+ پانصد

خدا بیامرز حاجی سهراب؛ شوهر حاجی ننه ام، هم پدر بزرگ مینا بود و هم پدر بزرگ فرهاد شاشو اما چون مینا رو بیشتر از فرهاد شاشو دوست داشت موقع توافق بر سر مهریه، از جایگاه خودش به نفع مینا استفاده کرد و مهریه اون رو پانصد هزار تومان که اون روزها بالاترین مهریه فامیل بود تعیین کرد! این مهریه اونقدر توی فامیل صدا کرد که حاجی سهراب تا مدت ها هر وقت می خواست به هم سن و سالهای خودش فخر بفروشه یه حرفی رو بهانه می کرد و با تاکید خاصی می گفت: "مهریه مینای ما پانصد هزار تومانه!".

سال ها گذشت و ارزش مهریه اون دسته از دخترهایی که معادل طلا بود پا به پای تورم بالا رفت اما مهریه مینا همان پانصد هزار تومان موند و بی ارزش شد. روزی که فرهاد شاشو مینا رو طلاق داد، نه حاجی سهراب زنده بود و نه دیگه کسی به یاد داشت که روزی مهریه مینا بالاترین مهریه فامیل بوده. فرهاد شاشو با ضریبی که دولت پشت مهریه مینا گذاشت، چهارده میلیون تومان داد و رفت.

اوایل که برای خورشید خانومم پست عاشقانه می نوشتم برخی از اعداد برای من مفهوم خاصی داشتند. مثلا فکر می کردم اگر صدتا پست بنویسم و حرف های دلم رو بگم حتما مهربان میشه و من رو صاحب لبخند خودش می کنه. اگر نشد، وقتی به پست دویست  برسم دیگه مهربان میشه و دست هام رو میگیره. با خودم فکر می کردم که پست سیصدم و چهارصدم رو کنار خورشید خانومم دوتایی خواهیم نوشت. اما زمان گذشت و ارزش نوشته های من مثل مهریه مینا نتونست پا به پای تورم پیش بره و بی ارزش شد.

این متن پانصدمین پستی بود که به عشق نگاه مهربان خورشید خانومم نوشتم. یعنی بالاترین مهریه ای که با دست های خالی خودم می تونستم برای عشق و احساسم تعیین کنم. اما این روزها به پانصدهزار تومان هم چیز با ارزشی به آدم نمیدن چه برسه به پانصدتا پست آب حوضی من.

خورشید خانوم؛

دیگه نه حاجی سهراب زنده است که بتونه از موقعیت خودش به نفع پسر باجناقش استفاده کنه و نه من چیزی با ارزش تر از همین چند خط درد دلی که روزانه برای تو می نویسم دارم.

می دونم یه روز مثل فرهاد شاشو بی خدا حافظی خواهی رفت، اما اگر رفتی دیگه هیچ وقت برنگرد. چون روزی که برگردی نه اثری از این پانصدتا پست پیدا می کنی و نه اثری از نویسنده اونها. اگر اون روز دلت برام تنگ شد به آسمان نگاه کن و یه لبخند بزن.

"پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه هایی که هر روز برایشان می ریزم

در میان آنها

یک پرنده بی معرفت هست

که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و بر نمی گردد.

من او را بیشتر دوست دارم."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۳٠
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ آرزوی محال

آرزو دارم یه روزی مجبور بشی برای ماموریت کاری یا مثلا ماموریت ورزشی بری یه شهر دور افتاده و محروم. یه شهر کوچیک که علاوه بر فرودگاه، جاده های دسترسیِ درست و درمانی هم نداشته باشه. مثلا یه شهر مرزی نزدیک عراق یا افغانستان. اون وقت من دو روز زودتر از تو برم همون شهر و یه چرخی توی بازارش بزنم. دیدی میگن فلانی نونِ صداش رو می خوره؟ یا مثلا بهمانی نونِ هوشِ بالاش رو می خوره؟ من هم همیشه نون دوستان خوبم رو می خورم. با یکی از پولدارهای اون شهر مرزی که احتمالا سر دسته قاچاقچیان اونجاست آشنا بشم و ماشین شاسی بلندش رو قرض بگیرم. اون وقت تو با هواپیما بیایی به نزدیک ترین شهری که صاحب فرودگاهه. مثل یه سناتور نه...! مثل خورشید خانوم ازت استقبال کنم و سوار بر ماشین دوستم به سمت اون شهر مرزی ببرمت. توی ماشین دورت بگردم و تو خنده های قشنگت رو تحویلم بدی. توی جاده های تاریک و ترسناک اون شهرستان با سرعت ده کیلومتر حرکت کنم بلکه دیرتر به مقصد برسیم و بیشتر کنارت باشم. نیم ساعت مونده به مقصد وقتی از خوشحالی خر کیفم، از مهربانیت سوءاستفاده کنم و در حالی که فرمان ماشین رو رها می کنم بدون اجازه ببوسمت! تو یه دفعه خاموش بشی و با اخم خودت رو جمع و جور کنی و از پنجره به بیابان های تاریک خیره بشی. شیرینیِ بوسه دزدکی رو کوفتم کنی و من رو به دست و پات بندازی. انگشت روی دکمه غلط کردم بذارم و التماس کنم که ببخشی اما تو گره ابروهات رو کورتر و کورتر و کورتر و کورتر کنی.

نزدیک مقصد وقتی ببینم که دیگه فرصت تمام شده و چیزی نمونده که با دلخوری از من جدا بشی ماشین رو یه گوشه ای نگه دارم و بگم: "تا من رو نبخشی و لبخند نزنی از جام تکان نمی خورم". تو هم بگی: "به درک که تکان نمی خوری! مگه بخشیدن زوریه؟" حدودای ساعت دو نیمه شب وسط بیابان های ناکجا آباد مشغول کَل کَل باشیم که یه دفعه سمت چپ من یه نوری که ترکیب دوتا نور قرمز و آبیه؛ روشن و خاموش بشه. من که چشم چپم خوب نمی بینه اعتنایی به نور نکنم و به التماسم ادامه بدم. بعد یه صدای بد اخلاقی بگه: "راننده ماشین شاسی بلند، چراغ هات رو خاموش کن و آروم پیاده شو!"

تُف تو این شانس!

قبل از پیاده شدن تو بگی: "همین رو می خواستی؟" من هم بگم: "یه فرصتی بده تا درستش کنم."

با اینکه ما لحظه دستگیر شدن  مشغول دعوا بودیم اما پلیس گیر بده و بگه: "شما وسط بیابون مشغول کارهای خاک برسری بودید و باید بریم یه دست و یه پای تو رو مهریه ی این خانوم کنیم!" و من هم اصرار کنم که: "آره به خدا! ما داشتیم کارهای خاک بر سری می کردیم! لطفا زودتر ببرید و یه دست و یه پای من رو مهریه خورشید خانومم کنید!" پلیسِ بی مسئولیت به همکارش بگه: "طرف کلا تعطیله. ولش کن، بریم!"

تُف تو این شانس! 

خلاصه این حادثه باعث بشه که تو من رو ببخشی و نزدیک های ساعت سه بامداد برسونمت مهمانسرا. وقتی خودم رسیدم به اتاقم زنگ بزنم و تا ساعت هشت صبح یه دَم صحبت کنیم و بخندیم. جوری که بعدش تو اون جلسه یا مسابقه ورزشی رو از دست بدی و بی نتیجه مجبور بشی برگردی تهران!

آرزوی محال من؛

قدیم ها هر وقت توی دلم یه آرزوی محال داشتم به وحید می گفتم: "دادا...، دوست داشتی یه دست و یه پات رو ضربدری میدادی ولی فلان اتفاق می افتاد؟". وحید هم همیشه در جواب می گفت: "مادر ج...(صدای بوق) باز تو یه آرزوی محال کردی؟!".

دوست دارم بدونی که من برای برآورده شدن یه آرزو مثل همین داستان عجیبی که نوشتم حاضرم یه دست و یه پام رو ضربدری بدم. آرزوی داشتنت اونقدر محاله که سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست!

 

مشنو ای دوست که به غیر از تو مرا یاری هست

                                                  یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

                                                  که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

                                                  در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

                                                  سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست

عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند

                                                  داستانیست که بر هر سر بازاری هست

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢۸
تگ ها: عشق و انتظار و دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ ما را از مرگ می ترسانند، انگار که ما زنده ایم...!

نمی دونم اگه یه روز بگی که دیگه دوستم نداری، خوشحال میشم یا ناراحت؟ اما حالا که روزی هزار بار به راحتی آب خوردن میگی دوستم نداری، یه بار هم بگو: دیگه دوستت ندارم! وقتی معنی جُفت شون اینه که یه نفر، یه نفر دیگه رو دوست نداره پس چه فرقی برای تو داره؟ اَخم کن و با عصبانیت بگو: هی فلانی...! دیگه دوستت ندارم. بعدش دوباره دوستم نداشته باش.

 

پی نوشت: عنوان منتسب به شاملو.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ مشخصات خورشید خانوم

خورشید من صورتی دارد چون قرص ماه که آن را موهایی به رنگ بخت من و به بلندایِ شب یلدا در آغوش کشیده اند. پیشانی سفید و بلند او یادآور آیینه است و اَبروانش کمان هایی که کشتار ایمان می کنند. چشمان زیبای او همچون خورشیدهایی کوچک می سوزند و می سوزانند، اما نگاهش آواز قناری است. گونه های برجسته اش غرور را به رخ می کشند. لب هایش ظرافت نقش های پر پروانه را دارند و لبخندش رنگین کمان را تعجیز می کند. گردن کشیده او ستون تخت جمشید است و پستان هایش پرتقال بیروت با پوستی از ابریشم هندوستان که طعم آن نمی تواند تلخ تر از عسل سبلان باشد و مستی اش کمتر از شراب شیراز. کمر باریک او ظرافت را به خراطان اصفهان می آموزد و باسن درشت و خوش تراش او جامه زهد هر عابدی را به آتش می کشد.

خورشید من عارفی ست چون مولانا و دانشمندی برتر از انیشتین. ماندلا پایندی به اصول را از او به عاریه برده است و مهربانی را او به پیامبران آموخته است. هرچند که اعتقادی به معجزه ندارد. او معنای واقعی صداقت است و بزرگی.

خورشید خانوم؛

اینگونه که دست نیافتنی می نمایی، نمی توان تو را زنی دانست که یک مرد به آرزویش نشسته است. تو یک خدایی، یک بُت. از این پس باید به ستایش موجودی دست نیافتنی بایستم که فقط بزرگی است و زیبایی. فیزیک نمی تواند تو را به تسخیر خود درآورد. تو فراتر از ماده ای، برتر از فرشته.

نه...!

تو از جنس خدایان مغروری که بدون واسطه با بندگان خود سخن نمی گویند،

                                                                               فرشته ای بفرست...

 

" خاک را بدرودی کردم و شهر را

  چرا که او، نه در زمین و شهر و نه در دیاران بود.

 

 آسمان را بدرود کردم و مهتاب را

 چرا که او، نه عطرِ ستاره نه آوازِ آسمان بود.

 

 نه از جمعِ آدمیان نه از خیلِ فرشته‌گان بود،

 که اینان هیمه‌ یِ دوزخ اند

  و آن یکان 

            در کاری بی اراده

 به زمزمه یی خواب آلوده

                            خدای را

                                   تسبیح می گویند.

سرخوش و شادمانه فریاد برداشتم:

«ــ ای شعرهای من، سروده و ناسروده!

    سلطنتِ شما را تردیدی نیست

    اگر او به تنهایی

                      خواننده‌ ی شما باد!

    چرا که او بی‌نیازیِ من است از بازارگان و از همه‌ ی خلق

    نیز از آن کسان که شعرِ مرا می‌خوانند

    تنها بدین انگیزه که مرا به کُند فهمیِ خویش سرزنشی کنند! ــ

 

    چنین است و من این همه را، هم در نخستین نظر بازدانسته‌ام.»   شاملو

بعدا نوشت: بخشی از آنچه قصد داشتم بنویسم بنا به دلایلی حذف شد. به همین دلیل این پست اینجوری شد.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٦
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دستور ادبیات

"دلم برایت تنگ شده"

یک جمله خبری نیست،

یک جمله التماسی است

برای فقط چند دقیقه دیدن تو.

 

بعدا نوشت: کار دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد/ ناله کنم بگویدم، دم مزن و بیان مکن - مولانا

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ تو چرا یک پاندای ارزان نمی خواهی؟

تو چرا یک پاندای ارزان نمی خواهی؟

من یکی برای فروش سراغ دارم

با شکم نرم و بزرگ و پاهای کوتاه تالاپ تالاپی

و یک جفت چشم درشت که یکی از آنها نمی بیند.

او تپل و نرم و بغل کردنی است.

و خیلی از کارهای خانه را هم

برایت انجام می دهد.

مثلا...

هنگام تماشای فیلم

می توانی از آن به جای کاناپه نرم و راحت استفاده کنی

و او تا پایان فیلم تمام موهایت راببافد.

ناخن انگشت اشاره او در خاراندن پشت معرکه است.

او می تواند با خوردن پایان نامه تحصیلی ات تو را از شر آن راحت کند.

اما در آهسته صحبت کردن زیاد وارد نیست.

 

تخصصی در شنا کردن ندارد

اما از حمام رفتن با او لذت خواهی برد

دست های نرم و پشمالوی او مانند لیفی نرم عمل می کند.

زمانی که روی پایش می نشینی خیلی راحتی

اما وقتی او روی پای تو می نشیند زیاد راحت نیستی.

 

شب هایی که احساس سرما کنی، با مهربانی می خزد توی رختخوابت

و نیمه های شب با خیال راحت می توانی موقع غلت زدن بغلش کنی.

عاشق غافلگیر کردنت است

با خوشحالی برایت شالگردن می خرد

مخصوصا اگر این شال را به خاطر او بر گردن خود ببندی

 

همواره برای دیدن تو التماس می کند

غروب های جمعه می توانی برایش داستان های غم انگیز بخوانی

وقتی مریض می شوی

آنقدر دورت می گردد تا دردهایت به جان بی قرار پر گریه اش بخورد.

 

در سفر نمی گذارد که لبخند از لبانت جدا شود

اگر ضبط صوت نداشته باشی برایت آواز می خواند.

قایم باشک بازی را دوست ندارد

چون اگر چشمش را باز کند و تو رانبیند

چشم هایش پر از اشک می شود.

 

خوب می توانی سرش داد بزنی

می توانی مقصر تمام اتفاقات را او بدانی 

هر زمان که دوست داشتی می توانی به او بی محلی کنی

و به او اجازه ندهی که از این کار دلخور شود.

 

می توانی تا هر زمان که دلت خواست دوستش نداشته باشی

هرچند دوست داشتنش آسان است.

 

بعدا نوشت: شل سیلور استاین متن "چه کسی یک کرگدن ارزان می خواهد" را از متن من کپی کرده است. اما چون من متن یک خورشید خانوم و نیم را از متن او کپی کرده بودم شکایتی از او نکردم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ فراموشی

دیدی وقتی بعد از مدتها با یه دوست قدیمی روبرو میشی چقدر راحت یه جلسه کاری رو فراموش می کنی و هیچ اتفاق بدی هم بابت غیبت در اون جلسه نمی افته؟ یا دیدی مثلا وقتی از یه همایش برمی گردی و موقع کندن لباس متوجه میشی که لپ تاپت رو گم کردی چقدر ناراحتی؟ اولش فکر می کنی آسمان روی سرت خراب شده ولی بعدش که بیشتر فکر می کنی می بینی اونقدرها هم فاجعه نبوده! دیدی فردایِ سیاه مستیِ چند شات ودکای روسی آدم چه حالی داره؟ نه! این یکی رو تو ندیدی ولی من چند دفعه دیده ام. آدم به کل فراموش می کنه که شب قبلش چه اتفاقی افتاده. اصلا کجا بوده؟ چه غلطی کرده؟ با کیا بوده؟ دیدی توی امتحان زبان معنی لغتی رو که بارها خوندی و استفاده کردی یه دفعه فراموش می کنی؟ نوک زبونته ها، ولی یادت نمیاد.

ظاهر همه این اتفاقات در لحظه اول شبیه فاجعه ست اما با گذشت زمان می بینی اونقدرها هم که فکر می کردی غیر قابل تحمل نبودند. جالب اینکه سالها بعد، از اون اتفاقات به عنوان یه خاطره خوب و شاد یاد می کنی.

به همین سادگی بیا و فراموش کن که دوستم نداری. مطمئنم اگه فقط چند لحظه شوک اولیه و گُر گرفتن بدنت رو تحمل کنی، می بینی دوست داشتن من اونقدرها هم که فکر می کردی فاجعه نبوده. مطمئن باش که سالها بعد، از همین فراموشی ساده به عنوان یکی از خاطرات خوب و شاد زندگیت یاد خواهی کرد. خوبی این فراموشی نسبت به فراموشی های قبلی در اینه که جبرانش خیلی ساده ست. هر وقت پشیمان شدی، فقط کافیه یه نفس عمیق بکشی و دوباره دوستم نداشته باشی.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢۳
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دکمه

ای کاش مال من بودی.

ای کاش زندگی یه دونه از این دکمه هایی که روش عکس دوتا مثلث به سمت چپ داره داشت. اونوقت انگشتم رو می گذاشتم روی اون و به عقب برمی گشتم. با سرعت تمام رویدادهای رُخ داده رو مرور می کردم و دنبال روزی می گشتم که تو رو از دست دادم. وقتی به چند هفته قبل می رسیدم که با یکی از این نوشته هام ناراحتت کردم یه مکثی می کردم. اما تو که قبل از اون هم مال من نبودی که امیدوار باشم با اصلاح اتفاقات اون روز دوباره به دست بیارمت!

دوباره انگشتم رو می گذاشتم روی دکمه و بر می گشتم به سال ها قبل. به روزی که استخدام شدم و شغل پیدا کردم. یه مکثی هم اونجا می کردم؛ هرچند بی فایده!

اینبار تا رسیدن به روز کنکور انگشت خودم رو از روی دکمه بر نمی داشتم. شاید اگه با تو هم دانشگاهی می شدم این فرصت رو پیدا می کردم که بدستت بیارم. اما کنکور که زورکی نیست؛ باید قبلش کلی درس می خوندم که من نخونده بودم!

به درس و مشق مدرسه برمی گشتم. با همه رفیق هام قهر می کردم و یه خط قرمز روی رفیق بازی هام می کشیدم. کتاب می گرفتم دستم و شب و روز درس می خوندم. پای درس فیزیکِ آقا عطاردی به جای مسخره بازی، تمام حواسم رو جمع می کردم و قوانین نیوتن رو یاد می گرفتم؛ قانون جاذبه اش رو بهتر از بقیه! سر کلاس آقا حضرتی به جای کَل کَل و لات بازی، تکنیک های حل معادلاتی رو که مجهولاتش بیشتر از معادلاتشه یاد می گرفتم تا اگر روزی مجهولات زندگیت بیشتر از معادلاتش شد کمک کنم تا جواب همه معادله هات نام من باشه. اما یادگیری این چیزها، به جز تلاش یه ذره هم هوش می خواد که من نداشتم.

دوباره انگشتم رو می گذاشتم روی دکمه و برمی گشتم به خیلی قبل تر. به جایی که بابام مجبور بود بخش عمده درآمدش رو صرف تعمیر گیربکسِ خاورش کنه. روی سینی دوغ لیوانی و باقالی سبزِ پخته می فروختم و برای مامانم کُندر و قرص اسید فولیک می خریدم تا بچه توی شکمش یه کم باهوش تر بشه. اما من که هنوز به دنیا نیومده بودم که بتونم با دستفروشی کمک خرج خونه باشم!

اینبار با تاکیدِ پر رنگ تری انگشتم رو می گذاشتم روی دکمه. بدون توقف برمی گشتم به عالم ذَر و روز اَلَست. به اون روزی که خدا با من اتمام حجت کرد و من رو به این دنیا فرستاد. این بار من با اون اتمام حجت می کردم! انگار با خدا نباید از در التماس وارد شد. مثل خودش که کلی توی قرآن خط و نشون کشیده و گفته که اگه بندگی من رو نکنید، اِل می کنمتون و بِل می کنمتون، من هم با قلدری صحبت می کردم. می گفتم یا من رو توی مسیری میذاری که بتونم فرصت رسیدن به خورشید خانومم رو داشته باشم یا گِل ام رو میذاری جلوی آفتاب تا خشک بشه و دوباره خاک. بالاخره یا قبول می کرد و مسیر زندگیم عوض می شد یا خاک می شدم و می رفتم پی کارم.  

ای کاش زندگی یه دونه از این دکمه هایی که روش عکس دوتا مثلث به سمت چپ داره داشت تا الان با حسرت نمی نوشتم:

ای کاش مال من بودی.

 

"خدای را
           نا خدای من!

                    مسجد من کجاست؟

 در کدامین دریا

 کدامین جزیره؟

 آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم

 و مذهبی عتیق را

 چونان مومیایی شده یی از فراسوهای قرون

 به وِرد گونه یی

 جان بخشم.


 مسجد من کجاست؟


 با دستهای عاشق ات

                          آن جا

 مرا

 مزاری بنا کن!"      احمد شاملو

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دوستِ دوستم

دوستِ دوستم هیچ وقت من رو ندیده بود و فقط تعدادی از پست های من رو به مهربانی خونده بود. من هم هیچ وقت دوستِ دوستم رو ندیده بودم و فقط همه پست هاش رو چندین بار به مهربانی خونده بودم!

یه روز که وبلاگِ دوستِ دوستم رو می خوندم رفتم سراغ عکس پروفایلش تا با چهره اون آشنا بشم. ولی متاسفانه عکس پروفایل، تصویری بود که از پشت سر گرفته شده بود. برای رفع این مشکل، مانیتور رو چرخوندم و پشت مانیتور رو تماشا کردم اما برچسبِ شماره اموالی که واحد آی تیِ شرکت پشت همه مانیتورها چسبونده مانع از این کار شد! انگار این مشکل قراره هر چند سال یکبار برای من تکرار بشه، آخه جوان تر که بودم مهمترین دغدغه زندگیم این بود که موقع پخش کارتون کارگاه گجت، تلویزیون رو بچرخونم و چهره یِ اون نقش منفی که فقط یک دست و گربه ی سفیدش دیده می شد رو ببینم اما همیشه دیر می شد و تصویر می رفت یه جای دیگه.

بالاخره چند روز پیش یه جایی مابین واشنگتن دی سیِ ایالت متحده آمریکا و میدان ونکِ تهران ملاقاتی با دوستِ دوستم داشتم. گویا این عزیزِ تازه به ایران بازگشته موقع خواندن پست های من باور نمی کرده که نویسنده وبلاگ واقعا یه پانداست و توی ذهنش تصویری از من ساخته بوده که با چهره واقعی من مطابقت نمی کرد. آخه وقتی حرف می زدم چهره اش شبیه کسی بود که مسابقه دو تیم ممفیس گریزلیز و ساکرامنتو کینگز رو با صدای سخنرانیِ قرائتی تماشا می کنه!

با اینکه دوست دوستم آدم وطن دوستیه اما وقتی از نظم و نظام آمریکا صحبت می کرد من نمی خواستم کشورمون کم بیاره و می گفتم: راسته که خارج از ایران هندوانه رو قاچ قاچ می خرید؟ راسته که تو آمریکا هیچ کس پول خرید لباسشویی رو نداره و همه توی این اتاق های لباسشویی که شهرداری توی خیابان ها ساخته (laundromat) روزنامه می خونند و لباس هاشون رو می شورند؟ راسته که عصرهای یکشنبه شما که همون جمعه ماست نباید از پنجره به بیرون نگاه کنی؟ آخه میگن اگر غروب های یکشنبه از پنجره به بیرون نگاه کنی شاهد یک قتل میشی و باید از درب پشتی فرار کنی تا قاتل تو رو نکشه!

این ملاقات کوتاه با خوردن چندتا سیب زمینی سرخ شده تمام شد اما من نفهمیدم که دوست دوستم بعد از این ملاقات دوست من هم شده یا هنوز دوست دوستمه؟

بعد از اتفاقات اون روز به ذهنم رسید که یه توضیحی به خوانندگان عزیز وبلاگم بدم.

درسته که من به جرگه ی نویسندگان و شعرا پیوسته ام و در آینده این احتمال وجود داره که شب های یلدا خوندن اشعار من رو جایگزین شعرهای حضرت حافظ بکنید اما چهره من اصلا شبیه حافظ، سعدی، خیام و مولانا نیست. من نه ریش دارم و نه موهای لَختِ بلند. به جز روزهای برفی که کلاه دستبافِ مشکی روی سرم میذارم و تا زیر گوش هام پایین می کشم هیچگونه دستار و عمامه ای به سر ندارم و به جای دامن، عبا و نعلین شلوار جین و کتانی می پوشم. چهره ام هم دقیقا شبیه پانداست؛ گرد و قلمبه. لطفا پس از مرگم روی دیوان من تصویری که شبیه شعرای بزرگ ایران هست درج نکنید. تو اینترنت سرچ کنید و یه تصویر پاندا گیر بیارید و روی دیوان من درج کنید.

خورشید خانوم؛

می خواستم توی بخش خورشید خانوم سمیکالن این پست یه چیزی از ظاهر و باطن خودم برات بنویسم اما دیدم خوبی آدم های سطحی مثل من اینه که خورشید خانوم با یه نگاه می تونه بشناستشون و نیازی به توضیح اضافه نیست. فقط می خوام بگم: دلم برات تنگ شده.

"شکوهی در جانم تنوره می کشد

 گوئی از پاک ترین هوای کوهستان

 لبالب

         قدحی در کشیده ام.

 در فرصت میان ستاره ها

 شلنگ انداز

               رقصی میکنم-

 دیوانه

 به تماشای من بیا!"

 

بعدا نوشت: اگر وضعیت اقتصادیم بهتر بشه میرم و آمریکا زندگی می کنم. آخه غروب های جمعه ما میشه غروب چهارشنبه اونها. غروب های چهارشنبه هم که نمی تونه دلگیر باشه.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۱٩
تگ ها: عشق و دوستی و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ اگر زنی...

توی روزگاران قدیم دوتا دوست با هم زندگی می کردند. یه شب یکی از این دو جوان خواب های خاک بر سری می بینه و جنب میشه. وقتی برای نماز صبح بیدار میشه، می بینه آب قطع شده و امکان غسل جنابت وجود نداره. خودش رو به هر دری می زنه که یه مشت آب پیدا کنه و غسل کنه، موفق به این کار نمیشه و در نهایت بدون طهارت و وضو نماز می خونه. وقتی نمازش تمام میشه، رو می کنه به آسمون و به خدا میگه: اگه مردی این رو قبول کن!

اگر زنی...،

بی سر و پایی مثل من رو دوست داشته باش، وگرنه آقای دکتری رو که بیست تا خدم و حشم مثل من زیر دستش کار می کنند و برای تولدت هواپیما شخصی می خره رو که عمه اقدس من هم که نتونست طی چهل سال مش بیلر رو دوست داشته باشه، می تونه عاشق بشه.

خورشید خانوم؛

میگن چند وقت بعد از اون اتفاق، اون جوان میمیره و یک شب به خواب دوستش میاد. دوستش از احوالات اون سوال می کنه و اون جوان میگه: هیچ کدام از عباداتم پذیرفته نشد، به جز همون نمازی که بدون طهارت اما با صدق دل خوندم، همون یکی نجاتم داد.

خیلی خوبه که بعد از مرگم یه شب به خواب وحید بیام و بگم که بالاخره فهمیدم که خورشید خانومم دوستم داشته، اما چقدر خوب میشه که اگر یکبار قبل از مرگم بگی دوستم داری تا شماره وحید رو بگیرم و بگم: مادر قحبه خوشحال باش که بالاخره خورشید خانوم عاشق داداشت شد.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۱٦
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ کوتاهی و عذاب وجدان

نوجوان که بودم طرفدار دو آتیشه استقلال بودم. زمستان و تابستان فرقی نداشت و من برای حمایت از تیمم هر هفته می رفتم استادیوم. کافی بود یک هفته من به هر دلیلی نرم استادیوم و تیمم ببازه! تا هفته ها نمی تونستم خودم رو ببخشم. می گفتم اگر رفته بودم تیمم نمی باخت! یا لااقل اگر هم می باخت من کنارش بودم و توی روزهای سخت تنهاش نذاشته بودم.

اطرافیانم به این طرز فکر من می خندیدن و مسخره می کردند. اما برای من اهمیتی نداشت. چون من عاشق استقلال بودم و می خواستم در همه روزهای خوب و بد کنارش باشم.

دیروز همراه با مادرم برای شرکت در مراسم تدفین یه جوان اومدیم اردبیل. شب با خستگی زیاد به خواب رفتم اما تا این ساعت که تقریبا نیمی از شب رفته و نیمی باقی مونده کابوس دست از سرم بر نداشته. چندبار خوابیدم و بیدار شدم اما هربار توی خواب دیدم که بعد از خروج من از تهران هوای اونجا ابری شده. با اینکه می دونم حتا اگر تهران می موندم باز هم نمی تونستم ابرها رو از صورت خورشید خانوم دور کنم ولی به خودم لعنت می فرستم که چرا اومدم اردبیل. ای کاش تو روزهای سخت، خورشیدم رو تنها نمی گذاشتم.

دلم گرفته.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۱٥
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ یک خورشید خانوم و نیم

اگر یک خورشید خانوم داشتی...

و خورشید خانوم ات خیلی ناز بود...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی.

اگر خورشید خانوم ات با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی که با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد.

اگر خورشید خانوم ات شال گردن می بست و از همه زیباتر می شد...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی که با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد و با شال گردن از همه زیباتر می شد.

اگر موقع پیاده روی گوشه موهاش یک شاخه گل می گذاشتی...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی که با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد که با شال گردن از همه زیباتر می شد و یک شاخه گل گوشه موهاش داشت.

اگر خورشید خانوم ات خیلی با فهم و کمالات بود...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی که با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد که با شال گردن از همه زیباتر می شد و یک شاخه گل گوشه موهاش داشت و خیلی با فهم و کمالات بود.

حالا اگر خورشید خانوم ات دوستت نداشت...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی که با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد که با شال گردن از همه زیباتر می شد و یک شاخه گل گوشه موهاش داشت و خیلی با فهم و کمالات بود ولی دوستت نداشت.

اگر حق دیدن و صحبت کردن و قدم زدن با خورشید خانوم ات رو نداشتی...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی که با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد که با شال گردن از همه زیباتر می شد و یک شاخه گل گوشه موهاش داشت و خیلی با فهم و کمالات بود ولی دوستت نداشت و تو هم حق دیدن و صحبت کردن و قدم زدن با اون رو نداشتی.

اگر حرفهات تکرار مکرراتی بود که چیزی برای خورشید خانومت نداشت غیر از اتلاف وقت...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی که با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد که با شال گردن از همه زیباتر می شد و یک شاخه گل گوشه موهاش داشت و خیلی بافهم و کمالات بود ولی دوستت نداشت و تو هم حق دیدن و صحبت کردن و قدم زدن با اون رو نداشتی و حرفهات تکرار مکرراتی بود که چیزی برای خورشید خانومت نداشت غیر از اتلاف وقت.  

اون وقت، یک آدم بدبختی بودی که باید غروب جمعه ها تنهاییت رو بغل می گرفتی و با سرآستین ات چشم هات رو خشک می کردی.

 

پی نوشت: عنوان و قالب پست برگرفته از داستان یک زرافه و نیم از شل سیلور استاین است.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ پروسه عروسی

مراسم عروسی اقوام ما پانزده شب طول می کشه! اگر بخوام از آخر به اول برگردم باید اینجوری بگم؛

پا تختی؛ که یه مراسم زنانه ست و فردای عروسی برگزار میشه و در اون ساعت داماد توی کوچه های اطراف خونه اش وِل می چرخه! چون فهرست کادوها جایی ثبت نمیشه بهترین فرصت برای مادر داماده که بزنه تو گوشِ یه بخشی از کادوها.

آخرِ شبِ عروسی؛ که یه پیرزنِ فضول پشت اتاق عروس و داماد مشغول وارد کردن استرس به عروس و داماده! لامصب اونقدر تو کار خودش تخصص داره که بدون بو کردن تفاوت دواگُلی و خون رو تشخیص میده. بقیه فامیل هم مشغول شمردن پول های کادو و تقسیم گوشت قربانی هستند. مردهای جوان هم عجله دارن برگردن خونه هاشون تا پول آرایشگاه زنشون رو زنده کنن!

شبِ عروسی؛ حدود پانصد مهمان اسیرِ یه خواننده جَفَنگ میشن که چندتا ترانه قدیمی و تکراری رو با صدای خیلی بلند می خونه. البته شرایط خانم ها به بدی شرایط آقایون نیست!

بعد از ظهرِ عروسی؛ خانم ها توی خونه یِ فاطی بَندانداز به صف نشسته اند ودختر فاطی بندانداز گونی گونی سیبیل از خونه بیرون میاره! آقایون هم دوتا دوتا توی ماشین های پیکان یا نهایتا پراید عرق سگی با پفک می خورن. مُسن ترها هم حرص می خورن که نکنه جوان ها مست کنند و توی عروسی دعوا راه بندازند. نکته حائز اهمیت در این بخش به ریش سفید فامیل برمی گرده که از مست ترین آدم فامیل می خواد که مواظب بقیه باشه و نذاره اونها زیاده روی کنند.

شبِ قبل از عروسی؛ که دومین حنابندان در خانه داماد برگزار میشه. یه ارکستر ترکی از اردبیل دعوت میشه و غزل های ترکی که تو مایه های غزل های شجریان و شهرام ناظریه می خونه و مردها سرهاشون رو تکان میدن. زن ها هم بعد از داد و بیدادِ زیاد بالاخره سیم اکو رو قطع می کنند و با صدای ضبط صوت می رقصند. جالب ترین بخش جاییه که خانم ها مدعی میشن جدیدترین و توپ ترین آهنگ ها رو توی فِلش شون داشتن اما چون پیش بینی این وضعیت رو نمی کردند با خودشون نیاوردن. دست آخر صدای "کلاغِ دُم سیاه غار غارو سر داد، مسافرم میاد شهر و خبر کن" از بخش خانم ها شنیده میشه.

دو شب قبل از عروسی؛ اولین حنابندان که ویژه خانم هاست در خانه عروس برگزار میشه. آقایون باید زن هاشون رو پیاده کنند و برن خونه شون و سر یه ساعتی بیان و خانواده شون رو ببرن. البته خونه ی چهل متری همسایه عروس برای پذیرایی از مردهای چشم چرانی که حاضر نیستند موقعیت موجود رو از دست بدن آماده شده اما اونها اصرار می کنند که چون از صبح تو خونه نشسته اند و الان پا درد دارن، بیرون راحت تر هستند و می خوان قدم بزنند.

سه شب قبل از عروسی؛ جَهاز برونه و همه ی خانم ها کُت دامن تَنشونه. همیشه هم صدتا مفت خور پیدا میشه که برای شام می مونند. داماد هم که از قبل پیش بینی این موقعیت رو داشته از یکی از این کترینگ ارزان قیمت ها کوبیده میاره و میذاره تو سفره. جوانها به هر بهانه ای به برادر داماد تاکید می کنند که روز عروسی داداشت عرق سگی فراموش نشه.

پانزده شب قبل از عروسی لغایت سه شب قبل از عروسی؛ مراسم قمار در خانه داماد انجام میشه و یه عده به خاک سیاه میشینن. زن، مادر زن و مادر بازنده ها تا روز عروسی و حتا تا ماه ها بعد از عروسی مشغول نفرین باعث و بانی این خانه خرابی هستند.

بعد از این مقدمه طولانی می خوام پست امروزم رو در خصوص همین دوازده شب قمار بنویسم.

عروسیِ محمد، نوه حاجی ننه ام بود. من دانشجو بودم و پولی برای قمار نداشتم ولی شب ها می رفتم و تا صبح قمار تماشا می کردم. اتاق بزرگه در اختیار گروهی بود که قمارهای چند ده هزار تومانی بازی می کردند و اتاق کوچیکه در اختیار کارگرها و کارمندهای فامیل که دوزار دوزار چهار برگ بازی می کردند. حتما می دونید که بازی چهاربرگ رو هم میشه دو نفره بازی کرد و هم چهار نفره. وقتی تعداد نفرات زیاد باشه معمولا در تیم های دو نفره و با سبک برنده به جا بازی می کنند! یعنی تیم برنده می مونه و تیم بازنده جای خودش رو به تیم بعدی میده و به این شکل چرخه ادامه پیدا می کنه. یه شب دوتا جوان برای اولین بار وارد اونجا شدن و یه تیم دو نفره برای چهاربرگ درست کردن. خیلی زود همه فهمیدن که تیم اونها ضعیف تر از تیم های دیگه ست و برای بردن پول اونها دندان هاشون تیز شد. یه دفعه یکی از بازیکنان تیم قوی گفت: "قانون اینجا، بازنده به جاست!". یعنی برنده جای خودش رو به تیم جدید میده و بازنده همچنان توی بازی می مونه. با این ترفند می خواست به همه تیم های قوی این فرصت رو بده که پول تیم ضعیف تر رو ببرند و مهمتر از همه اینکه تا صبح تیم ضعیف توی بازی بمونه و پول ببازه و زمانی هدر نره! معمولا در قمارخانه ها تماشاگران حق حرف زدن ندارند، درست مثل تماشاگران بازی شطرنج! برای همین نتونستم به اونها بگم که چه دامی براشون پهن شده. نزدیک های صبح که بازی تمام شد به یکی از بازنده ها گفتم: "آخه چرا بَبو بازی در آوردید؟ مگه ندیدید که اینها قانون رو به عمد عوض کردند تا پول شما رو ببرند؟ چرا اعتراض نکردید؟". نمی دونم چون بازنده بودند این حرف رو زد یا واقعا حرف دلش بود اما یه حرفی زد که بعد از حدود پانزده سال هنوز یادمه. گفت: "بازنده اونها بودند که نیمی از شب رو بیرون از بازی نشستن و بازی ما رو تماشا کردن نه ما که تمام شب از بازی لذت بردیم. درسته که پولی از دست دادیم اما ما برای بازی کردن اومده بودیم نه برای بردن پول!".

نمی دونم تعاریف اون دوتا جوان از پیروزی و شکست چی بود اما می دونم چهره شون اصلا شبیه بازنده ها نبود.

خورشید خانوم؛

در اینکه من همیشه بازیکن ضعیفی بودم حرفی نیست اما اینکه خنده هات مال اون شده و بی محلی هات سهم من، نه به ضعف من ربطی داره و نه به هنر بازی اون. ورق دست نداده که به این روز افتادم. ده لو خوشگله، آس، دوی خاج و یه سرباز تا دندان مسلح به اون داده، یه خشت خام با چندتا برگ خشکیده به من. با این حال به اون بگو من مشکلی با سیستم بازنده به جا ندارم. آخه پانزده سال پیش توی عروسی نوه حاجی ننه ام یاد گرفتم که نباید لذت بازی کردن رو به خاطر ترس از باخت نابود کنم. 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٥
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ کارگردانی

هرچی بیشتر فیلم نگاه می کنم، نظراتم در خصوص فیلم ها غیر کارشناسی تر میشه! درست مثل موسیقی که معتقدم شاعر یک شعر باید خودش آهنگ سازی و نوازندگی کنه و دست آخر خودش آواز بخونه. چون وقتی کسی غیر از شاعر، اون شعر رو می خونه نمی تونه حس شاعر رو منتقل کنه.

توی مبحث فیلم هم معتقدم که بازیگر کار رو خراب می کنه. مثلا برد پیت هنوز از زیر لحاف آنجلینا جوری درنیامده و غسل جنابتش رو نکرده یه لباس کماندویی تنش می کنند و صحنه جنگ رو شبیه سازی می کنند. وقتی مگسک تفنگ دشمن رو پیشونی برد پیت میشینه یه دفعه می بینی اون داره خمیازه می کشه! دهن ویرایشگر سرویس میشه تا با نرم افزار دهن برد پیت رو جمع و جور کنه. من معتقدم اگر کارگردان می خواد فیلمش گل کنه باید صحنه جنگ رو نگه داره برای آخرین بخش فیلمبرداری. وقتی همه سکانس ها رو فیلمبرداری کرد دست نقش اول رو بگیره و ببره یه جایی که جنگ واقعی وجود داره. مثلا ببره سوریه یا عراق. یه اسلحه بده دستش و بفرسته وسط میدان. اگر بازیگرش کشته شد فیلم رو درام تمام کنه و اگر زنده موند جور دیگه ای تمامش کنه.

من خودم اگر یه روزی کارگردان بشم قطعا از نابازیگر به جای بازیگر استفاده می کنم. به احتمال زیاد هم فقط فیلم های عاشقانه- درام می سازم. مثلا توی شهر می چرخم و یه مردی رو پیدا می کنم که عاشق یه زنیه که اون زن هیچ حسی به این مرد نداره. با دوتاشون صحبت می کنم و فیلمنامه رو میدم که مطالعه کنند. اگر نپذیرفتند دوباره می گردم و یه جفت دیگه با همین شرایط پیدا می کنم. با این شرایط دیگه نیازی ندارم که کلی به نقش اول مرد توضیح بدم که وقتی باید صحنه ای رو بازی کنه که دلش برای نقش اول زن تنگ شده، چه تغییراتی در چهره اش به وجود بیاره. فقط کافیه قبل از این سکانس بازیگر زن رو دو روز بفرستم مرخصی. خود به خود نقش اول دلتنگ میشه و فیلمبرداری عالی از آب درمیاد. یا مثلا وقتی قراره نقش اول زن، بازیگر مقابلش رو تحویل نگیره دیگه نیازی به شرح صحنه نداریم. خود به خود همین اتفاق می افته.

سکانس آخر خیلی جالبه. 

کم کم توی مدت فیلمبرداری شاخک های رقیب عشقی نقش اول مرد می جنبه که چرا عشقش اینقدر با اون یارو درتماسه. فیلمبرداری دارن که دارن. چرا یارو بعد از ساعت اداری پیامک های احساسی میده و مزاحم وقت عشق من میشه! هربار که می خواد عکس العملی نشون بده، تهیه کننده قانعش می کنه که موضوع تحت کنترله و همه چیز بر اساس فیلمنامه پیش میره. تا بالاخره فیلمبرداری سکانس پایانی شروع میشه. توی غروب یکی از آخرین روزهای پاییز همه ی عوامل فیلمسازی و بازیگران رو روی پل طبیعت جمع می کنم. رقیب هم پشت صحنه با اخم می ایسته و فیلمبرداری رو تماشا می کنه. نقش اول وقتی می بینه عشقش احساس سرما می کنه بدون هماهنگی من کاپشنش رو درمیاره و می اندازه رو شانه های عشقش. وقتی این کار رو می کنه پیشونی عشقش رو هم می بوسه. رقیب عشقی می بینه و با داد و بیداد یه کلت کمری می کشه و وارد صحنه میشه. اول یه گلوله میذاره وسط سینه کارگردان که دیگه به کاری که تخصصی نداره وارد نشه و بعد از مرگ کارگردان، نوک کلتش رو به سمت بازیگر مرد می گیره و دری وری میگه. اما اون لبخند میزنه و چرت و پرت های عشقی تحویل این بابا میده. خلاصه کم کم بازیگر رو به سمت نرده ها هدایت می کنه و دست آخر یه تیر به پیشونی اون میزنه و از بالای پل می اندازه وسط اتوبان مدرس شمال. بازیگر زن جیغ می کشه و به سمت نرده ها می دوه. از اون ارتفاع بالا دوربین رو چهره نعش افتاده وسط اتوبان زوم می کنه و یه لبخند تاری رو نشون تماشاگران میده.

بعد نوشته های پایانی فیلم میاد و صدای ابی پخش میشه که می خونه:

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله

دل اسیر آرزوهای محاله

غبار پشت شیشه میگه رفتی

ولی دلم هنوز باور نداره.

با اکران فیلم، جوان های عاشق شهر اسم پل طبیعت رو پل عشق میذارن. به جای روز ولن تاین روز مرگ اون مرد، کاپشن هاشون رو تن عشقشون می کنند و از بالای پل به روی ماشین های اتوبان گل رز می ریزند.

خورشید خانوم؛

شاید یه روز کارگردان شدم. اون روز نقش اول رو خودم بازی می کنم و مسئولیت زمزمه ترانه ابی رو روی دوش تو میذارم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢۳
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ فداکاری و ایثار (فصل اول)

"در کف مان کلیدی است

 که قفلش را 

 را گم کردیم.

 آبی در هواست

 که مشربه یی نداریم.

 کلماتی

 که مدادی نداریم.

 آوازی 

 که دهانی نداریم.

 ساعتی

 بی عقربه.

 دستی

 و تنی نداریم.

 آیا زمان

 به انتظار کسی خواهد ماند

 با سوزنبانی که در جوانی خود مرده است."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٢
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ برنده بد اخلاق یا بازنده خوش اخلاق، مسئله فقط تویی

من کلا به فلسفه بردن به هر قیمتی معتقدم! به همین دلیل اگر وسط مسابقه احساس کنم می تونم داور رو فریب بدم و روند مسابقه رو به نفع تیم خودم برگردونم حتما این کار رو انجام میدم. احتمالا الان توی ذهنتون من رو به عنوان یه آدم بی اخلاق می شناسید و دوست دارید که یه جوری حالی من کنید که بازنده با اخلاق و سربلند بهتر از برنده بدون اخلاقه. اما اگر مثل من همه عمرتون رو باخته بودید و درد باختن رو با گوشت و پوست تون چشیده بودید می فهمیدید که برنده بی اخلاق هزار بار بهتر از بازنده با اخلاقه و بازنده با اخلاق فقط و فقط بهتر از بازنده بی اخلاقه، نه چیز دیگه ای.

دقیقا همین تفکر باعث شده که بهترین گل قرن رو گلی بدونم که دیگو مارادونا در جام جهانی 1986 با دست به تیم انگلستان زد. اصلا هم مهم نیست که پانزده سال بعد اثبات شد مارادونا اون گل رو با دست زده و یه کار ضد اخلاقی انجام داده. مهم این بود که دقیقا بعد از شکست ارتش آرژانتین مقابل سربازان مارگارت تاچر در جنگ فالکلند که منجر به کشته شدن ششصد و پنجاه سرباز آرژانتینی شد، مارادونا موفق شد با گل خودش کون سربازان قلدر مارگارت تاچر رو بسوزونه و دل مردم آرژانتین رو شاد کنه.

من فکر می کنم اگر عاشق بشی و به وصال عشقت نرسی در هر حالت بازنده ای. اینکه بعضی ها میگن همین که عاشقی یعنی برنده ای، به نظر من یا هیچ وقت عاشق نبودن یا فرق برنده و بازنده رو نمی دونن. چطور ممکنه تمام روز مثل دیوانه ها به یه نقطه خیره بشی و به این فکر کنی که قراره عشقت هیچ وقت دوستت نداشته باشه اما در نهایت برنده باشی؟! مگه میشه غروب جمعه وقتی دلت برای لبخندش تنگ میشه و غم عالم روی سرت آوار...، برنده باشی و از این پیروزی لذت ببری.

من شخصا ترجیح میدم اینگونه پیروزی ها نصیب رقیب من بشه و من با بی اخلاقی دست عشقم رو بگیرم و توی ساحل قدم بزنم. با رضایت قلبی هم به همه دنیا اجازه میدم که من رو به عنوان یه آدم بی اخلاق بشناسند و پشت سرم دری وری بگن. مثلا اگر اخلاق رو رعایت کنم و عشقم رو از دست بدم، برای کی مهمه. کسی میاد جام اخلاق به من بده؟ گیرم که بده، به چه درد من می خوره؟ به خدا همه اون کسانی که ادعای اخلاق دارن اگر ببینند من از غصه معتاد شدم و گوشه پارک افتادم، روشون رو اون وری می گیرن و توی دلشون میگن معتادها انگل اجتماعند. 

خورشید خانوم؛

از اینکه امروز داور یه پنالتی اشتباه گرفت و بازی رو از دست دادیم اعصابم خورده. هیچ وقت نداشتم ات اما دارم فکر می کنم وقتی به طور کامل از دستت بدم چه حالی ممکنه داشته باشم. با حس امروزم، برای بدست آوردنت هر کاری خواهم کرد و از لقب بی اخلاقی نخواهم ترسید. تنها ترس ام اینه که آخر بازی فردوسی پور با اون هیجان خاص خودش بگه، پاندا هم بازی رو باخت و هم اخلاق رو.

"نه کسی منتظر است

 نه کسی چشم به راه

 نه خیال گذر از کوچه ما دارد ماه

 بین عاشق شدن و مرگ مگر فرقی هست؟

 وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۱٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ رضا خوشبخت

رضا، پسر بال آقا، یه جوان دیپلمه بود که وقتی از اردبیل به تهران اومد جایی برای ماندن نداشت، و چون با زن عموی من نسبت فامیلی داشت، مدتی خونه اونها موند. کار درست و درمونی نداشت و به زور پول توجیبی اش رو در می آورد.

اون روزها نزدیک خونه ما دوتا برادر خوش قلب زندگی می کردند که شغل شون رنگ کاری بود. از اونجایی که شغل بیشتر اقوام ما نجاری و شغل های وابسته به چوبه، بیشتر فامیل ها اون دوتا برادر رو می شناسند. یه روز پسر عموم که برای حساب و کتاب کاری پیش اون دوتا برادر رفته بوده، اتفاقی می بینه که اونها یه خواهر دارند که به سن و سال رضا بال آقا می خوره. گویا دختره از نظر چهره زیبا نبوده و یه کم هم بوی ترشی میداده. در هر حال از سر رضا بالاقا هم زیادتر بوده.

ترم یک دانشگاه بودم که یه روز رضا بال آقا زنگ خونه مون رو زد. گفت خودش رو دانشجوی حسابداری معرفی کرده و اگر روز بله برون گندِ دروغ اش دربیاد، همه چیز خراب میشه. از من خواست که یه اطلاعات کلی از دانشگاه و شرایط تحصیل در اونجا به اون بدم که اگر داداش های عروس سوالی پرسیدند، اون بتونه جواب بده. من هم یه چیزهایی گفتم: "هر دانشگاه از چندین دانشکده تشکیل میشه. هر دانشگاه معمولا یک نمازخانه و حداقل یک توالت داره. بیشتر دانشگاه ها یه بوفه دارند که ساندویچ کوکتل سرو می کنه و از این جور اطلاعات تخصصی...!"

رضا به پشتوانه آموزش های من از خواهر رنگ کارها رسما خواستگاری کرد و بله رو گرفت. چند ماه بعد هم رفتیم عروسیشون و اونها رو راهی خونه بخت کردیم. بعدها شنیدیم که رضا وارد دانشگاه شده و در رشته حسابداری درس می خونه. توی مدت تحصیل، زنِ رضا بال آقا که پرستار بیمارستان سینا بود خرج زندگی مشترکشون رو میداد. درس رضا که تمام شد از طریق ارتباطات زنش، یه شغل خوب پیدا کرد. هر چی که میگذشت زیبایی های روح زن رضا بیشتر نمایان می شد. چند سال بعد از عروسی شون، رضا و زنش رو خیلی اتفاقی توی خیابان دیدم. اصلا حس نکردم که زنش از نظر چهره زشت باشه. وقتی از اونهایی که زن رضا رو یه زن زشت معرفی کرده بودند در مورد این موضوع می پرسیدم، جواب میدادند که اون موقع ها زشت بوده و الان خوشگل شده!

خلاصه رضا زنی گرفت که روح زیبایی داشت و از نظر ظاهر بعدها زیبا شده بود. چند سال بعد رضا و زنش صاحب یه جفت دختر و پسر خوب و باهوش شدند. الان صاحب یه آپارتمان دویست متری و یه ماشین شاسی بلند هم هستند. دیگه سالهاست که به رضا بالاقا، رضا خوشبخت می گیم. آخه خوشبختی تعریف دیگه ای نمی تونه داشته باشه.


امروز صبح بابام رو بردم بیمارستان سینا تا دیسک کمرش رو عمل کنه. مسئولین مربوطه گفتند که تخت خالی نداریم و تا اطلاع ثانوی از پذیرش بیمار شما معذوریم. یه دفعه یاد اون آب هویج بستنی که روز مشاوره دانشگاه انتظار داشتم رضا حساب کنه اما اونقدر الکی دست، دست کرد که من مجبور بشم حساب کنم افتادم. آخه اون اومده بود از من مشاوره بگیره و باید پول بستی رو هم اون حساب می کرد! زنگ زدم به خواهرم تا با زن رضا خوشبخت صحبت کنه. خلاصه به لطف رضا خوشبخت و زنش، قرار شد فردا صبح بابام رو مجددا ببریم بیمارستان و اینبار بستریش کنیم. به نظرم پول بستنی جبران شد.

خورشید خانوم؛

پارسال آرزو داشتم که یه شب برف بیاد و با هم بریم پل طبیعت. اما نه تو اومدی، و نه برف. از پارسال دعا کردم که امسال برف بیاد. برف اومد و من توی سرمای حیاط بیمارستان سینا سگ لرز زدم، اما تو  نیامدی! از این موضوع ناراحتم... اما می دونم اگر این عشقِ یک طرفه مون فقط به اندازه یه لیوان آب هویج بستنی بیارزه، بالاخره زود یا دیر دست تو رو میگیره و برای من میاره.

مهم تویی نه برف. روزی که بیای، حتما برف هم میاد. دوتایی می ریم پل طبیعت و کلی اونجا کِیف می کنیم. اون روز فامیل های ما مجبورن دوباره به رضا خوشبخت، رضا بال آقا بگن، آخه اون روز صفت خوشبختی فقط برازنده من میشه.

اصلا گیرم که برف نیاد، بارون که میاد. اون روز بارونی، دستت رو می گیرم و در حالی که زُل زده ام به چشم های نازت، جوری که صدام رو همه ی دنیا بشنوه می خونم:

"دستم تو دست یاره

 قلبم چه بی‌قراره

 به‌به به‌به چی می‌شه امشب

 بارون اگر بباره چه شاعرانه

 یه چتر خیس و دریا کنارو پرسه‌های عاشقانه

 زل می‌زنم به چشمای مستت

 سر روی شونت می‌ذارم بی‌بهانه

 می‌خوامت خانومم

 با عشقت آرومم

 می‌خوامت خانومم

 با عشقت آروم آروم آرومم"         برای دانلود ترانه چتر خیس با صدای حامد همایون اینجا کلیک کنید.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢
تگ ها: عشق و انتظار و پدر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ آذرماه

روزهایی که نداشتنت پر رنگ تر از روزهای دیگه ست، جای خالیت توی تمام زندگیم درد می کنه. غروب های جمعه جزو همین روزهاست. وقتی از کلاس سه تار بیرون میام و به خیابان انقلاب می رسم، یه دفعه می فهمم که چقدر ندارمت. درسته که به اندازه تمام دنیا از من دوری اما اگر لازم باشه پاهام رو از تهران بیرون بذارم، یکی دیگه از همون روزهای لعنتی شروع میشه.

امروز که به تقویم نگاه کردم دلم گرفت. آذرماه امسال چقدر جمعه داره! چقدر قراره برای ماموریت از شهر تو برم! چقدر قراره نداشته باشمت. ای کاش اونقدر شجاع بودم که دلتنگی هام رو به روی خودم نمی آوردم. شاید اینجوری تو هم فرصت می کردی یه کم دلتنگم بشی.

"می پنداشتم مردی دلیرم،

 اما آستین قبای نازکم از اشک نمناک است."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۳٠
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ خودروهای تک سرنشین

یعنی گُه شانس تر از من و چند نفر از هم نسل های من توی تاریخ وجود نداشته، نداره و نخواهد داشت!

داشتیم زور می زدیم که دو قطره شیر خشک از پستون ننه مون بیرون بکشیم که انقلاب شد. تازه شیر خشکِ ننه مون رو بی خیال شده بودیم و مشغول تناول یه لقمه نون خشک بودیم که جنگ شروع شد. نَه یه سال، نه دوسال، نه سه سال، نه چهار سال، نه پنج سال، نه شش سال (چرا پاچه می گیرید؟ مگه تقصیر منه که جنگ طولانی بوده؟) نه هفت سال، نَه نُه سال، نه ده سال، نه یازده سال، بلکه هَــــشت سال! وقتی خدا رحم کرد و ننه مون مادر شهید نشد با خودمون گفتیم، هرچی بود بالاخره تمام شد. دیگه وقتش رسیده که عروسی به کوچه ما هم بیاد؛ اما یه دفعه به جای عروس خانم سر و کله احمدی نژاد توی کوچه مون پیدا شد. دقیقا معادل با هشت سالِ جنگ تحمیلی طول کشید تا راضیش کنیم از ما بکشه بیرون و بذاره زندگی کنیم. وقتی بی خیالمون شد و پشت بندش آقای ظریف با یه آفتابه آبِ برجام مشغول پاک کردن رد پاهای اون شد، انقدر خر کیف شدیم که جلوی پامون رو ندیدیم و افتادیم تو عاشقیت. فقط اونهایی که تجربه همچین خبطی رو دارند می تونند بفهمند که وقتی میگم عاشقیت از همه مصیبت های قبلی خَفَن تره، یعنی چی!  

مطمئنم اگه از لابی اسرائیل و آمریکا می خواستند تا بلاهایی که دوست دارند سر ما بیاد رو بنویسند، نمی تونستند اینقدر قسی القلب باشند که همه ی این اتفاقات رو توی فهرست شون بیارند.

خورشید خانوم؛

عاشقیت و پست های عاشقی رو بی خیال شو!

آلودگی هوا مثل مصیبت های قبلی نیست که به کسی رحم کنه یا با کسی شوخی داشته باشه ها. جون مون رو می گیره و گور به گور می شیم، می ریم پِیِ کار مون آ. جان خورشید خانوم اینقدر با ماشینِ تک سرنشین توی شهر تردد و هوا رو آلوده نکن. بیا دنبالم و من رو هم سوار کن، آخه خودرو های دو سرنشین نصف خودروهای تک سرنشین برای هوا خطر دارند.

"آه بیابان بی پایان!

 وقتی که دست

 در گردن این تنهایی غریب می اندازم

 حتی دلم برای دشمنانم تنگ می شود

 کاش لااقل

 کسی من را نشانه بگیرد"

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٥
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ شمس العماره

از پنج عصر تا نُه شب که زمان خاموشی بود همه سربازها در اختیار خودشون بودند تا ضمن نظافت و صرف شام از بودن در کنار هم لذت ببرند. بعد از خوردن شام و قبل از خاموشی، من و چندتا از بچه ها به بازی شاه و وزیر مشغول می شدیم. اجرای حکم های صادره به اندازه ای سخت بود که بقیه افراد گروهان ترجیح می دادند تا تماشاگر باشند. دست آخر آرش با دبه ای که در طول روز پنهان کرده بود ضرب می زد و بقیه گروه در فضای بین تخت ها می رقصیدند. من آوازی داشتم که همزمان با رقص می خوندم و همه بچه های گروهان دَم می گرفتند.

"برفتم بر درِ شمس العماره، همون جایی که دلبر خونه داره.

 زدم بر حلقه در... یارم اومد دم در...

 بگفت: کیست؟ بگفتم : من مسکین، درو واکن

 درو واکرد.

 جا بهم داد، سوریدم من... چای بهم داد، خوریدم من

 تا که خواستم برم...، ده شاهی خواست...، نداشتم! دوزاری خواست...، نداشتم! ته سیگار خواست...، نداشتم!

 ای حبیب من، ای عزیز من. عشق روی تو... شد طبیب من... لای لا لا لای."

به انتهای دوره آموزشی رسیدیم. سرهنگی از تهران اومد تا کیفیت آموزش رو بسنجه. از هر گروهان، ده نفر که بالاترین امتیازات رو کسب کرده بودند معرفی شدند تا در مسابقه سراسری پادگان شرکت کنند. چهارده گروهانِ صد و چهل نفری در میدان صبحگاه به تماشا ایستاده بودند تا رقابت چهارده گروه ده نفره رو تماشا کنند. من به عنوان پرچم دار گروهان خودمون در ابتدای صف و مقابل چشمان سرهنگ به این نکته فکر می کردم که با کسب بالاترین امتیازات ممکن موجبات قهرمانی گروهان خودمون رو فراهم کنم. دوست داشتم کاری انجام بدم که سالها بعد دوستانم موقع تعریف خاطرات خدمت سربازی به نوه هاشون، با غرور بگن که گروهان ما در کل پادگان رتبه اول رو کسب کرد. اما اون روز، یه چیزی سر جای خودش نبود! اون روز، روز من نبود!

سرهنگ با فرمان "به راســــــت؛ راست" مسابقه رو شروع کرد. همه ی افراد به راست چرخیدند در حالی که من در مقابل چشمان چندهزار نفر به چپ چرخیدم! وقتی باعث و بانیِ از دست رفتن امتیاز مرحله اول شدم تصمیم گرفتم که کُلتِ کمری رو با چشمان بسته باز و بسته کنم تا با دریافت امتیاز اضافه، عقب افتادگی مرحله نخست رو جبران کنم. بارها این کار رو انجام داده بودم اما اون روز چیزی درون کلت به اون نقطه ای که باید می چرخید، نچرخید و من امتیاز مرحله دوم رو هم از دست دادم. چند مرحله نسبتا موقیت آمیز رو طی کردیم تا به مرحله تیراندازی رسیدیم. من که در مرحله آموزش از مجموع صد امتیاز تیراندازی موفق به کسب هشتاد و هفت امتیاز شده بودم قصد داشتم که با زدن هر ده تیر به مرکز سیبل تمام صد امتیاز رو از آن گروهان کنم اما امتیاز نهایی من از مجموع صد امتیاز ممکن چیزی نبود جز عدد صفر.

تلاش خوب بقیه بچه ها، گروه ما رو تا میانه های جدول بالا کشید اما نتونستیم قهرمان بشیم.

باعث از دست رفتن رویایی بودم که برای بچه های گروهان بافته بودم. توی خوابگاه پتو رو روی صورت خودم کشیدم و بی صدا اشک ریختم. همزمان با روزهای قبل تماشاگرانِ بزم شبانه، در محل های خودشون مستقر و آماده ورود گروه ما شدند اما من نای ایستادن نداشتم. جواد و اکبر حسینی نتونستند من رو مجاب به همراهی کنند و من ضمن عذرخواهی، از اونها خواستم که اون شب بدون من بزم رو اجرا کنند. اما انگار گروه ما بدون هر کدام از اعضاء چیزی کم داشت و نمی تونست به فعالیت خودش ادامه بده. اعضاء گروه بدون من حاضر به اجرای مراسم نشدند و تماشاگران در سکوت متفرق شدند.

چند دقیقه بعد یه جوان یزدی که در تمام دوران آموزش خدمت جزو اعضاء کم حاشیه و ساکت گروهان بود کنار پای من روی تخت نشست و گفت: "قبل از اینکه بیام خدمت سربازی به شدت از اون ترس و واهمه داشتم. هر راهی رو امتحان کردم که از زیر بار خدمت فرار کنم، نتونستم. با خودم فکر می کردم که چطور ممکنه بتونم دو سال خدمت کنم. شب های اول روی تخت بی صدا گریه می کردم تا اینکه گروه شما شکل گرفت. تمام روز منتظر می موندم که شب برسه و از روی تخت مسخره بازی های شما رو تماشا کنم. در طول سه روزی که برای مرخصیِ میان دوره رفته بودم از گروه شما برای خوانواده ام صحبت می کردم و آرزو می کردم که زودتر برگردم و دوباره ببینمتون. توی این گروهان خیلی ها مثل من عاشق مسخره بازی های شما هستند، ولی تو امروز حال ما رو گرفتی."

گفتم: "من عامل باخت گروهان شدم. نمی تونم خودم رو ببخشم. نمی تونم توی چشم بچه ها نگاه کنم و مثل شب های قبل شادی کنم"

اون جوان یزدی که امروز اسم و فامیلی اش رو فراموش کرده ام با لبخند گفت: "ما از تو قهرمانی نخواسته بودیم. ما به اندازه کافی از بزم های شبانه شما خاطره برای تعریف کردن به بچه های خودمون ذخیره کردیم و نیازی به قهرمانی در مسابقه نداریم. ما چهره مسخره و خندان تو رو بیشتر از چهره جدی و حتا قهرمان تو دوست داریم."

حرف هاش به دلم نشست. دیدم حالا که قهرمان بودن رو بلد نیستم چه اشکالی داره اگه یه مسخره موفق باشم و لبخند به لب دوستانم بیارم. از جای خودم بلند شدم و با صدای بلند گفتم:

"برفتم بر درِ شمس العماره، همون جایی که دلبر خونه داره."

همه بچه ها از گوشه گوشه یِ خوابگاه با صدای بلند گفتند:

"زدم بر حلقه در... یارم اومد دم در...

  بگفت: کیست ؟ بگفتم : من مسکین، درو واکن

  درو واکرد..."

اون شب بزم ما با شکوه تر از همه ی شب های قبل از اون برگزار شد. دو روز بعد هر کدام از بچه ها به نقطه ای از ایران اعزام شدن و دیگه هیچ وقت همدیگه رو ندیدیم. امروز بعد از گذشت چهارده سال یقین دارم که همه ی اون بچه ها بارها برای بچه های خودشون شعر شمس العماره رو خوندن و در آینده برای نوه هاشون خواهند خوند.

***

طی دو سال گذشته توی این وبلاگ حس های روزانه و حرف های دلم رو به خورشید خانومم نوشتم. روزهایی که شاد بودم پست های چرت و پرت نوشتم و خندیدم. روزهایی که افکار خاک بر سری داشتم از شُرت های نخ در بهشت نوشتم و روزهایی که حال دلم بد بود وصیت نامه نوشتم و از مرگ گفتم. اما انگار نوشته های من اونجوری که نوشته میشن، خونده نمیشن. درد دلهایی که می نویسم، ضعف و درخواست ترحم خونده میشن. این نشان میده که من تا نویسنده شدن فاصله یِ زیادی دارم، هرچند که هیچ وقت علاقه ای به نویسنده شدن نداشتم و فقط دلنوشته های خودم رو درج کردم.

دیروز فهمیدم وقتی به خاطر شکست، پتو می کشم روی سرم و گریه می کنم حال بچه های گروهان رو خراب می کنم. برای همین تصمیم گرفتم تا جایی که می تونم، فقط چهره مسخره و خندان خودم رو اینجا بنویسم. درد دلها و اشک هام بمونه برای خودم و تنهایی هام.

خورشید خانوم؛

بابت همه ی دل درد هایی که بعد از درد دل هام به سراغت می اومد عذر می خوام. دیگه نِمیان. فقط اگر دیدی این وبلاگ دیر به دیر به روز رسانی میشه من رو ببخش و این کوتاهی رو به حساب کم توجهی من به خودت قلمداد نکن. تنها دلیلش اینه که می خوام در درج مطالب وسواس به خرج بدم و اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم. فقط همین.

دیگه حتا روزهایی که غمگین هستم با صدای بلند میگم:

"برفتم بر درِ شمس العماره، همون جایی که دلبر خونه داره.

 زدم بر حلقه در... یارم اومد دم در...

 بگفت: کیست؟ بگفتم : من مسکین، درو واکن

 درو واکرد..."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ جنگ بیهوده

دیگر نیازی به تاخت و تاز اسبانت نیست.

از وزیر خود بخواه تا ارتش فیل ها را به خانه

و سربازان را به آغوش معشوقه هایشان بازگرداند.

جنگ بیهوده ای ست نازنین...

آنکه نامش شاه بود،

سالهاست خود را تسلیم رُخ ات نموده است

چنگیز وار ویرانه ها را به آتش مکش

                                           یکبار به مهربانی بیاندیش.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٢
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ باران

باران جان

اینقدر پشت پنجره بی تابی نکن

زودتر برو...

برو و برایشان خاطره بساز

و به روی خودت نیاور که چیزی از من

یا آنچه بر من می گذرد می دانی.

برو...

و دیگر هیچ گاه به اینجا باز نگرد!

نه تحمل شنیدن آنچه خواهی دید مانده است

نه علاقه ای به دروغ های ناشیانه ات

فقط به حرمت دوستی دیرینه مان

گونه هایش را ببوس

                           و برایشان خاطره بساز.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢۱
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دوستم بدار

دوستم بدار...

به سانِ مربی یک کودک عقب مانده ذهنی!

که مجبور است حرفی را بارها بگوید،

                                            و کودک نفهمد.

بگو دوستم داری،

و منتظر بمان تا متوجه نشوم!

دوباره تکرار کن...

دوباره تکرار کن...

دوباره تکرار کن...

دوباره تکرار کن...

-  اینجا صدایت ناخودآگاه بالاتر خواهد رفت  -

دوباره تکرار کن...

دوباره تکرار کن...

دوباره تکرار کن...

من اما چیزی نمی فهمم،

و این تو را عصبی می کند.

با خشم می پرسی که چرا اینقدر نمی فهمم!

تهدید می کنی که تَرک ام خواهی کرد.

 

با بغض به زمین خیره می شوم...!

عذاب وجدان گرفته و مرا به آغوش می کشی؛

می گویی که خسته ات کرده ام از این همه نفهمیدن.

 

حالا که مهربان شده ای؛

تا پایان این شعر فرصت بده

تا بغض چندین ساله ام را در آغوشت بگریم.

 بعد به سانِ مربی مهربانِ یک کودک عقب مانده ذهنی

بگو که دوستم داری

                              و منتظر بمان تا باز هم متوجه نشوم!

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٩
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ خصلت های زشت

تو یه آدم دروغگویِ ترسویِ زیر قول بزنی!

دروغگویی، چون بهتر از هر کسی می دونی که دوستم داری اما میگی نداری.

ترسویی، چون می ترسی اگر دروغ نگی من سر جام نایستم و بدوم به سمتت.

زیر قول بزنی، چون قرارمون بود هر وقت دوستم داشتی اجازه بدی ببوسمت.

آدمِ دروغگویِ ترسویِ زیر قول بزن، دوست دارم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱۸
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ افسردایی

حتا اگه باراک اوباما هم زنش رو طلاق بده، باز هم عشقت رو از دلم بیرون نمی کنم!

افسر، دایی بابای منه که بر عکس پسرش مش بیلر که هیچ وقت نتونست عشق خودش و اقدس رو مغز پخت کنه و عشق شون سیرین سیپ شد، اونقدر عشقش رو مغز پخت می کرده که دست آخر می سوزونده و جزغاله اش رو در می آورده.

سالها پیش افسر دایی یه زنی داشته که خیلی دوستش داشته. بعد از چند سال زندگی مشترک و داشتن یک فرزند، یه روز زن افسر دایی بنا به دلایلی که من نمی دونم چیه درخواست طلاق می کنه. میگه مهرم حلال و جونم آزاد! اما افسر دایی اون رو دوست داشته و حاضر به طلاق اون نبوده. اصرار اون زن به طلاق و مقاومت افسر دایی، کار رو نزد کدخدا و ریش سفیدهای روستا می کشونه. کدخدا توی قهوه خانه روستا کلی برای افسر صغری، کبری می چینه و دست آخر میگه حالا که زن ات مهریه اش رو می بخشه، طلاقش بده تا بره دنبال بخت خودش. بعد از نطق کدخدا قهوه خونه در سکوت فرو میره و منتظر جواب افسردایی می شه. افسر یه نفس عمیق می کشه و درحالی که توی چشم کدخدا زُل زده بوده با صدای بلند میگه: "هر وقت شاه زنش رو طلاق داد، من هم زنم رو طلاق میدم!"

وقتی زن افسر دایی می بینه کاری از دست کدخدا برنمیاد شکایت نزد دادگاه می بره اما حرف افسر دایی در تمام مراحل دادرسی یه جمله بیشتر نبوده. "هر وقت شاه زنش رو طلاق داد، من هم زنم رو طلاق میدم!" امروز بعد از شصت سال دیگه کسی از جزئیات پرونده اطلاعی نداره اما همه همینقدر می دونند که دادگاه حکم میده تا روزی که افسر رضایت به طلاق اون زن نداده باید توی زندان بمونه. افسر راهی زندان میشه! توی حبس بارها به افسر میگن: "بابا از خر شیطون بیا پایین. بیا و زنت رو طلاق بده تا آزادت کنیم بری پی کارت" اما تمام دفعات افسر میگه : "هر وقت شاه زنش رو طلاق داد، من هم زنم رو طلاق میدم!"

افسردایی دو سال توی زندان می مونه تا اینکه بالاخره شاه از خر شیطون پایین میاد و حاضر میشه فوزیه رو طلاق بده! بابام میگه وقتی خبر طلاق فوزیه به روستا رسید کدخدا با عجله رفت شهر و درخواست ملاقات با افسردایی رو داد. توی زندان به افسردایی میگه، مَرده و قول اش. شاه زنش رو طلاق داد، حالا نوبت تو شده که ثابت کنی وقتی حرفی میزنی پای اون می ایستی! خلاصه افسر دایی بعد از حصول اطمینان از صحت خبر طلاق فوزیه، زنش رو طلاق میده و بعد از دو سال از زندان خارج میشه.

امروز افسردایی با حدود صد سال سن به دلیل بیماری هر دوتا چشم اش رو از دست داده و نابینا شده ولی وقتی از بزرگترین افسوس زندگیش صحبت می کنه هیچ وقت به زندانی شدن یا حتی نابینا شدن خودش اشاره ای نمی کنه. بزرگترین افسوس افسر جدا شدن از زنی بوده که دوستش داشته.

خورشید خانوم؛

اینکه یه روز دوستم داشته باشی یا نه، به خودت مربوطه. اینکه یه روز دستم رو بگیری، آرزومه، اما کاری از دستم برنمیاد جز انتظار. اما اینکه دوستت داشته باشم یا نه، فقط به خودم مربوطه. من سالهاست که توی زندان محبوسم و اتفاقا از روزی که عشق تو توی دلم جوانه زده طعم آزادی رو چشیده ام. پس نه حبس و نه هیچ چیز دیگه ای نمی تونه عشق تو رو از دل من بیرون کنه.

شاه که...

خدا بیامرزتش. باراک اوباما و کلینتون هم زن هاشون رو طلاق بدن، باز هم من عشق تو رو از دلم بیرون نمی کنم. دوست ندارم روز مرگم بزرگترین افسوس زندگیم چیزی جز کور شدن چشم هام باشه.

دوست دارم نازنین.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٤
تگ ها: عشق و انتطار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ مریضم

"چو طبیبانه بیایی به سر بالینم

                 به دو عالم ندهم لذت بیماری را"

ده روزه که روحم بیماره. از دو روز پیش هم جسمم مریض شده. کلا وضعیتم خر تو خر شده و رفته ام پی کارم.

اگر یه کم مهربان بودی، فقط یه کم، می اومدی عیادتم. وسط سالن اداره ما می نشستی روی زمین و سَرَم رو می گرفتی روی زانوهات. موهام رو می جوریدی و نازم رو می کشیدی. می گفتی آقااااا.... سایه بالا سرممممم.... یه هفته ست چه مرگته؟ من خودم رو لوس می کردم و می گفتم دارم می میرم. بعد تو با اون لبخند نازت می گفتی دورت بگردم مگه من میذارم بمیری؟ اگر بمیری بعد از تو خورشید خانومت چی کار کنه؟ دیگه ناز لبخندش رو به کی بفروشه؟ تو هی نازم رو می کشیدی و من خودم رو بیشتر لوس می کردم. بعد شاکی می شدی و در حالی که با عصبانیت می گفتی، اصلا بمیر بابا! جوری سرم رو از روی زانوت هُل میدادی که با پَسِ کله ام می خوردم روی سنگ کف سالن و عنبیه ی چشمم پاره میشد. تا بلند می شدی که بری، من می گفتم غلط کردم نرو! باشه بابا دیگه خودم رو لوس نمی کنم، چند دقیقه دیگه بشین.

یه بار دیگه می نشستی و با انگشت هات موهام رو شونه می کردی. چند دقیقه این وری...، چند دقیقه اون وری...، من هم درست مثل خری که بهش تی تاپ داده باشند، خر کیف می شدم و خوابم می برد. قبل از اینکه کاملا به خواب برم یه جمله ای رو آروم می گفتم و تو نمی شنیدی. گوش ات رو نزدیک لب هام می آوردی که یکبار دیگه برات تکرار کنم اما من مثل وحشی ها می پریدم و می بوسیدمت. خانمِ گیرینوف می دید و قایمکی زنگ می زد به مامورای حراست. درست لحظه ای که داشتم التماست رو می کردم که اجازه بدی اون یکی لُپ ات رو هم ببوسم، مامورای بی معرفت حراست می رسیدند و با چک و لگد من رو از تو جدا و با یه اردنگی از اداره می انداختند بیرون.

با اون بوسه خرکی که من کردم ویروس های سرماخوردگی تا لوزالمعده و جزایر لانگرهانس ات منتقل میشد و فردای اون روز حال تو بدتر از من میشد. می اومدم اداره تون و کونم رو میذاشتم زمین و سرت رو می گیرفتم روی زانوم. می گفتم خانومم... خورشید خانوم نازم... چه مرگته؟ پاندا بمیره و بیماری ات رو نبینه. من با نوک انگشتم با صورتت بازی می کردم و تو آروم چشم هات رو می بستی. کم کم به سمت گردن ات می رفتم و آروم دستم رو از یقه پیراهن ات می کردم تو. آقای کثیفی می دید و زنگ می زد به ماموران حراست شرکتتون و بقیه ماجرا.

خورشید خانوم؛

چند روزه وضعیتم خر تو خره. ای کاش مهربان بودی و به دیدنم می اومدی.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٢
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ تلگرام

تا حالا شده دلتون برای کسی تنگ بشه؟

تا حالا شده وقتی دلتون برای کسی تنگ میشه چاره ای نداشته باشید جز تماشای عکس پروفایل اون شخص؟ این قسمتِ کار برای من خیلی درد داره. نگاهش می کنم، باهاش حرف می زنم اما اون در حالی که به چشم هام زُل زده و نگاهم میکنه جوابم رو نمیده. معمولا اینجور وقت ها یه پیامی، چیزی می نویسم و از محیط تلگرام خارج میشم. 

تا حالا شده وقتی دلتون برای کسی تنگ میشه و چاره ای ندارید جز تماشای عکس پروفایل اون شخص و همینجوری یه پیامی، چیزی می فرستید یه دفعه ببینید که توی همون لحظه ی ارسال پیامتون سین (مشاهده) شده؟ اگر چنین اتفاقی براتون افتاد اصلا فکر نکنید که ممکنه دل اون شخص هم برای شما تنگ شده باشه و دقیقا توی اون لحظه مشغول تماشای عکس یا پیام های قبلی شما بوده باشه! نه...! حتما اون شخص داشته پیام هاتون رو انتخاب می کرده که حذف کنه و بر حسب اتفاق همزمان شده با دلتنگی شما. چون اگر غیر از این بود حتما پیامی، زنگی، کوفتی، چیزی می فرستاد. اون که از جانب شما مانعی برای ارسال پیام و زنگ نداره.

خواستم بهتون گفته باشم که توهم ورتون نداره که طرف بعضی وقت ها دلش براتون تنگ میشه. لااقل توی مورد من موضوع اینجوریه.

همین.

"زندگی یک چمدان است که می آوریش

 بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

 خودکشی، مرگ قشنگی که به آن دل بستم

 دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

 گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

 به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

 گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

 قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

 چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

 این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

 بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

 گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست

 بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

 و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست

 پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم

 بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

 می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش

 خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش..."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۸
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ فرهاد

نمی دونم چرا از بین همه اسطوره های عاشقیت فرهاد رو بیشتر از بقیه دوست دارم!

یه آدم بی کار و بی عار که اگه خیلی خوش شانس بود می تونست از معتاد بودن مستاجر باباش سوء استفاده کنه و دخترش رو چند وقت صیغه کنه که از بدشانسی اون هم اصلا دختر نداشت ولی یه کاره بلند میشه و میره عاشق زن شاه مملکت میشه. کلی دیوونه بازی درمیاره تا بالاخره شیرین که همون ملکه مورد نظر بوده اجازه میده که دو دقیقه حرف هاش رو بزنه.

با یه شلوار جین رنگ و رو رفته گردنش رو کج میگیره و سلام میده. شیرین یه نگاه عاقل اندر سفیه می اندازه و میگه: "هااااا؟". فرهاد هم نه میذاره، نه ورمیداره و یه ضرب میگه: "دوستم داری؟" گویا شیرین که کلا آدم صادق و فِرَنکی بوده محکم میذاره تو قابلمه فرهاد و میگه: "نه!". فرهاد میگه: "ولی من دوست دارم." شیرین سعی می کنه به فرهاد حالی کنه که توهم ورش داشته، خیلی مودبانه میگه: "از بین همه مردهایی که می شناسم شما رو خیلی قبول دارم و نگاهتون به زندگی رو می پسندم اما از ما بکش بیرون. برو یکی از نوه های حاجی ننه ات رو بگیر و شش ماه خوشبخت زندگی کن و بعد تا آخر عمر مثل سگ به جون گربه بیوفت!" اما فرهاد نفهم تر از این حرف ها بوده که این چیزها رو بفهمه. خلاصه وقتی شیرین خسته میشه میگه: "اصلا میدونی من کی ام؟ میدونی اگه شاه بفهمه سرت رو میزنه؟" اون روزها وبلاگ مُد نبود برای همین فرهاد میره و با تیشه روی یه سنگ می نویسه

"سیصد گل سرخ یک گل نصرانی،

ما را ز سر بریده می ترسانی،

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم،

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم."

شیرین که کلا شعر زیاد می خونده با تشر میگه: "میشه اولِ کاری شعر ندزدی؟". فرهاد یه بادی به غبغب می اندازه و میگه:"بوی پاییز که می آید دلم تو را می خواهد". شیرین میگه: "اما از دست من کاری بر نمی آید و نمی تونم هیچ امیدی به تو بدم". فرهاد که ذاتا آدم حاضر جوابی بوده میگه: "زندگی یعنی دوست داشتن تو... بدون هیچ امیدی!"

شیرین که حال بحث بیشتر نداشته فرهاد رو دنبال نخود سیاه می فرسته و میگه برو اول مشکلت رو با شاه حل کن و بعد بیا ببینم چه مرگته. 

فرهاد پامیشه و میره در خونه شاه و بدونِ یاا... وارد میشه. شاه به وزیرش میگه این یارو کیه که مثل گاو سرش رو انداخته پایین و اومده تو؟ پس ماموران جاکشِ حراست چه غلطی می کنن؟ وزیر با ترس و لرز میگه: " سرِ سلطان به سلامت، ایشون فرهاده. عاشق زنِ شما!" خسرو که همون شاه مورد نظر بوده با عصبانیت میگه: "چی...؟ کُ...(صدای بوق) ننه اش خندیده که عاشق زن ما شده، ببرید تو زیر زمین و شیشه نوشابه بکنید تو (صدای بوق) اش". وزیر با خجالت میگه: "هنوز هزار و پانصد سال مونده به این کارها! یه کم دادگستر باشید"

بالاخره با اصرار وزیر، پادشاه دادگستر فرهاد رو به حضور می پذیره و میگه: "داداش گلم چه مرگته؟" فرهاد جواب میده: "عاشق زنت شده ام". خسرو از این لحن فرهاد شاکی میشه و میگه: "گُه خوردی عاشق زن من شدی، مگه خودت خوار مادر نداری؟" فرهاد با پررویی ابروهاش رو توی هم میکنه و میگه: "به احترام شیرین چیزی بهت نمیگم آ... وگرنه..." در این لحظه وزیر وارد معرکه میشه و هر دوتاشون رو به آرامش دعوت میکنه.

خلاصه...

شاه تهدید میکنه، فرهاد نمی ترسه. پیشنهاد پول میده، فرهاد رد می کنه. تا اینکه به التماس میگه: "بابا شرایط شاه بودن من رو هم درک کن. اگه من کوتاه بیام که دیگه توی این مملکت سنگ روی سنگ بند نمیشه" ولی مرغ فرهاد یه پا بیشتر نداشته! تا اینکه خسرو قاطی می کنه و برای اینکه دل فرهاد رو بسوزونه میگه: "کونت بسوزه...! فعلا که زنِ منه." در این لحظه فرهاد بغض می کنه...، روی زانوهاش می افته... و با صدای لرزان میگه: "معرفت داشته باش بی شرف؛ حالا چون تو شاهی و من رعیت، حالا چون شیرین تو رو دوست داره و من رو دوست نداره باید هرچی دلت می خواد بگی؟". دل خسرو به رحم میاد و آچمز میشه! میگه پاشو از جلوی چشم هام گم شو برو. هر وقت اون کوهِ سرِ خیابان رو کندی، برگرد بیا ببینیم که چند چندیم.

فرهاد یه تیشه برمیداره و می افته به جون کوه. یکی به کوه می زنه، یکی به جیگر سوخته خودش. التماس کوه رو می کنه تا اجازه بده از وسطش یه راهی به دل شیرین باز کنه. شب ها چون شهرداری اجازه فعالیت ساختمانی نمیده یه گوشه می نشسته و به لبخند ناز شیرین خانوم فکر می کرده. با خودش می گفته حتما اگر شیرین تلاش من رو ببینه، می فهمه چقدر دوستش دارم و عاشقم میشه. اما شیرین که کلا آدم عاقلی بوده با خودش می گفته مگه مغز خر خوردم که شاه رو ول کنم و بچسبم به شاغلی؟ نهایتش اینه که می خواد شش ماهِ اول زندگیمون صبح ها که از خواب بیدار میشم با لبخند نگاهم کنه و بگه: سلام دورت بگردم. صبحت بخیر دورت بگردم.بعدش چی؟ به شش ماه نرسیده تمام میشه و من همه موقعیت های پیشرفتم رو از دست میدم. خوش شانس باشم شاید بتونم برگردم و توی آشپزخونه دربار وردست یانگوم بشم.

روزها و شب ها میگذره تا اینکه وزیر خبر میاره که این پسر کله خرِ راستی راستی داره کوه رو جابجا می کنه. شاه با عصبانیت از وزیر می خواد که دیوث ترین آدم سرزمین رو پیدا کنه و به حضور اون ببره. آخه فقط دیوث ترین آدم هر سرزمین می تونه وقتی نه سرِ پیازه و نه تهِ پیاز، بیاد و عشق بین دو نفر رو از بین ببره. اون یارو دیوثه یه کیسه زر از شاه می گیره و میره پیش فرهاد. سلام میده و میگه: "داداش خسته نباشی". فرهاد هم میگه: "نوکرتم داداش، چایی در خدمت باشیم". اما اون نامرد قندِ فرهاد رو می خوره و قنددون رو میشکنه! دروغکی میگه شیرین مُرده. میگه برو دنبال کار و زندگیت. فرهاد که از اشک غرقه شده بوده با آستینش آب دماغش رو میگیره و میگه: "بعد از شیرین من دیگه زندگی ندارم". یارو میگه: "چرا بابا! برو یکی از نوه های حاجی ننه ات رو بگیر و چندتا بچه بیار. سرت که شلوغ بشه شیرین رو فراموش می کنی!"

فرهاد میگه: "اولا با این خَر بازی هایی که من درآوردم دیگه حاجی ننه ام جنازه نوه اش رو هم روی دوش من نمیذاره و دوما من عاشق شیرینم الاغ...! چه جوری به کس دیگه ای فکر کنم؟" یارو میگه: "پس خودت رو بکش. هم کلاس داره، هم اون دنیا به شیرین می رسی و هم اینکه توی این دنیا خیلی معروف میشی. چند وقت دیگه هم یه شاعر پیدا میشه و زندگیت رو به شعر می نویسه".  فرهاد میگه اگه یه همچین شاعری پیدا نشه چی؟ و اون جواب میده که تو خودت رو بکش، من خودم برات بهترین شاعر رو جور می کنم. فرهاد میگه: "بیلاخ! خر خودتی. چرا خودم رو بکشم؟ حالا که شیرین مُرده، لااقل من این کوه رو می کنم و از وسطش اتوبان تهران کرمانشاه رو می زنم و اسم اون رو میذارم اتوبان یادگار شیرین!

فرهاد مصمم تر از قبل به دل کوه میزنه، اما وسط های کار وقتی بسته شدن چشم های شیرین رو تصور می کنه، دست و دلش به حرفش گوش نمی کنند و جای کوه، تیشه به سر فرهاد می زنند.

فرهاد موقع جان دادن و توی آخرین نفس ها از بالای کوه به خونه شاه نگاه می کنه و بریده بریده میگه:

"کونت بسوزه، فعلا که من مُردم و رفتم پیش شیرین"

خورشید خانوم؛

نمی دونم چرا از بین همه اسطوره های عاشقیت فرهاد رو بیشتر از بقیه دوست دارم!

 

بعدا نوشت: از خورشید خانومم، همه خوانندگان، خسرو، شیرین، فرهاد و نظامی گنجوی عذرخواهی می کنم که این پست رو در فضای بی ادبی نوشتم. راستش نمی تونم تصور کنم که یه نفر عاشق زن شاه بشه و مناظره اونها خیلی مودبانه و شاعرانه انجام بشه. فکر کنم واقعیت موضوع بیشتر شبیه اون چیزی بود که من نوشتم نه شبیه اون چیزی که نظامی نوشته بود.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۳
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ "نه"ی لعنتی

پاسخ پرسشم را از قبل می دانستم اما محتاج ذره ای امید بودم بلکه بتواند من را در این زندگی نگاه دارد. یک جمله دو پهلو یا یک بیت شعر که بتوانم با معانی لغاتش بازی کنم می توانست روزنه ای هرچند کوچک به سوی نور باز کند.

برای چندمین بار نظرش را در مورد خودم پرسیدم. خواستم بدانم که آیا دوستم دارد یا نه؟ با خودم گفتم شاید در این مدت چیزی تغییر کرده باشد. شاید یک روز که ناغافل به من فکر می کرد، لبخندی روی لبانش نقش بسته است. اصلا شاید...

جوابش مختصر و نامفید بود.

نه...

از دیروز تمام لغت نامه های دنیا عاجز مانده اند از پیدا کردن معنی دیگری غیر از "نه" برای این "نه" ی لعنتی که مدتهاست دست از سر دل من برنمی دارد.

آیا چیزی هست که بتواند ذره ای از تلخی این "نه" بکاهد؟

"شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

 که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش"

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۳٠
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ تخلیه چاه و لوله بازکنی

دوست دارم.

***

پاورقی:

راستش امروز چیزی برای نوشتن نداشتم. دیدم اگر بخوام به شکل مصنوعی به مغزم فشار بیارم و چندتا جمله بنویسم که در نهایت مفهوم دوست دارم رو برسونه، چون ساختگیه احساسی پشت خودش نداره. شبیه بعضی از شاعرهای قدیمی میشم که از پادشاه یه کیسه زر می گرفتند و شعر می نوشتند. با خودم گفتم من که شاعر یا نویسنده نیستم که خورشید خانومم انتظار متن خوب از من داشته باشه؛ همین که خیلی ساده و بدون مقدمه بنویسم دوست دارم کافیه. هم حرف دلم رو زده ام و هم وقت اون رو نگرفته ام و می تونه به کارهاش برسه. به این دلیل فقط نوشتم "دوست دارم."

 راستش این چند خط توضیحاتی رو هم که توی پاورقی نوشتم به خاطر دِینی بود که به فرهنگ این مملکت دارم. آخه میانگین مطالعه ی غیر درسی در کشورهای درست و درمون حدودا دو تا سه ساعت در روزه در حالی که میانگین مطالعه در کشور ما چند دقیقه در ساله.

از اونجایی که تنها مطالعه من طی سی و پنج سال اول زندگیم خوندن جمله "تخلیه چاه و لوله بازکنی" روی دیوار خونه مون بوده...

حرف هام یادت نره تا توی پرانتز یه داستان بگم.

خونه مون یک طبقه بود و دیوار بیرونیش سیمانی. کلی هم کَر و کثیف شده بود و پول نداشتیم که تمیزش کنیم. یه روز خونه بودم که دیدم صدای بابام بالا رفته. با عجله رفتم بیرون و دیدم که یه نفر با رنگ و قلم تمام فضای روی دیوار رو خیلی درشت نوشته: "تخلیه چاه و لوله بازکنی" آخرش هم یه شماره تلفن نوشته و رفته. باور کن انقدر بزرگ نوشته بود که کل هشت متر دیوار رو پر کرده بود. بابام هم وایساده بود و به سوم شخص غایب فحشِ کِش دار میداد. رفتم خونه و به اون شماره زنگ زدم و گفتم که چاه مون پر شده. به محض اینکه کارشناس اون شرکت با موتور رسید اول سوئیچ موتورش رو برداشتم و بعد به کمک خدابیامرز قهرمان، پسر بزرگه حاجی ننه ام خود یارو رو مصادره کردم. مامانم هم مشغول کنترل بابام بود که اون بیچاره رو نزنه. دوباره رفتم و به همون شرکت زنگ زدم و گفتم: "کارشناس شما گروگان ماست. تا مشکل دیوارمون رو حل نکنید ایشون نزد ما می مونه. پیشنهاد می کنم به پلیس هم خبر ندید، چون این کار جان همکارتون رو به خطر می اندازه. از یک ساعت دیگه هم با گذشت هر ده دقیقه یکی از انگشت های دستش رو قطع می کنیم". نیم ساعت نگذشته بود که بدبخت ها دو تا سیمانکار فرستادند و تمام خونه مون رو سیمانکاری کردن. این وسط مامانم هم مجبورشون کرد که ورودی آشپزخونه مون رو آرک بزنند و گچ بری کنند.

آره داشتم می گفتم که توی سی و پنج سال اول زندگیم هیچ مطالعه ای نداشتم. برای اینکه فقط بدهی خودم رو به فرهنگ این مملکت پرداخت کنم، با فرض اینکه زیر فشار عشق تو سقط نشم باید تمام باقی مانده عمرم رو مطالعه کنم. اون وقت دیگه وقتی نمی مونه که تو رو دوست داشته باشم. برای رفع این مشکل و به بهانه عشق تو روزی یک پست می نویسم تا چندتا آدم بی کار بخونند و میانگین مطالعه ی کشور رو بالا ببرن. شاید اینجوری یه ذره از بدهی های من هم کم بشه.

خلاصه ببخش اگر امروز حرفی برای نوشتن نداشتم و خیلی خلاصه گفتم دوست دارم.

خورشید خانوم؛

نمی دونم تو روی دیوار خونه مردم جمله "تخلیه چاه و لوله بازکنی" رو نوشتی یا من، اما این وسط دل ام جوری گرو رفته که اگر هر یک ساعت یکبار لبخندت رو نبینم یه تیکه از وجودش رو قطع می کنند. خودت که می دونی اگر دلم بمیره خودم هم می میرمم، پس به داد دلم برس و با لبخندت نجاتش بده. 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢۸
تگ ها: عشق و انتظار و پدر و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ آ...

"زن: بگو آ.

مرد: آ.

زن: مهربون تر، آ.

مرد: آ.

زن: آهسته تر، آ.

مرد: آ.

زن: من یه آی لطیف تر می خوام، آ.

مرد: آ.

زن: با صدای بلند اما لطیف، آ.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی خوشگلم.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای اعتراف کنی خیلی خری.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بگی برام می میری.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی بمون.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی لباسات رو درآر.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.

مرد: آ؟

زن: بگو آ، مثل این که بخوای بهم بگی سلام.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل این که بخوای بهم بگی خداحافظ.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل این که ازم بخوای یه چیزی برات بیارم.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل اینکه می خوای بهم بگی خوشبختم.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل اینکه می خوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.

مرد: آ.

زن: نه، اینجوری نه.

مرد: آ.

زن: ببین اگه به حرفم گوش نکنی دیگه بازی نمی کنم.

مرد: آ...

زن: پس بگو آ. یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.

مرد: آ...

زن: آهان، حالا خوب شد. حالا بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی بدون من خیلی بدخوابیدی، که فقط خواب من رو دیدی، و صبح خسته و کوفته بیدار شدی، بدون اینکه هیچ میلی به زندگی داشته باشی.

مرد: آ.

زن: آهان. بگو آ، انگار که می خوای یه چیز خیلی مهم بهم بگی.

مرد: آ.

زن: بگو آ، انگار که بخوای بهم بگی که دیگه ازت نخوام بگی آ.

مرد: آ.

زن: بگو آ، انگار که می خوای بگی فقط با آ حرف زدن خیلی عالیه.

مرد: آ.

زن: ازم بخواه که بگم آ.

مرد: آ.

زن: ازم بخواه که یه آی لطیف بگم.

مرد: آ.

زن: ازم بخواه که آهسته یه آی لطیف بگم.

مرد: آ.

زن: ازم بپرس همون قدر که دوستم داری، دوستت دارم؟

مرد: آ؟

زن: بهم بگو که دارم دیوونت می کنم.

مرد: آ.

زن: و این که دیگه حوصله ت سر رفته.

مرد: آ.

زن: خب، من قهوه می خوام؟

مرد: آ؟

زن: معلومه که می خوام.

       [مرد بلند می شود و برای زن قهوه می ریزد.]

مرد: آ؟

زن: آره یه قند کوچولو، مرسی.

مرد: [پاکت سیگارش را به سوی او می گیرد.] آ؟

زن: نه خودم دارم.

       [زن پاکت سیگارش را در می آورد و سیگاری از آن بیرون می کشد.]

مرد: [فندکش را به سوی او می گیرد.] آ؟

زن: فعلا نه، مرسی.

...

زن: بیا این جا...

مرد: آ...

زن: تو چشام نگاه کن.

مرد: آ.

زن: تو دلت یه آ بگو.

مرد: ...

زن: مهربون تر.

مرد: ...

زن: بلند تر و واضح تر،برای این که بتونم بگیرمش.

مرد: ...

زن: حالا یه آ تو دلت بگو، انگار که می خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد: ...

زن: یه بار دیگه.

مرد: ...

زن: یه آ تو دلت بگو، انگار می خوای بهم بگی هیچ وقت فراموشم نمی کنی...

مرد: ...

زن: یه آ تو دلت بگو، انگار می خوای بگی خوشگلم.

مرد: ...

زن: حالا می خوام یه چیزی ازت بپرسم... یه چیز خیلی مهم... و می خوام تو دلت بهم جواب بدی. آماده ای؟

مرد: ...

زن: آ؟

مرد: ...

زن: ...

مرد: ..." 1

***

دو شب پیش خوابت رو دیدم. داشتم برای یه کاری می رفتم اصفهان و تو ناراحت بودی که اگر برم دلت برام تنگ میشه. میدونم الان خنده ات می گیره و بحث شتر با پنبه دانه اش رو می کشی وسط اما واقعا اینجوری بود. نمی خواستی خودت رو از تَک و تا بندازی که نکنه من پررو بشم؛ برای همین با اخم گفتی اصلا برو... به من چه... برای من که مهم نیست. برای چندلحظه با لبخند نگاهت می کردم و تو اصرار می کردی که واقعا رفتن من برات مهم نیست...! ولی بود! انگار اگر می رفتم واقعا دلت برام تنگ میشد.

حالا که توی خواب هم نمی تونی بگی در نبودم دلتنگم میشی؛ یکبار توی دلت، اون هم به دروغ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری بگو آ. جوری بگو آ انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی. به خدا نه من و نه هیچ کدام از هفت جَد و آبادم خبردار نمیشیم که تو گفتی آ، ولی تصور لبخندت موقع گفتن آ من رو به خوشبخت ترین مرد دنیا تبدیل می کنه.

حالا می خوام یه چیزی ازت بپرسم... یه چیز خیلی مهم... و می خوام تو دلت بهم جواب بدی... اینبار می خوام دروغ نگی...، بلند و واضح...، جوری که بتونم بگیرمش.

....؟

1- تکه ای از نمایش نامه "داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد" مائتی ویسنی یک، ترجمه تینوش نظم جو. با تشکر از دوست خوش ذوق ام هانی و پست زیبای ایشون با عنوان "نخستین پاندایی که عکس رنگی گرفت."

برای دانلود این نمایشنامه اینجا کلیک کنید.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٦
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ اتوبوس بی آر تی

من نه مردی هستم با موهای بور و چشم های رنگی که بازیگران آمریکایی رو توی ذهن تو تداعی کنم و نه صاحب اسب سفیدی هستم! یه کره الاغ خال خالی هم ندارم که افسارش رو بگیرم و برای بردنت بیام. نهایت کاری که شاید بتونم انجام بدم تهیه دوتا بلیط اتوبوس بی آر تیه. گفتم اتوبوس بی آر تی یه چیزی یادم افتاد که می خوام توی پرانتز بنویسم.

یه لحظه تصور کن که مهربون بشی و من رو بپذیری!

روز عروسیمون مامانم می برتت پیش فاطی بندانداز تا سیبیل هات رو بند بندازه. توی همون فاصله من میرم پیش حسن شهریاری، داداش فاطی خاله که مدیر بخش اتوبوس های بی آر تی جنوب شهره، و یه اتوبوس دربست می کنم. به حسن آقا میگم که روی برف پاک کنش چند شاخه گل بچسبونه. بعد با اتوبوس میایم دنبال تو. به همه فَک و فامیل ها و بچه های محل هم میگم که بیان جلوی آرایشگاه. یه کارت بلیط الکترونیکی میدم به تو تا مقابل درب جلوی اتوبوس بایستی و یکی هم دست خودم نگه میدارم. هر خانمی که از درب جلو سوار شد تو یه بار کارت رو مقابل دستگاه کارتخوان راننده می گیری و سیصد و هفتاد و پنج تومان از حساب کارتمون کم میشه و من هم همین کار رو درب عقب انجام میدم و آقایون رو سوار می کنم. همه که سوار شدن به راننده اشاره می کنیم که قبل از سوار کردن ما، در رو ببنده و بره. حالا قبل از اینکه بگم چرا این کار رو می کنیم یه لحظه داخل اتوبوس رو تصور کن. عمه ام داره دایره میزنه و خواهرهام کِل می کشن. فامیل های تو هم که توی فشار جمعیت دارن خفه میشن کلی پشت سرت دَری وری میگن که این دهاتیا کی هستن که تو پیداشون کردی. وقتی خواهرزاده هام رو تصور می کنم که توی فشار جمعیت و گرما آرایش هاشون توی تمام صورتشون مالیده میشه با خودم میگم ای کاش ما هم سوار اتوبوس می شدیم. تو می اومدی ردیف آخرِ بخش خانوم ها و من می اومدم ردیف اول آقایون و از زیر اون شیشه دست های هم رو قایمکی می گرفتیم. آخه توی رسم و رسومات خاندان پدری من یه مرد جوان نباید پیش باباش دست زنش رو بگیره. این یه جور بی احترامی محسوب میشه.

خلاصه وقتی اتوبوس رفت، ما دست هم رو می گیریم و تا خونه مون قدم میزنیم. می دونی چرا؟ چون حسرت گرفتن دست تو و قدم زدن توی خیابان ها بدجوری توی دلم مونده. اون روز بچه های کوچیکِ کوچه پس کوچه های جنوب شهر دنبالمون راه می افتن و دست می زنن. اصلا هم برامون مهم نیست که طوبا خانم به قَمرخانوم بگه؛ بدبخت ها با این ادعاشون اونقدر ندار هستن که نتونستند یه پراید کرایه کنند و عروسشون رو پای پیاده آوردن! آخه آوردن عروس با ماشین عروس رو که همه بلدند، قدم زدن با عروس هنر می خواد که فقط ما داریم.

پرانتزم خیلی گشاد شد. همینجا می بندمش و برمی گردم به متن اصلی.

خلاصه من نه شبیه جورج کلونی هستم و نه اسب سفیدی دارم که برای بردنت بیام. یه لیسانس دانشگاه آزاد دارم که اندازه دیپلم ردی های نظام قدیم هم اعتبار نداره. دکتر، مهندس های زیادی هستند که آرزوی تو رو دارند و توی شرکتشون ده تا آدم مثل من زیر دستشون پادویی می کنند. اونها می تونند برای تولدت یه ماشین خوب به نامت کنند که تا آخر عمرت رنگ اتوبوس بی آر تی رو نبینی. اونها خیلی چیزها می تونند به تو بدن اما هیچ کدامشون نمی تونند توی وبلاگشون از تو یه بت بسازند. هیچ کدامشون نمی تونند برای یه لحظه دیدنت یه عمر بال بال بزنند. هیچ کدامشون بلد نیستند با لبخندت پرواز کنند. هیچ کدامشون...

نه...! هیچ کدامشون قادر نیستند مثل من دیوونه تو بشن اما این روزها دیوونه بازی کیلو چنده؟ دیوونه بازی های من که آب و نون نمیشه برای زندگی. به خدا اگر سه روز متن های وبلاگم رو برای علی بن لادن بخونی صد گرم سبزی خوردن دستت نمیده که با نون خالی خونه مون بخوری. 

تو بمون با از ما بهترون، من می مونم با  رویای لبخندت.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٤
تگ ها: عشق و انتظار و پدر و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ قانون شکنی

از کودکی انسان قانون شکنی بودم!

نه قوانین معلم بهداشت می توانست سَرم را بتراشد

و نه چوب ناظم توان مقابله با تاخیرهای گاه و بی گاهم را داشت

درست مثل همین عشق نیم بندِ خودمان

که قانون اجازه دوست داشتنت را به من نمی دهد

و من دیوانه وار می پرستمت.

                      هنوز هم انسان قانون شکنی هستم...

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٢
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ خودخواهی

از کودکی آدم خودخواهی بودم!

کارهای ساده و زیبا را خود برمی داشتم

کارهای سخت و محال را به دیگران می سپردم!

درست مثل همین عشق یک پا لنگ خودمان

که دوست داشتنت کار سهل من است و

دوست داشتنم کار سخت و محال تو.

                        هنوز هم آدم خودخواهی هستم...

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ وصیت نامه -3

"پیش از آن که در اشک غرقه شوم،

 از عشق

           چیزی بگوی!"

بابام همیشه من رو از حق النّاس می ترسوند. می گفت خدا از حق خودش میگذره اما از حق النّاس، نه.

از اونجایی که حق النّاس زیادی به گردن من مونده امروز به وصیت نامه های قبلی ام (وصیت نامه 1وصیت نامه 2) این جمله رو اضافه می کنم: "هر کدام از فرزندانم که بعد از مرگ من بدهی های من را پرداخت نماید صاحب تمام طلب های من خواهد شد."

بدهی ها:

قبل از همه، به اون چند صد هزار اسپرمی که با خودخواهی شانس زندگی را ازشون گرفتم، بدهکارم. هر کدام از اونها حق حیات داشتند و اتفاقا می تونستند موفق تر و مفیدتر از من باشند.

به مامانم بدهکارم که نُه ماه شیره جونش رو به وجود من ریخت در حالی که من تا به امروز نُه بار برای بوسیدن دستانش سر فرود نیاوردم. من حتی بابت آب قندهایی که به جای شیر مادر خوردم به زنی که از سر فقر نمی تونست غذای کافی بخوره تا شیر به سینه هاش بیاید بدهکارم.

تمام جمعه های دنیا رو به بابام بدهکارم که صبح های جمعه قبل از بیدار شدن من با یه گیریس پمپ به جونِ گیریس خورهای کامیونش می افتاد و دست آخر با دست هایی که زیر فشار تای لیور و پُتکِ پنچرگیری زخمی شده بود به خانه برمی گشت. حتی اگر تمام هوای ریه هام رو در انگشتان پاهاش "ها" کنم باز هم نمی تونم حریف سرمایی که طی سال ها در استخوان هاش نشسته بشم.

به روح ا.. بدهکارم که از ترس آقا عین ا... تیله هاش رو توی خاکِ باغِ روبروی خونه مون قایم می کرد و من با رفتن اون تمام تیله ها رو می دزدیدم.

به خدا بیامرز آقا بختیار، مصالح فروش سر کوچه مون که تا روز مرگش آرزو داشت دسته بیل اش رو توی ک(صدای بوق)نم فرو کنه، بدهکارم! دهه فجر که می رسید با تماشای سریال های اون روزها می رفتم روبروی مغازه اش و با صدای بلند می گفتم: "بختیار... بختیار... نوکر بی اختیار!" و فرار می کردم و پیرمرد بیچاره با بیل می افتاد دنبال من. حتی دوست داشتن آزاده، دختر مهربونِ آقا بختیار هم مانع از فعالیت های انقلابی من نمی شد!

به معلم های مدرسه مون بدهکارم. به خانوم باباپور مهربان، خانوم سازگار خوشگل، خانوم علیپور جوش جوشی اما خوش قلب و به خانوم بوریائی که بیشتر از همه دانش آموزان حواسش به پسرش بود که درس رو خوب یاد بگیره.

به تمام زنان کشورم بدهکارم که فرصت نداشتم عاشق همه اونها بشم و بیشتر از همه به زنانی بدهکارم که وقتی عاشقشون شدم قول دادم که تا ابد دوستشون داشته باشم اما امروز دیگه دوستشون ندارم.

به پاییز، به باران و به خلوتِ کوچه پس کوچه های خیابان انقلاب بدهکارم.

و به "او" بدهکارم که با خوب بودنش من رو از بد بودن خجالت زده کرد.

و اما طلب هام...

طلب هام...،

چرا چیزی از طلب هام به یاد ندارم؟

نه! من طلبکار هیچ کس نیستم.

خورشید خانوم؛

توی این سی و چند ساله عمرم هیچ طلبی از هیچ کسی ندارم. نه چیزی به کسی داده ام و نه کاری برای کسی کرده ام که انتظار جبران اون رو داشته باشم. از تو هم طلبی ندارم. هر وقت خواستی بری، برو به سلامت. من که نتونستم برای خوبی هات کاری کنم اما شاید یه روزی یه پسر جوان سر راهت سبز بشه و آدرس بدهی های باباش رو ازت بپرسه!

هر زمان که رفتی آرزوهای خوب من بدرقه راهت، اما این انتظار رو نداشته باش که اونقدر قوی باشم که پشت سرت در اشک غرقه نشم.

"بیتوته ی کوتاهی است جهان

                                   در فاصله‌ ی گناه و دوزخ

 خورشید

            همچون دشنامی برمی ‌آید

 و روز

 شرمساری جبران ‌ناپذیری ‌ست.

 

 آه، پیش از آن که در اشک غرقه شوم

 چیزی بگوی

 

 درخت،

 جهلِ معصیت ‌بارِ نیاکان است

 و نسیم

 وسوسه یی ست نابه کار.

 مهتابِ پاییزی

 کفری ست که جهان را می‌آلاید

 

 چیزی بگوی،

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

                                      چیزی بگوی

 هر دریچه ی نغز

 بر چشم ‌اندازِ عقوبتی می گشاید.

 عشق

       رطوبتِ چندش‌ انگیزِ پلشتی ست

 و آسمان

           سرپناهی

 تا به خاک بنشینی و

                          بر سرنوشتِ خویش

                                                 گریه ساز کنی.

 آه

 پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،

 هرچه باشد

 

 چشمه‌ ها

 از تابوت می ‌جوشند

 و سوگ وارانِ ژولیده آبروی جهان اند

 

 عصمت به آینه مفروش

 که فاجران نیازمندترانند

 

 خامُش منشین

                 خدا را

 پیش از آن که در اشک غرقه شوم

 از عشق

          چیزی بگوی"                احمد شاملو

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱۳
تگ ها: عشق و پدر و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ مرا ببخش

اگر سنگ تراشی مصری بودم،

تندیس تو را بالاتر از الهه "ایزیس" می ساختم

تا چشمان ات سحر و جادو را به خدایان مصر بیاموزند.

                                                       اگر نقاشی بودم از روستایی دورافتاده در فلورانس،

                                                       لبخند تو را بر صفحه چوب سپیدار نقاشی می کردم

                                                       تا مونالیزا به عشقِ تماشای آن، تن از قاب تهی کند.

اگر شاعری بودم از دیار بلخ،

غزلی برای اَبروان ات می سرودم تا قمر با غلامش

به غلامی آنها بنازد.

                                                       اگر ثروتی داشتم بزرگ...

                                                       پردیسی به زیبایی نگاهت می ساختم، تا قارون

                                                       برای ورود به آن بر خدای موسی سجده کند.

باید همه اینها می بودم

تا بزرگی ات را به همه کسانی که تو را

از نوشته های من شناخته اند، نشان دهم.

 

مرا ببخش...

مرا ببخش اگر تهی دستی بی هنرم

و عشق تنها سرمایه ایست که به پایت می ریزم.

مرا ببخش...

             اگر لایق تو نیستم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱٠
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ پیدایم کن.

همچون نشانه ای که زیر یک بیت از شعری می گذاری تا روزی دوباره بخوانی اش

در صفحه ای چندم از کتابی خاک خورده گوشه کتابخانه، فراموش شده ام

و تو در غروب پریشانیِ پاییز،

به شعری می اندیشی که نمی دانی چیست و کجاست!

چیزی درونت می گوید که روزی نشانه ای بر گردن آن آویخته ای

       نه! فرصت ورق زدن دوباره کتاب های شعر را نداری

                                                   به صرافتم بدهکار می شوی!

                                                                 دوباره فراموش می شوم.

پیدایم کن

از بین کتاب های گوشه گنجه

تمام صفحه ها را ورق بزن و پیدایم کن

من نشانیِ شعری هستم که روزی دوست می داشتی

من همان نشانی ام که تو بر این دفتر نهاده ای،

                                                   من نشانی توام،

                                                                 پیدایم کن.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۸
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ ثروتمندان فقر، فقرای ثروتمند

یه فامیل داریم که همیشه نگران اومدن روز مباداست!

وضعیت مالی اش در سطحی قرار داره که اگر گوشه ی جیب اش رو بتکونه می تونه چندتا آقای مهندس مثل من بِخره و آزاد کنه اما اونقدر خسیس هست که هیچ وقت آرنج اش رو روی میزِ بارِ یه کشور خارجی نذاشته و با ژست نگفته: اِ گِلَس آو ویسکی! که وقتی بارمَن نوع ویسکی رو پرسید با اخم بگه: جــــــانــــی واکِر، بِـــِــــِـــلَک! کلی زمین و آپارتمان داره اما تا حالا توی رستوران برج میلاد غذا نخورده. آدم شجاعیه ولی هیچ وقت شهامت این رو نداشته که تمام موجودی کارت بانکی اش رو توی یک مرحله برای دل اش خرج کنه. وقتی مریض میشه این توانایی رو داره که برای معاینه خودش یه پروفسور خوب از آمریکا بیاره اما ترجیح میده با دفترچه بیمه یکی از کارگرهاش بره بیمارستان سینا. اروپا، آمریکا، آنتالیا، دُبی و حتی جزایر کیش و قشم خودمون پیش کش...، اون هیچ وقت پا توی جاهای دیدنی تهران نمیذاره که مبادا دو ساعت کارش تعطیل و دوزار از درآمدش کم نشه. توی زندگیش کلی کار می تونسته انجام بده که یه کم حال دلش بهتر بشه اما از ترس رسیدن روز مبادا از خودش دریغ کرده.

توی فامیل خیلی ها حسرت پول های اون رو می خورند اما من همیشه دلم براش می سوزه که اینقدر فقیره!

خورشید خانوم؛

من هیچ وقت پولدار نبودم اما خیلی بهتر از ثروتمندان زندگی کردم چون بلد بودم پس انداز یک سال ام رو بردارم و توی یه کشور خارجی مثل گانگسترهای آمریکایی جانی واکرِ سیاه سفارش بدم. در طول هفته نون خالی خوردم و آخر هفته اسکناس تا نخورده به گارسونِ گران قیمت ترین رستوران های این شهر انعام داده ام. با اتوبوس بی آر تی اومدم سر کار اما زانتیا جور کردم و به استقبال دلم رفتم.

گاهی با خودم فکر می کنم اگر مال من بودی به ثروتمندترین مرد جهان تبدیل میشدم بعد وقتی یادم می افته که بعضی از ثروتمندها از ترس روز مبادا نمی تونند از ثروتشون لذت ببرند ترجیح میدم سالی یکبار از دور لبخندت رو ببینم و به پرواز دربیام تا اینکه زیر یه سقف باشیم و علاقه ای به دیدن هم نداشته باشم.

من استاد لذت بردن از لحظات کوتاه بودن در کنار تو هستم.من استاد پرواز با لبخند تو هستم.

دستم ازت خالیه اما فقیر نیستم، آخه عشقی که توی دلم کاشتی من رو از هر دو جهان بی نیاز ساخته. 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ ذوق هنری

یه دوست خوب به نام احسان دارم که خیلی هنرمنده. کافیه چندتا مداد رنگی بدی دستش و چند دقیقه بعد یه شاهکار نقاشی تحویل بگیری. دوستی ما از کلاس دوم دبیرستان آغاز شده و خوشبختانه تا به امروز ادامه داشته. توی این مدت هر وقت نظر احسان رو در مورد خودم جویا شدم این جمله رو شنیدم: "تو شاید هنرمند نباشی اما ذوق هنری داری و هنر شناسی."

چند روز پیش کلی شعر و آواز زیبا شنیدم. اما یه شعری من رو برداشت و با خودش برد به یه جاهایی که بعضی ها اسمش رو میذارن خلسه. به نظرم اومد اون شعر با شعرهای دیگه متفاوته. امروز توی اینترنت جستجو کردم و دیدم شعر مورد نظر اثر هنرمند فقید لهستانی خانم ویسلاوا شیمبورسکا بوده که برای شعرهای زیباش جایزه نوبل رو هم دریافت کرده. گویا شعر خیلی معروفه و کلی طرفدار داره اما من متاسفانه هیچگاه اون رو نخونده بودم.

 

"هردو بر این باورند

 که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.

 

 چنین اطمینانی زیباست،

 اما تردید زیباتر است.

 

 چون قبلا همدیگر را نمی‌شناختند،

 گمان می‌بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.

 

 اما نظر خیابان ‌ها، پله ‌ها و راهروهایی

 که آن دو می ‌توانسته اند از سال ‌ها پیش

 از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

 

 دوست داشتم از آنها بپرسم

 آیا به یاد نمی آورند

 شاید درون دَری چرخان

 زمانی روبروی هم؟

 یک ببخشید در ازدحام مردم؟

 یک صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟

 

 –   ولی پاسخشان را می ‌دانم.

 –   نه، چیزی به یاد نمی ‌آورند.

 

 بسیار شگفت‌زده می ‌شدند

 اگر می دانستند، که دیگر مدت ‌هاست

 بازیچه‌ای در دست اتفاق بوده ‌اند.

 

 هنوز کاملا آماده نشده

 که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،

 آنها را به هم نزدیک می‌کرد دور می‌کرد،

 جلو راهشان را می‌گرفت

 و خنده شیطانی ‌اش را فرو می‌خورد و

 کنار می‌جهید.

 

 علائم و نشانه هایی بوده

 هر چند ناخوانا.

 شاید سه سال پیش

 یا سه شنبه گذشته

 برگ درختی از شانه ی یکی ‌شان

 به شانه ی دیگری پرواز کرده؟

 چیزی بوده که یکی آن را گم کرده

 دیگری آن را یافته و برداشته.

 از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده باشد؟

 دستگیره ‌ها و زنگ درهایی بوده

 که یکی ‌شان لمس کرده و در فاصله ‌ای کوتاه آن دیگری.

 چمدان ‌هایی کنار هم در انبار.

 شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند،

 که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.

 

 بالاخره هر آغازی

 فقط ادامه ‌ایست

 و کتاب حوادث

 همیشه از نیمه آن باز می شود."   - ویسلاوا شیمبورسکا

 

خورشید خانوم؛

نمی دونم چه اتفاقی در گذشته زمینه ساز آشنایی امروز من و تو شده. شاید یه روزی که همراهِ بابام با اون خاور مدل پایین اش به مقصد شهر شما بار آورده بودیم، وقتی بابام مشغول پنچرگیری ماشینش بوده یا وقتی داشته آب و روغن اون رو چک می کرده، من از سر بازیگوشی گم و گور شدم و اتفاقا جلوی خونه شما زدم زیر گریه. یا شاید روزی که تو برای سفر به شهر ما اومده بودی از یه بچه ی تُخسِ دست فروش، تخم مرغ شانسی و نون کرمانشاهی خریده بودی. دلیل آشنایی مون هر اتفاقی که بوده نمی تونه چیزی از ارزش های ذوق هنری من کم کنه. آخه روزی که چشم های کور من بینا شد و تو رو دید تشخیص دادم که این اثر هنری خدا یه فرقی با بقیه کارهاش داره. نمیشه اون رو دید و جلوی اون میخکوب نشد. نمیشه با تماشای زیبایی هاش به خلسه نرفت.

حالا بی تفاوت به بهانه ی آشنایی مون، از بودن در کنارت لذت می برم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٦
تگ ها: عشق و انتظار و پدر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ بوی مهر، بوی بی مهری

با اتمام فوتبال متوجه شدم که حوله نیاورده ام و نمی توانم دوش بگیرم. به ناچار بر تنِ عرق کرده لباس پوشیده و از سالن خارج شدم. سوار بر مترو شده و در ایستگاه نواب پیاده شدم. بدنم به اندازه ای دَم کرده بود که بوی سگِ مُرده می داد. می خواستم یک تاکسی دربست بگیرم تا بتوانم در دورترین نقطه از راننده نشسته و پنجره را باز بگذارم که خاطره ای قدیمی من را از کنار خیابان به سالها قبل بازگرداند.

یکی از پسر عموهایم پیکان سفید رنگی خریده بود که روزهای تعطیل ما را سوار بر آن در شهر می گرداند. مواقعی که سه یا چهار نفر سوار ماشین می شدیم وانمود می کردیم که ماشین، ویژه مسافر کشی ست و سر نشینان همگی مسافر هستند و اینگونه با عبور از چند خیابان یک مسافر جدید سوار می کردیم. نفرِ نزدیک به آن مسافر پس از گذشت چند دقیقه به سختی بو می کشید و وانمود می کرد که بوی بدی او را اذیت می کند. سپس رو به آن مسافر بخت برگشته می گفت:" آقا شما چرا اینقدر بوی بد می دید؟" قبل از اینکه مسافر از شُک این اتهام خارج شده و جوابی به او بدهد نفر بعدی می گفت:"آقای راننده به خدا از این بو خفه شدیم! شما این آقا رو پیاده کنید، کرایه اش رو من حساب می کنم!" راننده هم با اَخم او را گوشه خیابان پیاده می کرد و در لحظه آخر با تشر می گفت:"آقای محترم لطفا روزی یکبار دوش بگیر!". مرور عکس العمل آن بیچاره، بهانه ای می شد برای ساعت ها خنده بی وقفه یِ چند بچه یِ بی کلاسِ بی ادبِ شوخی خَرَکی کُن!

به دلیل بازگشایی مدارس، خیابان ها شلوغ و دقیقا در نقطه ای که روزهای قبل چندین تاکسی منتظر مسافر بودند، تعداد زیادی مسافر منتظر تاکسی ایستاده بودند. بالاخره یک تاکسیِ سبز رنگ نگاه داشت و در کسری از ثانیه سه نفر سوار آن شدند. صندلی جلو یک زن چاق نشست، یک زنِ جوان سانتال مانتال ردیف عقب گوشه پنجره و یک مرد میانسال کنار او. همیشه از قدیم نشستن یک زن چاق در صندلی جلو بهترین فرصت برای مردی ست که بوی سگ مُرده میدهد تا تمام کاسه کوزه های احتمالی را سر آن بشکند. راننده که سعی می کرد وانمود کند از پیدا کردن چهار مسافر با این سرعت خیلی ذوق نکرده پس از سوار شدن من با طمانینه به حرکت درآمد. چند دقیقه که گذشت احساس کردم که چهره دختر سانتال مانتال در حال فشرده شدن است و برای اینکه پَس نیوفتم، دست پیش را گرفتم و شروع کردم به سختی بو کشیدن. بعد از چند بار تکرار این کار گفتم "چه بویی میاد؟" مرد میانسالی که به همکار خانمِ اداره فکر می کرد با لبخند گفت: "بوی مهر!" آخر فقط مرد میانسالی که به همکار خانم اداره فکر می کند می تواند بوی مهر را متوجه شود. راننده که احتمالا عضو چندین کانال تلگرامی بود و این روزها تمام پیامک های پاییز را مرور کرده بود آهی کشید و گفت: "به سمت همه بوی مهر میاد به سمت ما بوی بی مهری!" این جمله را قبلا خوانده بودم اما یک دفعه به شکل عجیبی دلگیرم کرد. آخر چند روز بود که من بی توجه به بوی بد خودم همه تقصیرها را گردن شخص دیگری می انداختم و از بوی بی مهری او شکایت کرده و پست می نوشتم. هیچگاه از این زاویه فکر نکرده بودم که شاید بوی بد من او را از من فراری می دهد. یاد شعر مارگوت بیکل با ترجمه شاملو افتادم.

"پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه آغاز می کنم

 فریاد می کشم که ترکم گفته اند

 چرا از خود نمی پرسم که کسی را دارم که

 احساسم را، اندیشه و رویایم را، زندگی ام را، با او قسمت کنم

 آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود."

صدای فریاد خانم سانتال مانتال که با عصبانیت از آن مرد میانسال می خواست که خود را جمع و جور کرده و پای خود را به پای آن زن نمالد من را از خانم بیکل جدا و به تاکسی بازگرداند. برای لحظاتی همه ی پنج نفر در سکوت فرو رفتیم تا اینکه فشرده شدن دوباره چهره آن زن سانتال مانتال من را متوجه بوی بد خودم کرد و برای بار دوم پرسیدم: "چه بویی میاد؟" زن چاق ردیف جلویی که تا آن لحظه سکوت کرده بود به سختی نیم تنه بالایی خود را به سمت راننده برگرداند و با اشاره به من گفت: " آقای راننده به خدا از بوی بد این آقا خفه شدیم! شما ایشون رو پیاده کنید، کرایه اش رو من حساب می کنم!" در این لحظه راننده با اخم ماشین را نگه داشت و با تشر به من گفت: "آقای محترم لطفا روزی یکبار دوش بگیر!".

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ تخیل ناتوان

یه روزهایی که قوه تخیل ام سوار عقلِ نداشته ام میشه تاج پادشاهی به سر میذارم و به همه دنیا حکمرانی می کنم؛ و یه روزهایی هم تاج رو با کلاه حصیری عوض می کنم و پشت وانت شاتوت می فروشم. یه روزهایی که تخل ام سر کِیف اومده نوشته هام کاندید دریافت جایزه نوبل میشن و در لحظه آخر فقط به خاطر دل خورشید خانومم از گرفتن جایزه انصراف میدم و یه روزهایی هم که دل تخیل ام میگیره پشت پا می زنم به همه دنیا و توی یه کارگاه کوچیکِ بیرون شهر کارگر چوب بُری میشم.

تا به امروز قوه تخیل ام تونسته من رو به همه خوب و بد این دنیا برسونه اما هیچ وقت نتونست نشونم بده که اگر یه روز خورشید خانومم دوستم داشت دنیام چه رنگی میشد. توی دو سال گذشته چندصد پست نوشتم اما نتونستم حتی یک پست تخیلی بنویسم که توی اون خورشید خانومم دوستم داشته باشه. انگار تخیل ام هم مثل خودم عاجز و ناتوان مونده. انگار قیافه من به این غلط های بزرگ نمی خوره.

اما مگه یه بزرگی نگفته بود که:

"اگر نبود امیدی...

 چرا کلاغ به روی چنار خشک هنوز

 به یاد بهاری که یک جوانه نزد

 برای کودک خود آشیانه می سازد؟"

پس چرا نمی تونم به اندازه سر سوزنی توی دل خورشید خانومم نفوذ کنم؟ چرا برای ساده ترین کارها باید هفته ها التماس کنم و در آخر...

دیگه مهم نیست...! اگر این دنیای دَر به دَر دوست داره اینجوری باشه، دیگه چه کاری از دست من برمیاد؟

خورشید خانوم؛

می دونم اینکه دوستم داشته باشی غیر ممکنه اما اگر یه روزی فقط بتونم اون لحظه رو با قوه تخیل ام شبیه سازی کنم اِکوهایی که قدیم ها برای مراسم ختم و عزاداری کرایه می دادم رو از انباری خونه مون بر می دارم. یکی شون رو میذارم وسط میدان تجریش و اون یکی رو میذارم بالای برج کنترل فرودگاه امام. جوری که همه ی مردم شهر بشنوند به فریاد می خوندم:

"آهار رقیب شبانه روز بسوز بسوز

 اون منو دوست داره هنوز

 آهو خانوم رام منه

 کبوتر بام منه

 نشسته در دام منه..." برای شنیدن ترانه آهو خانوم شهرام صولتی اینجا کلیک کنید.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ بوی پاییز

بوی پاییز که می آید نمی توان به تو...،

به کوچه های خلوتِ منتهی به خیابان انقلاب...،

به آخرین ضَجه های برگِ از چشم درخت افتاده یِ زیر پای عابران...،

و به کبوتر بچه یِ بی نشانیِ هِی پَرپَر زده یِ

                               زیر طاقی بازار مسگران فکر نکرد.1

 

بوی پاییز که می آید از خودم می پرسم

آیا "او"یی که خورشید من دوستش دارد برایش شعر می نویسد؟

یا لااقل شب ها قبل از خواب

نشانیِ "ری را" را به آخرین نگاهش می دهد؟

آخر نمی شود که پاییز باشد...،

                               تو باشی...،

                               و برایت شعر نسرود

نمی شود که زیبایی تو را دید و آواز نخواند

نمی توان با لبخندت به سماع درنیامد

 

اصلا بیا قوانین عاشقی را از نو بنویسیم

چه اشکالی دارد که من برایت شعر بگویم

و او هنگام بافتن موهایت آنها را زمزمه کند؟

چه اشکالی دارد که من برایت بمیرم

                               و او با تو زندگی کند؟

اصلا چه اشکالی دارد...

نه...!

وقتی تو اینگونه می خواهی

دیگر هیچ چیز، هیچ اشکالی ندارد

فقط بوی پاییز که می آید...

                               دلم تو را می خواهد.

 

1- یک سطر از شعر نشانی سید علی صالحی با کمی تغییر

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دلم گرفته

حس کودکی رو دارم که تمام تابستان کارگری کرده تا کمک خرج خونه باشه اما الان دوستانش با کیف و کفش نو آماده شروع مدارس هستند و اون نه کیف داره و نه کفش.

دلم گرفته.

دلم از مهر گرفته.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٩
تگ ها: عشق و انتظار و دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ چند سوال ساده و یک پاسخ تلخ!

یه سوال بپرسم؟ اِ...! خواهش می کنم، فقط یه سوال. بپرس. دوستم داری؟ نه. چرا؟ گفته بودی یه سوال، ولی با این "چرا" شد دوتا. شرمنده به خدا، میشه چندتا سوال بپرسم؟ نه. چرا؟ این هم شد یه سوال دیگه. فقط چند تا سوال کوچیک. بپرس. دوستم داری؟ با این هوش ات واقعا من اقدام دانشگاه آزاد اسلامی رو در نپذیرفتن تو به عنوان دانشجو تایید می کنم. یعنی دوستم نداری؟ بله. می دونی صادقانه دوست دارم؟ بله. ممنون، ولی حداقل میشه نظرت رو در مورد خودم بدونم؟ مَنش هات رو قبول دارم، از رفتار و کردارت خوشم میاد، خُلق و خوی ات رو دوست دارم، تیپ و ظاهرت رو می پسندم، چشم و ابروی قشنگی داری، قد و بالات من رو یاد بازیگرهای هالیوودی می اندازه! خوب اینهایی که میگی یعنی دوستم داری؟ نه. چرا؟ دیگه سوالاتت زیاد شد. فقط یه سوال دیگه، خواهش می کنم. بپرس. چرا دوستم نداری؟ چون یکی دیگه رو دوست دارم.

هنوز سوال زیاد مونده بود اما با این پاسخ دیگه توان پرسیدنشون نبود. 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ سیمران

اطلاعاتم از سیمران خیلی کم و محدود به چند جمله بود. 

دوست صمیمی داماد ما، یعنی پرسپولیسی ترین آدم روی زمین، اسم پسرش را فرشاد گذاشته تا روزی جانشین فرشاد پیوس و مهاجم اول پرسپولیس شود. سالهاست با برادرش صحبت نمی کند فقط به این دلیل که برادر او طرفدار تیم استقلال است. وقتی از روستا به شهر آمده و زبان فارسی را یاد گرفته بعضی از حروف الفبا و حتی بعضی از کلمات را یاد نگرفته است! مثلا به آرژانتین می گوید آریانتین و وقتی با غصه می گوید "ناصر مَمّد خانی مسموم شده" منظورش از مسمومیت همان مصدومیت است. به اندازه ای با استعداد است که خواندن و نوشتن را با تماشای روزنامه های پرسپولیسی و بدون درس و مدرسه آموخته است. یک روز که داماد ما به درب خانه شان رفته، همسرش وقتی می خواسته بگوید "سیمران خونه نیست" هُل شده و گفته "سیمران اصلا خونه نیست".

این اطلاعات محدود اما برای من جذاب، باعث شده بود تا مشتاق دیدار با سیمران باشم. بعدها شنیدم که چون من هم یک استقلالی چند آتیشه بودم برخی از اقوام پیش بینی کرده بودند که اگر ما دو نفر با هم روبرو شویم بین مان اصطکاک ایجاد می شود. اما چهره روستایی و دوست داشتنی سیمران آنقدر شبیه مَخمل، آن گربه معروف خانه مادر بزرگ بود که وقتی دیدمش نتوانستم مقابل کُری خوانی های پر حرارتش موضعی غیر از لبخند بگیرم. ناگفته نماند که سیمران هم به بزرگواری شلوغ بازی های من را نادیده می گرفت. با اینکه اختلاف سنی داشتیم و او از من بزرگ تر بود دوست شدیم و روزهای جمعه با هم فوتبال بازی می کردیم. چند روز قبل از بازی پرسپولیس و استقلال کَل کَل هایمان به اوج می رسید و روز مسابقه بازنده می بایست منتظر می ماند تا دیگری با داد و فریاد سر برسد. مدتها به سیمران، عمو سیمران می گفتم تا بالاخره متوجه شدم اسم او حسن بوده و سیمران اسم بی معنی و مستعاری ست که داماد ما و بقیه هم سن و سال هایش برای عصبانی کردن حسن به او داده اند. الان دیگر به سیمران عمو حسن می گویم.

دو ماه پیش وقتی پسر جلیل مرا دعوت کرد تا از دروازه تیمش محافظت کنم جوان کوتاه قدی به نام فرشاد که در پست مهاجم بازی می کرد نظر من را به خود جلب کرد. از مهرداد پرسیدم " این جوون کیه؟" گفت: "مگه پسر رفیقت رو نمی شناسی؟"  گفتم: "رفیقم کیه؟" گفت: "فرشاد پسر سیمرانه دیگه!" استیل اش شبیه فرشاد پیوس بود و اتفاقا خیلی گلزن. البته نه در اِشِلِ تیم ملی و تیمی مثل پرسپولیس، در حد تیم های محلی و بازی های دوستانه.

چند روز پیش فرشاد زنگ خانه مان را زد و کارت عروسی اش را تحویلم داد. با کلی شوق و ذوق تبریک گفتم و در حضور خودش کارت دعوت را باز کردم تا آدرس و تاریخ عروسی را ببینم. 26 شهریور ساعت 19 الی 22! یعنی دقیقا روز بازی استقلال و پرسپولیس. با اینکه برای اولین بار از صمیم قلب آرزو کردم که جمعه پرسپولیس پیروز مسابقه باشد تا جشن سیمران و فرشاد پیوس اش نورانی تر از قبل شود با لبخندی از سر رذالت به فرشاد نگاه کرده و گفتم: "به بابات سلام برسون و بگو دعا کنه که پرسپولیس برنده بشه، اگر استقلال برنده باشه وسط عروسی بلندگوی خواننده رو میگیرم و با فریاد میگم، پرسپولیس سوراخه!"

اواخر دهه هفتاد وقتی فرهاد مجیدی با گل هایش برای استقلالی ها دلبری می کرد تصمیم گرفتم که روزی اسم پسرم را فرهاد بگذارم. آن روز خورشید خانومم را نمی شناختم تا آرزو کنم نور خورشیدم روی صورت فرهادم باشد اما امروز آرزو می کنم که روزی کارت عروسی فرهادمان را دوتایی به درب خانه سیمران ببریم. هرچند با این سرعتی که من در قلب او نفوذ می کنم اگر روز عروسیِ پسرمان خود من هم زنده باشم شاهکار بزرگی ست، زنده بودن سیمرانی که دیگر سنی ازش گذشته رویایی ست نزدیک به محال!

خورشید خانوم؛

دیگه داره دیر میشه، یالّا زودتر عاشقم شو!

 

"لمسِ تن تو

 شهوت است و گناه

 حتی اگر خدا عقدمان را ببندد... 

داغیِ لبت، جهنم من است

 حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند

 هم آغوشی با تو، هم خوابگیِ چرک آلودی ست

 حتی اگر خانه ی خدا خوابگاه مان باشد...

 فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است

 حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس

 

 خاتون من!

 حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم،

 یک بوسه

 ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد!

 اگر تو عاشق من نباشی ..."      منتسب به احــــمد شـــامــلو 

 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
تگ ها: عشق و انتظار و دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ کارشناسی ارشد

نوه یِ عموم که یه بچه هشت ساله بود با دوستش دعوا می کنه و پدرِ دوستش در حمایت از پسر خودش، می زنه تو گوش نوه یِ عموم. پسر عموم هم در حمایت از پسرش یه چاقو آشپزخانه فرو می کنه تو شکم بابایِ دوستِ پسرش که در حمایت از پسرش زده بوده تو گوش پسرش... و شش ماه میره زندان!

پسر عموم بعد از آزادی میگفت یه هم سلولی داشته که جرمش زِنا در خواب بوده! گویا اون بابا یک شب توی خواب با یکی از زنان آپارتمانشون کار خاک بر سری می کنه. تاکید می کنم که فقط توی خواب! صبح که از خواب بیدار میشه مثل اُسگل ها خوابش رو به زنش تعریف می کنه. اون روز اتفاق خاصی نمی افته و میره سر کار. چند روز بعد که زنش سر اتفاقات روزمره از اون بابا دلخور بوده با یکی از زنان دیگه آپارتمان درد دل می کنه. میگه این شوهر بی همه چیز من همیشه من رو اذیت می کنه. اِل میکنه و بِل می کنه. زنه که عصبانی بوده به عواقب حرف هاش فکر نمی کنه و میگه: شوهر دیوث من اونقدر بی چشم و روست که همین چند روز پیش با خانم فلانی توی خواب زِنا کرده! داستان زِنا در خواب با حذف کلمه "خواب" به گوش زنِ زِنا شده و متعاقبا پرونده شکایت اون زن به روی میز قاضی میرسه. وکیل اون مرد بخت برگشته بعد از کلی تلاش ثابت می کنه این گُه خوری در خواب رُخ داده و موفق میشه حکم سنگسار رو به شش ماه زندان به دلیل ریختن آبروی یک مومنه کاهش بده!

پسر عموم توی همون زندان با یه کلاهبرداری هم رفیق میشه که کارش ساختن مدارک دانشگاهی بوده. پسر عموم وقتی داستان مرد کلاهبردار رو تعریف می کرد از من پرسید که آیا دوست دارم مدرک فوق لیسانس بگیرم یا نه؟ می گفت با سه تا سکه مدرک میاد درب خونه مون! مدرک به درد من نمی خورد اما دوست داشتم برم دانشگاه تا سرم شلوغ بشه و عشق و عاشقی از سرم بپره! آخه بعضی ها میگن من از سر بیکاری عاشق خورشید خانومم شدم. به پسر عموم گفتم من اونقدر خنگ هستم که نمی تونم کنکور قبول بشم؛ اگر طرف بتونه من رو بفرسته داخل دانشگاه یه سکه میدم. با طرف توافق کردم و رفتم سر امتحان کنکور ارشد. توی سه دقیقه اول کیک و ساندیس رو خوردم و بلند شدم. مراقب امتحانی خنده اش گرفت اما اجازه خروج از اتاق رو نداد. گفت باید حداقل شصت درصد زمان آزمون بگذره، چندتا تست زدم و خوابیدم!

امروز نتایج کنکور اومد و من قبول شدم. هورااااااااااااا! البته واحد زاهدان.

خورشید خانوم؛

بالاخره یه راهی پیدا شد که هم من بتونم تا آخر عمرم دوستت داشته باشم و هم تو به این زودی ها از دست من خلاص بشی.

اگر دعا کنی که موقع رفتن سر کلاس اسیر دار و دسته عبدا.. ریگی بشم، هر دوتامون به آرزومون می رسیم. در غیر اینصورت موقع بازگشت از زاهدان با خودم چندکیلو هروئین میارم تا دستگیر و راهی زندان بشم. آخه می خوام توی زندان کلاهبرداری رو پیدا کنم که بتونه به قیمت تمام دارایی های ناچیز من یا حتی به قیمت نفس هام نفرت رو از قلب تو پاک کنه و این شانس رو به من بده که یک روزی دوستم داشته باشی. اینکه بعدا گندِ جعلی بودن کار دربیاد و برای یه مدت طولانی بیوفتم هُلُفدونی اصلا مهم نیست، شیرینی شنیدن جمله دوست دارم از زبان تو این قابلیت رو به من می بخشه که زندان اوین رو شادترین نقطه دنیا برای هم سلولی هام بکنم.

بعدا نوشت: اینکه یه کلاهبردار دروغ گفت ناراحتم نکرد. اینکه موفقیت به اندازه ای نزدیک بود که می تونستم به جای چرت زدن، دوتا دیگه تست بزنم و قبول بشم اما با سهل انگاری این کار رو  نکردم ناراحتم می کنه.

نمره من: 5449     نمره آخرین نفر قبولی در علوم تحقیقات تهران: 5492

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ مشخصات ظاهری

شاید بعضی از خوانندگان فضول این وبلاگ بخوان که بدونند خورشید خانوم من چه شکلیه. مثلا دوست داشته باشند یه عکسی از اون رو توی این وبلاگ ببینند.

راستش خورشید خانوم من مثل مُلاعمر، رهبر قبلی طالبان، در انظار عمومی ظاهر نمیشه و عکسی از اون وجود نداره که بتونم توی وبلاگ درج کنم. دروغ نباشه خودم هم تا حالا ندیدمش، فقط سالها پیش مشخصاتش رو از ندیمه هاش شنیدم و عاشقش شدم. حالا اگر ندیمه هاش خالی بسته باشن، کلاً هممون سر کاریم! با همه این حرف ها می خوام مشخصات خورشید خانومم رو برای اون فضول های احتمالی بگم.

میگن خدا اول جسم حضرت آدم رو آفریده و سپس از روح خودش به کالبد اون دمیده، اما من یقین دارم که خورشید خانوم من یه قلنبه روح بزرگ بوده که خدا سر فرصت یه جسم برای اون تراشیده.

در خصوص روح بزرگش هجده ماه پیش طی پست "برای روح بزرگ تو" نوشتم و الان نیازی نیست تکرارشون کنم اما همینقدر اضافه کنم که هیچ وقت نیازی نداشته به ظاهر یا حتی باطن خودش دست بزنه که مثلا کسی از اون خوشش بیاد. یک سری اصول داره که نه از پدر به ارث برده و نه از دین و مذهب! خودش با مطالعه و جستجو به اونها رسیده که هیچ وقت پا روی اونها نمیذاره. اگر کاری رو درست بدونه فارغ از اینکه انتظاری از کسی داشته باشه انجام میده و اگر موردی رو اشتباه بدونه پای همه طبعاتش می ایسته و انجامش نمیده.

نه اینکه چون دوستش دارم بخوام فقط خوبی هاش رو ببینم و اون رو معصوم از هرگونه اشتباهی بدونم، نه! چون اعتقاد دارم هیچ انسانی نمی تونه عاری از خطا و اشتباه باشه ولی باور دارم ضعف های خورشید خانوم من در چیزهای کوچیک و تکنیک های ظریفه و در اصل و اساس حرف نداره.

از نظر ظاهری خورشید خانوم من نه قد بلنده...، و نه قد کوتاه! نه چاقِ...، و نه لاغر! نه زشتِ...، و نه زیبا! نه سیاه...، و نه سفید! نه چهره شرقی داره...، و نه چهره غربی! خورشید خانوم من شبیه هیچ کس نیست، فقط شبیه خورشید خانوم منه.

اگر کسی رو با این مشخصات دیدید عجله نکنید. یه گوشه بایستید و از دور نگاهش کنید. منتظر بمونید تا لبخند بزنه. اگر موقع خندیدن توی آسمون خدا رنگین کمان ظاهر شد بدونید که اون فرشته، خورشید خانوم منه. محبت کنید و بهش بگید دلم براش تنگ شده. بگید حتی روزهای عید هم بدون اون، پاندای خندان نمی تونه بخنده. 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٢
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ بی کاری

بعد از دو سال بالاخره از دیروز چند ساعتی برای اداره کار کردم! سرم شلوغ بود و عاشقی رو فراموش کرده بودم. نه یاد خورشید خانومم می افتادم و نه جای خالیش رو حس می کردم. تمام حواسم به هُل دادن چرخ صنعت بود. الان کارم تموم شد و یه دفعه زرتی یادم افتاد که عاشق خورشید خانومم هستم و دلم براش تنگ شد.

خورشید خانوم؛

تو راست می گفتی من وقتی سرم شلوغ میشه دیگه فراموشت می کنم و دوست ندارم! توی این مدت از سر بی کاری عاشقت بودم. ولی متاسفانه از امروز تا چند سال دیگه بی کار هستم و قراره از سر بی کاری عاشقت بمونم. شاید دو سه سال دیگه باز هم به مدت دو روز سرم شلوغ بشه و بتونی نفس بکشی.

فعلا که از سر بی کاری همچنان دوست دارم و همچنان عاشقتم.

دوست دارم مهربون.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عشق ترسناک

خورشید خانوم حق با تو بود، من ترسناکم!

اگر مربی شطرنج باشید؛ در صورت درخواست شاگردتون می تونید سخت نگیرید و آموزش رو در سطح تفریح و سرگرمی انجام بدید، اما اگر مربی کیوکوشین شدید حق چنین محبتی رو ندارید. این کار می تونه در مسابقه به قیمت جون اون شاگرد تموم بشه.

مدتها بود که به خاطر تمرینات فوتبال به باشگاه کاراته سر نمی زدم. دوشنبه گذشته ساک ام رو برداشتم و راهی باشگاه شدم. به احترام بچه هایی که به شکل مرتب تمرین می کنند کمربند نبستم و مثل یه تازه وارد پشت آخرین نفر شروع به دویدن کردم. وسط های تمرین حس کردم که رنگ کمربندها بالا رفته اما آمادگی بدنی و فنی بچه ها به شکل عجیبی پایین اومده. به اصرار مربی، تمرین رو دست گرفتم و پوست سر بچه ها رو کندم.

اونهایی که قبلا با من تمرین کرده بودند می تونستند چنین شرایطی رو پیش بینی کنند اما وضعیت تازه واردها کمی فرق می کرد. انگار توی این مدت هیچ وقت چنین فشاری رو تجربه نکرده بودند. مشغول تمرین بودیم که دیدن استرس یه نوجوان سیزده چهارده مانع ادامه کارم شد. تمرین رو متوقف و اون نوجوان رو صدا زدم تا بیاد پیشم. نوع راه رفتنش به شکلی بود که حدس می زدم قبل از رسیدن به من زمین بخوره. امابه هر جون کندنی بود خودش رو سر پا به من رسوند. البته فقط اسکلت ظاهری خودش رو! توی پرانتز بگم که بعضی وقت ها بچه ها رو با مشت و لگد یا حتی با چوب می زنم تا تحملشون در مقابل درد و ضربه بالا بره.

به اون نوجوان گفتم آماده ای بزنمت؟ با صدای لرزان گفت، نه! گفتم از من می ترسی؟ درحالی که چونه اش می لرزید گفت، بله! باشگاه روی سرم خراب شد. خدا می دونه که چقدر تک تک اون بچه ها رو دوست دارم و چقدر تلاش می کنم تا با تمام عشقم تمرینشون بدم اما اون جوان از ترس من می لرزید. نا خودآگاه مقابل نگاه بیش از شصت نفر جلوی پای اون نوجوان زانو زدم و ازش خواستم که من رو بزنه. نمی دونم چرا این کار رو کردم. شاید می خواستم اینجوری خودم رو تنبیه کنم یا شاید می خواستم ترس اون بچه از کتک زدن و کتک خوردن بریزه. اما اون نوجوان از ترس حتی نتونست ضربه ای به من بزنه.

تمرین رو خاتمه دادم و همه کلاس رو دور خودم جمع کردم. بغض نداشتم، اما حالم گرفته بود. از عشقم به اون بچه ها گفتم و از دلایل سخت گیری در تمرینات. از تجربیات گذشته گفتم و خاطره تعریف کردم. با اکثرشون دست دادم و احوالپرسی کردم تا جو حاکم بشکنه و ترس اون بچه بریزه. قدیمی ها از تجربیاتشون با من گفتند. اونهایی که با کُچ های من مدالهای رنگارنگ کشوری گرفته بودند از قهرمانی هاشون گفتند. تا اینکه برای بار دوم جلوی اون نوجوان زانو زدم و ازش خواستم که من رو بزنه. اما باز هم نتونست. گفتم از من می ترسی؟ گفت، بله!

یادمه مشابه این اتفاق سالها پیش توی کلاس آموزش کامپیوتر هم افتاد و یه خانوم بیست و چند ساله دقیقا موقعی که با تمام حس و عشقم درس می دادم از ترس زد زیر گریه.

انگار یه چیزی توی وجود من هست که خودم هم از وجودش خبر ندارم، اما هست. انگار یه گیر و گوری توی عشق من هست که خیلی ها رو اذیت می کنه. انگار هر وقت بخوام عشقم رو به شکل درستی به کسی ابراز کنم اون رو می ترسونم.

خورشید خانوم؛

چند ساله که جلو پاهات زانو زده ام و با تمام وجودم عشقم رو تقدیمت کردم. توی یه پستی کمربند چرمی مامانم رو دادم دستت و گفتم حاضرم تا جایی که نفس داری پای کتک هات بایستم و سرم رو بالا نبرم. اما انگار تو چیزی در وجود من می بینی که خودم از وجودش بی خبرم. اون چیز لعنتی هر چیزی که هست انگار بدجوری تو رو می ترسونه و مجبورت می کنه همیشه در مقابل من گارد بگیری.

وقتی این اتفاقات تکرار میشه، یعنی باید بپذیرم که ترسناک هستم. فقط ای کاش یه بار مثل بچه های دیگه باشگاهمون پا روی ترس هات می ذاشتی تا ببینی که چقدر دوستت دارم و برای قهرمان شدنت حاضرم تمام وجودم رو پای تمریناتت بریزم.

خورشید خانوم حق با تو بود، من ترسناکم!

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۸
تگ ها: عشق و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ حتی اگر یک لبخند از آن من بود

شب هایی که به خوابم نمی آیی

عطر خنده هایت خانه کدامین خوشبخت را

به کاخ پادشاهان بدل می کند

که اینگونه جای خالی ات

در خواب هایم درد می کند؟

 

با دلشوره از خواب بیدار می شوم

و به دَر

و به پنجره 

و به همه ی راه های رو به رویاهایم می نگرم

و حتی به دودکش شومینه یِ کِز کرده در کنج خانه ام

و به حتی...!

و به معنای واژه "حتی"

و به کینه این حتای لعنتی

که سالهاست با پوزخند چرکین اش

این خانه را به قفس بدل کرده است.

 

اگر این "حتی" از آن من بود

یعنی

حتی یک نگاه تو،

حتی یک لبخند تو،

حتی واژه ای مهربان از زبان تو...

                             اگر از آن من بود

می توانستم شاد ترین

پرنده آزاد این جهان باشم

 

در این قفسِ بدون "حتی"   

حتی نمی توان زنده ماند.

 

برای شنیدن تصنیف آتش ها از همایون شجریان اینجا کلیک کنید.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ ملودی

این عکس منه! یعنی عکس نوک انگشتهای منه که مشغول نوشتن ملودی هستم.

باورتون نمیشه؟ براتون متاسفم که هنوز پاندا رو نشناختید.

راستش ایده نوشتن ملودی رو از سیاوش قمیشی گرفتم. آخه می دونید که سیاوش قمیشی شعر می نوشت و می داد خوانندگانی مثل اِبی می خوندند. کم کم وقتی دید خوانندگان نمی تونند دقیقا اون حسی رو که خودش موقع سرودن شعر داشته توی اجرای ترانه بیان کنند با اون کلّه کَچَلش تصمیم گرفت شعرهای خاص اش رو خودش بخونه.

چند وقت پیش ها یه شعر برای خورشید خانومم نوشتم. یه شعر خاص که با بقیه شعرهام متفاوت بود. انگار همه ی احساس من در تمام عمر سی و چند ساله ام توی این شعر مچاله شده. اول خواستم توی وبلاگ درج کنم اما ترسیدم که خورشید خانومم موقع خوندن اون نتونه احساس من رو برای خودش شبیه سازی کنه. این بود که تصمیم گرفتم خودم براش بخونم. راستش قبلا توی حمام زیاد خونده ام اما خورشید خانومم که با من حمام نمیاد تا براش بخونم. نهایت جایی که بیاد، لابی شرکتشونه، اون هم برای اینکه به ماموران حراست بگه که من رو با لگد بندازند بیرون. اونجا هم که دوش نداره؛ پس باید درست و درمون بخونم!

تازه گیرم که بتونم بخونم، بدون ملودی که لایق نگاه ناز اون نمیشه. شعر و آوازم باید ملودی داشته باشه. توی این دنیا هیچ آهنگ ساز و نوازنده ای وجود نداره که بتونه آهنگی برای شعر من بنویسه که دقیقا حس من رو منتقل کنه. برای رفع این مشکل دو هفته پیش رفتم و کلاس نوازندگی ثبت نام کردم. الان می پرسید که چه سازی؟ براتون متاسفم که اینقدر هوشتون کمه! مثلا اکثرتون دانشگاه دولتی درس خوندید آ! اگر به عکس بالا یه بار دیگه با دقت نگاه کنید می فهمید که ناخن انگشت اشاره من بلندتر از ناخن بغلیشه و این یعنی اینکه من قراره سه تار بنوازم. حالا درسته ناخن ام هنوز خیلی بلند نشده ولی توی عکس کاملا معلومه که قراره طی هفته های دیگه خیلی بلند بشه.

امروز از همکارم شش صد هزار تومان پول رایج مملکتمون رو قرض گرفتم و به حساب استادم کارت به کارت کردم تا هفته بعد برام یه سه تار بیاره. نوازندگی سه تار رو که خوب یاد بگیرم، رو غلتک می افتم و خیلی زود آهنگ سازی رو یاد می گیرم و می تونم برای شعرم یه ملودی بسازم و بنوازم.

راستی می دونید اسم شعرم چیه؟ خوب معلومه؛ خورشید خانوم.

الان دارید می گید: اوووووو اَه.... بُزک نمیر بهار میاد، کمبزه با خیار میاد. کِی بشه سه تار زدن یاد بگیری بعد آهنگ سازی یاد بگیری و در آخر برای شعر خورشید خانومت یه ملودی بنویسی!!!؟؟

راستش من برای رسیدن به دل خورشید خانومم برنامه های کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت دارم. دیوونه بازی های روزمره ام جزو برنامه های کوتاه مدت من محسوب میشن و ملودی سازی که احتمالا بعد از ده سال ممکنه جواب بده جزو برنامه های میان مدتم. در مورد برنامه های بلند مدتم بعدها براتون می نویسم.

خورشید خانوم؛

اگر سالها بعد یه بلیط کنسرتِ همایون شجریان اومد درب خونه تون به این فکر نکن که این بلیط از کجا و چرا به دست تو رسیده، اون شال سفیدت رو سر کن، لبخندت رو بردار و بیا. قراره وسط کنسرت، همایون به حاضرین یه تکنوازیِ سه تار در دستگاه شور همراه با زمزمه یه شعر رو معرفی کنه. اون روز خواهی دید که یه پیرمرد از صندلیش بلند میشه و جلوی تو زانو میزنه و شروع به نواختن سه تار میکنه. اگر چهره اش رو نشناختی عجله نکن، اسم ملودی رو که بشنوی به یاد میاری جوونی رو که روزگاری به عشق تو دفتر مشق جلوش میذاشت و نُت های موسیقی رو دونه به دونه می نوشت و تمرین می کرد. اون روز اگر تکنوازی رو پسندیدی یه لبخند مهمانم کن تا از زیر پاهات به عرش خدا پرواز کنم.

اما اگر توی آموزش موسیقی هم مثل جنبه های دیگه زندگیم خنگ و ناموفق بودم سال ها بعد به جای سالن چهارهزار نفره وزارت کشور توی سالن متروی امام خمینی پیرمردی رو خواهی دید که با قابلمه آهنگ میزنه و ترانه خورشید خانوم رو برای مردم می خونه. اگر شناختیش خودت رو معرفی نکن چون اون پیرمرد و ترانه یِ قابلمه ایش لیاقت تو رو ندارند. اما اگر آوازش به دلت نشست موقع سوار شدن به قطار یه لبخند بزن. عطر لبخندت سندِ بزرگترین گنج های دنیا رو به نام اون پیرمرد ژنده پوش می کنه.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ التماس

سال ها پیش تصمیم گرفتم که یه کاری رو انجام بدم اما مامانم مخالفت کرد. انگار حس مادرانه اش بهش می گفت که خیر و صلاح پسرت در این تصمیم نیست. اما من سماجت کردم. با خودم و مامانم و همه دنیا لَج کردم تا اینکه بالاخره مامانِ مهربونم به خاطر دلِ پسرش کوتاه اومد و قبول کرد توی تصمیمی که باور داشت اشتباهه همراهیم کنه.

چند وقت بعد از اون تصمیم حال مامانم بَد شد! یه سری مشکلات عصبی پیدا کرد که باعث می شدند روزی چندبار مثل یه چوبِ خشک گوشه اتاق بیوفته و به سختی نفس بکشه. دکترها می گفتند هر بار که این اتفاق می افته مثل اینه که یکبار سکته کرده. دارو و درمان اثر نمی کرد. می گفتند باید از نظر روانی آرام بشه تا کم کم و با گذشت زمان حالش خوب بشه. هربار که ازش می خواستم دلیل ناراحتیش رو بگه، طفره می رفت و می گفت چیزی نیست، خوب میشم!

نمی دونم تصمیم من چه تاثیری روی خراب شدن حال مامانم داشت، اما همزمانی اون دو اتفاق باعث شد که تا به امروز خودم رو مقصر سکته های گاه و بیگاه مامانم بدونم. هر وقت حالش بد می شد بقیه بچه هاش دور اون جمع می شدن و دست و پاهاش رو ماساژ می دادند اما من نمی تونستم این کار رو بکنم، آخه وقتی به حالت عادی برمی گشت از خجالت نمی تونستم توی چشم هاش نگاه کنم. می رفتم توی اتاقم و بی صدا گریه می کردم. به خدا التماس می کردم و می گفتم خدایا گوه خوردم. تو زمان رو به عقب برگردون من قول میدم اینبار به حرف مامانم گوش کنم و نذارم حالش بد بشه. یا لااقل به جای مامانم حال من رو بد کن، اینجوری حق به حقدار می رسه. اون بیچاره که گناهی نداره، چرا شکنجه من رو در بد کردن حال اون قرار دادی؟

اما خدایی که میگن مهربونه هیچ وقت التماس های من رو نشنید و تا سالها من رو با سکته های مامانم شکنجه کرد.

انگار دل خدا بعد از این همه شکنجه هنوز خنک نشده. انگار امروز سرش خلوت بود و پرونده های قدیمی رو بیرون کشیده و می خواد یه بار دیگه با خراب شدن حال عزیزترن کَس ام عذابم بده.

خدایا اصلا مهم نیست که مقصر بد شدن حالش، من و کارهایی که می کنم هستیم یا هر کس و هرچیز دیگه ای. اینکه حالش رو بد دیدم عذابم میده. خدایا غلط کردم. دیگه ازت هیچی نمی خوام. دیگه حتی خودش رو هم نمی خوام. تو حالش رو خوب کن، قول میدم گورم رو بردارم و از جلوی چشم همه ی اونهایی که بد شدن حالشون بزرگترین شکنجه زندگیمه برم تا شاید کم کم اعصابشون راحت بشه و حالشون خوب.

خدایا...

         این بار مهربون شو.  

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۱
تگ ها: مادر و عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ صندلی لعنتی

دفعه اول...، اشتباه کرد.

دفعه دوم...، تلاشش رو بیشتر کرد و با قدرت وزنه دویست و چهل و پنج کیلویی رو بالای سر برد. داورها سه چراغ سفید به اون دادند اما هیات ژوری نپذیرفت. یه نفر روی صندلی هیات ژوری نشسته بود که دوست نداشت مدال طلا روی سینه بهداد سلیمی بنشینه.

دفعه سوم...، همه تلاشش رو کرد اما دیگه زورش نرسید.

درسته که در نگاه دوستداران بهداد چیزی از ارزش های اون کم نشده و مردم ایران اون رو قهرمان المپیک می دونند اما واقعیت اینه که چه ما دوست داشته باشیم و چه دوست نداشته باشیم مدال طلای المپیک روی سینه تالاخاتزه از گرجستان نشست. متاسفانه تاریخ خیلی بی رحمه و سالها بعد فقط نام قهرمان المپیک رو به زبان خواهد آورد و نخواهد گفت که وقتی بهداد مدال طلا رو روی سینه رقیبش دید چی بر دلش گذشت. اما اونهایی که بهداد رو می شناسند خوب می دونند چرا مردی که توان جابجایی کوه رو داشت آخر مسابقه نمی تونست روی پاهای خودش بایسته.

***

دفعه اول...، اشتباه کردم.

دفعه دوم...، برای اینکه توی دلش بنشینم تمام تلاشم رو کردم. تمام سلول های وجودم فعل خواستن رو صرف کردن و سنگین ترین وزنه ها رو بالای سر بردم. داورها سه چراغ سفید نشونم دادند اما یه نفر روی صندلی هیات ژوری نشسته که نمیذاره مدال طلا به من برسه.

برای دفعه سوم...، توان جابجایی دنیا رو دارم اما زور بلند کردنِ اون یه نفر از روی صندلی هیات ژوری رو ندارم.

حالا که شانس قهرمانی ندارم قصد دارم رکورد دنیا رو به نام خودم ثبت کنم تا هیات ژوری تا ابد شرمنده و مدال طلا توی خونه تالاخاتزه دلتنگ سینه من باشه.

یه خواهشی هم از دوستانم دارم؛

وقتی پرچم گرجستان بالا رفت و سرود ملی شون خونده شد، زیر بغلم رو بگیرید و نذارید روی زانوهام بیوفتم. نمی خواهم رقیبم گریه کردن روی زانوهام رو ببینه.

"وقتی مُردم دلم می خواهد کفش های بی نظیری به پایم کنید

 سرم را به کلاهی سخت زیبا بیارایید و سکه بیست دلاری طلا به

                                                          زنجیر ساعتم بیاویزید

 بدین گونه برادران درگذشته ام خواهند پنداشت که خوشبخت مُرده ام."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٤
تگ ها: عشق و انتظار و دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ سِرِه قناری

                                                        "بنال بلبل اگر با منت سر یاریست

                                                               که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست"

 

قناری پرنده ای زیبا و خوش صداست. برخی از مردم آن را در خانه نگه می دارند تا با زیبایی و صدای دلنشینش طراوتی به زندگی خود ببخشند. غرور قناری مثال زدنی ست! اگر بترسد دیگر نمی خواند! اگر گربه ای ببیند پرهای خود را می ریزد تا به صاحبش بگوید که برای لذت بردن از زیبایی های او می بایست بیش از اینها مراقبش بود.

داستان سِرِه (سِهره) کمی با قناری متفاوت است. از نظر زیبایی و صدا پایین تر از قناری ست و برخلاف او موجودی وحشی و بی قرار است که به این راحتی ها تن به قفس نمی دهد. پرنده بازها قفس سِرِه را در یک محل شلوغ زیر پای مردم می گذارند تا آنقدر لگد به آن بخورد که غرورش شکسته و بالاخره بپذیرد که قرار است بقیه عمر خود را در قفس بگذراند. به همین دلیل است که سوزِ صدای سِرِه را حنجره هیچ پرنده ای ندارد.

بعضی از پرنده بازها قناری ماده و سِرِه نَر را داخل یک قفس می اندازند تا سِرِه قناری بگیرند. قناری به این وَصلت تن نمی دهد. آخر غرور قناری اجازه نمی دهد که پرنده ای کوچکتر و بَد صداتر از نژاد1 خود را به عنوان جُفت بپذیرد. قناری کسی را می خواهد هم سطح خود؛ زیبا و خوش صدا. سِرِه ماه ها عاشقی می کند و گاهی حتی بعد از یک عمر عاشقی هم قناری عشق سره را نپذیرفته و آن را به عنوان جفت خود نمی گیرد. اما سِرِه خوب می داند اینکه تمام عشقت را به کسی بدهی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار را بکند.2 سره عاشقی می کند و روزی که قناری عاشقیِ او را باور کند جوجه ای می دهند به نام سِرِه قناری؛ زیباتر از سِرِه و خوش صداتر از قناری.

خداوند پاداش عاشقیِ سِرِه را با تکرار ناشدنی بودن سِرِه قناری3 می دهد.

خورشید خانوم؛

پرنده به دام صیاد افتاد؛ عشق چه ذلت مطبوعی دارد! 4

می دانم نمی توانی خودت را قانع کنی که جفتی زشت و کوچک همچون من اختیار کنی. اما بدان که این پرنده وحشی به اختیار خود پای در دام صیاد نهاده است تا برای زیبایی چون تو آواز بخواند. 

اصلا مهم نیست که هیچگاه باورش نخواهی کرد،

                  لذتِ اسارت در قفس توست که او را به آواز وا می دارد.

 

1- قناری ماده هیچگاه آواز نمی خواند و فقط قناری نَر آواز می خواند.

2- گابریل گارسیا مارکز

3- سِرِه قناری نمی تواند تولید مثل کند.

4- نادر ابراهیمی – آتش بدون دود

 

 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عقیل

با اینکه چهارده ماه بود همدیگه رو ندیده بودیم احوالپرسی زمان زیادی نبرد و سریعا رفتیم سراغ کتابها و فیلم هایی که توی این مدت هر کداممون خوندیم و دیدیم. از ایزاک آسیموف گفت و کتابهایی که داره، در مورد آرتورسی کلارک و اریک فون دنیکن صحبت کرد و در نهایت به کارگردان و تخیلی نویس جیمزکامرون اشاره کرد.

گفت همه تخیلاتی که توی فیلم ها نشون داده میشه بالاخره یه روزی به واقعیت می پیونده. گفتم منتظری که کدام تخیل به واقعیت بپیونده؟ گفت دوست دارم علم به جایی برسه که دانشمندان کلاهی بسازند تا بتونی موقع خواب روی سرت بذاری و خواب هرکسی رو که دوست داری ببینی! این جواب از یه مرد پنجاه ساله می تونه جواب عجیبی باشه اما اگر بدونید که اون مرد، عقیل نوه بزرگِ خیراله و پسر دایی منه احتمالا می تونید منتظر چنین پاسخی باشید.

پرسیدم به خوابت نمیاد؟ گفت دیگه سالهاست که به خوابم نمیاد. گفتم یعنی ازش بی اطلاعی؟ گفت آخرین خبری که ازش دارم به سالها قبل برمی گرده که شنیدم اسم پسرش رو هم اسم پسر من گذاشته! گفتم ولی من همیشه خوابش رو می بینم. یعنی بیشتر شب ها. یه لبخند زد و گفت تو خیلی خوشبختی!


خورشید خانوم؛

درسته خیلی خوشبختم که به خوابم میای،

درسته شبهایی که با لبخند میای خوشبخت ترینم،

اما می ترسم...!

می ترسم روزی که به سن پنجاه سالگی میرسم دیگه خسته شده باشی و به خوابم نیایی.

می ترسم به روزی برسم که به ناچار باید منتظر پیشرفت علم بنشینم تا شاید دانشمندان بتونن یه کلاه روی سرم بذارن؟

می ترسم تنها دلخوشیم هم نام بودن پسرهامون باشه؟

این بار که به خوابم اومدی دستانم رو بگیر و بمون. بذار تا ابد خوشبخت ترین مرد دنیا باشم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ نهنگ ها

نهنگ ها موجودات عجیبی هستند.

وقتی در کنار هم احساس تنهایی کنند

همه با هم

قید اقیانوس را زده

و در ساحل خودکشی می کنند.

نهنگ ها تحمل تنهایی در کنار هم را ندارند.

 

حساب آدم ها از نهنگ ها جداست.

وقتی در کنار تن ها، تنها می شوند

به سفر می روند

تا گناه دلتنگی شان را

به گردن غربت بیاندازند.

 

دلتنگی

حکم تنها ماندگان ترسوست

که شجاعت به ساحل زدن را 

ندارند.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ اَگریمنت

دیدید قبل از نصب برنامه های نرم افزاری یه متنی با عنوان اَگریمنت یا همون موافقتنامه خودمون ظاهر میشه و ما معمولا نخونده تاییدش می کنیم و به مراحل بعدی نصب میریم؟ اَگریمنت شامل معرفی کلی و شرایط اون نرم افزار، خطرات و اطلاعاتی که ممکنه از شما بگیره و جزئیات مختلف دیگه ست که توسعه دهندگان نرم افزار موظف هستند تا مشتریان خودشون رو از اون آگاه کنند.

این وبلاگ به نیت خورشید خانومم راه اندازی و تا امروز به روز شده اما با گذشت زمان و خیلی اتفاقی چهارتا خواننده عزیز علاوه بر خورشید خانومم پیدا کرده. با توجه به اینکه این روزها تعداد خوانندگان وبلاگ بالاتر رفته و دوستانی طی کامنت هایی از چند و چون نویسنده سوال می کنند لازم دونستم چندتا نکته رو اعلام کنم تا خوانندگان جدید پس از مطالعه با علم به مشکلات و خطرات احتمالی در خصوص خواندن وبلاگ و یا انصراف از این کار تصمیم بگیرند.

اَگریمنت

پُست های این وبلاگ توسط یه انسان با اسم مستعار "پاندای خندان" نوشته نمیشه بلکه نویسنده وبلاگ یه پاندای واقعی ست که تخمش از شرق اومده، توی اردبیل بو داده و توی تهران کاشته شده. فقط چون بابا شعله پزش یه آدم بوده، زبان آدم ها رو یاد گرفته و می تونه به زبان اونها بنویسه. از روزی که تخم این پاندا رو از شرق جدا کردن دلش پیش خورشید خانوم مونده و آرزوشه که یه روزی به اونجا برگرده.

این پاندا خیلی خجسته و مغز فندقیه برای همینه که اسمش رو گذاشتن، "پاندای خندان"! پس این احتمال وجود داره که خوانندگان با خواندن بیش از سه پست از این وبلاگ، خجسته و مغز فندقی بشن.

پاندای خندان معمولا همه ی کامنت ها رو حتی اونهایی که توهین به نویسنده باشند رو با دقت می خونه اما متاسفانه اونقدر تنبل هست که نظری در پاسخ به اون کامنت ها درج نمی کنه و بخشی با عنوان لینک دوستان در سایتش قرار نداده.

پاندای خندان عاشق خورشیده در حالی که خورشید اصلا اون رو دوست نداره و اگر تا این لحظه خورشید خانوم تمام وجود پاندا رو به آتیش نکشیده به خاطر ترس از اِن جی اُ های محیط زیستیه که این روزها بدجوری مواظب جانوران کمیاب هستند.

خوانندگان عزیز منتظر حصول نتیجه از این عشق یکطرفه نباشند. آخه پاندا قصد داره تا ابد خورشید خانوم رو دوست داشته باشه و خورشید خانوم هم گفته که تا ابد قرار نیست پاندا را دوست داشته باشه، هرچند که هر دوتاشون حرف مفت زده اند و "زمان جاودانه بودن همه چیز رو نفی می کنه".

پاندای خندان رسما خودش رو از هر گونه تهمت سرد مزاجی و یا ناتوانی جنسی مبرا می دونه و عشقش رو یه عشق زمینی با احتمال کارهای خاک بر سری عنوان می کنه. اتهام عشق آسمانی، اتهام مضحکی برای پانداست. پا بده از اون دهن سرویس هاست!

لطفا با خوندن متن ها از پاندای خندان یه موجود مقدس در ذهن خودتون نسازید. پاندای خندان مثل همه ی پانداهای دیگه خصلت های خوب و بد زیادی داره و احتمالا خصلت های بدش بیشتر از خصلت های خوبشه چون حتی بابا شعله پزِش هم همیشه از اون به عنوان یه پاندایِ بد و مستحق آتش یاد می کنه. وقتی نوشته هاش رو می خونید این احتمال رو بدید که اگر روزی چهره واقعی اش رو دیدید مانند خورشید خانوم از اون متنفر بشید.

از اونجایی که پاندا یه موجود بسیار حساسه، فضای احساسی متن های این وبلاگ با سرعت بالایی عوض می شه. مواقعی که قرار باشه طلوع خورشید رو ببینه، شنگول میشه و طنز می نویسه. روزهای ابری عاشقانه می نویسه و اگر خورشید خانوم رو ناراحت ببینه و یا به هر دلیلی نبینه از مُخ پریود میشه و از مرگ و خودکشی می نویسه. شما در چنین شرایطی نگرانش نشید چون اون جرات غلط های اینچنینی رو نداره.

اساس تمام داستان های این وبلاگ واقعیه اما پاندا از زاویه خودش به اونها نگاه و با زبانِ پاندایی خودش می نویسه. شرح و بیان کارهای غلط گذشته همچون دعوا و یا ... به معنای تایید اون ها نیست. هدف شرح جزئیاتیه که کمک کنه خورشید خانوم بهتر با فضای حاکم در ذهن پاندا ارتباط برقرار کند. در بعضی مواقع هم که از واژه های بی ادبی و بوق دار استفاده میشه به این دلیله که برای بیان اون حس هیچ واژه ی مودبانه ای وجود نداره.

حالا اگه با علم به موارد فوق همچنان مصر هستید که پست های بعدی این وبلاگ رو بخونید، ورود شما به جامعه خجستگان رو تبریک گفته و برای شما در تمام مراحل زندگیتون آرزوی لبخند میکنم. اگر هم برای همیشه این پاندا و نوشته هاش رو ترک کردید برای شما هم مثل بقیه آرزوی لبخند می کنم.

خورشید خانوم؛

هیچ وقت دوستم نداشته باش!

هیچ وقت نگو که دوستم داری!

اگر بگی دوستم داری دیگه همه ی دیوونه بازی هام تمام میشه. کرکره وبلاگ رو می کشم پایین و خوانندگان عزیز باید برن دنبال توپ بازیشون.

اما...

هیچ کسی رو هم به جز من دوست نداشته باش!

که اگر کسی رو غیر از من دوست داشته باشی کرکره عمرم رو می کشم پایین و این بار تو باید بری دنبال توپ بازیت!

داغونتم نازنین.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٤
تگ ها: عشق و پاندا و پدر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ اکبر، بهزاد، بهروز و ...

اپیزود اول: اکبر

اکبر، پسرعموی پدرم، پسر عمه مادرم و درجه دار ارتش شاه در شهر اردبیل بود. در یکی از روزهای بهمن سال پنجاه و هفت به اصرار عموی من یعنی افلاطون، برای دزدیدن یک مسلسل به پادگان محل خدمت خود باز می گردد. ورود او به پادگان مصادف می شود با یورش مردم انقلابی به آنجا. افلاطون که پشت دیوار پادگان منتظر بازگشت پسرعموی خود ایستاده بود با مشاهده هجوم انقلابیونِ خشمگین نگران شده و با آخرین گروه وارد پادگان می شود.

تلاش های افلاطون برای بیرون کشیدن اکبر از زیر دست و پای ده ها مرد خشمگین، ضجه ها و فریادهای او پس از جان دادن اکبر روی زانوانش و لحظه ورود او به روستا همراه با جنازه اکبر تلخ ترین خاطراتی ست که افلاطون تا به امروز تجربه کرده است.

 

اپیزود دوم: بهزاد

استخرهای جنوب شهر در دهه شصت و هفتاد مانند استخرهای امروزی مسقف و مدرن نبودند. حوض بزرگی بودند با چند دوشِ خرابِ آب سرد و چند جامه دار که در سه سانس پذیرای میهمانان بودند. سانس 9 تا 11 برای قبل از ظهر و سانس های 1 تا 3 و 3 تا 5 برای بعد از ظهر. آن روزها هر وقت هوس آبتنی می کردیم به علی که ارشد ما بود خبر می دادیم و او یک استخر کوچک در منطقه جاده ساوه بعد از سانس پنج به قیمتی نازل و به صورت دربست کرایه می کرد. البته این کار از منظر قانون ممنوع بود. دربست بودن استخر فخری داشت که می توانستیم آن را طی روزهای هفته به راحتی به دوستان و اقوام بفروشیم. متاسفانه فخر فروشی های بی حد و حصر ما دیگر جوانان فامیل را به صرافت انجام این کار انداخت.

غروب شانزدهم مرداد سال 74 غروب تاریکی بود.

صدای شیون مادرم من را به سمت پارک هفده شهریور راهی کرد. بهزاد، تکواندوکار مطرح آن روزهای منطقه که همراه با چهار ناشناس استخر هفده شهریور را که گوشه پارک هفده شهریور قرار داشت به صورت دربست کرایه کرده بود، توسط آن چهار ناشناس کشته و قاتلین فرار کرده بودند. وقتی مقاومت مامورین نیروی انتظامی برای ممانعت از ورود به استخر را شکسته و وارد استخر شدم پسرهای افلاطون را دیدم که همراه با دیگر پسرعموها دور جنازه پسر اکبر زانوهای خود را بغل کرده و ضجه می زنند. آن شب، آبِ استخر هفده شهریور به خاطر کار کرده ی خود شرمنده اشک های پسر عموهای بهزاد شد.

 

اپیزود سوم: بهروز

تمام عموها اکبر شدند و تمام پسرعموها؛ بهزاد! تا عروسیِ تنها پسر باقی مانده اکبر به بهترین شکل ممکن برگزار شود. یکی ماشین خود را گل زد و دیگری نقش پارکبان را برای ماشین میهمانان بر عهده گرفت. یکی پرژکتور علی بَدن را به دست گرفت تا نور فیلمبرداری مناسب باشد و دیگری کارکنان تالار کوثر را برای پذیرایی مناسب تر همراهی کرد.

رسم اقوام ما برای روز عروسی به این شکل است که در ساعت شروع مراسم اقوام نزدیک داماد به دو بخش تقسیم می شوند. بخش اول قبل از همه در تالار حاضر می شوند تا پذیرای میهمانان باشند و بخش دوم همراه با داماد برای آوردن عروس به منزل پدر عروس می روند. مراسم کوچکی در منزل پدر عروس برگزار می شود و پدر عروس دعای خیر خود را بدرقه راه دخترش می کند. برادر داماد با شال قرمز رنگی کمر عروس را می بندد و عروس از خانه خارج می شود. بهزاد سالها قبل در استخر هفده شهریور جا مانده بود و نتوانست خود را برای بستن شال کمر عروس برادرش برساند.

همه چیز برای جشنی باشکوه مهیا بود. سالنِ تالار مملو از میهمان بود. مقابل درب تالار منتظر ورود ماشین حامل عروس و داماد بودیم. تاخیر بیشتر از حد انتظار شد اما بالاخره ماشینِ گُل زده با مشایعت چند ماشین دیگر مقابل درب تالار توقف کرد. بهروز از ماشین پیاده شد، بدونِ عروسش! پس از چند لحظه مکث به تنهایی پله های تالار را بالا رفت و وارد بخش آقایان شد. جمعیتِ منتظر، در استخری از سکوت غرق شدند.

گویا هنگام بستن شال کمر عروس توسط یکی از پسرعموها کلماتی بین زنان دو فامیل رد و بدل و این موضوع مقدمه ای شده تا پدر بی منطقِ عروس بدون توجه به شرایط، وارد ماجرای زنان شده و موضوع را از یک گِله گذاری ساده به جایی برساند که در نهایت مانع همراهی دخترش با داماد و خواستار طلاق دخترش شود.

بیرون تالار آماده شدیم تا با خشونت وارد خانه عروس شویم و به زور عروس را بیاوریم اما عسگر عمو که برادر اکبر و بزرگ خاندان ما بود مانع این کار شد. سر افکنده وارد تالار شدیم. خبر بی عروس بودن داماد سریع تر از آنچه که فکر کنید دهان به دهان می چرخد و پچ پچ میهمانان کار را به جایی می رساند که مجبور می شوی از مسئول سالن بخواهی تا صدای اکو را بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر کند!

خواننده می خواند و ما مقابل بهروز می رقصیدیم. هیچ کس به چشم هم نگاه نمی کرد. بچه ها به نوبت بهانه ای می یافتند تا از جمع خارج شوند و برای لحظاتی بغض خود را با آب بشویند. کار در بخش بانوان برای دو خواهر بهروز سخت تر بود. آنها می بایست همراه با دخترهای دیگر فامیل در مقابل صندلیِ خالی از عروس می رقصیدند!

آن شب آسمان تاریک تر از شانزده مرداد هفتاد و چهار بود!

موقع اتمام مراسم تمام پسر عموها دور بهروز حلقه زدیم. یکی گفت "بهروز جان، پسرها وقتی زن می گیرند دیگه مرد میشن. تو از امروز مردی و باید قوی تر از قبل باشی!" بهروز نگاهش کرد و گفت: "من بدون زن، مرد شدم!". دیگری گفت: " ناراحت نباش! زندگی سختی های زیادی داره..." و خواست تا جمله ی خود را تکمیل کند که بهروز مانع این کار شد و گفت: "از این اتفاق ناراحتم، اما بیشتر از هر چیز این موضوع دلم رو می سوزونه که وقتی پدر عروس مانع اومدن اون شد، عروسم حتی یک جمله که نشون بده دلش پیش منه نگفت. ای کاش فقط می گفت که دوست داره بیاد اما نمی تونه!".  

 

اپیزود چهار: من

دیشب بدون زن، مرد شدم!

عروسی ام بود و عسگر عمو به دوستانم اجازه نداد تا برای آوردن عروسی که خانواده اش مانع آمدنش شده بودند متوصل به زور شوند. شمع ها سوختند و غذاها یخ زدند. پسرعموهایم مقابلم می رقصیدند بدون آنکه به چشمانم نگاه کنند. فقط بهروز بود که جرات نگاه کردن به چشمان من را داشت. نمی دانم بر دل خواهرانم چه گذشت اما ای کاش در لحظه آخر عروسم می گفت که دوست دارد بیاید اما خانواده اش اجازه این کار را نمی دهند!

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ روشنفکر ستیزی

همیشه با روشنفکرها مشکل دارم.

یارو از اون سر دنیا میاد این سر دنیا، هزاران بمب می ریزه رو سر بچه های عراقی، ده ها هزار بچه رو بی پدر مادر می کنه، هزاران بچه ای که باید دنبال توپ و عروسک هاشون بدوند رو می فرسته سینه قبرستون، یه شیلنگ به چاه های نفت عراق می بنده و تا خود واشنگتون دی سی می کشه و اون وقت روشنفکرهای ما واژه یِ "ابرقدرت" رو می چسبونند به کون اسم اون دیوث و میگن: "خوب آمریکا ابرقدرته، هر کاری دلش بخواد می کنه!" و با این جمله کارهای اون رو توجیه می کنند.

انگلیس از این سر دنیا بلند میشه و میره اون سر دنیا و حاصل دسترنج مردمِ فقیرِ یه مملکت رو می اندازه پشت قباله ملکه یِ چروکیده خودش و روشنفکرها با گفتن واژه "استعمارگر پیر" این حق رو به اون میدن که به این کار ادامه بده. یا لااقل اینجوری سرشون رو زیر برف می کنند و از کنار موضوع خیلی بی تفاوت رد میشن.

داعش به اسم اسلام سر ملت رو مثل گوسفند می بره و در بدترین حالت میشه "گروهک تکفیری" و بشار اسد گلوله به صورت جوان های مملکت خودش می کوبه و میشه "مدافع حرم"!

حالا اگر یه بچه یِ باوجود جنوب شهری ببینه کسی مزاحم عشقش شده و یه کَلّه بره تو صورت اون پدر (صدای بوق)1، همه ی روشنفکرها خودشون و یقه شون رو جِر میدن که چرا طرف اونقدر بی شخصیت بوده که با کلّه رفته تو صورت اون یارو. سمینار تشکیل میدن و از فقر فرهنگی در جنوب شهر مقاله استخراج می کنند. شهردار رو توبیخ و وزیر فرهنگ رو به خاطر ناتوانی در انجام وظایف خودش استیضاح می کنند. از تحجر و غیرت بیجا و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه اونقدر صحبت می کنند تا اینکه عشق اون جوون رو هم جو میگیره و به خاطر این کار بی فرهنگی باهاش قهر می کنه و همه چیز رو به هم میزنه!

متاسفانه این روشنفکرها همون روشنفکرهایی هستند که اون بالا با کشت و کشتارهای بیجا هیچ مشکلی نداشتند. انگار مشکلشون فقط با "کلّه" ست. اما من میگم کلّه رو هر وقت بزنی تازه ست! اگر کسی به عشقت چپ نگاه کرد باید جوری بری تو صورتش که دو ساعت با عزرائیل دست به یقه باشه! اصلا هم برام مهم نیست که روشنفکرها توی این پستم کامنت درج کنند و بگن: "چقدر تو بی فرهنگی؟! برای خودم متاسفم که توی این مدت پست هات رو می خوندم. بی شخصیت بی فرهنگ. خورشید خانوم خوب تو رو شناخته که آدم حسابت نمیکنه. ایشاا.. هیچ وقت دستش رو نگیری!"

خورشید خانوم؛

این مقدمه ی طولانی رو نوشتم که بگم تعاریف من از خوب و بد دنیا با همه ی دنیا فرق می کنه. من علاوه بر اینکه تمام تلاشم رو می کنم تا با "کَلّه" یا بدون "کَلّه" اجازه ندم که کسی پا روی لبخندت بذاره، یه خصلت بد دیگه هم دارم که احتمالا روشنفکرها با اون هم مشکل دارند. من حسود هستم و به همه ی کسانی که با هر عنوانی کنار خورشید خانوم من هستند حسادت می کنم. وقتی میگم حسادت، دقیقا منظورم شخص خودِ حسادته و هیچ ربطی به لوس بازی هایی مثل غبطه نداره. اگر پاش بیوفته از سر حسادت همه ی اون ها رو اذیت می کنم. مثلا جزوات اون دانشجو رو میدزدم و به جاش پرینت پست های خودم رو میذارم که اولا توی امتحان نمره نگیره و دوما شاید با خوندن پست های من اینقدر بی احساس نمونه. یا اون یکی هست که خیلی مواظب تیپ اش و سِت کردن لباس های خودش و شوهرشه؟ توی یه مهمانی خیلی رسمی نخ دامنش رو جوری از پشت می کشم که در کسری از ثانیه دامنش مثل شلوار پلنگ صورتی شکافته بشه و اون با جیغ و گریه بدوه توی اتاق خواب.

میدونی چیه؟ تو اونقدر خوبی که حتی اگر یه روزی دست هات رو بگیرم به خودم هم حسادت می کنم. اون روز از مصطفی کفترباز صد گرم هروئین می خرم و توی ماشین خودم جاساز می کنم و بعدش از باجه تلفن همگانی، خودم رو لو میدم. روی چهارپایه اعدام با افتخار به مامور اعدام میگم که چون دست خورشید خانومم توی دست هام بود آدم های حسود نتونستند تحمل کنند و این پاپوش رو برام دوختند!

نازنینم... من حسودم و به همه ی کسانی که کنار تو هستند حسادت می کنم.

 

1- از وقتی که فیمنیست شده ام به جای واژه ی زشتِ "مادر ج...(صدای بوق)" از واژه زشتِ "پدر ج...(صدای بوق)" استفاده می کنم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ خیر یا شر؟ مسئله بودن توست.

پاداش کدامین

                 عمل خیری؟

یا خود اگر عذابی

کینه کدامین گناه

اینچنین تَنگ خُلق

                 تو را...

                 بر من می شوراند؟

 

فرود آ و دستم گیر

پاداش یا عذابش مهم نیست

که من در دوزخ تو

                 خُلد آشیانم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٥
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ قرآنِ گرجی

مرحبا خانوم گون.

کِیفون نجه دیر؟

خوش گلیب سَن. کَتدَن نه خبر؟ هِش معلومدی هارداسان؟ بیر آیدی آقزیمیزی (بوق سَسی)... سَن اولمیان یردَ آللاهین دا گونی چیخمیر. بولود لار هر یری آلیب لار. تولکی لر سولطان اولوب، سُولطانَ گوچولوق الییلّر. قارقالار گانات آچیب، عُقابلار یوآلاریندا گیزدنیب لَر. اورییم سیخیلیب.

***

یه خانوم گرجستانی که از دوستانِ پسرعمومه یه شب مهمان خونه من بود. تمام سعی خودم رو کردم تا وظیفه میزبانی رو به بهترین شکل ادا کنم. هفته پیش که مجددا به ایران اومد به عنوان هدیه یک جلد قرآن به زبان گرجی یا شاید هم روسی آورد. آخه من زبان گرجی و روسی نمی دونم و تشخیص تفاوت این دو برای من ممکن نیست. اینکه قرآن به زبان روسی به چه کار من میاد خودم هم نمی دونم، اما اینکه اون خانمِ غیر مسلمان وقت گذاشته و فهمیده که چه چیزی برای ما ایرانی ها مقدسه و اون رو تهیه و به عنوان هدیه آورده برای من خیلی با ارزش بود. نمی دونم توی بازار گرجستان قرآن به زبان فارسی موجود نبوده یا اون می خواسته با این کار به زبان خودش از من تشکر کنه؟

قصد دارم اون قرآن رو به عنوان یک هدیه ی با ارزش برای همیشه توی کتابخانه خونه نگه دارم.

خورشید خانوم؛

هدیه ای که به دردت بخوره ندارم. اصلا نمی دونم باید با چه زبانی با تو صحبت کنم تا بتونم عشق و احساسم رو منتقل کنم. توی بازار محله ما چیزی که به زبان تو نوشته شده باشه وجود نداره اما من دست خالی به دیدنت نمیام. با ارزش ترین حرف هام رو به زبان خودم برات می نویسم. شاید به دردت نخوره، شاید اصلا نفهمی چی میگم اما بذارشون گوشه کتابخانه خونه ات. هر وقت نگاهت به اونها افتاد به یاد بیار روزی رو که یه جوان گُرجی تمام عشق و احساسش رو برات فرستاده بود.

اون روز اگر دوست داشتی یه لبخند مهمانش کن.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عکس خاک بر سری

دیشب زانوهام بغلم بودند که یه دفعه خورشید خانومم یه عکس ناز از خودش برام فرستاد. تا ساعت ها از خوشحالی دوتا دستم روی زمین بود و پاهام از پشت به طرفین پرتاب می شدند. در جواب نوشتم: هیچ وقت انتظار نداشتم که پا به پای عشق من بیای. هیچ وقت انتظار نداشتم که عاشقم بشی یا برای گرفتن دستان من پشت پا بزنی به آینده و زندگیت اما همیشه انتظار داشتم که شرایط روحی من رو درک کنی. امروز احساس کردم که دلتنگی هام رو می فهمی. با اینکه این احتمال رو می دادم که با گفتن این چند جمله حس کنی که ناخواسته در مسیری گام گذاشتی که من پررو بشم و به همین دلیل دیگه هیچ وقت این لطف خودت رو تکرار نکنی ولی خواستم حس خوب خودم رو با تو به اشتراک بذارم. ممنونم که اینقدر خوبی.

خورشید خانومم در جواب نوشت: خوشحالم که تونستم با درک شرایط روحی تو ذره ای حالت رو خوب کنم. من هم سریعا نوشتم: حالا که دیگه شرایط من رو درک می کنی لطفا یه عکس لُختی از خودت برام بفرست. اون نوشت: یعنی چی؟ نوشتم: هیچی، لخت جلوی آینه وایسا و یه عکس از خودت بگیر و برای من بفرست. مگه خودت نگفتی خوشحالی از اینکه با درک شرایطم حالم خوب شده؟ خوب این هم یه جور درک شرایط منه دیگه. نوشت: گم شو (صدای بوق) و...

راستش پاراگراف دوم رو از یکی از نوشته های سروش صحت الهام گرفتم و به دروغ نوشتم. چون خورشید خانومم در پاسخ تشکر بلند بالای من هیچ چیزی ننوشت. خواهش می کنم جواب ندادن اون رو به حساب بی ادبی ننویسید. دلیل این بی جوابی اینه که خورشید خانومم خیلی خوب من رو می شناسه. می دونست اگر جوابی بده، حالا هرچیزی که باشه، من همین درخواست رو ازش می کنم. برای همین بود که هیچ جوابی ننوشت.

خورشید خانوم،

ممنونم که دیروز حالم رو خوب کردی.

لطفا امروز، توی همان ساعت دیروز، یه عکسِ  ل.... ل.... ل.... لبخندت رو برام بفرست.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۳٠
تگ ها: عشق و دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ پارک هیوده شهریور

دلم که می گرفت می رفتم پارک هیوده شهریور. یه پارک کوچیک با هفتاد و دو ملت.

یه گوشه دانشجویان نخبه بعد از چندین ساعت مطالعه در کتابخانه شهید مطهری برای هوا خوری می ایستادند و چند متر اون طرف تر بساط والیبال تیغیِ1 محسن مرادی و حسین کوهی که تازه به اردوی تیم ملی والیبال جوانان راه پیدا کرده بودند به راه بود. یه گوشه از پارک پیرزن ها و پیرمردها می نشستند و از خاطراتشون می گفتند و روبروی اونها زمین بازی کوچیکی بود با صدتا بچه قد و نیم. زیر سایه ی درخت های وسط پارک مهدی وثوقی با چندتا از قهرمانان شطرنج، دور هم جمع می شدند و پشت توالت پارک، وَجی با نوچه هاش مواد می فروخت. شهرام و بهرام هم دوتا داداش بودند که بعد از سر به راه شدن از کارهای کله خری خودشون کارمند شهرداری و نگهبان پارک شده بودند و بالاخره توی ورودی پارک جعفر پیغمبری بعد از ورشکستگی و سکته قلبی، بلال می فروخت.

هیچ وقت وارد اون پارک نشده بودم تا اینکه یه روز در حال عبور از کنار پارک چشم های یه دختر از پشت نرده ها من رو به داخل پارک کشید. جلوی دختره ایستادم و مشغول صحبت با اون شدم. اون روزها فضای جنوب شهر مثل الان نبود که هر کس بتونه خیلی راحت با هر دختری که می خواد توی یک محله ی غریب صحبت کنه. بچه های اون محل غیرتی میشدند و طرف رو می زدند. دو دقیقه صحبت با اون دختر کافی بود تا یکی از مسیرهای خروجی رو رامین بوشوگ2 و دار و دسته اش ببندند و مسیر بعدی رو وَجی و نوچه هاش. من که نه شناختی از رامین بوشوگ داشتم و نه وَجی رو می شناختم ضامن دار دسته مشکی رو کف دستم جاساز کردم و مسیر رامین رو انتخاب کردم.

خیراله یه وصیتی داره که میگه اگر با کسی دعوا کردید از فردای اون روز حتما چندین بار از درب خونه اش رد بشید تا فکر نکنه که ترسیدید چون در غیر اینصورت به خودش این شهامت رو میده که پیداتون کنه و دوباره باهاتون درگیر بشه. برای عملی کردن وصیت خیراله هشت سال هر روز به اون پارک می رفتم. هشت سالی که بهترین سالهای زندگی من بودند.

پارک هیوده شهریور و خاطرات زیبای اون رو دست نخورده نگه داشته بودم که اگر یک روز دست خورشید خانومم رو توی دست هام گرفتم پست های بعد از اون رو به بهترین خاطرات زندگیم پیوند بزنم. برای همین بود که تا امروز اشاره ای به اون پارک نکرده بودم.

این روزها بدجوری دلم برای خورشید خانومم تنگ شده. دیشب که از ماموریت برگشتم شهر برام حکم قفس داشت و یه چیزی مانع نفس کشیدنم می شد. با خودم گفتم برم پارک هیوده شهریور بلکه دلم باز بشه. پارک به ظاهر شبیه قبل بود اما چندتا تغییر کوچیک کرده بود. وَجی رفته بود و صد تا وَجی به جای اون سبز شده بود. گردن کلفت هایی که یه روزی کسی جرات نداشت از کنارشون رد بشه هروئین تزریق می کردند و نمی تونستند گردن خودشون رو راست نگه دارند. حسین کوهی که اون روزها هیچ دفاعی رو روی تور مانع اسپک های قدرتی خودش نمی دید گوشه زمین والیبال اُوردُز کرده بود و مُرده بود. محسن مرادی تازه از زندان آزاد شده بود و چهره اش نشون می داد که بد جوری بی تاب رفتن پیش همبازی دوران نوجوانیشه! درب کتابخانه بسته بود و خبری از حجاریان و عباس عبدی3 نبود. موهای سفید جعفر پیغمبری دود زغال گرفته بود و دیگه دل و دماغی برای کَل کَل استقلال پرسپولیس نداشت.

دلم بیشتر گرفت. خاطرات اون روزها با شرایط پارک همخوانی نداشت. برگشتم خونه. به کاغذ و قلم پناه بردم. می خواستم شعر بنویسم. دوست داشتم سرخی لبان عشقم رو به رُخ لاله های دشت های مغان بکشم. می خواستم عطر لبخندش رو به جنگل فندقلوی گردنه حیران ببخشم تا مسافران این روزهای شهر پدریم از اون لذت ببرند. می خواستم با دست هاش چشمه های جوشان دامنه سبلان رو گرم کنم تا تاول هایی رو که از رفتن و نرسیدن روی پای مسافران سبز شده مرحم باشه. اما دلم اونقدر گرفته بود که یه چیزی توی چشم هام حلقه می زد و فاصله ی قلم و کاغذ رو اونقدر زیاد می کرد که نوشتن شعر برام غیر ممکن میشد.

دیشب بالاخره با هر سختی بود به صبح رسید. حالا استرس امشب رو دارم. نمی دونم امشبم قراره چه جوری به صبح برسه.

لامصب دلم برات تنگ شده...

 

1- به بازی های شرطی که بازنده می بایست مبلغی پول پرداخت کنه، تیغی میگیم.

2- رامین چون مثل سگ لوک خوش شانس همیشه توی پارک ولبود به اون رامین بوشوگ میگفتن. البته بعدها با هم دوست شدیم و الان هم یکی از دوستانمه.

3- حجاریان و عباس عبدی هم بزرگ شده اون محله بودند که کتابخوانی هاشون رو توی کتابخانه همون پارک انجام می دادند.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ سربازی

با اینکه پانزده سال پیش سربازی رفتم ولی امروز حس دختری رو دارم که عشقش رفته سربازی. هیچ خبری از عشقم ندارم و فقط سر نماز برای سلامتیش دعا می کنم. این روزها سر سفره اونقدر با غذا وَر میرم که صدای مامانم درمیاد. آخه نمی دونم عشقم تونسته غذای پادگان رو بخوره یا سر گرسنه روی تخت گذاشته.

همه ی اینها یه طرف؛ فکر کردن به دختر سرهنگ پادگانه که داره دیوونه ام می کنه! آخه همه ی پادگان ها یه سرهنگ دارند که یه دختر خوشگل توی خونه اش داره. این دختر نه پیر میشه و نه شوهر می کنه. کارش اینه که یک بار خودش رو به سربازها نشون میده و اونها رو هوایی می کنه. معمولا سربازها هم به این بهانه که سربازی آدم رو مرد میکنه عشق های قبل از اعزامشون رو بچه گانه می دونن و فراموشش می کنند.

خدایا همه ی سربازها رو صحیح و سلامت به عشقشون برگردون.

خورشید خانوم؛

سلام. حالت خوبه؟ مریض که نشدی؟ غذا خوب می خوری؟ خوراکی هایی که با خودت برده بودی تموم که نشده؟ می خوای یه چیزهایی برات بفرستم؟ چند روز یکبار باید نگهبانی بدی؟ رژه یاد گرفتی؟ یادت باشه طبل بزرگ باید زیر پای چَپت باشه. روی تختِ طبقه اول بخوابی آ، آخه می ترسم زبانم لال بیوفتی. شب ها موقع خواب لبه های پتو رو بکن زیر تشک ات تا خدایی نکرده روت باز نشه و سرما نخوری. یه مقدار از پول هات رو بذار توی اون جیبی که روی شورتت دوختی بلکه دزد نبره، اما اگر پولت تموم شد یا ازت دزدیدن اصلا ناراحت نشو و اجازه نده چیزی لبخندت رو به خطر بندازه. پیغام بدی زود خودم رو می رسونم. اگر کسی سیگار تعارفت کرد بگو برو گم شو مادر ج(صدای بوق). می زنم خوارتو می(صدای بوق) آ.

سعی کن زیاد تو چشم نباشی. آخه سرهنگ ها سربازهایی رو که تو چشم باشند اَنبَر1 خودشون می کنند. اینکه میگن اَنبَرها ترتیب زن سرهنگ رو میدن یا با دختر سرهنگ میریزن رو هم برای خر کردن سربازهای ساده ست. اونها رو می برند تا کارهای خونه شون رو انجام بدن. مجبورشون می کنند تا نون بگیرن، لباس فرم هاشون رو از خشک شویی بیارن، زمین رو تِی بکشند و از این جور بیگاری ها. حالا شاید زن سرهنگ یا دخترش یه لاس خشکه ای هم با اَنبَر بزنن اما دست آخر به اَنبَر جماعت پا نمیدن. کلا تا جایی که می تونی از سرهنگ ها دور باش.

می دونم اونجا شرایط نامه نوشتن نداری و احتمالا نگران منی؛ اما جای نگرانی نیست. اینجا همه چیز مرتبه! خورشید خدا به موقع طلوع و سر وقت همیشگی غروب می کنه. فقط یه کم دلم برای دیدن لبخندت تنگ شده.

دیگه بیشتر از این وقتت رو نمی گیرم. مواظب عشق خوشگل من و لبخند نازش باش. 

"دلم برای تو

 تنگ شده است …

 اما نمی‌دانم چه کار کنم!!

 مثل پرنده‌ای لالم

 که می‌خواهد آواز بخواند 

 و نمی‌تواند..."     رسول یونان

 

1- میگن در زمان های قدیم بعضی سرهنگ ها، بعضی از سربازها رو برای انجام کارهای شخصی شون می بردند خونه. به این افراد "اَنبَر" یا "اَمر بَر" می گفتند. همیشه دوتا شایعه پشت اَنبَرها بود که کاملا با هم در تضاد بودند. شایعه اول رو غیر اَنبَرها علیه اَنبَرها راه می انداختند و می گفتند که سرهنگ از اَنبَر سوء استفاده جنسی می کنه و ترتیبش رو میده! و شایعه دوم رو اَنبرها دامن می زدند و می گفتند که با زن سرهنگ ارتباط دارند و وقتی سرهنگ خونه نیست، این اَنبَره که جور سرهنگ رو می کشه! از اونجایی که بیشتر وقت ها بچه های خوشگل به این سمت نائل می شدند، هر دو شایعه می تونست درست باشه. 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٦
تگ ها: عشق و دوستی و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ حسادت

از دیروز بد جوری به تو حسادت می کنم.

وقتی فکر می کنم یه نفر مثل من عاشقت شده از حسادت نه خواب دارم و نه خوراک. با خودم میگم ای کاش من هم زن بودم و یکی مثل این پاندا شکم گنده پیدا میشد که عاشق من باشه. دروغ چرا؟ اگر همین الان هم یکی به خوبی خودم پیدا بشه که بخواد عاشق من باشه حاضرم با اولین پرواز برم انگلیس و  تغییر جنسیت بدم! بعد برگردم و قَمَر خانوم اون یارو بشم.

اگر می خوای بدونی که چی شده که من اینقدر به تو حسادت می کنم باید بگم که همه چیز به بازی فوتبال دیشب برمیگرده. دیشب پسر جلیل اومد دنبالم و رفتیم سالن. مهرداد تیم خوبی داشت اما بازیکن هاش کم تجربه بودند. حریفشون با تجربه بود و اصطلاحا سالنی باز. علی رغم تلاش فوق العاده ای که داشتیم با دو گل عقب افتادیم. یکی از بازیکنان حریف چند بار سعی کرد با حرکات خاصی که فوتبالیست ها می شناسند تیم ما رو تحقیر کنه و همین کار باعث شد تا به خاطر دل مهرداد پا رو از دروازه بانی فراتر بذارم و به عنوان رهبر تیم مشغول هدایت بچه ها بشم. یه جنگ واقعی راه انداختم. مواقعی هم که حریف حمله می کرد از جون و دل مایه میذاشتم جوری که دو بار هم توپ رو با صورتم دفع کردم.

نشون به اون نشون که بازی رو با نتیجه ده بر چهار بردیم. آخر بازی دوستان مهرداد به اون میگفتن اگر این گلر رو فصل قبل پرسپولیس داشت حتما با اختلاف بالا نسبت به رقبای خودش قهرمان میشد. وقتی مهرداد مشغول فخر فروشی به هم تیمی هاش می شد به راحتی می تونستم لبخند جلیل رو روی صورت اون ببینم.

دیشب بعد از بازی هرچی لعنت خدا بود نثار سیاست مدارهای این مملکت کردم. آخه مطمئنم اگر خانوم ها حق حضور در ورزشگاه ها رو داشتند با تماشای بازی دیشب عاشقم می شدی. با گوشی تلفنت فیلم برداری می کردی و توی شبکه های اجتماعی برای دوستانت می فرستادی. زیرش هم می نوشتی: این گلرِ شکم گنده آقامونه.

خلاصه فعلا که بدجوری به تو حسودی می کنم. اما چشم هام کور بشه اگر بخوام به خاطر داشتن پاندایی به خوبی خودم چشمت بزنم. خودم دورت می گردم تا تمام درد و بلات بخوره به جونم.

حالا اگر می تونی یه لحظه به من فکر کن و یه لبخند بزن.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٤
تگ ها: عشق و دوستی و فوتبال
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دورت بگردم

همیشه برام سوال بود که اگر اسم عشقم رو خورشید خانوم نذاشته بودم ممکن بود به چه نامی صداش بزنم؟ احتمالا بعضی از خوانندگان بگن، ستاره خانوم، قَمَر خانوم یا شاید هم اسم یه گلی و بعد خانوم. مثلا یاسمن خانوم، لاله خانوم یا شاید هم سوسن خانوم...، ابرو کمون...، چشم عسلی...!

تا اینکه پست تُزی رو نوشتم. وقتی دیدم هر وقت به خورشید خانومم میگم دورت بگردم حالم خوب میشه مطمئن شدم که حتما اسم اون رو میذاشتم "دورت بگردم".

اینجوری هر وقت می دیدمش می گفتم: سلام دورت بگردم. چطوری دورت بگردم؟

وقتی دلم براش تنگ می شد می گفتم: دورت بگردم دلم برات تنگ شده.

آخر پست هام می نوشتم: دورت بگردم سمیکالن و بعد بقیه ی متن رو می نوشتم.

یه روزهایی هم که می خواستم اجازه بگیرم تا دورش بگردم نگاه به چشم های نازش می کردم و می گفتم: دورت بگردم، دورت بگردم؟

اصلا شاید از این به بعد این دوتا اسم رو با هم ترکیب کنم و به نام "خورشید خانومِ دورت بگردم" صداش بزنم.

خورشید خانومِ دورت بگردم؛

دورت بگردم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۳
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ جلیل

جلیل نوه عموی پدرم و یکی از دوستان خوب من بود که هشت سال زودتر از من به دنیا آمده بود.

مهرداد، هفت ساله بود که مجبور شد به جای نوشتن مشق "بابا نان داد" بنویسد "بابا دل به دختر قُلی داد". جلیل با شکستن مرزها و علی رغم داشتن همسر و فرزند عاشق دختر سوم قُلی شده بود. قُلی، نانوای محله بود که آوازه ی زیبایی دخترانش تمام منطقه را فرا گرفته بود. وقتی خبر ازدواج جلیل و دختر قُلی در منطقه پیچید همسر اول جلیل دست مهرداد را گرفت و رفت. پدر و عموهای جلیل هم برای آنکه حُسن نیت خود را به خانواده همسر اول او نشان دهند جلیل را طرد کردند.

جلیل که تمام دارایی ناچیزش را به همسر اول و تنها فرزندش داده بود با دست خالی یک اتاق کرایه و زندگی جدیدش را آغاز کرد. یک روز که دلم برایش تنگ شده بود پُرسان پُرسان خانه اش را پیدا کرده و به دیدارش رفتم. به راحتی می توانستم تمام اثاثیه منزل اش را با انگشتان دو دست بشمارم. آن روزها جوان بودم و نمی توانستم شرایط جلیل، همسر اول او، همسر دومش و رفتارهای اطرافیان را به درستی تحلیل و سره از ناسره تمیز دهم اما دلم می خواست به احترام دوستی مان کمکی به او کنم که متاسفانه هیچ کاری از دستم بر نمی آمد.

یک سال پس از این اتفاقات جلیل به بیماری سرطان مبتلا شد. همه گفتند که آهِ زنِ اولش دامنش را گرفته است. فقر دستان جلیل را برای خرید دارو بسته بود و کسی هم نبود که زیر بال و پرش را بگیرد. تا اینکه علی، پسر عمو و همبازی کودکی جلیل تاب تماشای دردهای او را نیاورد و برخلاف میل پدرش جلیل را در خانه ی خود پناه داد. علی برای او دارو می خرید و دختر قُلی از او پرستاری می کرد. جلیل چند ماه بعد مُرد. زن اولش به مهرداد اجازه نداد تا در مراسم خاکسپاری پدرش شرکت کند. دختر قُلی ازدواج کرد و از ایران رفت. پدر جلیل هم چند ماه پس از مرگ او دِق کرد و مُرد.

مهرداد دور از ما و تحت حمایت دایی هایش بزرگ شد. دیگر ندیدیمش. یک یا دو بار، آن هم از راه دور.

شنبه شب در مسیر بازگشت از مجلس ترحیم حکیمه خانوم بودم که یک نفر با شماره ناشناسی زنگ زد. به محض برقراری ارتباط، صدای "سلام عمو" در تمام سرم پیچید. صدایی غریب، غریبی آشنا. گفتم شما؟ گفت عمو من را نمی شناسی؟ منم مهرداد، پسر جلیل. صدای مهرداد من را به سال ها پیش بازگرداند. به روزی که همراه با جلیل و چند نفر از دوستان دیگر برای پیدا کردن دَفینه به بیابان های همدان سفر کرده بودیم. به شهر ساوه، آن روز که برای دزدیدن انار وارد باغی شدیم و چند دقیقه بعد یک باغبان پیر با تفنگ شکاری خود دنبالمان می دوید. به یاد دارم که وقتی به ماشین رسیدیم همه تا زانو در گِل فرو رفته بودیم. بعضی روزها که دلم از این دنیا می گیرد به صدای خنده های آن روزمان که خوشبختانه هنوز توان شنیدنش را از دست نداده ام پناه می برم.

وقتی صدای مهرداد را شنیدم دوست داشتم کنارم می بود تا بغلش کنم. اصلا هم اهمیتی نداشت که پدرش مرتکب چه اشتباهی شده بود و یا چه مرزهایی را شکسته بود.

از وضعیتش پرسیدم. گفت: عمو یک تیم فوتبال داریم که برای مسابقه نیازمند یک دروازه بان هستیم. شنیده ام که شما دروازبان خوبی هستید. آیا می توانید چهارشنبه شب در مسابقه کمکمان کنید؟ وقتی بغض عزم شکستن می کند، سخت می شود نگهداری اش! آخر ده سال پیش می خواستم به پدرش کمک کنم اما نتوانسته بودم. گفتم عمو آدرس سالن و ساعت مسابقه را برایم بفرست، حتما می آیم. دیگر از پشت تلفن می توانستم لبخندش را ببینم.

اکنون منتظر هستم تا چهارشنبه شب فرا رسد. می خواهم پسر جلیل را بغل کرده و یک ساعت برای تیمش گُلری کنم.

خورشید خانوم؛

کمتر پیش آمده پستی بنویسم که هیچ ارتباطی به تو نداشته باشد.

درست است که این توانایی را دارم که این پست را هم به تو ارتباط دهم، اما نه دوست دارم جای زن اول جلیل باشی که عشقت تنهایت بگذارد و برود دنبال دل خودش و نه دوست دارم جای زن دوم او باشی که عشقت فقط یک سال بعد از آنکه دستت را گرفت، چشمانش را ببندد.

اما شاید روزی فرا رسد که یک شماره ناشناس بر صفحه ی گوشی تلفنت ظاهر شده و تو را به این پست منگنه کند. صدای جوانی را بشنوی که می گوید: سلام خاله. من پسر همان مردی هستم که سال ها برای شما دیوانگی کرد. به کمک تان احتیاج دارم.

اگر آن روز موفق شدی بغضت را نشکنی لطفا چیزی از بدی های من به زبان نیاور. آدرسش را بپرس و برایش گُلری کن.

آن روز به جای من، پسرم را بغل بگیر.

 

"بر دورترین صخره‌ی کوهساران، آنک «هفت‌خواهران»‌اند که در دل‌ْافساییِ غروبی چنین بیگاه، در جامه‌های سیاهِ بلند، شیون کردن را آماده می‌شوند.

 

 ستارگان سوگند می خورند ــ گر از ایشان بپرسی ــ که مرا دیده ‌اند

 به هنگامی که بر جنازه ‌ی خویش می گریستم و

 بر شاخسارانِ آسمان

                         که می خشکید

 چرا که ریشه  هایش در قلبِ من بود و

                                             من

 مُرداری بیش نبودم

                      که دور از خویشتن

 با خشمی به رنگِ عشق

 به حسرت

            بر دوردستِ بلندِ تیزه

 نگرانِ جانِ اندُه‌گینِ خویش بود."   احمد شاملو

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۱
تگ ها: عشق و دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ تُزی

اونهایی که قدیمها گذرشون به شهر سرعین افتاده، شاید یادشون باشه که روبروی آبدرمانی گاومیش گُلی، یعنی دقیقا محل فعلی آبدرمانی سبلان یه فضای خالی بزرگ بود که تُزی، پیر مرد اندرآبی1، یک گوشه از اون اسب کرایه می داد. یادم نیست که برای هر دور چقدر پول می گرفت ولی یادمه که موقع اسب سواری حس می کردیم کنترل اسب دست ماست در حالی که اینجوری نبود. اسب قهوه ای رنگِ تُزی اهلی شده یِ یه تخته سنگی بود که به محض رسیدن به اون می چرخید و  برمی گشت. زدن لگد به زیر شکم اسب یا کلنجار رفتن با دهنه ی اون کمکی برای تغییر دادن مسیر اسب نمی کرد.

ماشین بابام اهلی شده یِ بهشت زهراست. ولش می کنی میره یه دور بهشت زهرا می زنه و بر می گرده.

تقریبا چهل روز بود که عزرائیل از خاندان ما کشیده بود بیرون. دیگه کم کم داشتیم باور می کردیم که احتمالا تا عید نوروز کاری به کار ما نخواهد داشت تا اینکه امروز صبح ماشین بابام رو قرض گرفتم که بعد از چند روز تعطیلی بیام اداره و بعد از اتمام کار برم سالن فوتبال. استارت که زدم پرایدِ بابام سرِ خَر رو کج کرد و رفت بهشت زهرا. وقتی خودم رو جلوی غسالخونه دیدم برای اینکه حضورم بی فایده نبوده باشه حکیمه خانوم رو به سمت خانه آخرتش بدرقه کردم.

مدتهاست که دلم حکم اسب تُزی و پراید بابام رو پیدا کرده و اهلی خورشید خانومم شده. ولش می کنی سرِ خَر رو کج می کنه و میره دور خورشید خانومم می گرده. هر چی با لگد می زنمش یا هرچی دهنه ی ِ اون رو به چپ و راست می کشم باز هم بی فایده ست. گشتن دور سرِ خورشید خانومم نهایت رویای دلم شده.

خورشید خانوم؛

وقتی مجتمع آبدرمانی سبلان رو ساختند اسب تُزی دیگه دور هیچ سنگی نگشت. هرکی سوارش می شد خیلی راحت می تونست اون رو به هر سمتی که می خواد بکشه. تُزی مجبور بود پا به پای اسبش بدوه که مبادا کسی سوار بر اون بره و برنگرده. تا اینکه یه روز اسب دوید، تُوزی دوید اما قلب تُوزی ایستاد و دویدن اونها رو تماشا کرد.

اگر یه روزی تنهام بذاری، باید دست دلم رو بگیرم و آواره زمین های اطراف سرعین بشم. خدا میدونه تا چه روزی قلبم حاضره پا به پای من و دلم بدوه اما ایستادن و تماشای ما محتمل ترین چیزیه که هر کسی می تونه برای قلب در به در من متصور بشه.

 

1- اندرآب نام یکی از روستاهای اردبیل و زادگاه تُزی بود.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٠
تگ ها: عشق و پدر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ یک فنجان منطق

من: سلام

تو:سلام

من: حالت خوبه؟

تو: بله.

من منتظر می مونم که شاید تو هم حالم رو بپرسی اما انتظارم بیهوده ست. آماده میشم تا بگم "منم خوبم، ممنون" بلکه خجالت زده ات کنم اما تو منتظر نمی مونی و

تو: زودتر حرفتون رو بزنید چون من باید شاتل ناسا رو به مقر خودش در نقطه CB5 در جنوب شرقی مریخ هدایت کنم.

هیچی از این حرف هات نمی فهمم و با لبخند

من: به سلامتی انشاء ا... امیدوارم چرخش به خیر بچرخه. راستش خواستم بگم که دوستون دارم.

تو: خوب...! گفتید. خداحافظ.

من: ولی قبل از خداحافظی خواستم بدونم که آیا شما هم من رو دوست دارید یا نه؟

تو: نه.

من: ولی آخه...

تو: لطفا اصرار نکنید چون در اینصورت دیگه نه تلفنتون رو جواب میدم و نه باهاتون صحبت می کنم. اصلا قانون من برای اصرار همینه. اگر به هر چیزی اصرار کنید دیگه باهاتون صحبت نمی کنم.

من خیلی منطقی به موضوع نگاه می کنم. اول اینکه به تو گفته ام که دوست دارم و دوم اینکه فهمیده ام که تو دوستم نداری پس خیلی منطقی و شکیل ...

بوووم.....! همه چی تموم!

دو هفته بعد

منطق میگه که معمولا خانم ها دفعه اول ممکنه ناز کنند پس باید یک فرصت دیگه به خودم و به تو بدم. یه وبلاگ میزنم و حرف هام رو بدون اصرار به گوش تو می رسونم.

دو ماه بعد

من: سلام

تو: سلام

من: حالت خوبه؟

تو: بله.

اینبار می دونم که انتظار بیهوده ست. با عجله میگم: "منم خوبم، ممنون".

