از اینکه عصر پنج شنبه دلگیرتر از همه عصر جمعه هایی می شه که توی عمرت داشتی، گویی دنیا خودش رو از پاهای عقربه ثانیه شمار ساعت آویزون کرده.

قشنگترین لحظه؛ عصر جمعه ست، دوست داری زودتر بخوابی که وقتی بیدار می شی دیگه اومده باشم. زیر لب دعا میکنی که صبح شنبه هیچ جلسه کاری باعث نشه که حتی برای یک لحظه اداره رو ترک کنم.

***

با جابجا کردن ضمیر "من" با ضمیر "تو"، متن تخیلی بالا می شه عین واقعیت. می شه همون چیزی که توی چند ماه اخیر بارها تجربه کردم.

هزینه جراحی دماغ دراز شدت با من، بنویس که حتی بدون جابجا کردن اون دوتا هم دلت برام تنگ میشه.

   " من بدهکار هزار ساله بارانم،

                        آیا کسی لیوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟"

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک