خانم معلم با انگشتش به یه نقطه دوری اشاره می کرد و می گفت: "به اونجا میگن؛ شرق. خونه ی خورشید خانوم اونجاست."

امروز هزار کیلومتر راه اومدم. رسیدم به شرق. به خونه ی خورشید خانوم. اما قبل از اینکه من برسم، اون رفته بود. همسایه هاش می گفتن خیلی وقته که از اینجا رفته. می گفتن به غرب رفته.

یادم افتاد که خانوم معلم می گفت: "شرق و غرب خیلی از هم دورن... خیلی."

حالا هیچکس نمی دونه مسیری که اومدم رو چند سال باید به عقب برگردم تا به خورشید خانوم برسم.

این بار که خورشید خانوم رو توی خواب ببینم بهش می گم که چقدر دوستش دارم و با چه شوقی این مسیر طولانی رو اومدم. شاید اینجوری وقتی صبح از خواب بیدار می شم، ببینم که با اون لبخند قشنگش بالای سرم ایستاده و به من نگاه می کنه. آخه خانوم معلم می گفت: "اگه خورشید خانوم بخواد، می تونه ظرف چند ساعت مسیر بین شرق و غرب رو طی کنه."

  "این تاج نیست کَز میان دو شیر برداری،

   بوسه بر کاکُل خورشید است

                                   که جانَت را می طلبد

   و خاکستر استخوان ات 

                                   شیر بهای آن است."