تو: خدا رو شکر. زودتر حرفتون رو بزنید چون من باید دستاوردهای علمی دو ماه اول سفر شاتلِ ناسا رو برای رئیس جمهور ایالت متحره امریکا شرح بدم.

اینبار چندتا فیلم فضانوردی تماشا کرده ام و یه چیزهایی بلدم. پس بهترین فرصت رو گیر میارم تا در مورد موضوعی با تو صحبت کنم و یه کمی بحثمون رو طولانی کنم. بالاخره اگر بحث طولانی بشه ممکنه یه چیزی از توش دربیاد.

من: به سلامتی انشاءا... معمولا چند سال نوری طول می کشه تا یه شاتل به مریخ بره و برگرده؟

تو: حرفتون رو بفرمایید لطفا.

من: وبلاگم رو می خونید؟

تو: بله.

من:نظرتون چیه؟

تو: هر جا لازم بوده نظراتم رو در وبلاگتون درج کردم.

من: نه...! منظورم در خصوص ادبیات نوشتاریم نیست. منظورم در مورد عشق من به خودتونه.

در این لحظه تو دیگه با من حرف نمی زنی و با اخم میری. از فرداش هم دیگه وبلاگم رو نمی خونی. من خودم رو به هر دری میزنم که ببینم به کدام قرآنِ کدام خدا توهین کرده ام که اینجوری تنبیه شدم چیزی گیرم نمیاد. تا اینکه یادم می افته تو گفته بودی که اگر اصرار کنم دیگه باهام صحبت نخواهی کرد. بعد من خیلی منطقی به موضوع نگاه می کنم و می بینم حق با تو بوده، آخه قبلا تمام شرایط رو شرح داده بودی و اشتباه من بوده که به حرف تو بی توجهی کردم. من تمام تلاشم رو کردم و نتیجه نداد. تا ابد هم وقت بذارم جواب تو همین خواهد بود پس نباید عمرم رو هدر بدم و ...

بوووم.....! همه چی تموم!

خورشید خانوم؛

چند دقیقه خودم رو منطقی فرض کردم و دیدم که دنیای آدمهای منطقی چقدر سرد و کمرنگه.

اما من با اونها فرق می کنم. من نمی تونم مثل اونها به دنیا نگاه کنم. من تسلیم نمیشم و برای هر پیامدی آماده هستم. ممکنه یه روز به خاطر اصرارم در دوست داشتنت دیگه باهام صحبت نکنی و یا دیگه وبلاگم رو نخونی اما حتی اگر این کارها رو با من بکنی مطمئن باش باز هم از دوست داشتنت دست نمی کشم آخه من دوست داشتن تو رو دوست دارم. اتفاقا قصد دارم بگم که تبحرم توی این کار از تبحر تو در هدایت شاتل خیلی بالاتره. فقط ممکنه با این کارهات باعث بشی که بمیرم.

من از مُردن برای تو نمی ترسم چون برای چیزی می میرم که بزرگ، زیبا و والاتر از منه.

ممنونم که همچین مرگی رو به من هدیه میدی.

ممنونم که عشق منی.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ کره شمالی

همیشه فکر می کردم سوئیس هستم.

حس می کردم نه من با کسی سر جنگ دارم و نه کسی چشم طمع به تمامیت ارضی من دوخته. توی توهمات خودم فکر می کردم تمام سرمایه داران بزرگ دنیا برای اینکه پول هاشون رو توی بانک های من به امانت بگذارند سر و دست می شکنند. هایدی اونقدر توی دل مردم نشسته که برای دیدنش از سراسر جهان رنج سفر رو به جون می خرند تا ضمن چند دقیقه هم صحبتی با اون این فرصت رو داشته باشند تا با آب های گرم دامنه های آلپِ من دردهاشون رو تسکین بدن.

اما الان می بینم که کره شمالی شده ام. توهم دشمن جایگزین دوست شده. دنیا با من سر جنگ داره و من با دنیا. دیگه به این فکر نمی کنم که بمب اتم دردی از دل مردم مملکتم درمان میکنه یا نه، به رسمیت شناسوندن اونه که برام مهم شده. این لجاجت باعث شده که به ملت خودم هم بدبین بشم و اونها رو هم دشمن خودم بدونم. برای همین هم هست که دیواری از فقر دور کشورم کشیده ام و دارم توی تنهایی خودم دست و پا می زنم.

کلی کار عقب افتاده دارم که باید انجام بدم.

باید دیوارهای مرزیم رو بالاتر ببرم. باید پشت دیوارها خندق بکنم. باید نگهبان ها رو چندبرابر بکنم. باید چند صد نفر از روشنفکران مملکتم رو اعدام کنم. باید ظرفیت سیاه چال ها رو چند برابر کنم.

دشمن از هر سمتی داره نزدیک میشه.

باید یه کم دیگه به بلاهت خودم اضافه کنم تا این بازی به انتها برسه.

 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عشقِ بیلاخی

توی جنوب شهر اگر کسی به ما بیلاخ1 می داد اونقدر می زدیمش تا به هشت لهجه مختلف بگه غلط کردم. اگر هم زورمون به طرف نمی رسید با عجله می گفتیم ببر (صدای بوق) تو (صدای بوق) ننه ات و فرار می کردیم! اون موقع ها هنوز فیمنیست نشده بودیم و به ننه ی مردم فحش می دادیم. اگر الان بود قطعا می گفتیم ببر (صدای بوق) تو (صدای بوق) بابات! اگر هم می خواستیم به کسی بیلاخ بدیم قبلش کلی با خودمون کلنجار می رفتم که ببینیم آیا زورمون به طرف می رسه یا نه؟ البته الحتمال مستفیض شدن ننه مون از این فعل و انفعالات بالا بود.

تا اینکه کارمند شدیم و اومدیم اداره. اول صبحی به طرف گفتیم سلام، خوبی؟ زُل زد تو چشممون و یه بیلاخ نشونمون داد! خواستیم بزنیم خار، مادرش رو (صدای بوق) که یادمون افتاد این غیرتی شدن ها مال محیط اداره نیست. مجبور شدیم در حالی که خودخوری می کردیم یه لبخند بزنیم و رد بشیم. ظهر گفتیم ناهار خوردی یا برای نهار در خدمت باشیم؟ یه بیلاخ دیگه تحویلمون داد! گفتیم سرماخوردگی ات خوب شده؟ یه بیلاخ با لبخند نشونمون داد. این کار انقدر ادامه پیدا کرد تا اینکه کم کم یوغ بی غیرتی افتاد گردنمون و با دیدن بیلاخ دیگه نه تنها عصبانی نشدیم بلکه ذوق مرگ هم شدیم. توجیه همه ی بیلاخ نشون بده های باکلاس اینه که معنی این حرکت خارج از ایران یعنی آرزوی موفقیت کردن برای کسی. حالا دیگه بقیه کارهاشون هم شبیه خاجی ها شده یا فقط بیلاخ نشون دادنشون خارجی شده...، ا..ُ اعلم!

ته مونده غیرتمون رو هم اسرائیل و انگلیس با راه اندازی شبکه های اجتماعی به باد دادند. باز دمشون گرم که اسم بیلاخ رو گذاشتند لایک.

این روزها برای این که خُناق نگیرم همه ی حرف های دلم رو مچاله می کنم و به عنوان یه پست توی وبلاگ درج می کنم. آخه روزی که به شب برسه و من به خورشید خانومم نگفته باشم که چقدر دوستش دارم قطعا خناق می گیرم. شب تا صبح هزار بار چک می کنم که ببینم آیا متنم رو خونده یا نه؟ آیا کامنتی درج کرده یا نه؟ معمولا کامنتی درج نمی کنه.

بعضی روزها هم یه پیامک هایی توی شبکه های اجتماعی می فرستم. این بخشش خیلی جالبه. چون همیشه خورشید خانومم به این پیام ها جواب میده. بهش می گم دوستت دارم. یه بیلاخ می فرسته! می گم عاشقتم، دوتا بیلاخ می فرسته! چند روز پیش اونقدر خوشحال شدم که انگار به خَر تی تاپ داده باشی! براش نوشتم تو مثل اکسیژن می مونی. وقتی نیستی ریه هام به التماس می افتند. باورتون نمیشه چی نوشت؟ شیش تا بیلاخ فرستاد!

خورشید خانوم؛

آدم ها وقتی دستشون از دیدن لبخند عشقشون خالی میشه برای اینکه غمباد نگیرند چاره ای ندارند جز اینکه یه دلخوشی هایی برای خودشون بسازند. استیکر براشون معنا پیدا میکنه. کم کم تماشای استیکری که مدتها پیش از طرف عشقشون دریافت کرده اند میشه همه ی زندگیشون.

دیدن یه لبخند حتی از نوع استیکرش من رو به ضیافت تی تاپ ها می بره و دریافت یه استیکر غمگین کاری با دلم می کنه که هیتلر با لهستان کرد. حالا اگر می تونی مهربون باش و یه استیکر لبخند برام درج کن و اگر نمی تونی یه بیلاخ مهمانم کن.

 

1- وقتی کسی 4 انگشت دستش را به سمت کف دست جمع می کند و انگشت شستش را بالا نگاه میدارد و آن را به کسی نشان می دهد می گویند بیلاخ داده است. نوعی توهین است.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٢
تگ ها: عشق و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ رامین و شهردار

قدیم ها وقتی ماموران شهرداری تصمیم می گرفتند که مانع ادامه فعالیت یک واحد صنعتی یا تجاری بشن، حالا یا به دلیل نداشتن جواز ساخت یا نداشتن برگه پایان کار و یا هر دلیل دیگه ای، یه وانت آجر می آوردن و مقابل درِ اون واحد دیوار می کشیدند. مردم غیور کشور عزیزمون هم با رفتن ماموران شهرداری سریعا دیوار رو تخریب می کردند و با آجرهای اون، توی حیاط همون واحدِ بدون جواز یه انباری می ساختند. تا اینکه شهرداری از این کار بیهوده خسته شد و کاری کرد کارستون! اخیرا شهرداری به جای دیوار چینی، با جرثقیل یک بتن بزرگِ چندتنی میاره و میذاره جلوی درِ اون واحد مربوطه.

رامین، پسر عموی من، یک کارگاه چوب بُری داره که بیشتر بخش های کارگاه رو با آجرهای اهدایی ماموران شهرداری ساخته. پارسال ماموران شهرداری یکی از همون بتن ها رو میارن و میذارن جلوی در کارگاهِ رامین. فردای اون روز وقتی برای سرکشی برمی گردند با تعجب می بینند که جا تَره و بتن نیست! با خودشون فکر می کنند که شاید اشتباهی رُخ داده و روز قبل واحد دیگه ای رو تعطیل کردند؛ میرن و با یه بتن دیگه برمی گردند. دوباره روز بعد می بینند که جا تَره و بتن دوم هم نیست. این اتفاق برای بار سوم هم می افته و باز هم جا تَر میشه و بتن نیست! گویا قیمت هر بتن مبلغی نزدیک به یک میلیون تومان هست و ماموران باید پاسخگوی انباردار شهرداری باشند، به همین دلیل روز چهارم با یه جرثقیل میان و از بالای دیوار داخل کارگاه رامین رو سَرَک می کشند. با تعجب می بینند که سه تا بتن قبلی گوشه ی کارگاه افتاده و کارگران مشغول کارند!

قضیه از این قرار بوده که رامین از قبل توی حیاط یک جرثقیل هوایی نصب کرده بوده که تا درب خروج کارگاه جابجا میشه و مواقعی که کامیون های چوب میرسند توسط این جرثقیل بار اونها رو خالی می کنه. روزی که می بینه ماموران شهرداری بتن بزرگی رو مقابل درب کارگاه گذاشتند با خونسردی منتظر میشه تا مامورا برن و بعد با جرثقیل اون بتن رو میذاره داخل و راه رو باز می کنه.

شهردار ناحیه که خودش رو مقابل رامین آچمز می بینه به ناچار میاد و ضمن عذرخواهی و ارائه پیشنهاد اقساطی نمودن هزینه های شهرداری از رامین خواهش میکنه تا بتن هاشون رو پس بده. بالاخره رامین و شهردار توافق می کنند و همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه.

الان قضیه من و خورشید خانومم دقیقا مثل جریان رامین و شهردار ناحیه ست. خورشید خانومم برای اینکه من دوستش نداشته باشم روزی چندتا مانع چندتنی جلوی پای من میذاره اما من با جرثقیل اون موانع رو میذارم گوشه حیاط دلم و دوباره کارگران دلم رو مشغول دوست داشتنش می کنم. یه روز لگد میزنه، یه روز فحش میده، یه روز دلم رو میشکنه اما من بی تفاوت به کارهاش به شغل شریف دوست داشتنش ادامه میدم. دیگه امروز فرداست که انباردار شهرداری یقه اش رو بگیره و به دلیل گم و گور کردن بتن ها بازخواستش کنه.

خورشید خانوم؛

قدیمی ها میگن: گره ای که با دست باز میشه رو نباید با بتن باز کرد. با این کارها نمی تونی مجبورم کنی تا دوستت نداشته باشم. بیا سر میز مذاکره و قبول کن تا جرائمم رو به صورت اقساط پرداخت کنم. اینجوری هم تو به حق و حقوقت میرسی و هم واحد صنعتی من تعطیل نمیشه و چهارتا جوون می تونند یه لقمه نون ببرند سر سفره زن و بچه شون.

"من درد بوده‌ام همه

 من درد بوده‌ام.

 گفتی پوست‌واره‌یی

                       استوار به دردی،

 

 چونان طبل

 خالی و فریادگر

 [درونِ مرا

           که خراشید

  تام

 تام از درد

           بینبارد؟]

 

 و هر اندامم از شکنجه‌ی فسفرینِ درد

                                             مشخص بود.

 در تمامتِ بیداریِ خویش

 هر نماد و نمود را

                    با احساسِ عمیقِ درد

                                               دریافتم.

 

 عشق آمد و دردم از جان گریخت

 خود در آن دَم که به خواب می‌رفتم.

 آغاز از پایان آغاز شد.

 

 تقدیرِ من است این همه، یا سرنوشتِ توست

 یا لعنتی‌ست جاودانه؟

 که این فروکشِ درد

 خود انگیزه‌ی دردی دیگر بود؛

 که هنگامی به آزادیِ عشق اعتراف می‌کردی

 که جنازه‌ی محبوس را

 از زندان می‌بردند.

 

 

 نگاه کن، ای!

 نگاه کن

        که چگونه

 فریادِ خشمِ من از نگاهم شعله می‌کشد

 چنان که پنداری

                  تندیسی عظیم

 با ریه‌های پولادینِ خویش

                             نفس می‌کشد."    احمد شاملو

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٠
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ حلوای نذری

همه ساله شب های قدر مامانم آش دوغ و حلوا نذری می پزه. بچه که بودم آرزو داشتم تا من آش و حلواها رو بین در و همسایه ها پخش کنم؛ اما بزرگتر که شدم نذری پخش کردن یه فوبیا (ترس) شد به جونم. به محض اینکه بوی آش و حلوای نذری بلند میشه یا خودم رو می زنم به مریضی یا وانمود می کنم که چقدر سرم شلوغه و نمی تونم کمک مامانم کنم.

معمولا مامانم قبل از پخت نذری یه لیستی از افرادی که باید نذری دریافت کنند تهیه می کنه و به اندازه سهم افراد اون لیست آش و حلوا آماده می کنه. حالا یه چندتایی هم بیشتر. تا اینجای کار مشکلی وجود نداره. مشکل زمانی ایجاد میشه که من، نذری به دست، از خونه می زنم بیرون. به محض اینکه پاهام رو از خونه میذارم بیرون از داماد مَمَد آقا ساندویچی، مهرداد پاکوتاه و زن صیغه ای یه مصطفی کفتر باز گرفته تا مامان قوربان و زن داداش کوچیکه یِ جواد قارپوز جلوی من سبز میشن و سلام و علیک می کنند. اگر آش و حلوا بهشون ندم که از خجالت یک سال نمی تونم سرم رو بلند کنم و اگر بدم...؛ لیست مامانم به هم میریزه و به چند نفر نذری نمی رسه! برای همینه که همیشه سعی می کنم یه جوری مامانم رو بپیچونم.

مامانم موقع تهیه لیست نذری بگیرها از بچه هاش سوال می کنه که به چندتا از دوستانشون نذری می برند تا سهم اونها رو هم آماده کنه. من سالهای قبل دوتا می خواستم. یکی برای ممدرضا و یکی برای وحید. از روزی که وحید رفته بالاشهر دیگه براش نذری نمی برم. ممدرضا هم امسال شهرستان بود. برای همین در جواب سوال مامانم گفتم که من چیزی نمی خوام.

روز نوزدهم رمضان وانمود کردم امتحان زبان دارم و نمی تونم کمکِ مامانم کنم. مامانم آش ها رو که پخش کرد یه کاسه آش آورد و گذاشت جلو من و با یه لبخند مهربون گفت: ببر بده به اون کسی که اینجوری دیوونه ات کرده. بگو نوش جانش، امیدوارم خوشش بیاد.

روم نشد بگم اون کسی که من رو دیوونه کرده حتی برای گرفتن آش نذری هم حاضر نیست من رو ببینه. گفتم: مامان اون رفته مسافرت. دیروقت بر می گرده، باشه برای فردا. اصلا اونها که تُرک نیستند. شاید آش دوغ دوست نداشته باشند. حالا اگه شد فردا براش می برم.

دیروز خودم رو به خواب زده بودم که مامانم با یه بشقاب حلوا اومد بالای سرم و گفت: عشقت از سفر برگشته یا چون تُرک نیست حلوا هم نمی خوره؟! تو چشم هاش نگاه نکردم. آخه مامانم مهارت خاصی در خوندن حرف های ناگفته یِ دلم از طریق نگاه کردن به چشم هام داره. سرم رو انداختم پایین و گفتم: چرا اتفاقا. عاشق حلواست! براش می برم. حلوا رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. الکی توی کوچه پس کوچه های این شهر می چرخیدم تا زمان بگذره و موقع بازگشت به خونه مامانم شک نکنه.

خورشید خانوم؛

پنج ساله بودم که با گریه به مامانم گفتم: مامان من سه تا آبجی دارم اما داداش ندارم، بزرگ که بشم تنها می مونم. مامانم وقتی اشک های من رو دید با بغض از خدا برای من یه برادر خواست. خدا هم یه داداش گل به من داد. الان مامانم سی ساله که برای تشکر از خدا روز بیست و یکم رمضان حلوا می پزه و خیرات می کنه.

باید سی سال می گذشت تا من بفهمم حتی داداش و آبجی خیلی خوب هم نمی تونه آدم رو از تنهایی دربیاره. الان دوست دارم سر بذارم روی زانوهای مامانم و با گریه ازش بخوام تا یکبار دیگه در مورد تنهایی من با خدا صحبت کنه. اگر خدا دوباره مهربون بشه و اینبار دست تو رو بذاره توی دست های من، تا زنده ام تمام حلواهای نذری مامانم رو خودم پخش می کنم. اصلا اسم تمام بچه های محل رو میارم توی لیست. پابرهنه در خونه شون رو می زنم و حلوا نذری براشون می برم.

اما وقتی یادم می افته که تو دوست نداری کنار من باشی، یقین می کنم که خدا هم بعضی وقت ها از انجام بعضی کارها عاجز می مونه.

آرزوی محالمی خورشید خانوم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٩
تگ ها: عشق و انتظار و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ چهارصد

کارتون کارخانه هیولاها یادتونه؟ یه سیستم مکانیزه ای از روی ریل های هوایی یه تعداد درب مختلف می آورد و در اختیار هیولاها می گذاشت. هیولاها وارد درها می شدند و یه بچه ای رو می ترسوندند. حاصل ترس اون بچه، انرژی می شد برای کارخانه.

الان جریان من شبیه اون هیولاهاست!

راستش نمی دونم شبیه کدامشون هستم. اون چاقِ پشمالو یا اون بدجنسِ نامرعی یا شاید هم اون کوتوله یک چشم. بعضی ها میگن شبیه اون هیولایِ خنگِ بد شانس هستم که جوراب اون بچه به کمرش چسبید و ماموران امنیت تمام کُلک و پرش رو تراشیدن.

بیلان کاری من طی یک و نیم سال گذشته وارد شدن به چهارصدتا درب بوده!

البته من دوتا فرق با اون هیولاها دارم. اول اینکه پشت تمام درهایی که باز کردم یک نفر مشخص نشسته بود و همواره همون یک نفر از کارهای من می ترسید و دوم اینکه من از روز اول حس می کردم با این کار می تونم اون شخص رو خوشحال کنم.

من برای ترسوندنش نیومده بودم. من اومده بودم که لبخند روی لب هاش نقاشی کنم اما نتونستم. تا اینکه بعدها فهمیدم هیولا هستم و ترسناک.

این پست چهارصدمین پستی هست که من به عشقِ نگاه ناز خورشید خانومم می نویسم تا بگم چقدر دوستش دارم اما می دونم باز هم با خوندن این متن می ترسه و از من فرار می کنه.

دیگه به عنوان یک هیولا آچمز شده ام. دوست دارم خوشحالش کنم اما نمی دونم چرا آدم ها همیشه از هیولا ها می ترسند.

خورشید خانوم؛

با چهارصدتا پست نتونستم اون کاری رو با دلت بکنم که رقیب من با یک پیامک ساده می تونه بکنه.

بالاخره خاصیت هیولا بودن همینه، کاریش نمی شه کرد.

اگر فقط یک بار ترس ات رو کنار میذاشتی و به مهربونی نگاهم می کردی می فهمیدی که اونقدرها هم که فکر می کنی ترسناک نیستم. اونوقت می دیدی خوندن نوشته هایی که من با تمام وجودم برای تو می نویسم چقدر می تونه خوشحالت کنه.

دلم از هیولا بودن گرفته.

دلم چند دقیقه دست هات رو می خواد.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ شب قدر

میگن امشب شبِ قدره. میگن امشب تقدیر یک سال آدم ها رو می نویسی و میدی دستشون. امشب بیشتر مردم تا صبح بیدار می مونند و با گریه التماس می کنند تا تقدیرشون رو خوش خط تر بنویسی. بعضی ها گریه می کنند تا با یه پاک کن آتش جهنم رو از تقدیرشون پاک کنی. بعضی ها که جِلف تر از گروه اول هستند پُررو، پُررو با گریه از تو می خوان که حوری های بهشتی رو بندازی بغلشون. و بعضی ها هم یه چیزهای این وَرِ مرزی می خوان. یکی سلامتی می خواد. یکی ماشین می خواد. یکی خونه می خواد. من آرزو می کنم که همشون به هر آنچه که دوست دارند برسند. خیر یا شر بودن خواسته هاشون رو تو میدونی و خودشون. مَن رو سَنه نَه؟! 1

من هم امشب تا صبح بیدار می مونم و باهات گپ می زنم. راستش دوست دارم بدونم که چند چندیم؟ چقدر بدهکارتم و چقدر طلب کار! آخر کار هم، حالا یا با گریه یا با خنده یه چیزی ازت می خوام. مونده به کرمت که بِدی یا نه!

می تونی حدس بزنی که قراره چی ازت بخوام؟

من اونقدر گناهکارم و همه ی گناهان رو با علمِ به ممنوع بودن اون کار انجام داده ام که دیگه نه روم میشه التماست رو بکنم و نه اونقدر از انجامشون شرمنده ام که بخوام خودم رو کوچیک کنم و همچین خواهشی رو از تو بکنم. بالاخره هر کسی راهی توی این دنیا داره که خودش اون رو انتخاب می کنه و باید پای مسئولیتش هم بایسته. من هم وایساده ام. بالاخره جهنم هم دو نفر لازم داره برای سوزوندن!

بهشتی هم که توصیف کردی هیچ جذابیتی برای من نداره! نهر شیر که سَهله، من دو لیوان شیر بخورم دل پیچه می گیرم. اگر از نهر عسل ات چهار قاشق بخورم چون دیابت توی نسل ما ارثیه سریعا مرض قند می گیرم و انسولینی میشم. خودم هم که آدم بی جنبه ای هستم اونقدر توی خوردن عسلِ سبلان زیاده روی می کنم که احتمالا دکترها انگشت های پام رو می برند. هم خوابگی با هفتاد و دوتا حوری که قراره هر کدام هفتاد و دو سال طول بکشه اونقدر فرسایشیه که خسته ام میکنه. راستش اگر می گفتی توی بهشت یه سری مسابقات جام رمضان برگزار می کنی که کیفیت تیم ها فوق العاده ست بیشتر ترغیب می شدم تا به خاطرش التماست رو بکنم!

احتمالا الان داری به فرشته هات میگی این خاک بر سر می تونه بهترین چیزها رو از من بخواد ولی شرط می بندم که تصمیم داره خورشید خانومش رو از من بخواد. دوست ندارم پیش فرشته هات ضایعت کنم ولی مجبورم بگم که قصد ندارم خورشید خانومم رو ازت بخوام. داشتن کسی که توی بدترین روز زندگیم حاضر نشد چند دقیقه کنارم قدم بزنه خیلی لطفی برام نداره. خورشید خانومم ارزانی همونی که دلِ خورشید خانومم پیشش گیره.

قصد دارم بزرگترین خواسته دنیا رو از تو بخوام. اگر قبول کنی و بدی، به مهربونیت ایمان میارم و تا زنده ام نوکریت رو می کنم اما اگر ندادی...؛ دیدار به قیامت.

من تنها چیزی که از تو می خوام، یه لبخند برای لب های قشنگِ خورشید خانوممه.

دوست دارم هرجا که هست و سرش روی سینه ی هر کسی که به خواب میره صدای خنده هاش بلند باشه و غم توی دلش راه پیدا نکنه. اصلا مهم نیست که بفهمه این آرزوی من بوده که روی لب های اون شکوفه زده یا آرزوی هر کس دیگه ای. برام مهمه که وقتی به خوابم میاد لبخندش رو هم با خودش بیاره.

می دونم تا حالا هیچ کس این جوری باهات راز و نیاز نکرده ولی بالاخره من هم حاصل دستپخت خودتم. بخوری پاتم، نخوری پاتم!

یا حق.

 

1- یه تکه کلام ویژه بچه های جنوب شهره. یعنی "به من چه".

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٥
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ نیایش

طوری به صُلابه ام می کشی

که هر کس ندیده باشد

فکر می کند کتابت را به آتش کشیده ام

و یا شریکی برای داشته هایت ساخته ام

من که جرمی مرتکب نشده ام

                                 فقط...

 

- به اینجای شعر که می رسم دوست دارم زمین دهان باز کند.

شَرم نوشتن سطرهای بعد قلمم را به آتش می کشد –

 

آنچه شکستم

              دل مادرم بود،

              و غرور پدرم

              که فراموش کرده بود همراه با جوانی اش

                                               به پایم بریزد.

 

- حال که سخت ترین بخش این شعر را نوشتم راحت تر می توانم اعتراف کنم –

 

یکبار هم با عواطف زنی بازی کردم

و یکبار پای بر آبروی مردی گذاشتم

اما تمام این کارها را به نحوی انجام دادم

                                          که نه رد پایی ماند

                                          و نه شاهدی

                                                        دل سوخته ای؟

                                                                          قطعا.

- در این لحظه کمی سکوت می کنم تا خوانندگان

با آرامش خاطر لعنت تو را نثار من کنند –

 

به شعر بازگردیم

به جایی که اعتماد به سخنان قاضی

                                   و اعتراف به گناهان

                                   چیزی از جُرم من نکاست.

 

حال این منم...

رو در روی تو

ایستاده بر استوای عمر

با بلاهتی که آینده را

به آغوش دوزخ فرستاده است

و گذشته ای که سخن از آن

هُرم آتش را صد چندان می کند.

 

- این ها را گفتم تا فکر نکنی که فراموش کرده ام چه بر دل عزیزانم

رانده ام.

اما خواهشی دارم که اگر مهربانی برآورده ساز-

 

اگر می توانی آتش ات را نگاه دار

برای روزی که فرا می خوانی ام.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢
تگ ها: عشق و انتظار و مادر و پدر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ پس من چی؟

من، محمد، نوه حاجی ننه ام و علی، پسر کوچیکه ی خدابیامرز حاج خرسند، کنار هم می ایستادیم و بقیه ی بچه های محل روبروی ما. بحث اینکه چه کسی قبل از دو نفر دیگه یارگیری کنه کار رو به بیخ دیواری1 و هر کی تک بیاره می کشوند. بعد از کلی بحث و جَدَل، یارگیری شروع می شد. یه دروازه بان، یه مدافع، یه هافبک و یه مهاجم. جنس مون که جور می شد بازیکنان رو به گوشه ای از زمین هدایت می کردیم تا نکات فنی رو به اونها گوشزد کنیم.

بچه هایی که از کیفیت بازی پایین تری برخوردار بودند بدون تیم می موندند. اونهایی که سَر زبان دارتر از بقیه بودند با تکرار جمله  "پس من چی؟"، "پس من چی؟" دنبال ما سه نفر راه می افتادند و اصرار می کردند که به عنوان یار ذخیره انتخابشون کنیم اما اونهایی که خجالتی تر بودند یک گوشه از زمین بی صدا می ایستادند؟

ریسک داشتن یه بازیکن بی کیفیت حتی به عنوان یارِ ذخیره اونقدر بالا بود که ما سعی می کردیم به هر شکل ممکن از پذیرش اون شانه خالی کنیم و اونها رو به همدیگه پاس بدیم. به عنوان مثال من به محمد می گفتم که فلانی رو تو بردار! محمد در جواب می گفت اگر راست میگی چرا خودت برنمی داری؟ علی بازیکنی رو به من معرفی می کرد و من می گفتم اگر مجبورم کنید که این رو بگیرم، بازی نمی کنم. دعوا سرِ نخواستن بازیکن های ضعیف تر بالا می گرفت تا در نهایت سرگروه ها قبول می کردند که یه بازیکن ضعیف رو به عنوان ذخیره بپذیرند.

باقی بچه ها مشغول تراشیدن بغض می شدند.

چون همیشه سرگروه بودم هیچ وقت نفهمیدم که چی توی دل اون بچه ها می گذره وقتی که می بینند سرِ نخواستن شون دعواست. هیچ وقت هم نپرسیدم که توی اون شرایط خودشون رو به خاطر ناتوانی در ارائه بازیِ بی کیفیت سرزنش می کنند یا اتهام بی معرفت بودن رو به سرگروه ها می زنند؟

خدایا؛

این روزها بدجوری سرِ نخواستنم دعواست.

دیگه به اندازه کافی تاوان دل هایی که شکسته ام رو با "پس من چی؟"، "پس من چی؟" گفتن ها داده ام. برای منی که یه عمر سرگروه بودم ایستادن گوشه زمین و تماشای بازی تیم هایی که حاضر نیستند من رو عضوی از خودشون بدونن سخت ترین کار دنیاست. نذار بیشتر از این غرورم بشکنه.

اینبار "پس من چی" هام رو می گیرم بغلم و دنبال خودت راه می افتم. دستم رو بگیر و ببر.

خدایا...،

         تو رو خدا پس من چی؟

 

"از همه سو،

 از چار جانب،

 از آن سو که به‌ظاهر مهِ صبحگاه را مانَد سبک‌خیز و دَم‌دَمی

 و حتا از آن سویِ دیگر که هیچ نیست

 نه له‌لهِ تشنه‌کامیِ صحرا

 نه درخت و نه پرده‌ی وهمی از لعنتِ خدایان، ــ

 از چار جانب

 راهِ گریز بربسته است.

 درازای زمان را

 با پاره‌ی زنجیرِ خویش

 می‌سنجم

 و ثقلِ آفتاب را

 با گوی سیاهِ پای‌بند

 در دو کفه می‌نهم

 و عمر

 در این تنگنایِ بی‌حاصل

 چه کاهل می‌گذرد!"  احمد شاملو

 

1- نفرات با فاصله ای حدودا چهارمتری روبروی یک دیوار می ایستادند و یک سکه به سمت دیوار پرتاب می کردند. صاحب سکه ای که به دیوار نزدیکتر بود دارای اولویت بالاتری برای انتخاب بود.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۳٠
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ ترس و دودلی

یه چیزهایی هست که دوست دارم بدست بیارمشون اما نمی خوام. این ور آبی ها به این اتفاق میگن دودلی، اون ور آبی ها میگن دیلِمّا. شاید شما بخواهید در مواجهه با این شرایط مشاوره و منطق رو به من پیشنهاد بدید اما اولا من آدم منطقی نیستم و دوما بعضی وقت ها با اینکه عقل و منطق میگه که فلان چیز درسته باز هم من دانسته عکس اون موضوع رو انجام میدم!

یکی از این چیزها خوندن ذهن آدم هایی ست که دوستشون دارم!

مثلا همیشه دوست دارم بدونم که ننه ام توی دلش در مورد من چه فکری می کنه؟ من رو پسر خوبی می دونه یا پسر بد؟ از ته دل دوستم داره یا انقدر اذیتش کرده ام که فقط بیخ ریش صاحبشم؟ دوست دارم یه بار چشم هام رو ببندم و بگم مامان هرچی توی دلت هست بگو. اما می ترسم چیزهایی بگه که دیگه دوست نداشته باشم هیچ وقت چشم هام رو باز کنم. نه می تونم بی خیال دانستن حرف هایی بشم که توی دل ننه ام مونده و نه جرات شنیدنشون رو دارم.

این روزها دوست دارم ذهن خورشید خانومم رو در مورد خودم بخونم. شاید فکر کنید که دوست دارم بدونم که اون هم دوستم داره یا نه؟ یا مثلا پیش اومده که دلش برای من تنگ بشه یا نه؟ یا یه چیزهایی مثل اینها. ولی نه...! نیازی به دانستن این موضوع ندارم آخه بارها تو چشم هام نگاه کرده و خیلی رُک و راست گفته که دوستم نداره. دوست دارم چیزهای دیگه رو بدونم. مثلا بدونم وقتی تنهاست به خودش میگه فلانی چه آدم فلانیه ها! صاف صاف تو چشم هاش نگاه می کنم و میگم دوستت ندارم اونوقت اون می خنده و میگه ولی من دوستت دارم! دوست دارم چهره خورشید خانومم رو وقتی به این موضوع فکر می کنه ببینم. اتفاقا دوست دارم پوزخندش رو ببینم. برام مهمه که بدونم من رو چه جور آدمی می دونه. یه آدم مزخرف که به زور می خواد خودش رو به زندگی اون منگنه کنه؟ یه آدم علاف و بی کار که از سر بی کاری آویزون اون شده؟ یه آدم بد جنس که با عشقِ فلان فلان شده اش می خواد زندگی و آینده اون رو تباه کنه؟ متوهمی که به خودش اجازه داده به خورشید خانوم فکر کنه؟ یا یه سیب زمینی که هرچقدر هم درب خروج رو نشونش بدی باز هم بهش بر نمی خوره؟

دوست دارم ذهن خورشید خانومم رو بخونم اما می ترسم.

خورشید خانوم؛

ترس برادر مرگه. چشم هام رو می بندم. به باز شدن یا نشدن دوباره اونها فکر نکن. یه بار بگو که چی در مورد من فکر می کنی. در مورد چیزهای عمومی صحبت نکن. اختصاصا در مورد اون بخشی از من صحبت کن که به عشقم و به خورشید خانومم مربوط میشه. اصلا توی نظرات این پُست به شکل بی نام بنویس. قول میدم هر چقدر هم که تلخ باشه باز هم در دسترس عموم خوانندگان قرار بدم. بذار این چندتا دوستی که بارها نظر من رو نسبت به تو خونده اند یک بار هم نظر تو رو نسبت به من بخونند.

منتظرم خورشید خانوم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٩
تگ ها: عشق و انتظار و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ جام رمضان

دوستانی که قبلا بازی حریف امشبمون در سری مسابقات فوتسال جام رمضان را دیده اند با قاطعیت میگن هیچ امیدی برای موفقیت نداریم. امروز یکی از اونها با تمسخر گفت: فلانی امشب کیسه گل میشی!

آخرین باری که در یه جام معتبر داخلی تیم دادم به حدود شانزده سال پیش برمی گرده اما نمی دونم چرا جملات این دوستانم برای من خیلی آشنا و اتفاقا تازه بود. انگار واژه "هیچ امیدی" قرار نیست از من جدا بشه! آخه روزی که جرقه های عشق خورشید خانومم دلم رو به آتیش کشید یکی از دوستانم همین جملات رو به من گفت. گفت هیچ امیدی برای موفقیت تو وجود نداره. گفت اگر بری جلو کیسه گل میشی!

زندگی من دوست داشتن خورشید خانوممه. من زندگیم رو دوست دارم. من خورشید خانومم رو دوست دارم. من تلاش برای رسیدن به دل خورشید خانومم رو دوست دارم. این سبک زندگی کیسه ای از گل رو به من هدیه داده برای همین خیلی به داشتن امید یا نداشتنش فکر نمی کنم، بیشتر به این فکر می کنم که تمام تلاشم رو انجام بدم و از زندگی جدیدم لذت ببرم. اگر لیاقتش رو داشته باشم بالاخره یه روز این تلاش ها جواب میده و اون هم من رو دوست می داره و اگر لیاقتش رو نداشته باشم سعی می کنم که از مسیر لذت ببرم نه از مقصد.

خورشید خانوم؛

امشب بدون هیچ امیدی برای موفقیت تیمم می جنگم. اگر لیاقتش رو داشته باشیم پیروز می شیم و جشن موفقیت می گیریم اما اگر شکست خوردیم از مبارزه با یه تیم گردن کلفت لذت می بریم. برای رسیدن به دل تو هم تمام تلاشم رو می کنم، اگر یه روز بگی دوستم داری جام قهرمانی رو بالای سر می برم اما اگر بگی دوستم نداری و هیچ وقت هم دوستم نخواهی داشت، زانوی غم بغل نمی کنم و مثل دو سال اخیر از دوست داشتنت لذت می برم آخه زندگی یعنی، دوست داشتن تو بدون هیچ امیدی.

بعدا نوشت: مطمئن باش اگر قبل از شروع مسابقه یه لبخند مهمانم کنی شانس موفقیتم رو هزار برابر میکنی.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٩
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ رسیدن یا نرسیدن؟ مسئله عشق ماست

داشتم فکر می کردم چقدر خوبه که عشقم رو باور نمی کنی.

مثلا تصور کن همون روز که بهت گفتم دوست دارم تو هم دوستم می داشتی. می دونی چی می شد؟ یه چند وقت بعدش با هم ازدواج می کردیم. حالا یا ازدواج سفید یا ازدواج سیاه! بالاخره زنم می شدی. یه چند هفته ای عزیزم و فدات شم تیکه پاره می کردیم و بعدش...

یه روزی که از دست صاحب خانه شاکی می اومدم خونه، به تو گیر می دادم و دعوا می کردیم. یه روزی که تو منتظر بودی تا من روز سالگرد عروسیمون با یه شاخه گل بیام خونه، دیدن بی تفاوتی من دلت رو می شکست و یه گوشه خودت رو با لپ تاپ مشغول می کردی. یه روز که من می دیدم موقع رسیدن به خونه به جای یه خسته نباشید خشک و خالی پشتت رو به من می کنی و جلوی آینه با موهات وَر میری، شوری غذای شام رو بهانه ای می کردم برای دعوا.

اونقدر این یه روز یه روزها تکرار می شد تا بالاخره می رسید اون یه روزی که دیگه دوستت نداشته باشم. همیشه زن ها وفادارتر از مردها هستند، برای همین تو که می دیدی دیگه دوستت ندارم مقاومت می کردی که همچنان دوستم داشته باشی اما بی فایده بود چون بالاخره تو هم می فهمیدی که من از اول هم بیش تر از یه سوء تفاهم نبودم و دوست داشتن من یه اشتباه بزرگ بوده. دیگه عشقمون برای همیشه می مرد. اصلا مهم نیست که بعدش از هم جدا می شدیم یا نه چون زندگی بدون عشق به تُف سگ هم نمی ارزه.

اما الان وضعیت فرق می کنه. الان دو ساله که دیوونه ات شده ام. هر روز به عشق تو از خواب بیدار می شم و شب ها با رویای تو چشم هام رو می بندم. الان هیچ جایی نیست که برم و تو رو کنار خودم نبینم. توی اتوبوس با خودم میگم نکنه حواسش نباشه و ایستگاه رو اشتباهی پیاده بشه. توی اداره همیشه کنارمی. توی مسابقات ورزشی می بینمت که از توی تماشاگرها مشغول تشویقم هستی. غروب های جمعه که دلم می گیره سرم رو میذارم روی زانوهات، تو برای من از خاطراتت صحبت می کنی و من آروم چشم هام رو می بندم. توی این دو سال نه تنها عزیزم و فدات شم هامون کمتر نشده بلکه بیشتر از قبل هم شده و جالب تر اینکه تا حالا با هم یکبار هم دعوا نکردیم. فقط یکی دوبار در کنار هم با بقیه دعوا کردیم! اتفاقا همین موضوع هم باعث شد عشقمون به هم عمیق تر بشه. یادته اون شب که مامورها سرِ شَر بازیمون گرفتن مون؟! اگه زبون بازی من نبود باید تا صبح توی بازداشتگاه می خوابیدیم.

خلاصه من از اینکه عشقم رو باور نمی کنی خیلی هم ناراحت نیستم. اتفاقا خوشحال هم هستم آخه زندگی من شیرین تر از اکثر اون آدم هاییه که به لبخند عشقشون رسیدند و با بی توجهی پا روی اون گذاشتند!

اگر قراره به تو برسم و یه روزی عشقم به تو تمام بشه، دعا می کنیم که هیچ وقت قسمت من نشی. من دوست دارم با عشق کنار رویای تو باشم تا بدون عشق کنار تو. اما اگر یه روز به یقین رسیدی که عشقت اونقدر در وجودم ریشه دوانده که اتفاقات روزمره نمی تونه خللی در اون ایجاد کنه، تو هم دوستم داشته باش. اون روز بیا تا نشون بدیم که بلدیم عاشق بشیم و عاشق بمونیم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ تهیدست

خوانِ خان گسترده بود و میهمانان مشغول تناول از اطعمه و اشربه ی الوان آن. حاضران پس از صرفِ شامی مفصل همزمان با تلاش برای بیرون کشیدن گوشت های مانده در بین دندان هایشان مشغول افاضه فضل در باب فوائد خوراک مرغ و لذیذترین بخش آن بودند. اولی که از مبالغت در شکم باره گی به سختی نفس می کشید همانا سینه مرغ را لذیذترین بخش آن دانسته و مخالفینِ رای خود را تهیدستانی خواند که تجربه خوردن سینه ی مرغ را نداشته اند! دومی سینه مرغ را خُشک دانسته و رانِ مرغ را برتر از آن معرفی نمود و بعدی فیله مرغ را خوش خوارتر بر آن دو بخش دانست و هر یک برای توجیه نظر خود دلایلی را مطرح نمودند.

کنیزِ خان مشغول جمع کردن ظروفِ سفره شام بود که خان با لحنی تمسخرآمیز صدایش کرد و نظر او را در خصوص مطبوع ترین بخش مرغ جویا شد. کنیز خود را به سختی جمع و جور کرده و با صدایی که از شرم می لرزید گفت: نوک بالِ مرغ! صدای خنده حاضران بلند شد. خان با تعجب علت این پاسخ را جویا شد. کنیز که از شدت خجالت نمی توانست سر بلند کند پاسخ داد: سر خان به سلامت. تنها بخشی از مرغ که من تاکنون خورده ام نوک بال آن بوده است، از این رو مقایسه بخش های مختلف مرغ بر من ممکن نیست و این است که نوک بال مرغ را لذیذترین و مطبوع ترین بخش خوراک مرغ می دانم.

خورشید خانوم؛

تو و عشق تو، از آنِ یکی دیگه ست. همکار بودن با تو، سعادتیه که تعدادی از مردم این شهر از اون بهره مندند. یه عده خیلی راحت کنارت می نشینند و باهات صحبت می کنند. یه عده برای دیدن خنده هات نیازی ندارند که مواظب نگاه پرسشگر آدم های دور و اطراف باشند و یه عده...

دست من از همه ی این موارد خالیه و نمی تونم مقایسه ای کنم از اینکه کدامشون می تونست من رو خوشحال تر کنه. دیدن تو از دور همون نوکِ بال مرغیه که سهم من از همه ی دنیامه. اما من نه از تمسخر تهیدستیِ خودم توسط اون آدم هایی که صاحب دنیای من هستند ناراحتم و نه اعتراضی به خان خودم دارم که سالهاست کنیز خودش رو لایق سهم کوچیکی از سفره ی رنگارنگ خودش ندونسته. همین که دوستت دارم و گاه گاهی می تونم ببینمت برای من کافیه.

                                                                             ممنون که هستی.

 

"دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی است

 تو مرا باز رساندی به یقینم کافی است

                             قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

                             گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

 گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

 گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

                             آسمانی تو! در آن گستره خورشیدی کن

                             من همین قدر که گرم است زمینم کافیست"       محمدعلی بهمنی

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ آنفولانزای پاندایی

من تا به حال نزائیدم؛ ولی شنیدم که درد زایمان سخت ترین دردیه که یه انسان به خودش دیده. میگن دردش معادل با دردِ شکسته شدن همزمان سه تا از استخوان های اصلی بدنه.

اگر نخوام اغراق کنم می تونم اینجوری بگم که درد عشق بعد از درد زایمان سخت ترین دردیه که یه انسان میتونه توی وجود خودش احساس کنه. احتمالا اکثریت کسانی که تجربه ی یه عشق ناکام رو داشته اند این حرف من رو تایید می کنند.

عشق دوطرفه ای که بنا به دلایلی به فراق منتهی شده خیلی درد داره ولی لااقل هر کدوم از طرفین می تونند با صدای بلند داد بکشند و دردشون رو به سر این عالم بکوبند اما یه عشق هایی هستند که طرف باید لای دندان هاش چوب گاز بزنه تا صدای دردش رو کسی نشنوه. آخه نمی تونه به اطرافیانش بگه که آرزوی دیدن کسی رو داره که اون شخص هیچ علاقه ای به دیدن این نداره. وقتی تمام وجودش رو در یک جمله خلاصه می کنه و به عشقش میگه دوست دارم و اون در جواب میگه دقیقا به همین دلیل هست که دوست ندارم ببینمت، اینبار چوبِ زیر دندان های اون عاشق می خواد زبان باز کنه و دردش رو بر سر عالم خراب کنه.

این درد رو هم خیلی ها تجربه کرده اند. من امروز می خوام از دردی بگم که کمتر کسی تجربه کرده.

تا حالا پیش اومده که حس کنید ویروس هستید؟ یه ویروس خطرناک!

برای خیلی ها پیش اومده که عشقشون رو به یک نفر ابراز بکنند و اون شخص به هر دلیل که در این مقال نگنجد، از عاشق خودش در فرار باشه. اما اگر می تونید؛ حالتی رو تصور کنید که عشقتون رو به یک نفر ابراز کنید و تمام آدم های دور و اطراف و حتی غیر دور اطراف تلاش کنند تا اون رو از شما دور کنند. مثلا بعد از سی و هفت بار زنگ زدن بالاخره عشقتون جواب تلفن شما رو بده و در همان لحظه وزیر ارتباطات و فناوری که از قبل تلفن شما رو شنود می کرده پای مبارکش رو بذاره روی سیم و مانع حرف زدن شما بشه. یا مثلا سر کوچه عشقتون اونقدر بایستید که زیر پاهاتون علف سبز بشه فقط به این امید که چند دقیقه ببینیدش اونوقت رئیس شورای شهرتون طی نامه ای خانواده ی اون شخص رو از یه خطر مهلک بر حذر کنه. بدتر اینکه رونوشت نامه رو هم به روسای تمام مراکز نظامی و انتظامی جهت استحضار و پیگیری بفرسته.

به طرف میگم آخه عزیز من به تو چه ربطی داره که افتادی وسط ما و جفتک می اندازی؟ مَگه من سرم رو توی زندگی تو می کنم که تو این کار رو می کنی؟ میگه من صلاح شما رو می خوام؟ میگم اگه ما نخواهیم تو صلاح ما رو بخوای، باید چه گِلی به سرمون بگیریم؟ میگه نمیشه! میگه اگه بخوای می تونم صلاح تو رو نخوام ولی نمی تونم صلاح خورشید خانومت رو نخوام! میگم این سمت ناجی بودن رو از درگاه کدام الهه ای دریافت کردی؟ میگه وظیفه ی سنگینِ انسانی که خداوندِ مَنان بر دوش من گذاشته ایجاب می کنه که اجازه ندم خورشید خانومت دوست داشته باشه!

وقتی این حرکات رو می بینم و این حرف ها رو می شنوم، وقتی می بینم چقدر از این آدم ها دور و اطراف خودم زیاد دارم، حس می کنم حق با اونهاست و احتمالا من یه ویروس هستم! یه ویروس خطرناک!

دوست دارم به اون دانشمندانی که هیچ علاقه ای ندارند یه مُسَکن برای دردِ آدم هایی بسازند که دارند زیر آوار عشق یه طرفه جون میدن بگم: بی معرفت ها... لااقل یه دارویی برای ریشه کن کردن آنفولانزای پاندایی بسازید.

خورشید خانوم؛

 من تا به حال نزائیدم؛ ولی می دونم اگر می زائیدم بالاجبار برای دو سه ساعت سخت ترین دردها رو تحمل می کردم، اما با فارغ شدن و در آغوش کشیدن دنیام، درد عالم از وجودم پَر می کشید. اما وقتی می بینم که همه ی مردم تلاش می کنند تا من دنیام رو به آغوش نکشم دردی در وجودم می پیچه که فقط به احترام مادران عزیز سرزمینم نمی تونم بگم که درد ویروس بودن از درد زایمان هم سخت تره.

اگه یه روزی بگی که دوستم داری تو چشم های اون آدم ها نگاه می کنم و میگم: کو(صدای بوق) بسوزه. دیدید ویروس نبودم. 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٤
تگ ها: عشق و دوستی و مادر و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ علت آمدن

استاد درس زبان انگلیسی جمله ای از مارک توین1 داده بود تا در مورد دو روز مهم زندگیم صحبت کنم. اول، روزی که به دنیا اومدم و دوم، روزی که علت اومدنم رو فهمیدم.

نه اومدنم اونقدر مهم و بزرگ بود که بتونم در موردش صحبت کنم و نه دلیلی برای اون پیدا کردم که بهانه ای باشه برای چند دقیقه صحبت کردن توی کلاس. راستش چندتایی دلیل گیرآوردم اما همگی آب حوضی بودن و درِ پیتی. وقتی هیچ دلیل درست و درمونی گیر نیاوردم، دیواری کوتاه تر از محبت پدر و مادرم پیدا نکردم و تقصیر کار رو انداختم گردن اونها. گفتم اگر بابام یه کم باحیاتر بود یا مامانم یه کم خوددارتر، الان شما عمرتون رو برای شنیدن این چرت و پرت ها تلف نمی کردید!

خورشید خانوم،

هر کاری می کنم نمی تونم پدر و مادرم رو به خاطر خودخواهی شون نبخشم. آخه مدتهاست دلیل خوبی برای ادامه زندگیم پیدا کرده ام. الان هر لحظه که بیشتر زنده باشم، این فرصت رو دارم که تو رو بیشتر از قبل دوست داشته باشم. حالا اگر یه روز استاد زبان از من بخواد که دلیل ادامه زندگیم رو شرح بدم کلی حرف برای گفتن دارم.

 

 1- “The two most important days in your life are the day you are born and the day you find out why.”

 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٤
تگ ها: عشق و پدر و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ برنامه ماه عسل

یعنی دلم در وضعیتیه که اگر احسان علیخانی از اون مطلع بشه حتما برای برنامه ماه عسل دعوتم می کنه. احتمالا ازم می پرسه که با این شرایط چطور هنوز زنده ام؟ بعد یه نفس عمیق می کشه و جوری که وانمود کنه خیلی از پاسخ من متعجب شده می پرسه: آیا به جز خودتون گونه ای زنده از موجوداتی که اینجوری ویروون شده اند می شناسید یا نه؟ من میگم اطلاعی از اون ورِ مرزها ندارم اما از گونه ایرانی، فقط من زنده ام. بعد اون با لبخندی که بیشتر دوست داره به مجریان دیگه ی صدا و سیما بگه علیخانی آنست که رستم بود پهلوان، به درب سمت راست خودش اشاره می کنه! از اونجا یه پیرمردِ درب و داغون تر از من خارج میشه و با اشاره علیخانی کنار من میشینه. علیخانی از من می پرسه که این پیرمرد رو می شناسی؟ منم که روحم از همه چیز بی خبره با اشاره سر می گم نه.

علیخانی انگشت های دو دستش رو به هم گره میزنه و با قوز دادن به کمرش، سرش رو به سمت من میاره و با صدای آروم میگه: این همون استادیه که وقتی تو رو بهش سپردند، دیگران را خِرد آموخت، تو را مجنون کرد1. برنامه خیلی مهیج و دراماتیک ادامه پیدا می کنه تا اینکه کارگردان برنامه با گوشی به علیخانی اطلاع میده که خیّرین بازار تهران اعلام آمادگی کرده اند که برای دل من گل ریزون راه بندازند.

حاج حسین ظروفچی اعلام آمادگی کرده که من رو به اسم کوچیک صدا کنه. حاج علی جواهریان گفته اگر عصرهای جمعه دلم خواست می تونم خیلی راحت بهش زنگ بزنم. آ سِد مرتضی کرمانی دعوتم کرده که دوتایی بریم پل طبیعت برای پیاده روی. حاج منظور ارضی هم اعلام آمادگی کرده که هر وقت دلم گرفت شونه ی راستش رو با زمزمه ای از گلچین مداحی هاش در اختیار من قرار بده تا یه کم اشک بریزم و سبک بشم. کریم گدا هم گفته حاضره عاشقم بشه.

بعد موقع اذان مغرب میرسه و احسان علیخانی رو به دوربین، آخرین پیامهای قبل از افطارش رو میگه و خداحافظی می کنه. با خاموش شدن دوربین های فیلمبرداری، اون پیرمرد رو اونقدر می زنم که صدای لولای درِ زنگ زنده بده. تا دیگه هیچ استادی هوس نکنه که بچه ای رو مجنون کنه.

خورشید خانوم؛

عصرهای جمعه دلم برات تنگ میشه. اونقدر که حاضرم برای دیدنت یا حتی شنیدن صدات جونم رو بدم. دیروز دلم گرفته بود، جوری که جز خودت از دست هیچ خیّری کاری بر نمی اومد. این ماه رمضان فرصت خوبیه تا به همه ی خیرین بازار نشون بدی که می تونی با لبخندت کاری بکنی که تمام اونها با ثروتشون از عهده انجامش برنمیان.

 

1:

ساقی اندر قدحم باز مِی گلگون کرد

در مِیِ کهنه دیرینه ما افیون کرد

دیگران را مِیِ دیرینه برابر می داد

چو به این دلشده خسته رسید افزون کرد

این قدح هوش مرا جمله به یکبار ببرد

این مِی اینبار مرا پاک ز خود بیرون کرد

تو مپندار که در ساغر و پیمانه ما

 بت سنگین دل ما خون جگر اکنون کرد

 روز اول که به استاد سپردند مرا

 دیگران را خِرد آموخت، مرا مجنون کرد

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٢٢
تگ ها: دوستی و عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ روح سرگردان

بسان روحی که جنازه اش را دفن نکرده اند بین دوعالم سرگردانم.

با زنده گان می نشینم،

                      می خندم،

                             می گریم،

                               و صدایشان را می شنوم که به نجوا از من به تلخی یاد می کنند.

هیچ کس من را نمی بیند!

کسی مرا نمی شنود آن هنگام که به فریاد دوستت دارم را بر دیواره های شهر می نویسم.

بسان روحی سرگردان

                  محتاج دستی بخشنده ام که به مشتی خاک،

                                                              آرامشی بر گلوی خسته ام هدیه دهد.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ پایان شیرین

از بعضی اَدا و اطوارهای بچه های روشنفکر اصلا خوشم نمیاد.

طرف ده سال عاشق دختره بوده اونوقت دو روز قبل از عروسی دختره، خیلی اتفاقی تو خیابان انقلاب، تقاطع خیابان قدس می بینتش. تو چشم های دختره نگاه می کنه، یه جمله ای رو نصفه میگه و در حالی که بصورت صحنه آهسته پلک میزنه از سمت سینما بهمن توی افق محو میشه. از فردای اون روز یه گوشه از قهوه خونه محله شون تنها می شینه و قلیون می کشه و با خودش فکر می کنه که دختره تا آخر عمرش به نصفه ی دیگه ی جمله این پسر فکر خواهد کرد! لازمه توضیح بدم که سیگار کشیدن توی کافه خیلی گرون درمیاد و دیگه خیلی وقته که شکست خورده های عشقی به جای کافه میرن قهوه خونه.

من خودم سه تا خواهر شوهر داده ام که هرکدام سی تا خواستگار داشتند و همه ی خواستگارهاشون جمله آخرشون رو نصفه گذاشتند و رفتند. به خدا اونقدر که یه پلیسه ی کَج از لباس عروسی شون فکرشون رو مشغول کرده بود تمام جملات نیمه کاره مونده تمام خواستگارهاشون مشغول نکرده بود!

با علم به این موضوع اگر یه روزی خورشید خانومم من رو بذاره و با رقیب من بره، هیچ وقت از این لوس بازی ها درنمیارم! اول از هرکاری به حسین ساقی میگم که یه چهارلیتری عرقِ موسیو برام بیاره. اونقدری می خورم که نتونم از جام بلند بشم. مامانم با گریه بیاد تو اتاق و خواهش کنه که من دست از دیوونه بازی هام بکشم. بگه: میمیری بچه...! بعد من با چشم های مثل کاسه خون نگاهش کنم و با صدای گرفته بگم: آخه ننه... تو چی میدونی که چی تو دل پسرت میگذره؟! پسرت خیلی وقته که مُرده...! بعد یه لیتر از اون عرق رو بریزم تو ظرف آب معدنی و از خونه بزنم بیرون. تا خونه ی خورشید خانومم پیاده چهار ساعتی راه هست که آدم مست تقریبا هفت ساعته میره. یعنی دقیقا موقع شام میرسم خونه شون. تا اونجا هم سیزده بار خورده ام زمین و چندبار پام تا زانو رفته توی جوب.

موقعی که عشقم توی آشپزخانه داره برای عشقش شربت آلبالو درست می کنه که تا قبل از آماده شدن شام اون میل کنه، من از روبروی خونه شون با فریاد میگم: خ.. خ... خا... خانووووووم.... خااااانوم خورشیده.... هِی خانوم خورشیده دوسسسست داااارم. اینجا اینقدر مست هستم که جملات رو پس و پیش میگم. چون پنجره خونه شون دوجداره ست فقط خورشید خانومم خیلی آروم صدای من رو میشنوه و جوری هُل میشه که لیوان شربت از دستش می افته کف آشپزخونه. عشقش میگه: چی شد عزیزم؟ اون هم میگه: هیچی فقط لیوان افتاد. بعد وقتی می خواد شکسته های لیوان رو جمع کنه انگشتش رو می بره و می گه: آخخخخ! شما نمی دونید وقتی موقع میک زدن خون انگشتش لب هاش سرخ میشه، خورشید خانومم چقدر ناز میشه. باور کنید مثل فرشته ها میشه.

من اونقدر پشت پنجره آش و لاش بازی درمیارم که بالاخره همه ی محل می ریزن بیرون. شوهر خورشید خانوم به فک و فامیل هاش که طبقه پایین هستند میگه: اون آشغال رو خفه اش کنید. دلِ خورشید خانومم می لرزه و می خواد بدوه بیرون اما اخم شوهرش مانع میشه. فک و فامیل های اون بزرگوار میان که این آشغال رو خفه کنند اما در موجِ اول دعوا، همه رو میزنم و لت و پار می کنم. تا اینکه کم کم اونها به من مسلط میشن و دو نفرشون دستانم رو میگیرند و بقیه با مشت و لگد می افتند به جونم. من در حالی که کتک می خورم با صدای بلند میگم خورشید خانوم دوست دارم. بالاخره اونقدر من رو می زنند که تمام صورتم میشه لخته های خونُ و به حالت نیمه هشیار سرم به سمت زمین آویزون میشه. دیگه جون زِر زدن ندارم. خورشید خانومم که پشت پنجره آشپزخونه با گریه گوش هاش رو گرفته تا صدای دوستت دارم های من رو هنگام کتک خوردن نشنوه، خیلی اتفاقی می بینه که شوهرش با یه چاقو داره به سمت بدن نیمه جون من میاد. طاقت نمیاره و پله ها رو سه تا یکی میاد پایین و دقیقا موقعی که شوهرش قصد داره چاقو رو بکنه تو شکم من با فریاد میگه: ننَنننه...! شوهرش که با این کار خورشید خانومم میفهمه که اون هم ته دلش من رو دوست داشته با عصبانیت جوری دستش رو به سمت اون برمیگردونه که مثلا می خواد با سیلی بزنه توی گوشش. من یه دفعه نعره می زنم و میگم: کثافت اگه دستت به اون بخوره، خِرخِره ات رو میجوئم. بعد اون با چند ثانیه مکث دستش رو میاره پایین. خورشید خانوم با گریه به سمت اتاق خوابش می دوه و در اتاق رو از پشت قفل می کنه.

عشق خورشید خانومم با اشاره سر به فامیل هاش میگه که من رو سر به نیست کنند. اونها من رو در حالی که با فریاد میگم خورشید خانوم عاشقتم. دوستت دارم و از این جور حرفها، می کشند توی ماشین و می برند بیرون شهر.

توی بیابون اونقدر من رو با چوب می زنند تا فکر خورشید خانومم رو با خودم به گور ببرم.

خورشید خانوم؛

هنوز به دستت نیاورده ام؛ اما اگه از دستت بدم، واژه ی دیوانه ی عشق بودن رو از نو معنی می کنم. کاری می کنم که چهل سال دیگه وقتی داری موقع قصه گفتن به نوه ات موهاش رو می بافی، در حالی که اشک تو چشم هات حلقه زده با لبخند بگی: دیوونه، دلم برات تنگ شده.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٥
تگ ها: عشق و انتظار و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عصر جمعه

امروز خیلی اتفاقی دیدم بیشتر مردم شهر دلتنگ اند. گفتم شاید موضوعی پیش اومده که من بی خبرم. جلوی یه پیرمردی رو گرفتم و گفتم حاجی چه خبره؟ چرا مردم اینقدر بی تابند؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت مگه خبر نداری؟ گفتم از چی؟ گفت از اینکه الان عصر جمعه ست. مردم عصرهای جمعه دلشون می گیره.  

برام عجیب بود. آخه من عصرهای جمعه دلم نمی گیره! یعنی دیگه خیلی وقته که دلتنگ هیچی نمی شم. درست مثل الان که دلم برای هیچ کس تنگ نشده. با اینکه یادم نیست آخرین باری که اون هیچ کس رو دیدم چه روزی بوده و اصلا ممکنه باز هم ببینمش یا نه اما اصلا دلتنگش نیستم.

دروغگو هم خودتونید. وقتی میگم دلم براش تنگ نشده یعنی نشده! به هیچ کس هم ربطی نداره.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٥
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ سوری

عشقِ ایوب، جوان اردبیلی که به عنوان سرباز معلم به روستایی در الموت منتقل شده است در دلِ "سوری" دختری که از زیبایی ظاهر بهره چندانی نبرده است جوانه میزند. سربازی ایوب به پایان می رسد و از قرار معلوم در روز وداع به سوری این وعده را می دهد که در اولین فرصت همراه با پدر و مادر خود برای بردن سوری باز گردد.

روزها و ماهها در انتظار می گذرد.

همزمان با دلتنگی های گاه و بیگاه سوری، صدها کیلومتر آن طرف تر ایوب در حال تدارک مراسم ازدواج با گزینه ی پیشنهادی مادر، عشق دوران سربازی را به دست فراموشی می سپارد. حال که دیگر عشق ایوب در دلِ سوری به درختی تنومند مبدل شده است قرار ماندن را از او می گیرد. سوری به امید پیدا کردن ایوب، الموت را برای همیشه ترک و آواره کوچه، پس کوچه های سرد اردبیل می شود. دختری تنها در سرمای استخوان سوز غربت زمانی به ایوب می رسد که او به انتظار تولد اولین فرزند خود نشسته است.

کسی نمی داند که در آن لحظه چه بر دل سوری می گذرد اما تمام مردم اردبیل به خوبی می دانند که سوری تاوان دیر رسیدن خود را چگونه پرداخت می کند.

سوری که با فرهنگ پنجاه سال پیش ایران نه راهی برای بازگشت به الموت دارد و نه توان جدایی از ایوب؛ از او خواهش می کند تا اجازه دهد در محله آنها خانه ای اجاره نماید بلکه روزی دو مرتبه، یعنی یکبار موقع رفتن ایوب به سر کار و یکبار موقع بازگشت، به تماشای او بنشیند. عهد می کند که کلمه ای بر زبان نیاورد تا زندگی ایوب به خطر نیوفتد. ایوب به این امید که عشق زودگذر سوری با خستگی همراه و او را به الموت باز گرداند با این درخواست سوری موافقت می نماید.  

شب های سرد اردبیل یکی پس از دیگری می گذرد. شب هایی که صدای هلهله بچه ها از خانه ایوب بلند است، شب هایی که ایوب با جعبه ای شیرینی احتمالا تدارک جشن کوچکی برای سالگرد ازدواج خود می گیرد، و شبهایی که سوری...!  

هیچ کس نمی داند که سوری هنگام تماشای ایوب کنار همسر و فرزندانش چه کار سختی دارد برای پنهان کردن اشک هایش، اما سوری به عشق دیدن ایوب شب را به صبح می رساند.

عمر سوری در آتش فقر و عشق می سوزد تا اینکه شاعری به نام عاصم اردبیلی پیر زنی سالخورده را می یابد که با بغضی به قدمت نیم قرن هر صبح به امید تماشای ایوب کوچه را آب و جارو می زند. عاصم اردبیلی با شعر زیبای خود بغض سوری را بر سر مردم اردبیل آوار می کند تا بی تفاوتی آنها را در مجنون شدن لیلی زیر سوال برد. عاصم با صدای تیشه های شیرین که اینبار از الموت برای کندن سبلان به اردبیل آمده است مردم شهر را از خواب بی مهری به دختری غریب و بیمار بیدار می کند. دیگر سالهاست که مردم آن محله به نوبت برای سوری خوراک و پوشاک می برند و دستان لرزان او را برای آب و جارو زدن درب خانه اش یاری می کنند.

با سوری و عشق او حدود پانزده سال پیش آشنا شدم اما مدتها بود که دیگر خبری از او نداشتم تا اینکه امروز پیامکی از پسردایی عزیزم دریافت کردم که نوشته بود "جات خای. دو روز پیش سوری سوار ماشینم شده بود. کلی گفتیم و خندیدیم و به ایوب نامرد هم فحش و ناسزا گفتیم! بنده خدا دیگه پیر شده."

همه کسانی که سوری را می شناسند به خوبی می توانند طنز و کنایه ای را که پسردایی من هنگام نوشتن کلمات "فحش و ناسزا" به این روزگار می زند درک کنند. آخر سوری کسی نیست که بتواند به ایوب ناسزا بگوید. سوری گدای عشقی ست که وقتی با دعای خیر کاسه خود را مقابل ایوب می گیرد و آن را خالی پس می کشد همچنان به دعای خود در حق او ادامه می دهد. او خوب می داند که نمی تواند گلایه ای از چرخ فلک داشته باشد. این کهنه رقاصی که برای هر کس ادایی دارد و همواره افتادگان را پایین و توانمندان را به عرش می کشد. تیری که از کمان کج آن رها می شود همیشه قامتی راست را کج و ایستاده ای را سرنگون می سازد.

سوری دیگر سالهاست که چیزی برای خود نمی خواهد و فقط به تنفس در هوای ایوب رضایت داده است.

خورشید خانوم؛

الان سوری حدودا هفتاد ساله ست. مردم محل شام و ناهارش رو براش می برند و امثال پسردایی من اگر نیازی برای رفتن به جایی داشته باشه می برن. ایوب بازنشسته شده و دیر به دیر از خونه بیرون میاد. سوری هر جا که باشه به موقع خودش رو می رسونه خونه و دقیقا سر ساعت همیشگی درب خونه اش رو به عشق دیدن ایوب آب و جا رو میکنه. همه میگن سوری عمرش رو باخته اما من واقعا نمی دونم که سوری بازنده بوده یا ایوب؟

اگر اجازه بدی سر کوچه تون یه اتاق اجاره می کنم. روزی دوبار برای دیدنت درب خونه رو آب و جا رو می کنم. قول میدم حرفی نزنم که شوهر و بچه هات بویی ببرند و زندگیت خراب بشه. نگران شعرهایی هم که ممکنه عاصم اردبیلی برای زندگی من بنویسه نباش. آخه بیشتر مردم این شهر مثل خودت بلد نیستند شعر ترکی بخونند.

عمر یه جوان اردبیلی رو بگیر؛ تاوان عمری که یه جوان اردبیلی از سوری گرفت. دوست ندارم دِینی به گردن همشهری هام بمونه.

 

"فلکین قانلی الیندن بیر آتیلمیش یئره اندی

بیر فلاکت آنانین جان شیره سندن سودون امدی

بوللو نیسگیل شله سین چیگنینه آلتدی

تای توشوندان دالی قالدی

ساری گول مثلی سارالدی

گونو تک باغری قارالدی

درد الیندن زارا گلدی

گونو گوندن قارا گلدی

خان چوبان سیز سئله تاپشیرسین اوزون

یوردوموزا بیر سارا گلدی

بیر وفاسیز یار الیندن سانا گلمز یارا گلدی

بیر یازیق قیز جان الیندن جانا گلمز جانا گلدی

گئچه جکده "الموت" دامنه سیندن بورایا درمانا گلدی

بیر آدامسیز "سوری" آدلی الی باغلی دیلی باغلی !؟

 

سوری کیم دیر ؟

سورو بیر گولدی جهننمده بیتیبدیر

سوری بیر دامجی دی گوزدن آخاراق ئوزده ایتیبدیر

سوری یول یولچوسودور اگری ده یوخ، دوزده ایتیبدیر

سوری بیر مرثیه دیر اوخشایاراق سوزده ایتیبدیر

او کونول لرده کی ایتمیش دی ازلدن ادو گوزدن ده ایتبدیر

سوری بیر گوزلری باغلی اوزو داغلی سوزو داغلی

اولوب هاردان هارا باغلی !؟

 

بوشلایب دوغما دیارین اوموب البته یاریندان

ال ئوزوب هر نه واریندان

قورخمایب شهریمیزین قیشدا آمانسیز بورانیندان نه قاریندان

گزیر آواره تاپا یاندریجی دردینه چاره، تاپا بیلمیر

چوخ سئویر عشقی باشیندان آتا آمما، آتا بیلمیر

اوا باخ آوچی دالینجا قاچیر! آمما چاتا بیلمیر

ایش دونوب لیلی توشوب چوللره مجنون سوراغیندا

شیرین الده تئشه داغ پارچالایر فرهاد اتورموش اوتاغیندا

تشنه لب قو نئجه گور جان وئری دریا قیراغیندا

وارلیغین سون اثری آز قالیر ایتسین یاناغیندا

سانکی بیر کوزدو بورونموش کوله وارلیق اوجاقیندا

کوزه ریر پیلته کیمین یاغ توکونیب دیر چراغیندا

بوی آتیر رنج چاغیندا قوجالیر گنج چاغیندا

بیر آدامسیز "سوری آدلی" الی باغلی دیلی باغلی !

 

سوری جان! اومما فلکدن فلکین یوخدی وفاسی

نه قدر یوخدی وفاسی، او قدر چوخدی جفاسی

کوهنه رقاصه کیمین هر کسه بیر جوردی اداسی

او آیاقدان دوشه نی ایستر آیاقدان سالان اولسون

او تالانمیشلاری ایستر گونو گوندن تالان اولسون

او آتیلمیشلاری ایستر هامودان چوخ آتان اولسون

او ساتیلمیشلاری ایستر قول ائدرکن ساتان اولسون

 

نئیله مک قورقو بوجوردور

فلکین نظمی ازلدن اولوب اضدادیله باغلی

قاراسیز آغلار اولانمز

دره سیز داغلار اولانماز

اولوسوز ساغلار اولانماز

گره ک هر بیر گوزه له بیر دنه چیر کین ده یارانسین

بیری انسین یئره گویدن بیری عرشه اوجالانسین

بیری چالسین ال آیاق غم دنیزینده بیری ساحلده سئوینج ایله دایانسین

بیری ذلت پالازین باشه چکیب یاتسادا آنجاق بیری نین بختی اویانسین

بیری قویلانسادا نعمتلر ایچینده بیری ده قانه بویانسین

آی آدامسیز سوری آدلی ساچلاریندان دارا باغلی!

 

نئیله مک ایش بئله گلمیش "چور" گلنده گوله گلمیش

فلکین اگری کمانینده اولان اوخ آتیلاندا دوزه دگمیش

دیلسیزین باغری دلینمیش، اگری قالمیش "دوز" اگیلمیش

اونو خوشلار بو فلک

ائل ساراسین سئللر آپارسین

بولبول حسرت چکه رک گول ثمرین یئللر آپارسین

"قیسی" چوللرده قویوب "لیلی" نی محملر آپارسین

"خسرو"ی "شیرین" ایلن ال اله وئرسین "فرهاد"ین قامتین اگسین

باخاراق چرخ زمان نئشه یه گلسین کئفه دولسون

سوری لار سولسادا سولسون

بیری باش یولسادا یولسون

 

سیتقا بیر اولدوز اگر اولماسا اولدوزلار ایچینده بو سما ظلمته باتماز

داش آتان کول باشی قویموش داشینی اوزگه یه آتماز

سن یئتیشسن هدفه اوندا فلک مقصده چاتماز

داها افسانه یارانماز

سوری آی باشی بلالی زمانین قانلی غزالی

 

سوری بیر قوشدی خزان آیری سالیبدیر یوواسیندان

ال اوزوبدور آتاسیندان

جوجه دیر حیف اولا سود گورمه ییب اصلا آناسیندان

او زلیخا کیمی یوسف ایین آلمیر لباسیندان

بونا قانع دی تنفس ائله ییر یار هاواسیندان

درد وئرن درده سالیب آمما خبریوخ داواسیندان

آغلاییب سیتقایاراق بهره آپارمیر دوعاسیندان

او بیر آئینه دیر رسام چکیب اوستونه زنگار

اوندا یوخ قدرت گفتار ئوزو چیرکین دیلی بیمار

گنج وقتینده دل آزار

گوره سن کیمدی خطاکار!؟!

گوره سن کیمدی خطاکار!؟"

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۳
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ جامعه شناسی

نمی دونم چه بلایی سر مردم این شهر اومده که بعضی چیزها رو فراموش کرده اند.

چند روز پیش با تعجب به داداشم گفتم چرا بچه های امروزی دیگه توی خیابون فَنّ کَمَر نمی زنند؟ لازمه توضیح بدم که فَنّ کَمَر یکی از فنون ورزش کشتی ست که زمان کودکیِ ما، کاربرد زیادی در هنگام دعوا داشت. اگر فَنّ کَمَر زننده این فَن رو درست اجرا می کرد، فَنّ کَمَر خورنده یه متر می رفت روی هوا و جوری می خورد روی آسفالت خیابون که رَبُّ رُبّش رو فراموش می کرد. توی محله ما مُژتبا (مجتبی) استاد این کار بود. داداشم گفت مگه بچه های امروزی دعوا هم می کنند که قرار باشه فَنّ کَمَر بزنند یا نزنند؟

من معتقدم اگر پنج تا بچه توی کوچه سه ساعت با هم بازی کنند و دوتا فَنّ کَمَر رد و بدل نشه به این معنی ست که هر پنج تا بچه مریض هستند! شاید شما بگید: مریض خودتی دیوونه. بچه های ما تحت تربیت درست ما بزرگ شده اند و این وحشی بازی ها رو بلد نیستند. اما درست یا غلط، من معتقدم که حرف شما برای بچه هایی که بزرگ شده اند و شخصیتشون شکل گرفته می تونه درست باشه، نه برای بچه های هفت، هشت یا ده ساله که خیلی از کارها رو غریضی و یا از روی احساسشون انجام میدن. دعوا کردن در حین بازی یه چیز نرمال برای همه ی بچه هاست. حالا اگر دوست دارید نظر درج کنید و به من و تربیت خانوادگیم فحش و فضیحت بدید، من ازتون ناراحت نمیشم.

وضعیت بزرگترها دست کمی از بچه ها نداره! بلدند فَنّ کَمَر بزنند، اما بلد نیستند بخندند! کافیه توی جمعی مثل اتوبوس، رستوران، خیابان و یا هر جایی که بیش از چند نفر آدم هست یه نفر با صدای بلند بخنده. همه با اخم نگاهش می کنند و به هم میگن: چه آدم بی شخصیتیه! طرف دو گرم مغز تو سرش نیست و نمی دونه اینجا مکان عمومیه! اما اگر با اخم یه گوشه بشینی همه تو دلشون میگن فلانی چه آدم متفکریه. به اسرار الهی پی برده و برای همین همیشه غمگینه!

دیروز توی اتوبوس بی آر تی اتفاقی افتاد که خیلی غمگینم کرد. موضوع از این قرار بود که من اول صبحی زنگ زدم به خورشید خانومم. "سلام عزیزم. صبحت بخیر. خوبی نازنین؟ چی کارها می کنی؟ من هم خوبم، خدا رو شکر.( این یه جمله رو مثل سگ دروغ نوشتم. آخه خورشید خانومم هیچ وقت حتی وقتی من زنگ می زنم حالم رو نمی پرسه.) گفتم اول صبحی حالت رو بپرسم. روز خوبی داشته باشی. دوست دارم. مواظب خودت باش". یه دفعه به خودم اومدم و دیدم که همه ی مردم حاضر در اتوبوس جوری به من نگاه می کنند که انگار یه بوی بدی از یه جای خاک برسری من شنیده اند! سریع یه خود ارزیابی کردم و دیدم که هیچ بویی از هیچ جای من بیرون نیومده. صدا...، شاید!

با تعجب به فکر فرو رفته بودم که تلفن یه نفر زنگ زد. به مرگ خودم توی همون اتوبوس اینجوری صحبت کرد: "چه سلامی، چه علیکی؟ مرد نا حسابی، ما رو مسخره کردی یا خودت رو؟ سه بار رفتم بانک ولی حسابت خالی بوده. انگار هرچی با تو مثل آدم صحبت می کنم پُررو تر میشی! اگر تا ظهر پول ریختی تو حساب که ریختی وگرنه میام در خونه تون و ...". نگاه مردم کردم و دیدم چقدر اینجور صحبت کردن براشون توجیه داره! هیچ کس با اخم نگاه اون شخص نکرد. توی چهره هیچ کس تعجبی ناشی از یه مکالمه غیر مرسوم دیده نشد. تا اینکه فهمیدم مردم از اینکه من اینقدر با محبت صحبت کرده بودم ناراحت شده بودند. انگار آدمها فراموش کردند که میشه با هم اینجوری هم صحبت کرد. انگار دوست داشتن و با عشق صحبت کردن یه چیز بی کلاسی و بی ادبیه! دلم گرفت!

حالا این موضوع چه ربطی به خورشید خانوم من داره، خودم هم نمی دونم! ولی همینقدر می دونم که هر وقت مسخره بازی درمیارم که خورشید خانومم بخنده، یه جوری صورتش رو از من پنهان می کنه که مبادا من لبخند نازش رو ببینم. نمی دونم چرا...، ولی شاید دوست نداره با دیدن لبخندش پرواز کنم.

خورشید خانوم؛

برای من اصلا مهم نیست که مردم این شهر از بوی صحبت های ناشی از عشق من خوششون میاد یا نه اما دوست دارم بدونی که از دار دنیا یه چیز با ارزش دارم که اون هم لبخند توست. وقتی دلم میگیره، لبخند تو آرومم می کنه. وقتی زیر فشار زندگی کمرم خم میشه، تصور دیدن لبخندت به زانوهام قوت میده. اما وقتی لبخندت رو از من قایم می کنی حس می کنم تو هم مثل بیشتر آدمهای این شهر کم کم داری خندیدن رو فراموش می کنی. دوست ندارم حتی توی خواب هم تو رو بدون لبخند ببینم.

تو لبخند بزن، در عوض من هم قول میدم که به پسرمون جوری فَنّ کَمَر زدن رو آموزش بدم که بابای مژتبا هم نتونه اونجوری فَنّ کَمَر بزنه.

"برای پریدن

لازم نیست پرنده باشم

همین که بخندی

بال درمیاورم"

برای گوش کردن ترانه خنده های تو از عماد اینجا کلیک کنید.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۱
تگ ها: عشق و دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ فَرَج

قسمت اول: رای گیری

فَرَج، داداش بزرگتر هوشین و کوچکتر از داریوش بود. یعنی پسر تِلّی خانم. نمی دونم چی کاره بود ولی وقتی بی کار شد یه مدت با پیکان آبی رنگش مسافر کشی کرد. از مسافر کشی که خسته شد به شغل شریف مواد فروشی روی آورد. اون روزها مواد مخدر صنعتی وجود نداشت. هرچی بود همون تریاک و هروئین و شیره ی خودمون بود. تا اینکه حس کرد داره توی محل تابلو میشه و ممکنه لو بره. برای همین کاندید نمایندگی شورای محله شد. من و بقیه ی بچه های محل به خاطر رفاقت با هوشین کلی عکس سیاه و سفید فَرَج رو با دستگاه کپی تکثیر کردیم و به در و دیوار زدیم اما روز رای گیری به فَرَج رای ندادیم.

نتایج رای گیری اومد و فَرَج بدون داشتن حتی یک رای نفرآخر انتخابات شد. لامصب خودش هم به خودش رای نداده بود!

قسمت دوم: پُست گیری

قضیه پست نوشتن من جالبه! پست رو که درج می کنم بلافاصله میرم جلوی شرکت خورشید خانوم اینا تا بهش بگم که یه پست برای اون درج کردم. راستش اینقدر این کار رو کرده ام که مامورهای حراست شرکتشون کاملا من رو می شناسند. حتی اونهایی که شیفت شب کار می کنند. به محض اینکه من رو می بینند آروم به همدیگه میگن باز این اُسگُل اومد. بعد به من میگن: تو برو؛ ما به خورشید خانومت خبر میدیم که براش پست نوشتی. وقتی برمیگردم دلم قرار نمی گیره و بیست و سه بار زنگ می زنم. آخه خورشید خانومم مسئول هدایت شاتل های سازمان ناساست و فرصت پاسخ گویی به تلفن رو نداره. بالاخره وقتی گوشی رو جواب داد یه کلمه میگه: ها؟ بعد من میگم: سلام عزیزم. خوبی عزیزم. کارها خوب پیش میره عزیزم؟ دلم برات تنگ شده نازنینم. دیشب خوابت رو دیدم نفسم. بعد اون میگه: هاااااع؟ بعد من میگم: هیچی! فقط خواستم خبر بدم که یه پست عاشقانه برات نوشتم. لطفا بخونش. بعد صدای بوق ممتد تلفن میاد!

بعد از این مرحله تازه کارم شروع میشه. اسم پست اون روزم رو توی تمام فضاهای پیامکی، تلگرامی، وایبری و هرچی که به ذهنتون برسه یا حتی به ذهنتون نرسه، براش می فرستم. بعد شروع می کنم به چک کردن کنترل پنل وبلاگم که ببینم چه وقت متن ام رو می خونه؟ آخه همزمان با خوندن اون، من هم حس می گیرم و می خونم. بعضی جاهای متن می خندم، بعضی جاها گریه می کنم و همیشه حس می کنم با این کار خورشید خانومم متن هام رو مثل کارتون ها و فیلم ها با صدای من می خونه!

قسمت سوم: نتیجه گیری

روزی هایی مثل دیروز که می بینم علی رغم همه تمهیدات خورشید خانومم به وبلاگمون سر نزده، حس می کنم این همه مدت عاشق فرج بوده ام!

دوست دارم به خورشید خانومم بگم که من عَمَله ی این وبلاگم. این وبلاگ مال توست. اگه من یا معدود خوانندگان عزیز این وبلاگ روزی یکبار به این نوشته ها سر نزنیم خیلی عجیب نیست اما لامصب تو چرا روزی یکبار به اون سر نمی زنی؟ حداقل برای اینکه به جرم هروئین های فروخته شده توی محله مون بازداشتت نکنند، روزی یه بار به وبلاگ خودت سر بزن و ثابت کن که فَرج نیستی!

"آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

 در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

               خواست تنهایی مارا به رخ ما بکشد

               تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت"        هوشنگ ابتهاج

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱۱
تگ ها: عشق و دوستی و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ بادیگارد

امروز صبح جونم رو گرفتم کف یکی از دستام و گوشی موبایل رو گرفتم کف اون یکی دستم و عده ای رو که اصرار داشتند تا نشون بدن آدم های مهمی هستند، برای بازدید بردم جایی که خودم اصرار داشتم وانمود کنم خیلی جای مهمیه.

در طول بازدید چندتا آدم بی کارتر از ما بود که سیمِ تلفنِ خانگی از گوشهاشون آویزون کرده و مثل فیلم های هالیوودی مامور محافظت از جون اون آدم ها بودند. وانمود می کردند که با یه جایی دارن صحبت و اطلاعات مهمی رد و بدل می کنند. با خودم گفتم اگه یکی از این ماموران حفاظت ما رو اُسگُل کرده باشه و به جای تبادل اطلاعات امنیتی، تلفنی با عشقش صحبت کنه، هر لحظه ممکنه یکی از عوامل دست نشانده صهیونیست با موتور سیکلت و کلاه کاسکت سیاه رنگ نزدیک ماشین ما بشه و یه جعبه کوچیک بچسبونه به ماشین ما. بنیاد شهدا که از باطن سیاه من خبر نداره، حتما من رو هم قاطی اون افراد شهید اعلام می کنه و اینجوری خورشید خانومم به آرزوی خودش می رسه و می تونه با سهمیه ی عشقِ شهیدی در مقطع پُست دکترا به ادامه تحصیل بپردازه.

به ذهنم رسید تا به این بهانه چند مورد به وصیت نامه ی قبلی خودم اضافه کنم.

از خورشید خانومم خواهش می کنم حرمت خون من رو که برای سربلندی این مرز و بوم ریخته شده نگه داره و بعد از مرگم عشقِ هیچ کسی نشه! اما اگر مثل همیشه روی من رو زمین گذاشت، لااقل به اون چیزها و کارهایی که مثل اثر انگشت مختص خودِ منه احترام بذاره و اجازه نده که کسی بعد از من از اونها استفاده کنه. چون اگر کسی از اون چیزهایی که فقط مختص من بوده استفاده کنه، به لبخند خورشید خانومم قسم می خورم که باکلاس بازی رو میذارم کنار و با روحم میام و اون شخص رو جِر میدم.

خورشید خانوم؛

اون بی همه کسی که بعد از مرگ من می خواد عاشق تو بشه، حق نداره عاشق لبخند تو بشه. لبخندت اختصاصی مال منه. اگر می تونه یه چیز قشنگ دیگه توی وجود تو پیدا کنه و عاشق اون بشه.

هیچ کس حق نداره تو رو خورشید خانوم صدا کنه! چیز دیگه ای براش باش. ماه خانم، ستاره خانم، کوه خانم، درخت خانم و یا هر چیز خانوم دیگه!

اون شخص هر کسی که می خواد باشه، اصلا مهم نیست! ولی حق نداره برای تو وبلاگ درست کنه و پست عاشقانه بنویسه. اگر این کار رو بکنه، از اون دنیا وبلاگش رو هَک می کنم و عکس (صدای بوق) بلال حبشی رو میذارم صفحه اول کنترل پنلِ وبلاگش. بره توی فضای وایبر یا تلگرام هر غلطی می خواد بکنه.

در پیاده روی ها نباید عقب عقبی راه بره و تو چشم هات زُل بزنه و بگه که دوست داره. عین آدم کنارت راه بره و هر زِری می خواد بزنه.

امتیاز انحصاری گذاشتن یه شاخه گل گوشه ی موهات فقط مال منه.

اگر زمستان رسید می تونه برای تو پالتو، کاپشن یا هر چیز دیگه ای بخره اما حق خرید شال گردن رو نداره! اگر شال گردن لازم داشتی خودم از گردن یکی از هُوری های بهشتی کِش میرم و برات میارم.

اگر تصمیم گرفتی با اون شخص به کافه هایی بری که قبلا با هم اونجا بودیم، سعی کن دقیقا روی همان صندلی ای بنشینی که وقتی با من رفته بودی، نشسته بودی. آخه قبل از ورودتون به کافه روحم میاد و روی تمام صندلی ها به جز اون یکی، میخ طویله ی نامرئی کار میذاره تا (صدای بوق) اون یارو پاره بشه و دیگه از این غلط ها نکنه.

در آخر دوست دارم بگم که توی زندگیم هیچ وقت آدم حسودی نبودم اما اگر از اون دنیا ببینم که اون شخص رو به اسم کوچیک صدا می کنی مطمئن باش از حسادت می میرم. جوری می میرم که خدا مجبور بشه برای بعد از اون دنیا هم یه دنیای دیگه ای بیافرینه تا جنازه من رو از جهنم به اونجا منتقل کنه.

خورشید خانوم دوستت دارم.  

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱٠
تگ ها: عشق و انتظار و دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ کارشناسی ارشد

اوایل زمستان گذشته بود که کلاهم اصرار کرد که قاضی بشه! منم که کلا آدم مهربونی هستم روی اون رو زمین ننداختم و قاضیش کردم. دیدم اینهمه شِر و وِر از عاشقیت میگم اما هیچ اقدام عملی برای رسیدن به خورشید خانومم نمی کنم. حتما مشکلاتی هست که مانع رسیدن من به لبخند ناز اون میشه، برای برطرف کردن مشکلات احتمالی لیستی از موانعی که به ذهنم می رسید تهیه کرده و مشغول برطرف کردن اونها شدم.

من خودم به شخصه جنازه ی دخترم رو هم روی شونه های کسی که لیسانس داشته باشه نمی ذارم! الان تو سر هر کسی بزنی یه مدرک لیسانس رو می کنه! حداقل طرف باید مدرک دکترا از یه دانشگاه داخلی داشته باشه که اجازه بدم برای خواستگاری بیاد. اصلا سوادش برای من مهم نیست. مثلا مهم نیست که طرف دکترای شیمی داشته باشه اما ندونه که اگر آب رو با شکر اشباع کنی و یه نخ بندازی داخلش به مرور دور اون نخ نبات درست میشه نه موشک هسته ای! به همین دلیل تصمیم گرفتم که ادامه تحصیل بدم!  

دو سه سال پیش یکی از بچه ها تو زندان قزل حصار با کلاهبرداری هم سلولی میشه که کارش صدور مدارک دانشگاهی، البته از نوع پدر مادر دارش بوده. گویا ارتباط این دو هم سلولی بعد از آزادی همچنان برقراره و هر از گاهی جویای احوال همدیگه میشن. چون دیدم که خونه مون شمع نداریم تا با نورش درس بخونم مجبور شدم با اون کاهبردار از طریق دوستم تماس بگیرم. گفت پنج تا سکه میگیرم و مدرک فوق لیسانس با ریز نمرات تحویلت میدم. سکه ها رو بعد از استعلام از وزارت علوم می گیرم. گفتم آخه من چه جوری به عشقم بگم که یک شبه فوق لیسانس گرفتم؟ تازه اگر خبر گرفتن فوق لیسانسِ یک شبه توی شهر بپیچه ممکنه سمت وزارت علوم یا نفت به من پیشنهاد بشه که من توی این درگیری های عشقی وقت اضافی برای وزارت ندارم! گفت سه تا سکه بده تا توی کنکور قبولت کنم و خودت بری و درس بخونی! با آشنا بازی به دوتا سکه تمومش کردیم.

دیروز برای اولین بار در آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد شرکت کردم. البته فقط به صرف کیک و آبمیوه. نامردها یه کیک کوچیک داده بودند که اگه جلوی مرغ میذاشتی تخمش رو هم به آدم نمی داد. الان که امتحان تمام شده دنبال پول نزولی هستم که دوتا سکه بخرم و آماده نگه دارم که اگر مامانم توی روزنامه ها اسمم رو در بین قبولین کنکور دید، بدم به اون کلاهبردار. اما از دیشب ترس به جونم افتاده!

می ترسم اگر کارشناسی ارشد قبول بشم غرور وجودم رو بگیره و دیگه خورشید خانومم رو دوست نداشته باشم. آخه آدم فوق لیسانس که مثل آدم لیسانس مغز فندقی نیست که وقتش رو صرف چیزهای بی ارزشی مانند عشق بکنه. بیشتر باید وقتش رو صرف هُل دادن چرخ صنعت بکنه.

پیدا کردن جواب یه سوال هم یقه ام رو بد جوری گرفته. نمی دونم شنیدن قبولی در کنکور بیشتر خوشحالم می کنه یا شنیدن یه جمله دوست دارم از زبان خورشید خانومم؟

خلاصه خورشید خانوم دیگه گذشت اون دوران خوش خوشان ات. دیگه من اونقدر بی کار نیستم که از سر و کولت بالا برم و تو کیف کنی! دیگه من برای خودم دارم کسی میشم. تازه تصمیم دارم یه وام جور کنم و برم دنبال دکترا. بعدش هم پست دکترا. اما مطمئنم روزی که با پست دکترا به یه مقام بالای مملکتی رسیدم دلم برای این روزها تنگ میشه و میگم ای کاش پاهام می شکستن و توی آزمون شرکت نمی کردم. مطمئنم که این جمله رو در شرایطی خواهم گفت که چشم هام سرخ شده اند و سر آستینم خیسه.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۸
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عاشیق

عاشیق ها زندگی عجیبی دارند و من فکر می کنم بسیاری از مردم بدهکار آنها هستند.

مردم مهمترین روز زندگی شان، درست در لحظه ای که قصد دارند دست عشق خود را بگیرند، به دست و پای عاشیق می افتند تا سنگ تمام بگذارد و خاطره انگیزترین شب زندگی آنها را رقم بزند اما به محض آنکه صدای ساز عاشیق قطع و سفره شام گسترده می شود فقط کافی ست عاشیق در یک بحث ساده دور همی شرکت کند و مانند بقیه نظر دهد. مردم زیر چشمی به هم نگاه می کنند و به طعنه می گویند: ببین کار به کجا رسیده که یک مطرب هم صاحب نظر شده است! اگر حواسش نباشد و مقابل نگاه کنجکاو مردم وضو بگیرد تا دو رکعت با خدای خود صحبت کند، مردم پوزخندی به انعام تقدیمش می کنند که هی فلانی، کار خدا به جایی رسیده است که مطرب به درگاهش نماز می گذارد!؟

عاشیق ها به این دنیا آمده اند تا برای مردم شادی بسازند اما...

عاشیق نبوده ام، عاشق شاید...! اما همیشه حس عاشیق ها را به خوبی درک کرده ام.

در زمان های قدیم در شهری دور از اینجا عاشیقِ پیری زندگی می کرد که تمام عمر خود را صرف ساختن خاطره برای عاشق های جوان کرده بود. بالاخره می رسد روزی که دوران طلایی عاشیق پیر با ورود یک عاشیق جوانتر به شهر سر می آید. می گویند هر عاشیقی دورانی دارد و وای به حال عاشیقی که دورانش به سرآمده باشد! کار و کاسبی عاشیق پیر روز به روز کساد و کسادتر می شود. عاشیقی که تا دیروز گل سر سبد تمام جشن و پایکوبی ها بود، امروز می بایست صدای هلهله همسایگان را از حیاط خانه بشنود.

از وزیر و وکیل گرفته تا کاسب و حجره دار روی عاشیق پیر را زمین می اندازند و حاضر نمی شوند مراسم عروسی خود یا فرزندانشان را به او بسپارند. کار به جایی می رسد که عاشیق محتاج نان شب و شرمنده زن و فرزند خود می شود. در غروبی غم انگیز که دست خالی به خانه باز می گردد فرزندان خود را می بیند که سر گرسنه به زمین گذاشته اند. از خجالت توان ماندن ندارد. ساز خود را برداشته و در تاریکی شب به دل بیابان می زند. آنقدر می رود تا چراغهای شهر خاموش شوند. روی تخته سنگی نشسته و رو به آسمان می گوید: عمری برای خوشحال کردن مردم این شهر ساز زدم اما امروز همه آنها من را از درب خانه خود به نامهربانی راندند. دیگر در این شهر صدای ساز من خریداری ندارد. امشب آمده ام درب خانه خودت تا برایت ساز بزنم.

آنهایی که صدای ساز عاشیق را می شناسند خوب می دانند اگر دل عاشیق گرفته باشد، سازش دل دنیا را به آتش می کشد. عاشیق مشغول نواختن می شود. دل خدا می گیرد و اشک از چشمانش جاری می شود. شدت باران و تاریکی بیابان به حدی می رسد که کاروانی که قصد عبور از آن نواحی را داشته است در دل بیابان راه گم می کند. صدای ساز عاشیق آنها را به سمت خود می کشد و آنها از عاشیق می خواهند تا مسیر شهر را به آنها نشان دهد و در قبال این کار چندین سکه با ارزش به او می دهند.

خورشید خانوم،

دیگر خیلی وقت است که صدای سازم در این شهر خریداری ندارد.

نه آنقدر مومن هستم که اگر برای خدا ساز زنم، کاروانی تو را برای من بیاورد و نه آنقدر نزد تو صاحب جایگاه هستم که به مهربانی اجازه دهی درب خانه ات ساز بنوازم.

اکنون با سازی شکسته دل به دل بیابان می دهم. بی امید...

"ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست

یا که من بسیار مستم، یا که سازت ساز نیست

ساقیا امشب مخالف می نوازد تار تو

یا که من مست و خرابم

یا که تارت تار نیست.."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۸
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ پاندانوس

میگه اگه نزدیک تر بیای، می سوزونمت.

میگه "این خورشیدی که ازش صحبت می کنی اونقدرها هم مهربون نیست. فقط کافیه یکی از این نُه تا سیاره منظومه شمسی کمی از جایی که هست بهش نزدیکتر بشه تا ببینی چه بلایی سرش میاره!".1 پیشنهاد می کنه داستان عشق ژینوس به خورشید رو بخونم که چطور بال هاش سوخت و از آسمون به زمین افتاد و مُرد.

"امروز نگاه ار تو به خورشید بدوزی                               فردا دگر از مهر رخش چشم بسوزی

 گر خواهش دل، دیدن معشوق به عمری است               هر روز فقط یک نظرش بین که نسوزی"

خلاصه داستان رو توی اینترنت می خونم و می رسم به افسانه ی مشابهی از خراسان. عشق طرقه به خورشید. "چنانکه در افسانه های قدیمی خراسان آمده است نام پرنده ی کوچکی است که قصد پرواز و رسیدن به خورشید را داشت و برای این کار باید هزار اسم خدا را از بر می کرد تا از سوختن در گرمای خورشید در امان باشد بنابراین تمام اسم ها را از بر کرده و در بالا رفتن ذکر می کرده. ولی در نزدیکی خورشید اسم هزارم خدا را فراموش کرده و میسوزد." (متن پشت جلد نوار " شب، سکوت، کویر" از شجریان)

با خوندن این دوتا افسانه باید از ترس بمیرم! می ترسم، اما نمی میرم. بعد هرچی بیشتر به موضوع فکر می کنم بیشتر مشتاق تر میشم که در خورشید خانومم فنا و به نور تبدیل بشم.

"گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق                   ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم"    

خدا رو چه دیدید؟! شاید یه روز یه نویسنده ارزون قیمت چینی پیدا بشه و از سر بی کاری افسانه فنا شدن پاندا در خورشید خانوم رو بنویسه. مثلا بنویسه:

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. وقتی این بود، اون نبود. وقتی اون بود، این نبود. ولی هرچی بود، هرکی هرکی نبود. آخه یکی بود، یکی نبود.

یه پاندای خنگِ چاقی بود که اتفاقا چینی نبود. ارزون قیمت بود، اما تُرک بود و ایرانی. بیشتر وقت ها سرش پایین بود و یه لقمه نون و ساقه بامبو می خورد. یه روز که پاندا طاق باز خوابیده بود، یه صدایی از پشت پلک هاش شنید. وقتی چشم هاش رو باز کرد دید نوک زلف های یه منبع نور بزرگی که وسط آسمون نشسته و داره دلبری می کنه افتاده روی چشم هاش. به منبع نور نگاه کرد و گفت اسمت چیه؟ چرا من رو از خواب بیدار کردی؟ منبع نور گفت اسمم خورشید خانومه. تنبلی بسته، دیگه وقتش رسیده که بیدار بشی.

از اون روز پاندا هر صبح قبل از اینکه بره سراغ ساقه بامبوها، یه ساعت با خورشید خانوم درد دل می کرد. تا اینکه کم کم مهر خورشید خانوم توی دل پاندا نشست. نتونست حریف دلش بشه، رو کرد به خورشید خانوم و گفت: خورشید خانوم عاشتم، دوستت دارم، می خوام بیام پیشت. اما از لحظه ای که این حرف رو زد اخم های خورشید خانوم رفت تو هم. گفت این غلط ها به تو نیومده. دو بار جواب سلامت رو دادم پر رو شدی؟! اگر نزدیک تر بیای می سوزونمت. اما پاندا کله خر تر از این بود که با این تهدید ها بترسه و کم بیاره.

شروع کرد به پریدن، اما دستش به خورشید نرسید. رفت بالای درخت و از اونجا دوباره پرید، اما با کون خورد زمین. با تیر کمون یه گنجشک ننه مرده رو زد و بالهاش رو برای خودش چید. اما بالهای گنجشک نتونست تحمل وزن پاندا رو بیاره. از قاچاقچی های ناصر خسرو یه کلاغ خرید. اما بال کلاغ هم نتونست پاندا رو از زمین جدا کنه. پرنده های زیادی رو نفله کرد تا اینکه اتحادیه ی پرندگان برای نجات نسل خودشون جمع شدن و یه جفت بال ققنوس به اون دادن. البته قبلش دفترچه راهنمای اون بالها رو به دو زبان فارسی و ترکی برای پاندا خوندند و گفتند که باید رضایت نامه کتبی از باباش بیاره. بابای پاندا که بر حسب اتفاق یه انسان از نوع معتقدش بود از خُل بازی های پاندا خسته بود و می خواست یه جوری که خودش زیر سوال نره گور به گورش کنه. سریعا زیر رضایت نامه رو امضا کرد.

یه روزی که آفتاب به وسط آسمان رسیده بود، پاندا به سمت خورشید خانوم بال گشود. هزارتا از اسامی خورشید خانوم رو بلد نبود اما با هر بار بال زدن یه بار به چشم های ناز خورشید خانوم نگاه می کرد و می گفت، خورشید خانوم دوست دارم. کم کم بدنش داغ شد. دید این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. خواست کوتاه بیاد و برگرده اما اگر برمی گشت آتیشی که فراغ خورشید خانومش به جیگرش زده بود تمام هست و نیستش رو نابود می کرد. شوق بوسیدن چشم های ناز خورشید خانوم باعث شد که پاندا با سرعت بیشتری بال بزنه. بدن پاندا گرم و گرم تر شد تا جایی که بالاخره خورشید خانوم عشق پاندا رو باور کرد. دوست نداشت پاندا بسوزه اما...

شاهدان عینی میگن همزمان با غروب خورشید چیزی شبیه به یک تنه ی درخت پیر دیدن که در حال سوختن از آسمون سقوط کرده و در یه نقطه دور به زمین خورده. اما افسانه پردازان میگن که شاهدان عینی زِر مفت زدن. میگن پاندا با رسیدن به خورشید خانوم و بوسیدن روی اون، تمام وجودش نور میشه و آتیش. میگن اون لحظه تنها لحظه ای از تاریخ بوده که پاندا و خورشید خانوم همزمان تو چشم های هم نگاه کردن و لبخند زدن. افسانه پردازان میگن از خاکستر پاندا هزار پاندانوس متولد شده. پاندانوس ها نصف پاندا و نصف ققنوس هستند. میگن پاندانوس ها هیچگاه به زمین برنگشتند و همانجا کنار خورشید خانوم موندن و براش لبخند کشیدند. افسانه پردازان میگن هر وقت یه آدم بد نظر پیدا بشه که بخواد به خورشید خانوم چشم زخم بزنه، یکی از پاندانوس ها اونقدر دور سرِ خورشید خانوم میگرده تا همه ی درد و بلای اون بخوره به جون پاندانوس. با این کار پاندانوس به آرزوش میرسه و فدای لبخند خورشید خانوم می شه. پاندانوس ها مثل قاطر هستند. یعنی تولید مثل نمی کنند، برای همین هیچ کس خبر نداره که هنوز آخرین پاندانوس زنده ست یا نه. اما افسانه پردازان میگن تا روزی که رنگین کمان توی آسمان دیده بشه یعنی هنوز لبخند روی لبان خورشید خانوم هست و هنوز آخرین پاندانوس زنده ست.

خورشید خانوم،

من فقط عشق تو رو نمی خوام! من تمام وجود تو رو می خوام. تک تک ذره هاش رو.

حاضر نیستم یه تار موی سرت رو با خود خدا شریک بشم. برای این کار به سمتت قدم بر نخواهم داشت، به سمتت پرواز خواهم کرد. سوختن و خاکستر شدن در آغوش تو، بهترین سرنوشتیه که من می تونم داشته باشم. پس آغوشت رو با همه ی آتیش هات به روی من باز کن که دارم بی تابانه به سمتت بال می زنم.

"تا کی غم آن خورم روم یا نروم             وین عمر به بوسه ای دهم یا ندهم

 گر دوست بخواهدم، ببوسم رویش        وز جانب عاشقان ببویم مویش

 ور دوست نخواهدم، چه حاصل بودن      سوزم که خوش است مرده دل بودن"

 

 1- کامنت خورشید خانوم روی پست خورشید و خورشید خانوم

* شعر ها رو از سایت http://faizy.persianblog.ir برداشتم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٦
تگ ها: عشق و دوستی و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ بزرگترین آرزو

یه بار خورشید خانوم ازم خواست که بزرگترین آرزوی زندگیم رو براش بنویسم. یه پست نوشتم و گفتم که دوست دارم کار خاک برسری کنیم و بعد گفتم نه! این آرزوی کوچیکیه. و نوشتم که آرزو دارم که زنم بشی و بعد هزارتا دلیل آوردم که این هم آرزوی کوچیکیه و در آخر نوشتم که آرزو دارم همیشه لبخند روی لبهات باشه. وقتی خورشید خانومم پستم رو خوند گفت نمی تونم باور کنم که دروغ ننوشته باشی. لبخند من نمی تونه بزرگترین آرزوی تو باشه. شاید بتونم بپذیرم که کارهای خاک برسری آرزوت باشه اما این یه موضوع رو نمی تونم بپذیرم. ناراحت شدم و اون پست رو از وبلاگم حذف کردم.

امروز به این نتیجه رسیدم که تداوم لبخندش اونقدر برام مهمه که بالاتر از آرزو می خواهم اش و هیچ ربطی به آرزوهام نداره.

درسته که توی دو سال گذشته هر وقت از دلتنگی به مرحله جنون رسیدم خورشید خانومم به مهربونی پا پیش گذاشته و اجازه نداده دلم از غصه بترکه، که برای همین کارش تا عمر دارم مدیونشم اما تمام این مدت به هر حرف درست یا اشتباهی از سمت من، به هر بهانه ای و به هر شکل ممکنی درب خروج رو نشونم داده و پایان یافتن دوستیِ یک طرفه یِ نصفه و نیمه مون رو از خداوند متعال خواستار شده. هر وقت این کار رو می کنه، دلم می گیره. هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه بغضم رو پشت لبخندم قایم بکنم.

با این شرایط، الان بزرگترین آرزوی زندگیم اینه که یه روزی که از کارهاش خسته ام، داد بکشم و بگم: دیگه شورش رو درآوردی! دیگه خسته ام کردی! آخه تا کی می خوای اینجوری اذیتم کنی؟ چرا تو از این همه آزار من خسته نمیشی؟ آخه لامصب هر کاری حدی داره. هر آدمی یه تحملی داره. اصلا گور بابای من و دلم؛ من میرم. بعد خورشید خانومم با اون لبخند نازش بیاد سمت من و بغلم کنه و بگه، چته؟ چرا دیوونه شدی؟ من با بغض بگم، ولم کن. دیگه خسته ام کردی. بعد اون بگه مگه دست خودته که بذاری و بری؟ مگه من میذارم این کار رو بکنی؟ این همه مدت زور زدی که من رو عاشق خودت کنی، حالا که عاشقت شدم می خوای بری؟ بعد من صدام رو بیارم پایین و بگم، پس چرا اینقدر اذیتم می کنی؟ با لبخند بگه، چون دوست دارم. چون اینجوری که تقلا می کنی تا عشقت رو به من ثابت کنی، من بیشتر دوستت دارم. بعد بگه حالا اینبار تو لبخند بزن تا من زندگی کنم. من هنوز اخم کرده بمونم و اون خودش رو لوس کنه و بگه، زود باش بخند. زود باش دیگه.

اما یه حسی به من میگه اگه روز دفاع پایان نامه دکترای چهارمین دخترمون، درست وقتی خورشید خانومم داره به لب های چروکیده اش رُژ قرمزِ جیغ می ماله که مثلا دخترمون پیش استاد راهنماش که اتفاقا خواستگارش هم هست کم نیاره، یه بار بهش بگم زود باش، دیر میشه ها! اون جواب میده: اصلا نمیام. اصلا برو بیرون. اصلا دوست ندارم. اصلا من از اول هم دوستت نداشتم. اصلا همه چیز بین ما تمام شده. اصلا عمه ات رو (صدای بوق).

خورشید خانوم؛

به برآورده شدن این آرزو امیدی نیست اما اگه یه بار خورشید خدا از شرق طلوع کنه، به غرب برسه و توی این فاصله تو درب خروج رو نشونم نداده باشی، خوشبخت ترین مرد روی زمین میشم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٥
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ خورشید و خورشید خانوم

هیچ کس تاریخ تولد خورشید رو نمی دونه.

هزار، ده هزار، صد هزار و یا شاید میلیون ها ساله که هر صبح بدون تاخیر طلوع می کنه و به دنیا نور و گرما میده. اگه فقط یه روز عشقش بکشه و طلوع نکنه، دنیا با همه اولدورم بولدورمش یخ میزنه. دنیا هر چی داره و هرچی نداره مدیون خورشیده اما خورشید هیچ وقت نور و گرماش رو از سر ترحم یا انجام وظیفه به دنیا نبخشیده. اگر ترحم بود بالاخره یه روز می گفت، آخه تا کی؟ به من چه؟ به درک که دنیا یخ میزنه! دنیا باید یاد بگیره که روی پای خودش بایسته. اون وقت دل مهربونش کلافه میشد و دست از تابیدن می کشید. اگر انجام وظیفه بود، زود یا دیر از لطف بی مزد و منتش خسته می شد و داشتن زن و بچه رو بهانه ای می کرد تا برای کارهاش طلب حقوق و پاداش و هزار امتیاز دیگه بکنه. خورشید اگر میلیون ها ساله که می تابه، اگر گرما و نور میده تا دل زمین یخ نزنه، فقط به این خاطره که گرما و نور جزو ماهیت اونه. نمی تونه از خودش جدا کنه.

خورشید خانوم؛

نمیشه خورشید بود و نتابید.

نمیشه خورشید بود و دنیا رو از سر ترحم روشن کرد.

نمیشه خورشید بود و برای ممانعت از یخ زدن دلها توقعی داشت یا نامهربونی کرد که مثلا دنیا یاد بگیره روی پاهای خودش بایسته.

میشه فانوس شد و برای روشن کردن یه اتاق طلب نفت کرد اما وقتی بزرگ شدی، وقتی خورشید شدی، وقتی دنیا زندگیش رو به سرِ زلف های تو گره زد، دیگه نمی تونی نتابی.

اگر نتابی، یخ میزنم.

                     بتاب.

***

" کفتر کشته پروندن نداره

 رو خاک و خون آب کشوندن نداره

 کفتر کشته پروندن نداره

 کتاب کهنه، که خوندن نداره

 

 داره از  تنهایی گریه ام می گیره

 توی این شهر دیگه موندن نداره

 کی می شه که من و تو

 ما بشیم و رها بشیم

 

 مرغ پر بسته که کشتن نداره

 وقتی کشتی دیگه گفتن نداره

 از یه دریچه ی تاریک و سیاه

 پایه پیر و خسته دیدن نداره"   ترانه رهایی داریوش

 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ انجمن خورشید خانوم

دیدید بعضی ها دور از جون همه مون مثلا بچه شون به دلیل بیماری سرطان فوت می کنه، اون وقت طرف برای تسکین روح خودش یا شادی روح بچه اش یه انجمن برای حمایت از کودکان سرطانی تاسیس می کنه؟ یا مثلا داداشش به دلیل زیاده روی در مصرف مواد مخدر زیر یه پل جون میده و اون تمام داراییش رو خرج ترک اعتیاد جوان ها میکنه؟

کم کم دارم به این فکر می افتم که انجمن حمایت از عاشق های شکست خورده رو تاسیس کنم و اسمش رو بذارم انجمن عاشق های شکست خورده توی پرانتز خورشید خانوم. پولی برای این کار ندارم اما مطمئنم اگه یه چرخ تو کف بازار بزنم، به ظهر نرسیده می تونم تاجرهایی رو پیدا کنم که حاضرند همه ی داراییشون رو بدن و فقط یکبار لبخند عشقِ رفته شون رو ببینند. احتمالا این حاجی بازاری ها برای اینکه اعتبارشون توی بازار زیر سوال نره حمایت های خودشون رو به شکل گمنام انجام خواهند داد. بعدها که به شهرت رسیدیم رامبد جوان تو برنامه خندوانه از مردم می خواد که برای حمایت از انجمن ما عدد یک رو به یه شماره ای پیامک کنند.

قوانین کلی انجمن به شکل زیر خواهد بود.

تمام پرسنل شاغل در این انجمن، از مدیریت تا پرسنل خدمات و تاسیسات می بایست جزو افرادی باشند که عشقشون به نامهربونی ترکشون کرده. اگر کسی برای عضویت مراجعه کنه و هیات هفت نفره گزینش تشخیص بده که هنوز شانسی برای گرفتن دستهای عشقش داشته ولی ناامید شده، میدم انقدر بزننش تا صدای بُز سرماخورده بده. اعضاء انجمن به دو گروه مساویِ الف و ب تقسیم می شوند. روزهای زوج متعلق به گروه الف خواهد بود و روزهای فرد متعلق به گروه ب. بعد از صبحانه، اعضاء یکی از گروه ها به نوبت از عقده های خودشون میگن و فرد متناظر گروه مقابل باید کاری بکنه که دل اون شخص آروم بگیره.

مثلا نفر اول بلند میشه و میگه: عشقم حاضر بود به دیوار نگاه کنه و اسم من رو به اون بگه اما حتی یکبار توی چشم های من نگاه نکرد و به اسم صدام نزد. بعد نفر متناظر اون باید این شخص رو ببره یه گوشه از حیاط و تا شب به اسم کوچیک صداش کنه. یا مثلا نفر بعدی میگه: عشقم حاضر نشد التماسم رو قبول کنه و برای آروم شدن دلِ بی قرارم یک ساعت با من قدم بزنه. نفر مقابلش باید نگاه این شخص کنه و هنوز پیشنهاد این شخص مطرح نشده جواب بده: باشه قبوله. بعد دوتایی توی حیاط قدم بزنند. یا مثلا اگر دل کسی گرفته بود، نفر مقابلش باید شونه اش رو در اختیار این شخص قرار بده تا اون گریه کنه.

اگر کسی بگه که عشقش همیشه به هر حرف و یا بهانه ای درب خروج رو نشونش می داده، هیات اجرایی اون شخص و نفر مقابلش رو می اندازند توی اتاقی که نه در داره و نه پنجره. دیوار رو با چکش های هیلتی خراب می کنند و بعد از وارد شدن این دو نفر به اتاق، با میل گرد و بتن دیوار رو مرمت می کنند. نفر اول تا شب هر حرفی داشت به نفر مقابلش می گه و اون شخص نمی تونه درب خروج رو نشون بده.

صبح های جمعه برای نظافت عمومی خواهد بود. اما عصر جمعه همه رو میاریم توی حیاط و تا آخر شب مجبورشون می کنیم که بدوند. خودم وسط حیاط با یه چماق می ایستم. اگر کسی ندوه یا حس کنم موقع دویدن به فکر فرو رفته و این احتمال وجود داره که غروب جمعه ای دلش بگیره، با چماق می افتم به جونش. هیچ احدی غروب جمعه حق فکر کردن نداره.

اگر دوربین های نظارتی نشون بدن که کسی بعد از خاموش شدن چراغ ها بیش از سه دقیقه بیدار مونده، فردای اون روز توی رستوران میدم گوشهاش رو ببرند و بندازند جلوی سگی که اسهال خونی داره. فکر کردن بعد از خاموش شدن چراغ ها اکیدا ممنوعه. اگه زبونم لال، زبونم لال، باز هم زبونم لال، کسی رو بازداشت کنند که از فکر عشقش تا صبح چشم روی هم نذاشته، خودم با یه تیر خلاصش می کنم. اینجور آدم ها بزرگترین خطر بشریت هستند.

 از دنیای خانم های شکست عشقی خورده اطلاعی ندارم اما اگر یه مشاور خوب پیدا کنم ممکنه شعبه دوم رو مخصوص خانوم ها راه اندازی کنم. باید یاد آور بشم که من شدیدا طرفدار طرح تفکیک جنسیتی هستم و به هیچ عنوان حتی اگر نظام اجازه بده حاضر نیستم انجمن رو به شکل مختلط (آقایان و بانوان) اداره کنم. این کارم دلایل مذهبی نداره. اگر این مقاومت رو دارم برای اینه که می ترسم یه روزی توی همین تمرین های روزانه، یه نگاه یا یه لبخند دل یکی از اعضاء رو بلرزونه. فارغ از اینکه اون معشوق خودش کسی بوده که قبلا شکست عشقی خورده اما خاصیت عشق مجبورش کنه که نامهربون بشه و اون شخص رو ترک کنه.

خورشید خانوم؛

وقتی مامانم به نامهربونی کتکم می زد برای فرار از عذاب وجدانش می گفت: "اگه صدای گریه هات رو بشنوم چشمهات رو درمیارم". دهنم رو می بستم و بی صدا گریه می کردم. اگه می دیدم گلوم از فشار بغض داره می ترکه از خونه می زدم بیرون و تو کوچه ها می دویدم. می دویدم و با صدای بلند داد می کشیدم و گریه می کردم. الان قضیه تو شبیه مامانم شده. وقتی نامهربونی می کنی نباید حرفی بزنم یا پستی بنویسم که به تو عذاب وجدان بده. ولی از امروز نگران چیزی نباش و با وجدان راحت به کار و زندگیت برس؛ آخه من از ترس کور شدن، بی صدا گریه کردن رو خوب بلدم.

"ما ز یاران چشم یاری داشتیم

 خود غلط بود آن چه می پنداشتیم

 تا درخت دوستی بر کی دهد

 حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

 شیوه چشمت فریب جنگ داشت

 ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

 گفت خود دادی به ما دل حافظا

 ما محصل بر کسی نگماشتیم"     دانلود ترانه با صدای مهران مدیری

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۳
تگ ها: عشق و انتظار و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ ابراهیم

جهنم همین جاست!

جایی که وجودم خزان شده بر شکوفه های لبخندی که دیری ست برای شکفتن شان آسمان به زمین می دوزم. و عشق جرمی ست که حکمش فراغ است و دوری. دوست نداشتنت را نتوانم و تظاهر به آن شکستن عهدی ست که بر خود مقروضم می دارد.

حال که رویاهایم دلتنگت می کند، برو. لبخندت را نیز با خود ببر. توجهی به گریه هایم نکن، و به عشق در دلم، و به آتش نشسته بر جانم. تو بر خنده هایت مادر باش، من بر پل های پشت سرت. روزی که خدا مهربان شد به دل بازآی. باز آی و به لبخندی ابراهیمم کن.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۳/۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دلتنگی

خوش به حال آسمان

دلتنگ زمین که می شود

                                می بارد.

بیچاره زمین

دلش هم که برای آسمان تنگ شود

راهی ندارد

               به جز انتظار

 

دلتنگتم...

           ببار.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۳۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ هنرستان

بزرگی که اسمش رو فراموش کرده ام گفته: اگر دوباره به دنیا بیایم همان اشتباهات قبلی را تکرار خواهم کرد اما کمی زودتر.

در طول زندگیم اشتباهات بزرگ و زیادی انجام دادم که هر کدامشون به تنهایی می تونستند دَخل من رو بیارند. بارها زمین خوردم اما زمین گیر نشدم. فرصت های زیادی رو از دست دادم اما هیچگاه به خاطر انجام اون اشتباهات افسوس نخوردم. تاوان بیشتر اشتباهاتم رو خودم دادم برای همین به کسی بدهکار نیستم. به خودم شاید. اما دو یا سه بار با کارهام دل آدم ها رو شکستم که اگه دوباره به دنیا بیام سعی می کنم فقط اون کارها رو تکرار نکنم. الباقی اشتباهات رو دوباره انجام میدم.

بیست سالم بود که توی شهر ری یا همون شابدل عظیمِ1 خودمون معلم هنرستان شدم. تعداد زیادی از دانش آموزان، هم سن و سال خودم بودند و دانش آموزان شبانه از من مسن تر. اونهایی که با جَو بچه های جنوب شهر آشنا هستند می تونند تصور کنند که اداره کردن یه کلاس شبانه برای یه معلم بی تجربه ی بیست ساله چقدر می تونه سخت باشه. یادمه یکبار توی کلاس روح ا.. خُرّم که دوست و هم دانشگاهی من بود بچه ها مشروب آورده بودند. به روح ا.. گفته بودند یا تو هم بخور، یا ساکت یه گوشه بشین، یا با چاقو می زنیمت!

بچه ها برای اینکه شاگرد کلاس من بشن سر و دست می شکستند. آخه تمام مدت صدای خنده از کلاس من بالا بود. همیشه آقا عسگری، مدیر دبیرستان و آقا باقری، ناظم اونجا از من شاکی بودند اما چون نمرات بچه های من از همه ی کلاس ها بهتر می شد نمی تونستند زیاد گیر بدن. با همه ی بچه ها رفیق بودم و توی کلاس مثل چند تا دوست با هم درس می خوندیم. چند تا قانون توی کلاس داشتم که اصول من بودند و هیچ وقت از اونها کوتاه نمی اومدم.

دروغ ممنوع بود. اگر بچه ای می گفت مامانم مریضِ بد حاله، می فهمیدم خالی می بنده. آخه هیچ وقت آدمی که مامانش مریض بد حال باشه نمیاد کلاس که بخواد برای مراقبت از مامانش مِنّت معلمش رو بکشه؛ به همین خاطر اجازه بیرون رفتن نمی دادم. اما اگر بچه ای می گفت که مثلا با دوست دخترش قرار داره، بدون اینکه غیبتش رو توی دفتر ثبت کنم اجازه می دادم بره.

شلوغ بازی آزاد بود اما بی ادبی، نه.

سال دوم تدریس یه پسری شاگردم شد که از روز اول بدون اینکه کاری کنه من نسبت به اون حس منفی داشتم. از اون پسرهای چشم روشنِ نچسبی که آدم نمی تونه دوستشون داشته باشه. از اینجور پسرها توی همه ی کلاس ها یه دونه هست. خنده های چِرکی داشت که وقتی می خندید حس بد می گرفتم. همیشه سعی می کرد به من مهربونی کنه اما من با بداخلاقی می گفتم، نون بازوت رو بخور بچه، من خودم بچه جنوب شهر و آخرت این کارام! بامزگی که می کرد، می زدم تو ذوقش. سر حقوق یک ماهم شرط می بندم اگه بهش رو می دادم حتما سوار کولم می شد و دیگه پیاده نمی شد. یه روز که درس نخونده بود با بد خلقی گفتم، حالا جریمه ات می کنم تا عقلت بیاد سر جاش. انگار دیگه از نامهربونی های من خسته شده بود. همه ی آدم هایی که خنده های چرکی دارند یه روزی تحملشون برای نامهربونی تموم میشه. زیر زبونش گفت: جریمه کَلّش گِرده! دقیقا اون چیزی رو گفت که چند ماه منتظرش بودم. دیگه می تونستم دهنش رو سرویس کنم. با اخم گفتم: یه بار دیگه بگو چی گفتی. تو چشم هام نگاه نکرد اما دوباره گفت: جریمه کَلّش گِرده. یعنی عمراً جریمه هات رو نمی نویسم. گفتم اصول من بر اساس ادبه. بچه ی بی ادب جایی تو کلاس من نداره. پاشو گم شو بیرون.

روزهای بعد آقا عسگری و آقا باقری و مادر بیچاره ی اون بچه بارها برای عذرخواهی و پادرمیانی اومدن پیش من. اما من کسی بودم که نباید پا روی اصولم میذاشتم. اگه قرار باشه پا روی اصول خودت بذاری که دیگه سنگ روی سنگ بند نمیشه. از فردا همه ی شاگردها میگن جریمه کَلّش گرده.

دیگه اون پسر رو ندیدم ولی حس کردم که آقا عسگری کلاسش رو عوض کرده و روزهایی که من کلاس ندارم اون میاد سر کلاس یه معلم دیگه.

چند سال گذشت. یه روز تنهایی رفتم استادیوم آزادی. موقع نشستن خیلی تصادفی نگاهم به نگاه اون بچه گره خورد. چند ردیف اون طرف تر کنار پنج، شیش تا از دوستانش نشسته بود. سعی کردم وانمود کنم که ندیدمش اما دیگه دیر شده بود و اون داشت به سمت من می اومد. خودم رو آماده کردم که یه کتک مفصل از اون و دوستانش بخورم. سلام داد و نشست کنارم. گفت آقا من رو می شناسید؟ گفتم بله. گفت یادتونه من رو از کلاستون بیرون کردید و راه ندادید؟ حس کردم می خواد از زبون خودم اعتراف بگیره که بعد از دعوا جایی برای گلایه نمونده باشه. دوست داشتم منکر بشم اما جایی برای انکار نبود. خیلی جدی گفتم، بله. گفت من عاشق شما و کلاستون بودم. وقتی به کلاستون راهم ندادید قبول نکردم که شاگرد معلم دیگه ای بشم و برای همیشه ترک تحصیل کردم. با خودم گفتم اگه توی این جمعیت شلوغ من رو بکشن و فرار بکنند دست پلیس و بابام برای پیدا کردن قاتل به جایی بند نیست. کی می تونه بفهمه که یه جوونِ تنها رو که سالها پیش یه شاگرد دوست نداشتنی رو از کلاس اخراج کرده کی توی استادیوم کشته. نهایتش اینه که مسئول استادیوم از بابام یه عذر خواهی بکنه. شاید هم نکنه.

دست راستش رو گذاشت روی زانوی من و بلند شد. نگاه به چشم هام کرد و گفت، ما دوستت داریم. و رفت. دو قدم که از من فاصله گرفت صداش زدم. نیم تنه ی بالاییش رو به سمت من برگردوند و منتظر یه جمله از من ایستاد. گفتم، خیلی مَردی. یه لبخند زد و اینبار برای همیشه رفت.

فردای اون روز با حس خوبی که از کتکِ نخورده داشتم اتفاقات رُخ داده رو برای دوستانم تعریف کردم. یه روزی که تنها بودم و به استادیوم فکر می کردم، حس کردم آخرین لبخند اون پسر چقدر قشنگ بوده. فیلم های توی مغزم رو به عقب کشیدم، برگشتم شابدل عظیم، به اون ساختمان کلنگی هنرستان. یاد خنده هاش افتادم. دیدم چقدر خنده هاش قشنگ و بی ریا بوده. چقدر از صمیم قلب محبتش رو به من ابراز می کرده. چقدر این بچه دوست داشتنی بوده. تا اینکه کم کم زهر آخرین لبخند اون بچه مثل بمب ساعتی فعال شد و دست و پام رو فلج کرد. دنیا روی سرم خراب شد. ماه ها به خودم و تمام اصولم لعن و نفرین می فرستادم. می گفتم ای کاش به جای جریمه، کلّه ی ادب و همه ی چرندیاتی که من اسمشون رو اصول گذاشته بودم گرد بود. ای کاش کَلّه ی همه ی دنیا گرد می شد و اون روز من اون بچه رو از کلاس بیرون نمی کردم.

گذشتِ زمان اون احساسات رو به یک عذاب وجدانِ کهنه تبدیل کرد. تا جایی که دوباره از اون پسرِ چشم روشنِ بد ترکیبِ مزخرفِ چِرک خنده، متنفر شدم. مطمئنم اگه زمان به عقب برگرده قبل از اخراجش از کلاس چندتا مشت محکم به دماغ و دهنش می زنم. جوری که خون از سر و روش بریزه روی لباس های کهنه ای که احتمالا مامانش از فروشگاه های تاناکورا2 می خریده. تمام فحش هایی که بلدم رو به خودش و خانواده اش میدم. آخه اگه اون پسر مزخرف اون روز توی استادیوم من رو کتک زده بود با گذشت چند روز زخم هام مثل دعواهای دیگه ای که تا امروز داشته ام خوب می شد اما زخمی که آخرین لبخند اون پسر به جیگرم زد خوب شدنی نیست.

خورشید خانوم؛

عاشق تو و کلاس هاتم. برای شاگردیت سر و دست شکستم. عشقم رو عاشقانه ابراز و برای دیدنت زانو زدم و التماس کردم. اما تو از روز اول حس بدی نسبت به من داشتی. با همه ی بچه های کلاس بگو بخندی کردی اما به من که می رسید خنده هام چرک بودن و چِندش. هیچ وقت سعی نکردی مهربون بشی یا پا روی اصولت بذاری. البته حق داری، چون اگه به بچه هایی مثل من رو بدی سوار کولت میشن و دیگه پایین نمیان.

کلّه ی جریمه شدن و ندیدنت برای من گرده اما حاضرم همه ی عالم رو واسطه بفرستم که اجازه بدی توی کلاست مثل شاگردهای دیگه فقط بشینم تا بتونم خنده هات رو ببینم. اگه قبول نکنی، به لبخندت قسم می خورم که پیشنهاد آقا عسگری رو رد می کنم و توی کلاس هیچ معلم دیگه ای نمیشینم. برای همیشه ترک تحصیل میکنم. فقط چون عاشقتم یه پیشنهاد دوستانه برات دارم. اگه مهربون نشدی سعی کن هیچ وقت پا توی استادیوم نذاری، آخه اون پسر انتقام گرفتن رو خوب به من یاد داده.

"بی تو به سامان نرسم، ای سروسامان همه تو

 ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو

 من همه تو، تو همه تو، او همه تو، ما همه تو

 هرکه وهرکس همه تو، این همه تو، آن همه تو

 من که به دریاش زدم تا چه کنی با دلِ من

 تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو

 ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم،

 رمز نیستان همه تو، راز نیستان همه تو

 شور تو آواز تویی، بلخ تو شیراز تویی،

 جاذبه ی شعر تو، جوهر عرفان همه تو"        برای شنیدن ترانه اینجا کلیک کنید.

  

1- بیشتر بچه های جنوب شهر به شاه عبدالعظیم حسنی به اختصار شابدل عظیم میگن.

2- تاناکورا اسم مغازه هایی است که لباسهای دست دوم می فروشند.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٢/٢٩
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک