+ طوفان

"گفتم، همان اول کار گفتم که نوشتن داستان کوتاه کار من نیست. این هنر بزرگ را کافکا داشت. ولفگانگ بورشرت داشت و می ‌توانست بدارد که در همان “بیرون، جلو در” جان سپرد و داغش لابد فقط به دل من یکی نیست و پیش تر از او چخوف داشت که بالاخره خون قِی‌ می کرد در آن اتاق سرد و چند فقره‌ای هم رومن گاری. آن جا که پرندگان پرواز می کنند می روند در پرو می میرند.

 حالا شما به من بگویید کلاه و کشکول و پالتو و عصای آقای جنابان را چه کسانی از کف میدان کج و قناس جمع خواهد کرد؟ و آن اشیای ریز زینتی را چه کسانی پیدا خواهند کرد؟" محمود دولت آبادی

چند وقت پیش یکی از دوستانم گفت چرا کوتاه نمی نویسی؟ متن هات رو به شعر تبدیل کن تا کوتاه بشن. دوست دیگه ای هم گفته بود که وقتی وارد وبلاگ پاندا میشم فقط میرم سراغ اون بخش خورشید خانوم سیمیکالن و حرف آخر رو می خونم.

من نه خودم رو با استاد دولت آبادی که با کِلیدرِ ده جلدیش تا یک قدمی دریافت نوبل ادبیات پیش رفت مقایسه می کنم و نه با بزرگان ادبیات جهان مثل کافکا و چخوف و رومن گاری. اما می خوام بگم من هم مثل دولت آبادی بلد نیستم کوتاه بنویسم. عادت دارم برای هر حرفی یه قصه بلند بگم و برای هر قصه ای هزارتا داستان مرتبط و نامرتبط دیگه و برای هر کدوم از اون داستان ها چندتا مثال و برای هر مثالی... تا در نهایت دو جمله ی اصلی حرفم رو بگم. می دونم این بلند گویی و بلند نویسی خیلی ها رو خسته می کنه اما متاسفانه من هنر هایکو گویی ندارم.

خورشید خانوم؛

ساده و کوتاه بگم...

روزهایی که هوا طوفانی میشه، نگرانت میشم.

 

"سلام...
 حال همه ما خوب است 

 ملالی نیست جز گم شدنِ ‌گاه به گاهِ خیالی دور، 

 که مردم به آن شادمانیِ بی سبب می گویند 

 با این همه عمری اگر باقی بود 

 طوری از کنارِ زندگی می گذرم 

 که نه زانویِ آهویِ بی جفت بلرزد و 

 نه این دلِ ناماندگارِ بی درمان!

 تا یادم نرفته است بنویسم 

 حوالیِ خواب های ما سالِ پربارانی بود 

 می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است 

 اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی 

 ببین انعکاس تبسم رویا 

 شبیه شمایل شقایق نیست!

 راستی خبرت بدهم 

 خواب دیده‌ام خانه ئی خریده ام 

 بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار... هی بخند!

 بی‌پرده بگویمت 

 چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد 

 فردا را به فال نیک خواهم گرفت 

 دارد همین لحظه 

 یک فوج کبوتر سپید 

 از فرازِ کوچه ما می گذرد 

 باد بوی نام های کسان من می دهد 

 یادت می آید رفته بودی 

 خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟ 

 نه ری را جان 

 نامه ام باید کوتاه باشد 

 ساده باشد 

 بی حرفی از ابهام و آینه، 

 از نو برایت می نویسم 

 حال همه ما خوب است 

 اما تو باور نکن!"       سید علی صالحی

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٢/٦
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ مرگ تصاویر

"هنوز بوی پیراهن تو 

 با طعم خیسِ همان فتیر نازکِ برشته با من است."     سید علی صالحی

مستاجر خونه بابای غلامرضا بودیم که من به دنیا اومدم. یه پسر بچه سفید با لُپ های آویزون یه سوژه خوب برای غلامرضا میشه و اون از من هزارتا عکس در حالت ها و موقعیت های مختلف میگیره. یه بار هم وقتی مامانم مشغول عوض کردن کُهنه من بوده غلامرضا با اصرار یه عکس از من و نواحی خاک برسری بدنم می گیره. نوجوان که شدم وقتی دیدم نیش دخترهای فامیل با تماشای رزومه من درون آلبوم عکاسی باز میشه خجالت کشیدم و اون عکس رو قایمکی برداشتم و گذاشتم لای یکی از کتاب های درسی. تا اینکه یک سال بعد یاد اون عکس افتادم و رفتم سراغش؛ اما متاسفانه اثری از اون پیدا نکردم! چون با پایان سال تحصیلی همه کتاب هام رو دور ریخته بودم و فراموش کرده بودم که یادگاری غلامرضا رو از وسط اونها بردارم. جوان که شدم از غلامرضا خواستم که دوربینش رو بیاره و یه عکس دیگه توی همون موقعیت از من بگیره اما هر کاری کردم روم نشد پیش مامانم لخت بشم.  

هفت سالم بود که عکاس مسابقات کاراته یه عکس از من در حال لگد زدن به سر حریفم گرفت که خیلی قشنگ بود. از اون عکس دوتا داشتیم. یکی رو مامانم گذاشته بود گوشه تابلویِ کوبلن دوزی شده یِ روی پیش بخاری و اون یکی رو عموم چسبونده بود به آینه اتوبوسش. نسخه اتوبوسی عکس توی تصادف شدیدی که عموم با اتوبوس داشت گم شد و نسخه کوبلنی اون توی جشن حَنابندان خواهرم توسط شخص ناشناسی که احتمالا دوستم داشته دزدیده شد. سالها بعد چندین و چند عکس در حین مبارزه کاراته از من گرفته شد اما دیگه نه عموم اتوبوسی داشت، نه خونه مون پیش بخاری و نه مامانم تابلوی کوبلن دوزی.

اخیرا هم یه عکس دیگه گُم کردم. یعنی اصلا عکس رو از همون تاریک خانه تحویلم ندادند. یکی میگه نگاتیوش سوخته. یکی میگه خیالاتی شدی و اصلا چنین عکسی نداشتی! یکی هم مثل شورای نگهبان صلاحیت من رو برای داشتن این عکس تایید نمی کنه! راستش خودم هم نمی دونم چنین عکسی از من گرفته شده یا نه اما می دونم هیچ وقت عکس های دوم و سوم و چهارم و صدم و هزارم جایگزین عکس اول نمیشن.

خورشید خانوم؛

ای کاش یه روز غلامرضا می اومد و یه عکس یادگاری از ما می گرفت. من مثل قدیم ها رو به لنز دوربین غلامرضا لبخند می زدم و تو رو به آسمون. اون وقت یه وام می گرفتم و یه پیکان خسته می خریدم و عکسمون رو گوشه آینه اون می چسبوندم تا همیشه جلوی چشم هام باشی.

ای کاش اگر غلامرضا می اومد، با خودش از اون نگاتیوهای کُداک اصل می آورد. آخه این روزها نگاتیوها هم چینی شدن و بیشتر عکس ها رو قبل از ظاهر شدن می سوزونند.

بعدا نوشت: خداییش اگه یه عکس دو نفره نداشته باشیم، وقتی با هم دعوا کردیم چی رو پاره کنیم؟ چی رو با کبریت بسوزونیم و اشک بریزیم؟ چی رو؟ ها؟ چی رو؟

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٢/٢
تگ ها: عشق و انتظار و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ هوای دو نفره و حسادت

امروز هوا بد جوری دو نفره ست.

امیدوارم امروز به همه اونهایی که دست عشقشون رو می گیرن و توی این هوا قدم می زنند خوش نگذره.

تنها دلیل این آرزوم هم حسودیه؛ نه چیز دیگه ای.

"قصدم آزارِ شماست!

 اگر این گونه به رندی

 با شما

         سخن از کام یابیِ خویش در میان می گذارم،

 ــ مستی و راستی ــ

 به جز آزارِ شما

                 هوایی

 در سر

        ندارم!

 اکنون که زیرِ ستاره ی دور

 بر بامِ بلند

 مرغِ تاریک است

                     که می‌خواند، ــ

 اکنون که جدایی گرفته سیم از سنگ و حقیقت از رؤیا،

 و پناه از توفان را

 بردگانِ فراری

 حلقه بر دروازه‌  سنگینِ زندانِ اربابانِ خویش

                                                        بازکوفته اند،

 و آفتابگردان های دو رنگ

 ظلمت‌گردانِ شب شده اند،

 و مردی و مردمی را

 همچون خُرما و عدس به ترازو می سنجند

 با وزنه های زر،

 و هر رفعت را

                 دست مایه

                            زوالی ست،

 و شجاعت را قیاس از سیم و زری می گیرند

 که به انبان کرده باشی؛ ــ

 

 اکنون که مسلک

                      خاطره یی بیش نیست

 یا کتابی در کتابدان؛

 و دوست

           نردبانی ست

 که نجاتِ از گودال را

                         پا بر گُرده ی او می توان نهاد؛

 و کلمه ی انسان

                     طلسمِ احضارِ وحشت است و

 اندیشه ی آن

 کابوسی که به رؤیایِ مجانین می گذرد؛ ــ

 

 ای شمایان!

 حکایتِ شادکامیِ خود را

                               من

 رنج مایه ی جانِ ناباورِتان می خواهم!"     احمد شاملو

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۳٠
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ پی کِی

*** خواندن این پست به آدم های مودب توصیه نمی شود ***

قدیم ها عاشق فیلم شُعله بودم. بَسَنتی و رقص روی شیشه های شکسته! شیر یا خَطِ دو رفیق با سکه ای که هر دو سمت اون شیر بود! و هیجانات تماشای انتقام سرهنگی که همه ی زندگیش رو به خاطر مسئولیت پذیری به جبار سینگ باخته بود. نوجوان که شدم از داستان های کلیشه ای بالیوود خسته شدم و دیگه فیلم هندی ندیدم. این حس نسبت به هندوستان و فیلم های هندی ادامه داشت تا اینکه بهترین دوستم یعنی مِسدِر سی دی دست پوشپای مهربون (همسرش) و شِریای باهوش (دخترش) رو گرفت و از هندوستان اومد ایران. این خانواده نازنین که برای گفتن ازشون باید چندین پست بنویسم به کلی حس من رو به هندوستان عوض کردند اما دیگه فرصت تماشای فیلم هندی رو نداشتم. تا اینکه چند روز پیش به توصیه دوستان فیلم هندی P.K رو تماشا کردم.

داستان فیلم به این شکله که یه جوان فضایی به نام پی کِی با کون لخت برای یک سری تحقیقات میاد زمین و از بد حادثه لحظه پا گذاشتن به روی زمین یه پدر قحبه ای فرستنده اون رو می دزده و امکان بازگشت رو از بین می بره. وقتی پی کِی برای پیدا کردن فرستنده اش مستاصل میشه یه دست لباس از ماشینی که داخلش دو نفر مشغول کارهای خاک برسری بودند می دزده و میره در خونه های خدا. همین موضوع باعث میشه که با آداب و رسوم ادیان مختلف آشنا بشه و بسیاری از این آداب رو زیر سوال ببره.

من با بخش مذهبی فیلم کاری ندارم که کلی هم جنجال به پا کرده اما در حاشیه ی داستان اصلی فیلم یه موضوع عشقی رخ میده که می خوام براتون تعریف کنم. پی کِی با یه دخترِ خبرنگار که قبلا یکبار شکست عشقی خورده آشنا میشه و دوتایی آداب غلط مذاهب مختلف رو زیر سوال می برند. کم کم پی کِی عاشق دختره میشه و این شعر رو می خونه:

"بی وقفه و خیره خیره، تو را تماشا کردن

و گوش دادن به وراجی های بی وقفه تو

و فراموش کردن بقیه ی کارهای مهم

و دنبال تو اومدن و با تو همگام شدن

همه ی اینها یه جور وقت تلف کردنه

 

عشق یه جور وقت تلف کردنه

عشق و محبت، وقت تلف کردنه

این عشق یه جور وقت تلف کردنه

 

هنوز هم دارم توی ذهنم به این موضوع فکر می کنم

که برای یک بار هم که شده در این زندگی

وقتم رو هدر بدم

من دلم می خواد وقتم رو هدر بدم

من از اینجور وقت تلف کردن ها خیلی خوشم میاد

....

یه جور هیجانی در دلم زنده شده

آخه چه جوری بگم که این حس چه جور احساسیه؟

همینجوری که نشستم بی دلیل می خندم

آخه ماجرا چیه؟

من که سر در نمیارم

قلبم می خواد به پرواز دربیاد و

قلبم می خواد با صدای بلند فریاد بکشه

و امروز فهمیدم که عشق یه جور وقت تلف کردنه"

 

از بد حادثه دقیقا لحظه ای که پی کِی می خواد عشقش رو به اون دختر اعلام کنه متوجه میشه که اون دختر هنوز عشق اولش رو دوست داره. توی دلش میگه "کی(صدای بوق) تو این شانس" و با هزار مصیبت عشقش رو همراه با بغضش قایم می کنه. این اتفاق اونقدر به اون فشار وارد می کنه که کُسخُل میشه و میره ارتباط اون دختر و عشق اولش رو برقرار می کنه. من وقتی این سکانس رو تماشا می کردم داد می زدم و می گفتم: حیوووون... نکن این کار رو! اگر این خَریّت رو بکنی باید تا عمر داری حسرت بخوری. اما نمی دونم چرا پی کِی با اون گوش های بزرگش صدای من رو نشنید. وقتی فردین بازی های پی کِی جواب میده و می بینه اون دختر با چه حسی داره با عشق اولش تلفنی صحبت می کنه از سرِ کون سوزی اشک هایی می ریزه که جیگر تماشاگر رو آتیش می زنه. یعنی دقیقا از اون صحنه های مختص به فیلم های هندی.

صحنه آخر فیلم خیلی دلگیره. پی کِی همراه با اون دختر و با دوتا چمدون سنگین میره به یه بیابونِ برهوت تا سوار بر سفینه اش به سیاره خودش برگرده. موقع پایین آوردن چمدون اول از بالای اتوبوس، در چمدون باز میشه و چندتا نوار کاست و کلی باطری، از اون باطری کُلفت ها، می ریزه روی زمین. دختره می پرسه که اینها چیه با خودت می بری؟ پی کِی جواب میده: "اینها صدای پرندگان، ترافیک، مردم و غیره ست که با خودم می برم تا هر وقت دلم برای زمین تنگ شد گوش کنم. توی سیاره ما باطری وجود نداره. به همین دلیل این باطری ها رو همراه با ضبط صوتم می برم". در این لحظه اتوبوس راه می افته و چمدون دوم رو با خودش می بره و پی کِی مجبور میشه که دنبال اتوبوس بدوه. تا پی کِی چمدون رو بگیره و برگرده دختره از سرِ فضولی چندتا از کاست ها رو گوش می کنه و متوجه میشه که تمام اونها صداهای خودشه که پی کِی توی این مدت ضبط کرده. یه کارت هم که پی کِی قبلا روی اون جمله "دوست دارم" رو نوشته بوده تا به دختره بده ولی نداده بوده توی چمدون پیدا می کنه. وقتی پی کِی با چمدون دوم برمی گرده دختره موضوع کاست ها رو می پرسه و پی کِی بر خلاف آدم فضایی ها که هیچ وقت دروغ نمیگن برای بار دوم دروغ خودش رو تکرار می کنه. درنهایت اون آدم فضایی برای اینکه اشک هاش رو از دختره قایم کنه بدون نگاه کردن به پشت سرش با چندتا نوار کاست و دو چمدون باطری از سیاره دختره برای همیشه میره.  

خورشید خانوم؛

عاشق وقت تلف کردن بودم که زندگیم رو ول کردم و با کون لخت پا روی سیاره تو گذاشتم. برای همینه که با همه ی نامهربانی هات دوست دارم. می دونم که می دونی من عمرا از خَر بازی های پی کِی انجام نمیدم و به هیچ عنوان حاضر نیستم ادای عاشق های واقعی رو دربیارم و واسطه آشتی تو و عشق اولت بشم، اما می خوام بدونی اگه یه روز من رو از سیاره خودت اخراج کنی، بدبخت تر از پی کِی میرم. آخه من توی این مدت فرصت نکردم که صدات رو ضبط کنم. یعنی عقلم قد نداد که قایمکی گوشی موبایلم رو کنارت بذارم و موقع وراجی هات صدات رو ضبط کنم.

روزی که برم...؛ باید با دست خالی برم. بعدش باید تا زنده ام غروب ها یه صندلی زیر کون خودم بذارم و به سمت سیاره تو دست تکون بدم و امیدوار باشم که حرکت دست من رو ببینی و یه لبخند مهمانم کنی.

پی نوشت1: خیلی بی ادبید.

پی نوشت2: برید فیلم P.K رو ببینید.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٢۸
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ صورت زخمی - پخش غیر مجاز

همیشه یه حس خاصی به فیلم صورت زخمی (Scarface) با بازی آل پاچینو دارم. داستان کلی فیلم به این شکله که یه جوان بی سر و پایِ کوبایی به نام تونی مونتانا با هزار دوز و کلک وارد کشور آمریکا و عضو یه باندِ قاچاق مواد مخدر میشه. تونی مونتانا به مرور زمان رشد می کنه و رئیس یکی از بزرگترین گروه های تبهکاری آمریکا میشه.

در طول فیلم سه بار به جان تونی مونتانا سوء قصد میشه.

اوایل فیلم تونی مونتانا با دوتا از دوستانش برای فروش هروئین وارد یه ساختمان میشن اما از مشتری های هروئین رو دست می خورند و دوتاشون گیر می افتند. خلافکارها همکار تونی مونتانا رو توی وان حمام با اره برقی تیکه تیکه می کنند و به سراغ تونی مونتانا میرن اما درست وقتی که نوبت اون میرسه نفر سوم که دوست صمیمی تونی بوده وارد ساختمان میشه و تونی مونتانا رو نجات میده.

اواسط فیلم تونی مونتانا که دیگه برای خودش کسی شده توی دیسکویی غمگین نشسته که دوتا آدم کش به دستور رئیس باند وارد دیسکو میشن و شهر رو به هم می ریزند. کلی آدم بی گناه تیر می خورن اما تونی مونتانا به هر جون کندنی بوده زنده از این ماجرا خارج میشه. با این بهانه به سراغ سرگروه باند میره و پس از کشتن اون، خودش سرگروه میشه.

اواخر فیلم اتفاقات عجیب و غریبی می افته. اول تونی با زنش که کلی عاشقش بوده و برای به دست آوردنش تلاش کرده بوده به مشکل میرسه و جدا میشه. بعد صمیمی ترین دوستش رو به خاطر یه سوءظن می کشه. دست آخر وقتی کلی آدم کش به سراغش میان، خواهرش که همه ی عمر تونی بوده تیر می خوره و کشته میشه. دیگه این بار دلیلی برای فرار تونی مونتانا نمی مونه. نه تلاش می کنه فرار کنه و نه حتا در مبارزه با آدم کش ها سنگر می گیره. سینه اش رو سپر می کنه و جلوی گلوله اونها می ایسته. به فریاد ازشون می خواد که هرچی از دستشون برمیاد گلوله بزنند و کوتاه نیان، و در نهایت... همه از خداییم و به سوی خدا برویم.

خورشید خانوم؛

توی زندگیم برای زنده موندن بارها فرار کردم. برای رشد خودم با خیلی ها دوست شدم و دست آخر کشتمشون تا تونستم سر دسته بشم. اینکه امروز اینقدر نامهربانی می کنی و من می مونم به خاطر این نیست که گلوله ی تو با گلوله قبلی ها فرق می کنه. نه...! گلوله، گلوله ست و نامهربانی، نامهربانی. فقط من دیگه خراب تر از اونی هستم که بخوام با فرار یه شانس دیگه برای خودم بخرم.

با عشقم که برای بدست آوردنش جنگیده بودم به مشکل خوردم. صمیمی ترین دوستم رو کشتم. خواهرم سر ندانم کاری های من گلوله خورد. دیگه نه جایی برای رفتن دارم و نه امیدی. پس با خیال راحت هرچی تیر توی خشاب داری شلیک کن. اجازه بده عطر انگشتانت رو توی سینه ام بکارن.

پی نوشت: این پست قبلا یه بار درج و خیلی زود حذف شده بود. نمی دونم توی اون زمان کسی اون رو خوند یا نه. ولی امروز یه بار دیگه درج شد.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٢٦
تگ ها: عشق و دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ آدم های معتبر

...، و آدم هایی هم هستند که معتبرند. نام شان، کلام شان، وجودشان و حتا یک امضاء ساده شان همان گُلی ست که گِل را بوی خوش می بخشد. پیراهنی که فقط یکبار بر تن فلان بازیکن معتبر نشسته است چنان ارزشمند می شود که با چندین برابر قیمت اولیه به فروش می رسد. اعتبار گرمابه ای قدیمی که خون فلان میهن پرست را در آغوش کشیده است به اندازه ای است که مردم رنجِ کیلومترها سفر را به جان می خرند تا برای تماشای آن به صف بایستند.

قیمت اینگونه آدم های انگشت شمار بالا و وجودشان غنیمت است. اگر یکی از آنها را کنار خود دارید، قدر خوشبختی خود را بدانید.

خورشید خانوم؛

روزهایی مثل امروز، روزهایی مثل فردا و همه روزهایی که برچسب نام تو روی آنها حک شده برای من معتبرتر از روزهای دیگر سال هستند. این روزها آنقدر عزیزند که همه ساله وجودشان را جشن می گیرم.

بابت اعتباری که به وجود من، به مکان و به زمان های مختلف زندگی ام بخشیده ای از تو سپاسگزارم.

 

پی نوشت: ممنون که هستی.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٢٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ سحر ندارد این شب تار

چند وقته که فهمیدم خیلی نفهمم.

این نفهمی فقط به مباحث پیچیده مانند جهان بینی، ایدئولوژی و چیزهای قلمبه سلمبه مثل اونها ختم نمیشه. اتفاقا مفهوم کلمات پایه و ابتدایی رو نمی فهمم. خدا، دین، پرستش، خانواده، عشق، غیرت، آبرو، ناموس، فرهنگ، رسم و رسومات، اصالت، رفاقت، معرفت، احترام، بزرگتر و کوچک تر و چیزهای این تیپی همون چیزهایی هستند که چند وقته از درک مفهوم صحیحشون عاجز موندم.

من از درک مفهوم واژه های "مرد"، "نامرد" و "زن" عاجزم. نمی دونم "مرد" اسم دیگر "نَر" بودنه یا مفهوم دیگه ای داره؟ "زن" کیه؟ هر کسی که نَر نباشه؟ "نامرد" چی؟ هر کسی که مرد نباشه، نامرده؟ زن ها چی؟ نامردن؟ اگر اینجوریه، زن ها زیر مجموعه نامردها هستند یا نامردها زیر مجموعه زن ها؟ اصلا نامرد یه چیز بدیه؟ اگه بده چرا من مامانم رو که یه نامرده بیشتر از بابام که یه مرده دوست دارم؟ کی گفته مردها نباید گریه کنند؟ چرا من با همه نَر بودنم هر وقت دلم می گیره خیلی راحت گریه می کنم؟ دوست دارم بدونم حالا که اشکم دم مشکمه، نامرد هستم یا زن؟ من نمی فهمم که چرا مامانم که بیشتر از بابام روی حرف هاش می ایسته وقتی می خواد قول بده میگه قول مردونه میدم؟ من مفهوم "قول" رو هم نمی فهمم. اصلا آیا باید آدم ها روی حرف و قولشون بمونند؟ یعنی اگر یه بار یه حرفی زدن باید تا ابد عوضش نکند؟ مثلا اگر من به خورشید خانومم گفتم که عاشقتم باید زور بزنم که تا ابد عاشقش بمونم؟ مثلا پنج سال دیگه که هزار بار با هم دعوا کردیم و چهره هم دیگه رو چنگ انداختیم باید همچنان عاشقش باشم. صبح ها که از خواب بیدار می شم نفسم رو برای چند لحظه حبس کنم و به خودم گوشزد کنم که چون حرف زده ام باید روی حرفم بمونم و عاشق خورشید خانوم باشم؟ اصلا من با مفهوم عشق "مشکل" دارم. اگر آدم ها عاشق کسی میشن به خودشون لطف می کنند یا به طرف مقابل؟ یعنی حق دارند روزی هزار بار منت سر اون بابا بذارن که دوستش دارن یا نه؟

من با مفهوم "پدر" مشکل دارم. آیا هر کسی که یه نطفه توی رحم یه زن میکاره پدر محسوب میشه؟ آیا پدرها حق دارن واژه "احترام به بزرگتر" رو چماق کنن و تا زنده هستند بشاشن به روح و روان بچه شون؟ حق دارند بچه شون رو به جای مدرسه بفرستند سر چهارراه تا شیشه ماشین ها رو پاک کنه و پول نعشگی اونها رو بیاره؟ چرا کسی نمی تونه پدر بچه ای باشه که صاحب نطفه اون نبوده؟

من با مفهوم "روز" مشکل دارم. من مفهوم "شب" رو نمی فهمم. من حتا مفهوم "گرامیداشت" رو نمی فهمم. من مفهوم گرامیداشت روز پدر رو نمی فهمم. اما روز پدر و مرد رو به پدرها و مردها تبریک میگم. 

خورشید خانوم؛

روزهایی که کم میارم برای اینکه دق نکنم با خودم میگم به درک که دوستم نداری، اما با همه نفهمیم خوب می دونم که چقدر بیچاره ام اگه عمرم تمام بشه و تو دوستم نداشته باشی. آرزومه که یه بار بگی دوستم داری. حتا به دروغ.

آرزومه یه بار روز مرد رو به من تبریک بگی.

 

بعدا نوشت: چند وقته که با معانی بسیاری از واژه ها مشکل دارم. دارم از نو در موردشون فکر می کنم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٢۱
تگ ها: عشق و انتظار و پدر و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ زِنا در خواب

"اگر می دانستند با تو در رویاهایم تا کجا رفته ام، سنگسارم می کردند..."

پسر عموم تعریف می کرد که موقع ورود به زندان اوین هم سلولی هاش دور اون جمع شدن و از علت زندانی شدن و مدت محکومیتش سوال کردن. پسر عموم می گفت: "بعد از من، بچه های اونجا به نوبت دلیل زندانی شدنشون رو گفتن. یکی دزدی کرده بود، یکی چاقو کشیده بود، یکی برای مهریه اونجا بود و... تا اینکه یک مرد میان سال یه نگاه به من انداخت و گفت: "جرمم زِنا در خوابه!" با خودم فکر کردم چون من تازه وارد هستم احتمالا داره اُسگلم می کنه و برای اینکه آتو دستش ندم هیچ عکس العملی نشون ندارم. بعد از مدتی با هم رفیق شدیم و یکبار دیگه دلیل زندانی شدنش رو پرسیدم. وقتی دیدم پاسخ اول خودش رو تکرار می کنه با تعجب معنی زِنا در خواب رو پرسیدم. فکر می کردم که یه اصطلاح قضائیه که من از اون بی اطلاع هستم! اما بعد فهمیدم که داستان چیز دیگه ای یه! گویا اون مرد یه شب توی خواب با زن همسایه کارهای خاک برسری می کنه و موقع بیدار شدن این اتفاق رو برای زن خودش تعریف می کنه. یه روزی که زنش از دست اون دلخور بوده، سفره دلش رو پیش یکی دیگه از زن های آپارتمانشون باز می کنه و میگه: "این شوهر دیوث من خیلی من رو اذیت می کنه. اِل می کنه و بِل می کنه. زندگیم از دستش سیاهه. کثافتِ بی چشم و رو همین اواخر توی خواب با خانم فلانی کارهای خاک برسری کرده!" داستان کارهای خاک بر سری در خواب دهان به دهان می چرخه و با حذف کلمه "خواب" توی ساختمان می پیچه که آقای فلانی و خانم بهمانی با هم کارهای خاک برسری داشتن. خانم بهمانی که می بینه آبروش رفته از این بدبخت شکایت می کنه و در نهایت اون مرد میانسال به جرم زِنا درخواب و ریختن آبروی یک مومنه برای یک سال راهی زندان میشه!"

خورشید خانوم:

دخترمون تازه دوساله شده و زبون باز کرده. چشم های سیاه و نازش شبیه چشم های قشنگ توست و خنده هاش با خنده های تو مو نمی زنه. ولی توی شلوغ بازی هاش به خودم کشیده. مامانم میگه تازه از دست دیوونه بازی های تو راحت شده بودیم که یه جانشین واسه خودت آوردی! روز تولدش وقتی از اتاق عمل آوردنش بیرون مثل ندید بدیدها رو سر پرستارها شاباش می ریختم. تو اصرار داشتی که اسمش رو خورشید بذاریم. می گفتی چون اسم شناسنامه ای تو خورشید نیست پس می تونیم اسم دخترمون رو خورشید بذاریم اما من گفتم که توی زندگی من یه خورشید خانوم هست و اونم تویی. چند روز پیش که برای اولین بار بابا صدام کرد، همون حسی رو داشتم که تو برای اولین بار گفتی دوستم داری. خیلی دوست داشتم عروس شدنش رو می دیدم اما انگار سیستم قضایی کشورمون اونقدر هوشمند شده که برای جرم های مرتکب شده در خواب و رویا هم حکم صادر میکنه. احتمالا همین روزها من رو به خاطر کارهایی که توی خیالم با تو داشتم سنگسار می کنند. اگر این اتفاق افتاد، برو خونه مامانم و دخترمون رو با خودت ببر. براش هم پدر باش و هم مادر. مواظب لبخندش باش و نذار آدم سیاه ها تولدش رو زیر سوال ببرند و غم تو دلش بیارند.

مطمئنم وقتی بزرگتر شد با دیدن خنده هاش می فهمی که چرا دیوونه ات شدم.

"بی آنکه خواسته باشی

 پیامبری هستی

 و معجزه ات تنها

 تصویر کوچکی است در قاب پنجره ام.

 تصویر دختــری که هنوز

 شیطنتش،

 قاصدکی کوچک را تا پیچ کوچه دنبال می کند

 و گیسوانش در باد

 سرچشمه تمام رودهایِ زمین است."    گروس عبدالملکیان

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱٤
تگ ها: عشق و انتظار و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عاشق خود می شدم اگر یکبار صدایم می کردی.

واژه ها بر لبانم خشکیده اند و 

خنده هایم را باران از چهره شسته است. 

دیگر نه از شوق بازی های کودکانه مست می شوم؛ 

و نه از فرا رسیدن فصل قاصدک ها. 

حالا ماه؛

       تنها تصور باقیمانده از لبخند تو در تاریکی شب است 

و این یاس سیاه؛

       کرکس گرسنه ایست که خوب می داند این نفس های سنگین طلوع خورشید را نخواهند دید.

 

پی نوشت: دلم برات تنگ شده و هیچ کاری از دستم بر نمیاد.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱٢
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ یکی بیشتر یا یکی کمتر؟

بابام روزهای تولد من غُصه می خوره!

بابام توی زندگیش هیچ مشکلی نداره به جز بی دینیِ من. بنده خدا هرچقدر امر به معروف و نهی از منکر می کنه تا من نماز بخونم انگار تو گوش خر یاسین می خونه. اوایل وقتی از بی نتیجه بودن تلاش هاش عصبی می شد سر سفره شام می گفت: "نشستن با آدم بی نماز سر سفره مشترک مثل نشستن با سگ سر سفره ست!". مامانم وقتی می دید من ناراحت شدم و دارم از سفره بلند میشم اول یه چشم غُره به بابام می رفت و بعد کلی داستان تعریف می کرد تا به من بقبولونه که مخاطب حرف بابام من نبودم و اون داشته یه موضوع کلی رو شرح می داده.

چند وقت پیش خواهرم سنّم رو پرسید. گفتم سی و هفت سال. مامانم نگاهم کرد و گفت: "ولی فکر کنم سی و هشت ساله باشی". توضیح دادم که به زودی سی و هفت سال رو تموم می کنم و میرم توی سی و هشت سالگی. یه دفعه بابام یه آهی از ته دل کشید و گفت: "فقط ایکی ایل واخت گالدی" یعنی فقط دو سال فرصت مونده! مامانم با تعجب پرسید: "برای چه کاری؟" بابام گفت: "اگه تا چهل سالگی نماز خون نشه، دیگه هیچ وقت به راه راست هدایت نمیشه". مامانم که بعد از سالها زندگی مشترک با بابام به راحتی می تونست عُمق غصه های اون رو ببینه با لبخند گفت: "دو سال فرصت کمی نیست، هنوز زوده که ناامید بشی. خدا رو چه دیدی؟ شاید تا اون موقع نماز خون شد". و من...

"چون زاده شدم چشمان ام به دو برگِ نارون می مانست، رگان ام به ساقه ی نیلوفر، دستان ام به پنجه افرا* و روحی لغزنده به سانِ باد و برکه، به گونه ی باران* و چندان که نارونِ پیر از غضبِ رعد به خاک افتاد دردی جان گزا چونان فریادِ مرگ در من شکست*

و من ای طبیعتِ مشقت آلوده، ای پدر! فرزند تو بودم."

***

یه بنده خدایی نوشته بود: "وقتی تولدم میشه نمی دونم یک سال به عمرم اضافه شده یا یک سال از اون کم شده؟!". امروز تولدمه و من چنین حسی دارم. نمی دونم از اینکه یک سال به تجربیاتم اضافه شده باید خوشحال باشم یا برای از دست دادن یک سال از باقی مانده زندگیم باید غصه بخورم؟ آخه اگر همین امروز خورشید خانومم مهربان بشه نسبت به روز مشابه سال قبل، سیصد و شصت و پنج روز فرصت کمتری دارم که کنارش باشم و این ناراحتی وقتی بیشتر میشه که می دونی همین شرایط سال گذشته هم وجود داشت و تولد سال بعد و سال بعد از اون و دو سال بعدترش هم وجود خواهد داشت.

***

این پست رو نوشتم تا بگم می تونم درک کنم که چرا بابام روزهای تولد من غُصه می خوره.

خورشید خانوم:

"اکنون من در نیمه شبانِ عمرِ خویش ام

 آن جا که ستاره یی نگاهِ مشتاقِ مرا انتظار می کشد...

 در نیمه شبانِ عمرِ خویش ام، سخنی بگو با من

                           -زود آشنای دیر یافته!-

 تا آن ستاره اگر تویی،

 سپیده دمان را من

                   به دوری و دیری

                                   نفرین کنم.

 با تو

        آفتاب

 در واپسین لحظاتِ روزِ یگانه

                                 به ابدیت

                                        لبخند می زند.

 با تو یک علف و

                 همه جنگل ها

 با تو یک گام و

 راهی به ابدیت.

 ای آفریده ی دستانِ واپسین

 با تو یک سکوت و

                      هزاران فریاد.

 دستانِ من از نگاهِ تو سرشار است.

 چراغِ ره گذری 

               شبِ تنبل را 

 از خوابِ غلیظِ سیاه اش بیدار می کند

 وباران

 جوبارِ خشکیده را 

                 در چمنِ سبز

                             سفر می دهد..." احمد شاملو

برای شنیدن یه ترانه قدیمی اینجا کلیک کنید.

 

پی نوشت: از مدیران عامل موسسه اعتباری ثامن، اپراتور همراه اول، بانک مهر اقتصاد، بانک قرض الحسنه مهر ایران، بانک ملت، بانک پارسیان، بانک دی و بانک تجارت که با ارسال پیامک شریک غم پدرم بودند تشکر می کنم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٧
تگ ها: عشق و انتظار و پدر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ روز اول کاری سال

شنبه پنجم فروردینِ سال نود و شش، ساعت چند دقیقه مانده به دَهِ جدید!

با اینکه عشق تو تعطیلی سرش نمی شود و بسانِ چهارپایی چموش همواره در حال لگد پراکنی ست و در چند روز گذشته بیشتر از روزهای دیگر سال دهان این حقیر را مورد لطف و عنایت خود قرار داده است اما امروز به عنوان روز اول کاری سال، کار خود را که همانا دیوانگی برای توست با توکل به خداوند مَنّان1 و متعال آغاز می کنم. امیدوارم در سال جدید لیاقت داشته و بهتر از قبل دیوانه لبخند زیبای تو باشم و به تیم ملی راه پیدا کنم.

امیدوارم تو هم در این سال دیوانه لبخند من شده و با تلاش شبانه روزی خود عقب ماندگی های گذشته را جبران و به تیم ملی بانوانِ دیوانه راه پیدا کنی تا در میادین بین المللی شانه به شانه هم برای ایران اسلامی افتخار کسب کنیم و به عنوان اَبر زوج دیوانه جهان گردن آویزِ طلای المپیک را از آن خود کنیم.

سال دیوانه ای را برای خودم و خودت آرزومندم.

 

1- معنی کلمه مَنّان رو نمی دونستم و فقط چون دیده بودم که در بیشتر متن ها کنار کلمه متعال استفاده میشه، استفاده کردم. امیدوارم جزو صفات ثبوتیه خداوند باشه، نه صفات سلبیه.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/٥
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ مختصر و تلخ

آهای خورشید خانوم؛

                           دلم اندازه همه دنیا برات تنگ شده.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۳
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ سال آرزوها

آرزو می کنم در سال جدید همه آتشفشان های خاموش و فعال دنیا به صورت همزمان فعال بشن و تمام شهرهای اطراف خودشون رو محو کنند.

آرزو می کنم در سال جدید تمام گسل های زمین با قدرت پونزده ریشتر فعال بشن و همه جا رو ویرون کنند.

آرزو می کنم ولادیمیر پوتین و دونالد ترامپ خر بازی دربیارن و بمب های اتمی خودشون رو بین پنج قاره به نسبت جمعیت قاره ها تقسیم کنند.

آرزو می کنم در سال جدید همه دریاها طوفانی بشن و سونامی باقی مانده دنیا رو زیر آب ببره.

آرزو می کنم جوری بحران دنیا رو فرا بگیره که شتر باردار از ترس بچه اش رو بندازه، مادرها دست بچه شون رو ول کنند و فرار کنند و پدرها فقط کلاه خودشون رو بچسبند که باد نبره.

اونوقت تو لبخند بزنی و با لبخند نازت همه دنیا رو از ویرانی نجات بدی تا همه اون کسانی که اصرار می کنند من سه ساله دیوونه شده ام  بفهمند که دیوونه، خودشون و هفت جد و آبادشونند.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱
تگ ها: عشق و انتظار و پدر و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ روز مادر- قسمت دوم سال 95

نَنه ام نیستی که با سر و صدا درِ اتاقت رو باز کنم و موقع بوسیدن دست هات بگم: "نَنه روزت مبارک".

نَنه ی بچه هام هم نیستی که موقع هورت کشیدن چایی توی نعلبکی با غیظ نگاهشون کنم و بگم: "کُره خرها فردا روز مادره، چیزی واسه نَنه تون گرفتید؟".

ولی عشقم که هستی؟ یه عشق ناز و سرشار از زنانه گی. پس من هم حق دارم روز زن رو به تو تبریک بگم. اما وقتی کنارم نیستی، چه جوری دورت بگردم و موقع بوسیدن چشم های قشنگت بگم: "نازنینم روزت مبارک."

حالا فردا... درست مثل سال قبل، مثل دو سال قبل و مثل سال قبلترش، یه شاخه گل می گیرم و میذارم گوشه موهای خیالت. دورش می گردم و موقع بوسیدن چشم های قشنگش میگم: "خورشید خانوم نازم؛ روزت مبارک".

 

"همه برگ و بهار

 در سر انگشتانِ توست.

 هوای گسترده

                     در نقره انگشتان ات می‌سوزد

 و زلالیِ چشمه ساران

 از باران و خورشیدِ تو سیراب می‌شود.

 

 زیباترین حرف ات را بگو

 شکنجه‌ی پنهانِ سکوتت را آشکاره کن

 و هراس مدار از آن که بگویند

 ترانه یی بی هوده می خوانید.-

 چرا که ترانه ی ما

 ترانه بی هوده گی نیست

 چرا که عشق

                      حرفی بی هوده نیست.

 حتا بگذار آفتاب نیز برنیاید

 به خاطرِ فردای ما اگر

                      بر ماش منتی است؛

 چرا که عشق،

              خود فرداست

              خود همیشه است.

 

 بیش ترین عشقِ جهان را به سوی تو می ‌آورم

 از معبر فریادها و حماسه ها.

 چراکه هیچ چیز در کنارِ من

                      از تو عظیم تر نبوده است

 که قلب ات

 چون پروانه‌ یی

 ظریف و کوچک و عاشق است.

 

 ای معشوقی که سرشار از زنانه گی هستی

 و به جنسیت خود غرّه ‌ای

                      به خاطر عشق ات!-

 ای صبور! ای پرستار!

               ای مومن!

 پیروزیِ تو میوه‌ ی حقیقتِ توست.

 رگ بارها و برف ها را

 توفان و آفتابِ آتش بیز را

                      به تحمل صبر

                                           شکستی.

 باش تا میوه ی غرورت برسد.

 

 ای زنی که صبحانه ی خورشید در پیراهنِ توست،

 پیروزیِ عشق نصیبِ تو باد!

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢۸
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دعای شب عید

می خوام مال من بشه اما چه جوریش رو نمی دونم.

تو که صد و بیست و چهار هزار نفر فرستادی تا به هر شکل ممکن توی مخ ما فرو کنی که از همه داناتر و تواناتری حتما چه جوریش رو می دونی. اگه به عمد نمی خوای کمک کنی، خوب نکن؛ ولی جان مادرت گاو حسابم نکن. از این حرف هایی که مثلا خیر من در این کار نیست یا داری با این کار من رو به بوته آزمایش می کشی تحویل من نده. اگر واقعا دانا و تواناتر از همه ای، چه جوریش رو پیدا کن و دست هاش رو بذار توی دست من. خیر یا شر بودنش، پای خودم. بوته های آزمایشت رو هم چهارشنبه سوری سال دیگه آتیش بزن و با همون صد و بیست و چند هزار رفیق فابریکی ات از روش بپرید.

اگر هم خالی بستی و کاری از دست تو هم بر نمیاد، مرد و مردونه؛ یا اگه زنی، زن و زنونه بیا و اعتراف کن که ملت رو سر کار گذاشتی! به خدا به روت نمیارم که چی ها گفته بودی، فقط میدان رو برای جوانترها خالی کن و برو. شاید یه نفر پیدا بشه که بدونه من باید چی کار کنم که خورشید خانومم دوستم داشته باشه. 

شاید یکی بیاد که بدونه. 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عید آمد...

از عید متنفرم؛

که همواره بوی نداشته هایم را داشته است. بوی نداشتن کفش و لباس نو. بوی استرس مادر برای تهیه آجیل عید. بوی خجالت دستان خالی پدر و بوی دل کندن از عیدی مادر بزرگ.

از عید متنفرم؛

که بوی نداشتن تو را دارد.

بوی حسرت تو و حسادت آنکه کنار توست.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٥
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ یه قول و قرار سی ساله!

من: پنج؟  (سوال با گردن کج پرسیده میشه)

خورشید خانوم: فقط ابروی های نازش رو به سمت بالا می بره

من: شیش؟ 

خورشید خانوم: همون ابروهای قشنگ رو دوباره به سمت بالا می بره.

من: هفت؟

خورشید خانوم: این بار ابروها رو می بره بالا و همونجا نگه میداره که برای سوال بعدی هم استفاده کنه.

من: دیگه هشت آخرشه.

خورشید خانوم: هیچ حرکتی نمی کنه.

من: پس نه؟

خورشید خانوم: نوچ...

من: اصلا همون دوازده سالی که توی پست قبلی وبلاگم نوشتم. یه روز هم بیشتر قبول نمی کنم. خدا به طرفین خیر دهد انشاء ا.... 

خورشید خانوم: هع هع هع (با تمسخر) خیلی خوش خیالی. دوازده سال؟ (جوری که انگار دوازده سال همین پس فرداست!) خیلی زود و خوش بینانه ست. 

من: لامصب دوازده سال دیگه من پنجاه ساله میشم. مگه قراره چند سال دیگه زنده باشم؟ من که عمر کلاغ ندارم. نهایتش شصت سال زندگی کنم. خوب یه ده سال هم فرصت بده که قبل از گور به گور شدن کنار عشقم باشم.

خورشید خانوم: پدرت چند سال داره؟

من: هفتاد و دو سال.

خورشید خانوم: و عموهات؟

من: هفتاد و چهار و بزرگتره هفتاد و پنج.

خورشید خانوم: خوب؟؟

من: پس سی سال خوبه؟؟ (لحنم کاملا اعتراضیه) یعنی اگر تا شصت و هفت سالگی برات عاشقی کنم باورم می کنی؟

خورشید خانوم: اگر اون روز فقط باورت کنم کافیه یا انتظار داری کاری هم بکنم؟

من: واله توی سن شصت و هفت سالگی اگر تو هم بخواهی، من کاری نمی تونم بکنم. توی اون سن شب ها باید بهت بگم؛ "شب بخیر آبجی خورشید" و تو بگی؛ "شب بخیر داداش پاندا".

خورشید خانوم: خیلی بی تربیتی!

من: فقط خواستم خاطر جمع بشی که انتظاری جز باور کردن عشقم ندارم.

خورشید خانوم: پس همون سی سال خوبه. خدا به طرفین خیر دهد انشاءا...

 ***

خورشید خانوم؛

سی سال پیش مون یادته؟ روزی که رفتیم مدرسه؟ من که یادمه. وقتی وارد مدرسه شدم همه بچه ها توی صف بودند و آقا هوشمند داشت منظم شون می کرد. نزدیک شدم و پرسیدم که کجا وایسم و اون یه جا نشونم داد. بعد آقا فرخنده یه پوشه ای آورد و با بلندگو اسم بچه ها رو خوند. من کلاس یک/دو افتادم. کلاس خانم باباپور. الان سی سال از اون روز گذشته. سی سال دیگه هم به همین سرعت میگذره. از اینکه برای گرفتن دست هات باید سی سال انتظار بکشم ناراحت نیستم؛ اما فکر کردن به اینکه بعد از سی سال انتظار، فرصت زیادی برای بودن کنار تو ندارم دلگیرم می کنه. با این حال از دیروز دارم روزها رو می شمارم. دیروز...؛ یه روز و امروز...؛ دو روز. از ده هزار و نهصد و پنجاه روز، دو روزش گذشت. بقیه اش هم میگذره. اصلا اگر بتونم یه کدی از اینترنت دانلود می کنم و مثل طرح های شهرداری گوشه وبلاگم درج می کنم که نوشته باشه: تا مهربان شدن خورشید خانم مثلا این همه روز باقی مانده است. به صورت اتومات هم روزی یکی کم بشه.

فقط یه خواهشی دارم!

اگر مثل بابام عمر هفتاد ساله نداشتم؛ روزی که شمارنده وبلاگم عدد صفر رو نشون داد؛ به آسمون ها نگاه کن و یه لبخند مهمانم کن.

"و فردا که فرو شدم در خاک خون آلود تب دار؛

 تصویر مرا به زیر آرید از دیوار

 از دیوار خانه ام.

 

 تصویری کودن را که می خندد

 در تاریکی ها و در شکست ها

 به زنجیرها و به دست ها.

 و بگوییدش:

                   "تصویر بی شباهت!

                     به چه خندیده ای؟"

 و بیاویزیدش

                     دیگر بار

 واژگونه

 رو به دیوار!"

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢٠
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ قصر وصال

خیلی بی معرفتیه اگه روزهای خوشی از دوستانی یاد نکنم که روزهای ناخوشی کنارم بودند. همه اون دوستانی که وقتی گریه هام رو دیدن، به جای اینکه روشون رو اون وری بگیرن و برن، روشون رو این وری گرفتن و موندن. از همه شما ممنونم.

حالا دلیل خوشحالیم:

بالاخره بعد از سه سال عاشقیت بی وقفه و شبانه روزی به "دیگه امتیاز منفی نمیگیری و پسر خوبی شدی" تبدیل شدم! با توکل به پروردگار، اگه همه چیز خوب پیش بره سه سال دیگه به "چه پسر خوبی؟!" و سه سال بعدش به "ازت خوشم میاد" و سه سال بعد از اون "دوست دارم" و در نهایت اگه احمدی نژاد یه بار دیگه رئیس جمهور نشه، سه سال بعد از اون به "عاشقتم" تبدیل میشم. یعنی در سن پنجاه سالگی عشقم، عاشقم میشه. احتمالا تا ما به خودمون بجنبیم و چهار قلم سور و سات زندگی جور کنیم، می برنمون خانه سالمندان.

دوستان خوبم...، حالا که از روز اول کنارم بودید، لطفا تا روز آخر هم کنارم بمونید.

از چند سال دیگه تا می تونید بچه هاتون رو اذیت کنید. یعنی اگر پسر دارید، عروس هاتون رو و اگر دختر دارید، داماداتون رو اذیت کنید! اگر بچه هاتون گفتند که می خوان توی سبد ببرنتون بالای کوه تا خوراک پرنده ها بشید اصلا نترسید. دارن بُلُف می زنند بلکه بترسوننتون. بچه های امروزی با یه قمقمه آب هم نمی تونند خودشون رو تا قله کوه بالا بکشند چه برسه به اینکه شما رو با سبد حصیری بندازند روی کولشون و تا بالا بکشند. اگر هم این کار رو کردند باز هم جای نگرانی نیست. فقط کافیه لحظه خداحافظی مثل کُزت نگاهشون کنید و ازشون یخواهید که سبد رو یه جای امن نگه دارن تا روز پیری خودشون به دردشون بخوره! با این حرکت، متحول میشن و برمی گردوننتون پایین. یعنی هیچ راهی ندارند جز اینکه بیارنتون کهریزک پیش من و خورشید خانومم. آخه من اونجا هم به کمک شما نیاز دارم! دلیلش هم اینه که توی خانه سالمندان به این راحتی ها اتاق متاهلی به کسی نمیدن. باید اسمت رو توی لیست بنویسی و منتظر بمونی تا شوهر یه زنی یا زن یه مردی بمیره و خودش رو به اتاق مجردی منتقل کنند و اتاق متاهلی اونها رو به تو بدن. اگر کنارم باشید، با هم میریم پیش مدیر مرکز و خواهش می کنیم که اون انباری متروکه ته سالن رو تحویل ما بدن. بعد تقسیم کار می کنیم و یکی از شما روی سرش پارچه سفید می بنده و میره روی نردبان و سقف رو رنگ می کنه. چون دست هاش میلرزه گند میزنه به سقف و کلی رنگ میریزه روی زمین. ولی اصلا مهم نیست! یکی دیگه جارو میگیره دستش و کف اتاق رو جارو میزنه. رَگ سیاتیکش میگیره و روز عروسی میره بیمارستان و عروسی رو از دست میده. یکی تون هم مشغول آماده کردن عروس خانم میشه. اول یه قرص زیر زبونی برای کنترل فشار خونش میذاره زیر زبون خودش و بعد مثل فاطی بندانداز که اون روزها دیگه به رحمت خدا رفته، سیبیل های خورشید خانومم رو بند میندازه. بیست وُ دو بهمن یا نیمه شعبان هم که همه جا شیرینی دانمارکی مفت پخش می کنند، سالن اجتماعات مرکز سالمندان رو غُرُق و جشن عروسی رو به پا می کنیم. بعد از قرائت آیاتی از کلام ا.. مجید و پخش سرود ملی به نوبت میریم روی سِن و می رقصیم. من هم آخر برنامه یه پستی رو پشت بلندگو می خونم و انتهای پست میگم: خورشید خانوم سیمیکالن، ممنونم که بالاخره عشقم رو باور کردی. چند روز بعد از عروسی هم با کادوهای عروسی یه ویلچر و یه دسته گل می خریم و میریم بیمارستان دنبال اون دوستمون.

اصل کار شما از یک هفته بعد از عروسیمون شروع میشه! از روزی که شیرینی وصال تمام و دعواهای زن و شوهریمون شروع میشه. (وقتی شیرینی وصال برای زوج های جوان شش ماهه، طبیعیه که برای آدم های پنجاه و چند ساله یه هفته بیشتر نباشه). یعنی اگر بیشتر بشه که ایست قلبی می کنیم! از فردای اون یک هفته باید صبح به صبح یکی تون بیاد پیش من و یکی تون بره پیش خورشید خانومم تا راضیمون کنید که آشتی کنیم. راه به راه هم میگید: "فلانی یادته که رو تخت سی و سه می خوابید؟ دیشب مُرد! دنیا ارزش این رو نداره که این چند روز باقی مونده عمرتون رو به دعوا بگذرونید!" یه روز صبح هم همگی با هم میرید پیش خورشید خانومم و میگید: اون پاندا بود که یه عمر برات دیوونگی کرد؟ دیشب مُرد.

 

 خورشید خانوم؛

بالاخره یه روز عشقم رو باور می کنی.

شاید دور، شاید دیر.

***

"خورشید بدامانم، انجم به گریبانم

                      در من نگری هیچم، در خود نگری جانم

 در دشت و بیابانم، در کاخ و شبستانم

                      من دردم و درمانم، من عیش فراوانم

 من تیغ جهانسوزم، من چشمهٔ حیوانم

 تقدیر فسون من، تدبیر فسون تو

                      تو عاشق لیلائی، من دشت جنون تو

 چون روح روان پاکم، از چند و چِگون تو

                      تو راز درون من، من راز درون تو

 از جان تو پیدایم، در جان تو پنهانم

 من رهرو و تو منزل، من مزرع و تو حاصل

                      تو ساز صد آهنگی، تو گرمی این محفل

 آوارهٔ آب و گل، دریاب مقام دل

                      گنجیده بجامی بین این قلزم بی ساحل

 از موج بلند تو سر بر زده طوفانم" اقبال لاهوری

 

 برای دانلود ترانه خورشید از فرشاد جمالی اینجا کلیک کنید.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/۱٦
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ پیامک

8 صبح: سلام دورت بگردم. صبحت به نازی نگاهت.

9 صبح: چه خبر نازنین؟ خوبی؟ لبخند روی لبهای قشنگت هست؟

10 صبح: خورشید خانوم میشه یه لبخند مهمانم کنی؟

10:10 صبح: لطفا... فقط یه لبخند.

10:15 صبح: دور خودت و لبخند نازت می گردم. ممنون.

11 صبح: عشق خوشگلم دارم "چهار مضراب" جلال ذوالفنون رو تمرین می کنم. ای کاش اینجا بودی تا برات می زدم.

12 ظهر: خانوم گلم ناهار چی داریم؟ میشه سالاد شیرازی هم درست کنی؟

12:10 ظهر: جون خورشید خانوم اخم نکن. شوخی کردم به خدا. من کجا و ناهار کنار تو کجا؟! خواستم فقط یه لبخند رو لب هات بیارم.

12:15 ظهر: حالا یه لبخند مهمانم کن تا بفهمم ازم ناراحت نیستی.

2 بعد از ظهر: دارم یه فیلم از ژولیت بینوشه تماشا می کنم. مثل همیشه ژولیت بینوشه باعث میشه که یاد تو بیوفتم. گفتم با یه پیامک حالت رو بپرسم.

3 بعد از ظهر: خورشید خانوم دلم برات تنگ شده.

4 بعد از ظهر: دوست دارم.

5 بعد از ظهر (کلاس موسیقی): 

"چه شود به چهره زرد من، نظری برای خدا کنی

که اگر کنی همه درد من، به یکی نظاره دوا کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین

همه غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی"

6 عصر: ای کاش اینجا بودی تا بعد از کلاس دوتایی تو خیابان انقلاب قدم میزدیم و یه قهوه اسپرسو می خوردیم. ای کاش حداقل یه زنگ میزدی و صدات رو می شنیدم.

7 شب: خورشید خانوم دلم برات تنگ شده.

8 شب:

"ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم"

9 شب: از غروب و شب جمعه متنفرم.

10 شب: ای کاش مال من بودی.

11 شب: ای کاش ما من بودی.

12 شب: ای کاش مال من بودی.

خورشید خانوم؛

اگر از همه دنیا فقط همینقدر سهم من بود که اجازه فرستادن پیامک به تو رو داشتم؛ امروز این پیام ها رو می فرستادم.

حالا که اینقدر بیچاره ام که پیامک هم نمی تونم بفرستم، اینجا می نویسمشون. شاید یه روزی بخونیشون.

ای کاش مال من بودی...

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/۱٢
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ پیرمرد- قسمت دوم

آنچه گذشت: پیرمردی توی پارک لاله برای جوان ها نامه عاشقانه می نویسه و پول می گیره. تخصص اصلی اون، نوشتن نامه عاشقانه برای پسرهاییه که تلاش می کنند خودشون رو توی دلِ عشقشون جا بدن. با این حال یه دختر جوان به اون مراجعه و خواهش می کنه که برای بدست آوردن دلِ مردی که یه زن دیگه ای رو دوست داره نامه بنویسه. پیرمرد از این کار سر باز می زنه و ...

 

غروب چند روز بعد سال 1421- همان نیمکت پشت توالت پارک لاله

- وای حاج آقا اینجائید؟ می دونید چقدر دنبالتون گشتم؟ توی چند روز گذشته هزاربار اومدم اینجا. تمام پارک های تهران رو هم زیر پا گذاشتم ولی پیداتون نکردم. اون پیرزن پارک خزانه هم خبری از شما نداشت. اون روز با عجله کجا رفتید؟

+ رفتم دو قاشق بِشاشم.

- بِشاشید؟؟؟

+ مَردم از پدرشون خونه و مغازه به ارث می برند و من از پدر مرحمم یه پروستات لعنتی به ارث بردم. اَمونم رو بریده. روزهایی که هوا یه ذره سرد میشه یا دو استکان چای میخورم دیگه زندگی عادی ندارم.

- ولی من اون روز تا آخر شب منتظر شما موندم؛ اما برنگشتید!

+ قصد داشتم برگردم ولی از دور ماموران اطلاعات رو دیدم که دور و بر این نیمکت پرسه می زدند. آخه می دونی...؛ توی این کشور عاشقیت و همه صنایع وابسته به اون ممنوعه. اینجا، همونجاییه که "عشق رو کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند." حساب کردم و دیدم نمی ارزه خودم رو به خطر بندازم و برای دوزاری که از شما می گیرم برم اونجایی که عرب نِی می زنه. آخه همه یِ چوب خط هام پر شده و تا دلت بخواد تعهد داده ام.

- حالا اگر اجازه بدید، تا دوباره پروستاتتون تکون نخورده بریم سر اصل مطلب.

+ موافقم. از مشکلت بگو؟

- مشکل من اینه که بعد از سالها، بالاخره نیمه گم شده خودم رو پیدا کردم؛ اما اون میگه که نیمه گم شده ای نداره!

+ خوب حتما نداره که میگه!

- آره... نداره. یعنی داشته ها... ولی سالها پیش پیدا کرده. من دیر رسیدم.

+ بالاخره الان نیمه گم شده ای نداره.

- بله...، متاسفانه نداره!

+ چرا متاسفانه؟

- برای اینکه من شانسی برای بودن به عنوان نیمه گم شده اون ندارم.

+ دوستش داری؟

- می پرستمش.

+ پس از کامل بودن اون خوشحال باش.

- نمی تونم.

+ یعنی چی؟

- یعنی برای کامل شدن خودم به اون نیاز دارم.

+ داری ازش سوء استفاده می کنی. زود یا دیر می فهمه و همه شانس هات رو از دست میدی.

- خواهش می کنم اینجوری به موضوع نگاه نکنید. شاید من منظورم رو بد گفتم. اجازه بدید که جور دیگه ای بگم. من در نبودش غمگینم.

+ اما در بودنش هم اون غمگینه. دوست داری اسیرش کنی و با غمش به خوشی برسی؟

- من غلط کنم که همچین چیزی رو بخوام.

+ پس چی؟

- من می تونم نیمه بهتری برای اون باشم.

+ از کجا می دونی؟

- از اونجایی که می دونم من بیشتر از اون نیمه اش دوستش دارم.

+ اولا...، دلیل قانع کننده ای برای این حرفت نداری. دوما...، همین الان خودت گفتی که به خاطر خودت دوستش داری، نه به خاطر اون. و سوما...، بعضی از آدم ها با اینکه می دونند که طرف مقابلشون دوستشون نداره ولی تا ابد عاشق اون می مونند. شاید این مرد با اینکه می دونه زن مورد علاقه اش دوستش نداره ولی باز هم عاشقشه. حتا ممکنه یه روزی بفهمه که اون زن سالها به اون دروغ گفته و خیانت کرده ولی باز هم عاشقش بمونه.

- این غیر ممکنه!

+ از این حرفت تعجب می کنم. تو الان کسی رو می پرستی که دوستت نداره، اون وقت میگی این کار ممکن نیست؟!

- آره...، من هم کسی رو دوست دارم که دوستم نداره اما موضوع من با اون فرق می کنه.

+ چه فرقی می کنه؟

- نمی دونم! یعنی اومده ام پیش شما که یه جوری با نوشته هاتون به اون حالی کنید که فرق می کنه.

+ لعنت بر شیطون!

- چی شد حاج آقا؟ باز هم می خواهید بشاشید؟

+ نه دیگه...، دو روزه ایزی لایف می بندم.

- پس چی شد؟

+ اثبات چیزی رو از من می خوای که سالها در انجامش ناموفق بودم.

* سلام حاج آقا.

+ سلام پسرم.

* حاج آقا من چند روز پیش یه نامه از شما گرفتم و دادم به عشقم. اما عشقم نامه رو نخونده پاره کرد!

+ میگی من چی کار کنم؟ تا راضیش نکنی نامه رو بخونه که من نمی تونم کاری بکنم.

* می دونم...، با این حال اگه میشه یه کپی دیگه از نامه به من بدید. شاید اینبار راضیش کنم که بخونه.

+ باید دو و نیم میلیارد تومان1 برای کپی دوم بدید؟

* چه خبره حاج آقا؟؟؟!!! چند روز پیش هم که همینقدر گرفتید!

+ اگه نمی خوای، برو دنبال کارت و وقت من رو نگیر.

* ببخشید حاج آقا. بفرمایید این هم دو و نیم میلیارد تومان دیگه.

+ این هم یه کپی دیگه از نامه شما.

- اگر ما بتونیم ثابت کنیم که عشق اون به نیمه گم شده اش یه عشق یک طرفه ست حتما اون رو رها می کنه.

+ و اگر نکرد یه آدم کش اجیر می کنیم تا اون زن رو بکشه. بعد یه هفت تیر میذاریم رو پیشونیش و میگیم که یا باید تو رو دوست داشته باشه و یا این رو هم می کشیمش!

- حاج آقا چرا متلک می اندازید؟

+ ببین خانم عزیز، تو چون اون مرد رو دوست داری و حاضری براش هر کاری بکنی فکر می کنی که این حق توست که اون هم تو رو دوست داشته باشه. با خودت میگی حالا که من این همه دوستش دارم باید اون هم بفهمه و من رو دوست داشته باشه. ولی زندگی اینجوری نیست. انجام این کارهایی هم که برای رسیدن به عشقت توی ذهن داری از من بر نمیاد. من می تونم برای اثبات عشق تو تلاش کنم اما این بازی ها رو بلد نیستم. نمی تونم شخص دیگه ای رو خراب کنم! اگر این مسیر رو می خوای، برو سراغ یه نفر دیگه. فقط یادت باشه که توی دنیا هر کاری رو میشه با زور پیش برد، به جز کار دل رو.

- پس شما میگید من چی کار کنم؟

+ دوستش داشته باش.

- بعدش چی؟

+ دیگه بعدی نداره. هرچی بخوای توی همون دوست داشتن پیدا می کنی.

- ولی من می خوام با اون زندگی کنم.

+ خوب زندگی کن! با خیالش.

- می تونم یه سوال شخصی بپرسم؟

+ بپرس.

- این داستان هایی که مردم از شما میگن درسته؟

+ مردم چی میگن؟

- میگن در دوران جوانی عاشق یه زنی بودید که بهش خورشید خانوم می گفتید و...

+ خورشید خانوم نمی گفتم! خورشید خانوم بود.

- ناراحت نشید حاج آقا...، من بد گفتم... خورشید خانوم بود. میگن خورشید خانوم شما از خورشید خدا هم قشنگ تر بوده و چشم هاش حتا روزهای آفتابی مثل ستاره ها در دل شب می درخشیدن. میگن روح بزرگی داشته و یه دانشمند واقعی بوده. مردم میگن خورشید خانومتون خیلی با فهم و کمالات بوده. محکم، عاقل، صبور و مهربان بوده.

+ همه ی اینها یه بخش کوچیکی از خورشید خانوم من بودند اما خورشید خانوم من فقط اینها نبود.

- درسته که رنگین کمان با لبخند اون ظاهر میشده؟

+ لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد و وقتی می خندید دستم به ستاره ها می رسید.

- ولی میگن اون هم مثل عشق من دوستتون نداشت و دلش پیش یه نفر دیگه بود!

- حاج آقا اتفاقی افتاد. تو رو خدا ببخشید. به خدا از دهنم پرید. حاج آقاااااا. خواهش می کنم آروم باشید...

این داستان ادامه دارد....

1- با این وضعیت اقتصادی مملکت و تورم سالهای اخیر، احتمالا  بیست و چند سال دیگه دو و نیم میلیارد پول کمی خواهد بود.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/۱٢
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ پیرمرد - قسمت اول

غروب یه روز پاییزی سال 1421- نیمکت پشت توالت عمومی پارک لاله

- سلام حاج آقا.

+ سلام دخترم.

- من از طرف نیلو اومدم.

+ اسم رمز؟

- خورشید خانوم.

+ امروز کلانتری ریخته تو پارک ها و تمام عشقی نویس ها رو جمع کرده. وضعیت خوب نیست. برو فردا بیا.

فردای اون غروب پاییزی سال 1421- همان نیمکت پشت توالت عمومی پارک لاله

- سلام حاج آقا.

+ سلام دخترم.

- حاج آقا من از طرف نیلو اومدم. اسم رمز رو هم می دونم. دیروز گفتید که برم و امروز بیام. می خواستم زحمت بکشید و یه نامه عاشقانه برام بنویسید.

+ من احساسات خانم ها رو نمی شناسم و بلد نیستم از زبان اونها بنویسم.

- ولی برای نیلو نوشته بودید! اتفاقا خیلی هم خوب بود. وقتی پسره خونده بود باورش نمی شده که نیلو صاحب چنین احساس لطیفی باشه. در جا عاشقش شده بود!

+ اون اتفاقی بود. من دنیای شما رو نمی شناسم. پیشنهاد می کنم بری پارک خزانه! سوار متروی کهریزک شو و ایستگاه ترمینال جنوب پیاده شو. اونجا از هر کس بپرسی، نشونت میده. روی نیمکت پشت توالت پارک یه زنی نشسته که قلمش شفاست. معرفی نامه من رو نشونش بدی، کارت رو راه می اندازه.

- حاج آقا من شش ماه نزد اون خانم می رفتم و می اومدم. کلی هم پول دادم. زنیکه یِ کلاهبردار همه پول ها رو بالا کشید و دست آخر هیچ غلطی نکرد. وقتی آخرین نامه رو می نوشت با اطمینان می گفت که حتما جواب میده و مِهرم به دل عشقم می افته اما وقتی اون نامه رو خوند یه لبخندی زد و زیر برگه ام نوشت: "همه را دوست مى توانستم داشت نه اما چندان که به کار آید."

+ برو خدا روزیت رو جای دیگه ای حواله کنه. وقتی اون نتونسته کاری کنه، از دست من هم کاری برنمیاد. دوست ندارم چهار روز دیگه پشت من هم بگی: مَرتیکه یِ کلاهبردار کلی پول بالا کشید و هیچ غلطی نکرد. برو بی خیال پسره شو!

* سلام حاج آقا.

+ سلام پسرم.

* حاج آقا دنبال نامه ام اومده ام. ده روز پیش درخواستش رو دادم.

+ شماره قبضت رو بگو.

* بیست و دو، هشتاد و شش.

+ اِاا...ایناهاش... بگیرش... فقط سعی کن توی موقعیت مناسب بهش بدی. نبری یه زمانی که اخلاقش سگیه بدی ها، اینجوری نامه رو می سوزونی.

* حاج آقا امیدی هست؟

+ زندگی یعنی دوست داشتنش، بدون هیچ امیدی! با این حال من تا حالا برای هر کس نامه نوشتم جواب گرفته، تو هم میگیری. حالا این نامه نه...؛ نامه بعدی رَد خور نداره. من بیست ساله که کارم همینه. داماد رئیس جمهور ونزوئلا با نامه های من زنش رو عاشق خودش کرد. برو خیالت راحت.

* مرسی حاج آقا. عروسیمون حتما براتون کارت دعوت می فرستم. 

+ نیازی به کارت نیست. فقط یه پرس غذا با دوتا نوشابه بفرست بیاد. پیشاپیش عروسیتون مبارک باشه.

- حاج آقا دیدی..؟ خودت گفتی برای هر کس نامه بنویسی جواب می گیره! پس چرا برای من نمی نویسی؟ مگه با من دشمنی داری؟ یا پول من با پول بقیه فرق داره؟

+ ببین دخترم...، تو اگر مشکلت قابل حل بود اون خانم می تونست حل کنه. وقتی نتونسته یعنی یه گیری تو کارت هست.

- شما فقط یه بار به حرف هام گوش بدید و یه نامه بنویسید، نتیجه اش هرچی شد با خودم. قول میدم دفعه دوم نیام سراغتون.

+ بگو ببینم داستان چیه...؟

- من عاشق یه مردی هستم که با همه فرق داره...

+ لطفا وقت من رو برای توضیح خوبی هاش و تفاوت هاش با بقیه مردها نگیر. بگو ببینم گیر کار کجاست؟

- گیر کار اینجاست که دوستم نداره.

+ چرا؟

- چون یکی دیگه رو دوست داره.

+ لعنت بر شیطون.

- حاج آقا چرا بلند شدید؟ کجا میرید؟ حاج آقاااا.... تو رو خدا نرید... حاج آقااااا....

این داستان ادامه دارد....

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/۱۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ زیاده خواهی

من بیشتر از حقّم می خواستم و این مامانم رو اذیت می کرد.

وقتی مامانم با چند متر چیتِ گل گلی وارد خونه می شد، خواهرها و برادرم به نوبت جلوش بدون حرکت می ایستادند تا اون اندازه قد و دور کمرشون رو بگیره اما حساب من با بقیه فرق می کرد! پُررو بودم و جفتک می انداختم. آخه من از شلوار چیت گُل گُلی که خواهرهام هم نمونه ای از اون رو می پوشیدند بدم می اومد. حس می کردم دامن پوشیدم. برای پوشیدن شلوار اونقدر مقاومت و گریه می کردم که بیچاره مامانم مجبور می شد از حق بقیه بچه ها بزنه و برای من پارچه ضخیم تر و بدون طرح بخره بلکه شبیه شلوار مردانه بشه.

بچه های دیگه به جز رفتن به مدرسه هیچ وقت درخواست برنامه جانبی نمی کردند اما من شش سالم بود که دوتا پام رو توی یک کفش کردم که اِلا و بِلا باید من رو باشگاه کاراته ثبت نام کنید. سرخود رفتم و یه باشگاه توی محل گیر آوردم و فرم ثبت نامش رو برای مامانم آوردم. زمستان ها ساعت اتمام باشگاه توی تاریکی شب بود، برای همین مامانم می اومد دنبالم. وقتی از باشگاه خارج می شدم یه شیرینی رولت از زیر چادرش درمی آورد و میگفت: "خسته نباشی پسرم. این شیرینی رو بخور تا جون بگیری اما حواست باشه که به خواهر و برادرهات نگی!"

کلاس دوم که بودم یه روز خانم سازگار گفت: "از فردا هر کس زنگ های ورزش بدون گرمکن ورزشی بیاد مدرسه حق ورزش کردن نداره و باید توی کلاس بمونه." وقتی رسیدم خونه به مامانم گفتم که شلوار گرمکن می خوام. مامانم که پول خرید گرمکن رو نداشت کلی نازم رو کشید و تلاش کرد که راضیم کنه بی خیال شلوار بشم اما من عاشق زنگ ورزش بودم و دوست نداشتم توی کلاس با صدای بازی بچه ها حسرت بخورم. اونقدر گریه کردم که مامانم عصبانی شد. مامانم هر وقت خیلی عصبانی میشد می گفت: "ای کاش خدا به جای تو یه سنگ سیاه میداد. حداقل می تونستم بذارمش درزِ دیوار و به یه دردم بخوره." وقتی جمله معروفش رو تکرار کرد، قهر کردم و بدون شام خوابیدم. وقتی صبح برای رفتن به مدرسه بیدار شدم مامانم رو دیدم که علی رغم خانه دار بودن داره صبح زود از خونه خارج میشه. اونقدر مغرور بودم که نه سلامی دادم و نه خداحافظی کردم. توی حیاط مدرسه وقتی داشتیم با صف وارد کلاس می شدیم، مامانم رو دیدم که نفس زنان داره به سمت من میاد. وانمود کردم که ندیدمش ولی وقتی به اسم صدام زد با اَخم وایسادم. نزدیکتر که شد یه دست گرمکن سه خط از زیر چادرش درآورد و جلوی من گرفت. هم خوشحال بودم و هم از اصرارم برای خریدن گرمکن خجالت می کشیدم و نمی تونستم توی چشم هاش نگاه کنم. گرمکن رو گرفتم و گوشه دیوار حیاط پوشیدم.

 بعدها فهمیدم که اون روز صبح مامانم با عجله میره بازار و منتظر باز شدن مغازه شلوار فروشی می مونه. وقتی مغازه دار میاد، مامانم گردنبند ماهی کوچولویی که تنها طلای زینتی عمرش بود رو گرو میذاره و برای من یه دست گرمکن می گیره. بعد از ظهر هم گردنبند رو می فروشه و با بقیه پولش برای زندگیِ همیشه یک پا لنگمون مایحتاج می خره.

جمعه گذشته مامانم صدام زد و گفت: "چته؟ چرا اینقدر ناراحتی؟" گفتم: "مامان باز هم به حق خودم قانع نیستم. بیشتر از سهم خودم می خوام." گفت: "اگه قایمکی برات رولت بگیرم آروم میشی؟" گفتم: "بیشتر از رولت می خوام." با یه غم خاصی گفت: "ولی دیگه گردنبندی ندارم که برای دلت گرو بذارم!" سقف مدرسه تشیّع بعد از سی سال روی سرم خراب شد. گفتم: "روم سیاهه که توی این همه سال یه گردنبند کوچیک برات نخریدم ولی اگه همه گردنبندهای دنیا رو هم گرو بذاری نمی تونی اونی رو که من می خوام برام بیاری." گفت: "پس چی کار کنم که حالت بهتر بشه." گفتم: "دعا"

خورشید خانوم؛

من هنوز هم وقتی با شلوار چیتِ گل گلی بیرون میرم حس می کنم دامن پوشیدم. هنوز هم به بچه هایی که گرمکن ورزشی دارند حسادت می کنم و از نشستن گوشه کلاس توی زنگ های ورزش متنفرم. دیگه مامانم هم گردنبندی نداره که برای آوردن تو گرو بذاره.

ای کاش خدا به جای من یه سنگ سیاه به مامانم میداد. اینجوری هم من الان داغ به دلم نبود و هم مامانم می تونست درز دیوارش رو بگیره.

دلم گرفته.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٩
تگ ها: عشق و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ حسادت

می دونم حسادت از بدترین صفات انسانیه، ولی من آدم حسودی هستم.

من به خدا هم حسادت می کنم اگر نزدیکتر از من به تو باشه.

من به هر کسی که کنار تو بایسته حسادت می کنم.

من آدم حسودی هستم و جزای من آتیشیه که درونم داره زبانه میکشه.

لعنت به من و لعنت به این آتیشی که داره جیگرم رو می سوزونه.

لعنت به دنیا.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عشقمون سه ساله شد!

وقتی میگم "خورشید خانومم امروز عشقمون سه ساله شد" منظورم همون دوست داشتن یک طرفه مونه که تو از روز اول زیر بارش نرفتی و از اون برائت خواستی. به دل نگیر اگه گاهی واژه "عشق" رو به اون میدم. آخه هیچ جایی از کتاب ها نوشته نشده که لغت "عشق" رو فقط میشه برای دوست داشتن های دو طرفه به کار برد. مثلا همین شیرینِ خودمون که خسرو رو دوست داشت و فرهاد رو آدم حساب نمی کرد. تا روز آواره شدن کلاغ قصه شون هم حاضر نشد از شوهرش دست بکشه و فرهاد رو دوست داشته باشه! با این حال هزار ساله که همه دوست داشتن یک طرفه فرهاد رو "عشق" می نامند. یعنی توی همه کتاب ها نوشته شده "عشق فرهاد و شیرین" و تا حالا هیچ کس نگفته "دوست داشتن یک طرفه فرهاد و شیرین."

امروز اون دوست داشتن یک طرفه مون سه ساله شده. شاید یه روزی هم سی ساله بشه! می دونم مثل شیرین هیچ وقت اون رو باور نخواهی کرد و باید دور از دست هات جون بدم اما دوست دارم اجازه بدی اسم اون رو "عشق" بذارم. یعنی دوست دارم برات بنویسم: "خورشید خانومم امروز عشقمون سه ساله شد" و تو توی کامنت ها ننویسی: "عشقمون؟"

نمی دونم چرا همیشه فرهاد برای من یه فرقی با بقیه اسطوره های عاشقیت داشته؟

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٥
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ خانومم شام چی داریم؟

یک:

- خانومم شام چی داریم؟

+ عزیزم امروز متوجه شدم که مدت هاست برات آبگوش نپختم، این بود که یه آبگوشت تُپل بار گذاشتم.

- وااااای دورت بگردم بیارش که مُردم از گرسنگی. دیگه بوش داره دیوونه ام می کنه.

+ تا تو دست هات رو بشوری من هم سفره رو آماده می کنم.

دو:

- خانومم شام چی داریم؟

+ من گرسنه بودم و یه چیزی خوردم. یخچال رو بگرد و اگر چیزی بود گرم کن و بخور.

سه:

- خانومم شام چی داریم؟

+ کوفت!

- وااااای دورت بگردم کوفته بار گذاشتی؟ می دونی چند وقته یه کوفته تُپل نخوردیم؟!

+ نه عزیزم، خود شخصِ کوفت رو بار گذاشتم!

- نازنینم این چه طرز صحبت کردنه؟! اتفاقی افتاده؟

+ مَرتیکه مگه با کنیزِ پدرت صحبت می کنی که اینجوری میگی؟! من هم مثل تو از صبح سر کار بودم. فکر کردی حالا چون اردبیلی ها مرد سالار هستند تو هم می تونی با من اینجوری صحبت کنی؟ دیشب من شام درست کردم و تو کوفت کردی، حالا دَندِت نرم نوبت توست که یه چیز درست کنی و من میل کنم.

خورشید خانوم؛

من بلدم نیمرو و تخم مرغ آب پز درست کنم. یه کم دقت کنم اُملت هم می تونم بپزم. همیشه بابام میگه کَته پختن کاری نداره. کافیه روی برنج به اندازه ای آب بریزی که یه بند انگشت از برنج بالاتر بیاد و بذاری روی گاز، بعدش اگه انگشت اشاره ات رو با تُف ات خیس کردی و زدی به بدنه قابلمه و صدای "جیز" شنیدی یعنی کَته آماده ست وگرنه باید چند دقیقه دیگه هم صبر کنی. یکی دو شب از هفته رو هم با تُن ماهی و کنسرو لوبیا سر می کنیم.

یعنی می خوام بگم مهم نیست که تو شام بپذی یا من. اصلا مهم نیست که کوفت بار میذاری یا کوفته! فقط چیزی که مهم هست اینه که یه روز بهت بگم: خانومم شام چی داریم؟

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/۳
تگ ها: عشق و انتظار و پدر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ زندگی شاید همین باشد!

دوری از من...،

       آنقدر که دویدن تا فرجام جهان نیز مرا به تو نمی رساند.

نزدیکم به تو...،

       چنان که با یک گام می توانی دستانم را لمس کنی.

و مشکلِ حل این معما...،

       عجز من در یافتن منطقی ست که تو را به گام نهادن بر این مسیر

                                                                             برانگیزد.

ملامتگر نادانی ام در پیش بینی پایان این راه مباش،

 

- ادامه دادن این متن با ادبیات کتابی برای من سخته. بقیه رو با ادبیات گفتاری می نویسم. -

به جون خورشید خانومم که می خوام دنیاش نباشه،

اگه فقط یه قدم به سمت من برداری...

جوری مسیر رو طی می کنیم که اگه زبونم لال پشیمون شدی...؛

اگه توی خونه سالمندان با خودت دست به یقه شدی و خودت رو سرزنش کردی...؛

دقیقا اونجایی که داشتی به من فحش خوار- مادر میدادی که چرا پا گذاشتم توی زندگیت و آینده ات رو خراب کردم...،

ناخودآگاه یه لبخند روی لبهای نازِ چین چینیت بنشینه و آروم زیر لب بگی: ولی می ارزید!

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ شعر خلسه ای

توی کلاس ادبیات سوم دبیرستان آقا واحدی کلی از حافظ و عشق الهی اون گفت و در نهایت رسید به اینکه حافظ موقع شعر گفتن حالت عادی نداشته و در عالم خلسه شعر می گفته. من که ته کلاس می نشستم به مسعود که اون هم ردیف آخر ستون کناری می نشست نگاه کردم و گفتم: "چون می دونه ما سر از کون خَر در نمیاریم هرچی دوست داره بارمون می کنه!" آقا واحدی شنید و من رو کشید بیرون. روش نمیشد جمله من رو تکرار کنه و فقط با داد و بیداد می گفت: "چی گفتی؟ چی گفتی؟" من هم می گفتم: "به خدا هیچی آقا!"

تا اینکه چندوقت پیش توی عالم خواب و خلسه برای خورشید خانومم شعر نوشتم:

آنقدر دوستت دارم

که می خواهم مرا بکشند

جنازه ی بی جانم را مُثله کرده

و مقابل اخلاق سگی ات بریزند

شاید اینگونه بخشی از روح بزرگ تو شوم.

بیدار که شدم ناخودآگاه یاد آقا واحدی افتادم که می گفت وقتی حافظ از خلسه برمی گشته روی شعرش کار می کرده و یه سر و شکل درستی به اون میداده. با خودم گفتم درسته که این شعر خیلی چرت و پرته اما اگر روی اون کار کنم حتما یه چیز درست و درمونی درمیاد. این بود که کلی وقت گذاشتم و مرتبش کردم. هرچند که تمام ساختار اولیه اش به هم خورد:

با اینکه عرق سگی را از کشمش شیرین می سازند

اما طعم آن تلخ و ناخوشایند است.

با این حال اگر کسی شهامت به دهان گرفتن تلخی آن را داشته باشد

به یک مستی شیرین می رسد که هیچ کشمشی آن را ندارد.

این شعر بهتر از قبلی شد اما هنوز عَرَق وُ سگ اش در شان عشق من نبود. با خودم گفتم اگه شراب رو جایگزین اونها کنم مشکل حل میشه. اما حقیقتا شراب نه اونقدرها تلخه که آدم رو اذیت کنه و نه گیرایی بالایی داره. یه مشروب سبک و اصطلاحا زنانه محسوب میشه. اما چون مثل نازنین من خیلی باکلاسه اون رو به عرق سگی ترجیح دادم و شعرم اینجوری شد:

با اینکه شراب را از انگور شیرینِ شانی می­سازند، اما طعم آن تلخ و ناخوشایند است.

با این حال اگر کسی شهامت به دهان گرفتن تلخی آن را داشته باشد

به طعم شیرینِ یک مستی ناب می­رسد که در هیچ تاکستانی یافت نمی­شود.

تو آن کهنه شرابی که از تلخی خود در کام من نمی­ کاهی و من آن پیری که می­داند شراب هرچه تلخ­تر؛ گیراتر.

خورشید خانوم؛

همیشه دوست دارم در وصف لبخند تو شعرهایی بنویسم که وقتی کسی می خونه تمام زیبایی های خورشید خانوم رو ببینه، اما متاسفانه من هنوز هم سر از هیچ جای خَر درنمیارم و حتا توی خلسه هم نمی تونم شعری به نازی نگاهت بنویسم. می دونم این حق توست که یه نفر در سطح و شان خودت برای تو دیوانگی کنه اما من به این دلخوشم که فقط اسمم توی فهرست خریداران تو ثبت بشه وگرنه داشتن تو به قیافه من نمی خوره.

خوش به حال اونی که تو رو داره.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/۳٠
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ والنتاین 2017

این پست حاوی صحنه های پورن و واژه های خاک بر سری ست و خواندن آن به عزیزانی که مشکلات قلبی و اعتقادی دارند توصیه نمی شود.

***

من از این روزهایی که مثلا میگن روز ملیِ فِلانه یا روز جهانیِ بَهمانه، اصلا خوشم نمیاد!

سالی دوازده ماه کسی نمی دونه آتش نشانان بیچاره با حقوق یک میلیون و دویست هزارتومانی چه جوری از عهده مخارج زندگی شون برمیان، اونوقت هفت مهر که میرسه از رئیس جمهور گرفته تا فلان مدیرِ آب حوضی فلان شرکت نفتی یه کلاه قرمز روی عَمامه شون میذارند و با یه سخنرانیِ مفصل این روز رو به آتش نشانان تبریک میگن. کافیه آخر سخنرانی شون درخواست کنی که دوزار به حقوق آتش نشانان اضافه کنند! یه نگاه عاقل اندر سفیه می کنند و میگن: "نمی دونی آقا امسال رو سال مقاومت جهادی نامیده؟ برو گم شو مقاومت کن بچه پُررو!" از سرِ بیشعوری هم به روی خودشون نمی آرند که درست لحظه ای که کون بچه های این مملکت زیر مقاومت جهادی پاره میشه، پسرهای خودشون اون سر دنیا ترامادول می خورند تا چند دقیقه بیشتر روی جنده های کلمبیایی و برزیلی دوام بیارند.

یارو تمام طول سال پاچه زنش رو میگیره، اونوقت بیست و پنجم بهمن ماه یه هدیه می گیره و روز عشق رو به زنش تبریک میگه. دو ساعت بعد هم سَرِ شور شدن غذا، اون بیچاره رو می شوره و آویزون می کنه. فرداش هم توی اداره برای همکارهای خانم چهره حق به جانب می گیره که من هر کاری می کنم، باز هم این زنِ نمک نشناسم قدر نمی دونه. هرچی بیشتر محبت می کنم، بیشتر جُفتک می  اندازه.

من با خود روز والنتاین که مثلا یه روز خارجیه و باید به جای اون  سپندارمذگان رو جایگزین کنیم مشکلی ندارم. همین که این روز بهانه ای باشه تا آدم ها به هم محبت کنند کافیه. اصلا چقدر خوبه که هم این روز رو جشن بگیریم و هم روز سپندارمذگان رو. مشکل من اینه که آدم ها اگر عاشق هستند باید تمام روزهای سال رو عشق بورزند، نه فقط یه روز از سال رو!

از اصل و اساس والنتاین که بگذریم، هدیه های این روز جالبه. یه خرس گنده، یه خرس گنده میده به یه خرس گنده دیگه!1 خدا رو شکر این روزها آدم ها بیشتر از یک سال عاشق نمی مونند وگرنه اون خرسِ گنده سومیه بعد از چند سال صاحب یه گلّه خرس گنده میشد. از اونجایی که هدیه دادن خرس گنده خیلی خَز شده، من امسال می خوام یه نوآوری داشته باشم. امسال می خوام یه پاندایِ گنده یِ پشمالویِ سیاه و سفید هدیه بدم. مزیّت این هدیه نسبت به خرس های قرمز رنگ، تخفیف صددرصدیِ اونه. یعنی اگر به مهربانی بغلش کنی، نُه ماه دیگه، یه خرس پاندای کوچولویِ ناز میذاره بغلت. مال خودِ خودِ خودت. بعدش مثل پرنسس فیونا که متوجه شد سالها نیمی غول بوده و نیمی آدم و به عشق شِرک از نیمه یِ آدم بودن خودش گذشت و غول شد، تو هم متوجه میشی که توی این مدت نیمی آدم بودی و نیمی پاندا. اون وقت اگر به عشق من و پاندای کوچولومون حاضر بشی از دنیای آدم ها دست بکشی و به دنیای پانداها بیایی، متوجه خواهی شد که ما در دنیای سیاه و سفید خودمون چیزهایی داریم که آدم ها در دنیای رنگی شون فقط سالی یک روز ادای اون رو درمیارن.

خورشید خانوم؛

همه ی این چرت و پرت ها رو گفتم برای اینکه امروز قصد داشتم برای والنتاینِ امسال هدیه تهیه کنم، اما پول نداشتم. من نمی دونم اینکه یه مهندس سی و هفت ساله با سیزده سال سابقه کار در بزرگترین وزارتخانه ایران پول نداره، خنده داره یا گریه دار، ولی می دونم دوستم محمدرضا هم پول نداشت که قرض بده. چوب خط ام هم پیش خانم های اداره پر شده و روم نمیشه از اونها قرض بگیرم. پس با عرض پوزش و شرمندگی باید بگم توان خرید هدیه رو ندارم.

بیا و به مهربانی همین پاندای سیاه و سفیدِ صددرصد تخفیفی رو ببر.

 راستی...،

فردا منتظر پیامک تبریک والنتاین هم نمون. آخه امروز ساعت شش صبح رئیس مخابرات این پیامک رو برام فرستاد: "مشترک گرامی به دلیل عدم دریافت اطلاعات پرداختی آخرین صورتحساب صادره، ارتباط شما یکطرفه می گردد." دیوث اینقدر شعور نداره که تلفن آدم ها رو یک روز قبل از روز عشق قطع نکنه.

با همه این تفاصیل، پیشاپیش روز والنتاین ات مثل همه ی روزهای دیگه زندگیت مبارک باشه.

 

1- این جمله رو در محیط وب خوندم.

بعدا نوشت1: حقوق من بد نیست. خودم کارهایی کرده ام که الان دستم خالی شده.

بعدا نوشت2: چون اعصابم از قطع شدن تلفنم خرد بود  این پست بی ادبی شد. ببخشید.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/٢٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ شعله فکن در قفس ای آه آتشین

سُل دو دو دو... دو لا سی دو...

سُل دو دو دو... دو لا سی دو...

دو می می می... رِ... دو لا سی لا...

دو می می می... رِ... دو لا سی دو...

دارم برای نازنینم سه تار می زنم. دیگه اونقدر یاد گرفته ام که می تونم ترانه مرغ سحر رو بزنم و بخونم. درسته که اون نمی شنوه؛ ولی مهم نیست! آخه فروغ میگه:

"صدا، صدا، تنها صدا

 صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

 صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

 صدای انعقاد نطفه ی معنی

 و بسط ذهن مشترک عشق

 صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می ماند"

 فروغ که خالی بند نیست. وقتی میگه صدا می ماند، یعنی من حق دارم بزنم و بخوانم. دنیا که تا ابد همینجوری نمی مونه. شاید یه روزی...، یه نفری...، از یه جایی بیاد و صدای من و ساز من رو برای اون ببره.

شاید یه روزی ناله مرغ سحر هم شنیده بشه. 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/٢۳
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ گرگی که قرار بود هم خدمتی اش را بخورد

وقتی هم خدمتی شدیم؛ اون به تازگی با چندتا از دوستانش یه پروژه در سطح ملی راه انداخته بودند و برای تامین هزینه های نگهداری اون مشکل داشتند. برای حل این مشکل، هر چند روز یکبار با تاکید بر شعارهایی که خاتمی می داد به دفتر ریاست جمهوری مراجعه می کردند تا حمایت هایی برای پروژه شون دریافت کنند اما مسئولین مربوطه علی رغم وعده هایی که می دادند حمایتی نمی کردند. اون جوری که می گفت همه اعضاء گروهشون آدم های به شدت علمی بودند اما هنر برقراری ارتباط رو نداشتند. یه روز که به توانایی من در برقراری ارتباط با افراد ایمان آورده بود گفت: "اگه تو عضو گروه ما بودی، می تونستیم موفق بشیم." من که اون روزها با حقوق ماهیانه نوزده هزار و هفتصد تومانیِ سربازی سر می کردم این موقعیت رو غنیمت دونسته و گفتم: "اگر بخواهید عضو گروهتون میشم."

یکی از نقاط ضعف من در زندگی، هیاهو و سر و صدای زیادمه که گویا اون روزها همین موضوع اون رو ترسونده بود. فکر می کرد من در یک چشم به هم زدنی سر خودش و دوستانش رو کلاه میذارم و پروژه شون رو بالا می کشم. برای همین در جواب حرف من خیلی رُک گفت: "می ترسم ما رو بخوری."

الان قضیه من و خورشید خانومم، شبیه قضیه من و هم خدمتیم شده. هیاهوی زیاد من در این وبلاگ باعث شده که خورشید خانومم از من بترسه. می ترسه اگر دوستم داشته باشه من بگم، حالا که دوستم داری باید ببوسمت. بعد که بوسیدمش باهاش کارهای خاک برسری بکنم. بعد از اون هم آویزونش بشم که یالا باید عاشقم بشی. برای همین ترجیح میده که دوستم نداشته باشه تا بعدا به دردسر نخوره. مطمئنم اگر یه نفر به خورشید خانومم این اطمینان قلبی رو بده که من فقط خیلی ساده و کودکانه دوستش دارم و آرزومه که اون هم فقط دوستم داشته باشه، اون هم دوستم خواهد داشت.

خورشید خانوم؛

درسته که هم خدمتیم من رو خوب نشناخته بود و اگر من رو عضو گروهشون می کرد هیچگاه به اون و دوستانش خیانت نمی کردم اما اگر یه روزی شخصی به تو مراجعه کرد و گفت که عشق من به تو یه عشق افلاطونیه و ازت خواست که فقط دوستم داشته باشی، بدان و آگاه باش که داره مثل سگ دورغ میگه. من اگر بو ببرم که دوستم داری، می بوسمت. بعد کارهای خاک بر سری می کنیم و بعدش آویزونت میشم که عاشقم بشی.

اگه دلت بلرزه، خوردمت!

 

"ای نازنین، ای نازنین در آینه ما را ببین

 از شرم این صد چهره ها در آینه افتاده چین

 از تندباد حادثه گفتی که جان در برده ایم

 اما چه جان در بردنی دیریست که در خود مرده ایم"

برای دانلود ترانه نازنین داریوش اینجا کلیک کنید.

 

بعدا نوشت: چون هم خدمتیم و پروژه ملی شون در سطح کشور شناخته شده هستند، صلاح ندیدم نامی ازشون بیارم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/۱٩
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ گل فروش عاشق!

توی خیابان اداره مون چندتا مغازه کنار هم هست که وقتی به تغییر زود به زود شغل های اونها نگاه می کنی متوجه میشی که کاسبی همشون کساده. تا دیروز "تعویض روغنی" بوده و امروز می بینی "نان داغ، کباب داغ" شده، دو روز بعد هم یه وانت هندوانه می ریزن و "میوه فروشی" می شه. این چرخه انقدر ادامه پیدا می کنه تا بالاخره مدیرعاملِ یه بانکی پیدا بشه و اون ملک رو بخره و در راستای بانکداری اسلامی وام بدون بهره یِ سی درصدی با چهار تا ضامن حقوق بگیر رسمی دولت به شاطرِ همون جیگرکی بده تا اون ننه مُرده یه پراید بخره و خط آزادی، اسلامشهر مسافر بزنه.

توی این راسته یه مغازه ای هست که به خاطر سایز کوچیکش نه بانکی وسوسه میشه اون رو بخره و نه ماشینی داخلش جا میشه! به هیچ دردی نمی خوره جز گل فروشی! نگاه نکنید که وقتی کسی دور از جونتون می میره کلی تاج گل با خاور میارند و به نظر شما میلیونی قیمت شونه! همه ی اونها گل های پژمرده ای هستند که از جاده بهشت زهرا به قیمت نازلی می خرند و هیچ پولی به جیب گل فروشهای شهر نمیره. گل فروش های بیچاره فقط روز مادر دو شاخه گل می فروشند. به خدا با همین یک چشم بینای خودم دیدم که روز پدر زنه رفته بود از جاده بهشت زهرا کلی گل رُز پلاسیده خریده بود و به گل فروش می گفت: "یه چیزی بگیر و اینها رو تزئین کن". دیگه این روزها کسی برای کسی گل هدیه نمیده. دوست نازنین شون کلّا یه بار زاییده شده، اونوقت توی تولدش ده نفر آویزونش میشن که یالّا بگو چی لازم داری تا برات بخریم. اون هم کلی ناز می کنه که: "نه...! راضی به زحمتتون نیستم ولی اگر می خرید یه سرویس قابلمه سرامیکی بلژیکی مارک بِرگ هوف برام بگیرید".

امروز از اداره به سمت خانه می رفتم که یه جوان خوش تیپ با یه قوری چای که به جای چایی پر شده بود از گل های رنگارنگ، از اون گل فروشی خارج شد. با تعجب صداش زدم و داستان قوری رو پرسیدم. گفت میدونی این روزها کار به جایی رسیده که آدم ها با این که میدونند دوست نازنین شون کلا یه بار زاییده شده، توی تولدش ده نفر آویزونش میشن که یالّا بگو چی لازم داری تا برات بخریم. اون هم کلی ناز می کنه که: "نه! راضی به زحمتتون نیستم ولی اگر می خرید یه سرویس قابلمه سرامیکی بلژیکی مارک بِرگ هوف برام بگیرید". با تعجب گفتم این جمله رو که خودم توی پاراگراف بالا نوشتم! گفت دقیقا به خاطر حرف تو بود که یادم افتاد عشقم قوری چای لازم داره! قوری رو برای دل اون گرفتم و گل های داخلش رو برای دل خودم!

من از نصیحت متنفرم؛ می خواد از نوع شنیدنیش باشه یا از نوع کردنیش. فقط به بهانه اون بابا که برای عشقش قوری خریده بود می خوام نظر خودم رو در خصوص هدیه دادن و هدیه گرفتن به شرح زیر بنویسم.

با اینکه می دونم آدم هایی که برای تولد پسر پنج ساله دوستشون چرخ گوشت هدیه میدن قصد خوبی دارند و می خوان باری از دوشِ دوستشون بردارند اما به شخصه دوست دارم حرمت یه چیزهایی حفظ بشه. دوست دارم حرمت گل و هدیه دادن اون حفظ بشه. اصلا هم مهم نباشه که عمر گل کمه یا مثلا طرف مقابل قبل از رسیدن به خونه اش این گل ها رو دور میریزه. دوست دارم حرمت مناسبت ها و هدیه ها حفظ بشه. از نظر من هدیه با بدهی فرق داره و خیلی خوبه که آدم ها با دلشون و برای خوشحال کردن طرف مقابل هدیه بگیرن و به این فکر نکنند که مثلا اون شخص برای من یه هدیه ی فلان قیمتی خریده و من با احتساب تورم باید هدیه ای به بَهمان قیمت بخرم. اعتقاد دارم اگر آشپز با عشق پا توی آشپزخانه بذاره، برنج هاشمی حتا توی ظروف روحی قدیمی عطر و طعمی می گیره که تو رستوران های روبروی برج ایفل هم چنین غذایی پیدا نمیشه. دوست دارم به جای قابلمه های شیک، توی خونه ها گل های رنگا رنگ باشه.

خورشید خانوم؛

با اینکه چسباندن وصله محال به آرزوهای ریز و درشت دلم رو خیلی خوب بلدی اما اگر یه روز من رو به جشن تولدت دعوت کنی میرم و از میدان مولوی یه دیگِ بزرگ مِسی و از جاده بهشت زهرا یه وانت گل رُز می خرم. گل رزها رو میدم به مامانم و قَمر خانم تا موقع پاک کردن سبزی، برگ های پلاسیده گل ها رو بچینند و ظاهر اونها رو مثل غنچه های تازه شکفته دربیارن. بعد اون دیگ مِسی و غنچه های رُز رو میارم گل فروشی کوچیک پایین اداره مون و ازش خواهش می کنم که دیگ رو با گل ها تزئین کنه. این جوری هم من می تونم توی جشن تولدت پوز همه مهمان ها رو بزنم و هم تو می تونی ماه رمضان موقع پختن آش نذری به آیدا خانم پُز بدی و بگی؛ این دیگِ مسی رو پارسال آقامون برای جشن تولدم گرفته بود.

راستی؛ قبلش میدم قلم زن های اصفهان روی بدنه دیگ مسی بنویسند؛ خورشید خانوم تولدت مبارک.

برای شنیدن ترانه گل فروش عاشق اینجا کلیک کنید.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/۱۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ گرمایش زمین

وقتی نور خورشید به زمین میرسد بخشی از انرژی آن برای گرم کردن زمین به کار رفته و بقیه تغییر طول موج داده و به سمت خارج از جو منعکس می شوند. جو زمین که علاوه بر اکسیژن و نیتروژن شامل بخار آب، دی‌اکسید کربن، متان، دی نیتروژن مونوکسید و اُزن می‌باشد مجددا بخشی از انرژی را جذب کرده و اتمسفر زمین را گرم نگاه می دارد و مابقی انرژی خورشید را به خارج از جو زمین منعکس می کند. با صنعتی شدن جهان و انتشار بیش از اندازه دی اکسید کربن که بر حجم گازهای گلخانه ای می افزایند مقدار گرمایی که از بازتابش نور خورشید می بایست از جو زمین خارج شود کاهش یافته و جهان گرم تر از گذشته می شود.

با گرم شدن زمین منبع بزرگی از توده های یخ های قطبی که به سادگی نور خورشید را به سمت خارج از جو منعکس می کردند از بین می روند و این یعنی گرمای بیشتر. 

به استناد نتایج مطالعات دانشمندان محیط زیست، میانگین دمای کل زمین طی صد سال گذشته رو به افزایش بوده و در صورتی که این روند کنترل نشود جهان به نقطه بی بازگشتی خواهد رسید که احتمالا می بایست عصر جوشانی را تجربه کند. اینکه در عصر جوشان انسان می تواند خود را با شرایط منطبق کرده و به زندگی خود ادامه دهد بر همگان پوشیده است اما قطع به یقین در صورتیکه دولت ها به تعهدات پاریس عمل نکنند جهان در پایان قرن بیست و یکم به نقطه بی بازگشت خواهد رسید.

گرم شدن زمین یعنی کاهش بارش برف و کاهش بارش برف یعنی گرم شدن بیشتر زمین.

با همه ی این تفاصیل و بر خلاف مسیری که جهان در پیش گرفته است امروز در تهران برف آمد اما تو همچنان نیامدی و بر مسیر خود ماندی. من در نقطه بی بازگشت جهان احساس سرما می کنم، بیا و با مهربانی ات دنیای من را به عصر جوشان برسان.

بعدا نوشت: رشته تحصیلی من کامپیوتر است.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/٥
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ اَرَنی

موسی خطاب به خداوند در کوه طور:

اَرَنی (خود را به من نشان بده)

خداوند:

لَن ترانی (هرگز مرا نخواهی دید)

 

چو رسی به طور سینا "اَرِنی" مگو و بگذر

که نیرزد این تمنا به جواب "لن تَرانی"     "سعدی"

                                                   

چو رسی به طور سینا "اَرِنی" بگو و مگذر

تو صدای دوست بشنو ، نه جواب "لَن ترانی"      "حافظ"

 

"اَرِنی" کسی بگوید که تو را ندیده باشد

تو که با منی همیشه، چه "تَری" چه "لَن تَرانی"       "مولانا"

 

خورشید خانوم؛

هر صبح به یاد تو از خواب بیدار میشم. توی اتوبوس بی آر تی تا رسیدن به مقصد تو به من خیره میشی و من به تو. تمام وعده های غذایی کنارم نشسته ای و با هم غذا می خوریم. وقتی ورزش می کنم تو رو می بینم که از جایگاه تماشاگران مشغول تشویق من هستی. وقتی در بزرگترین کنفرانس ها افتخار کسب می کنی من از بین حاضرین به افتخارت تمام قد می ایستم و با خوشحالی تشویقت می کنم و شب ها به خوابم میایی و تا صبح کنارم می مانی. تو با تمام نامهربانی هات همیشه کنارم هستی.

اینکه یه روز پست می نویسم و با ناامیدی درخواست می کنم که مهربان بشی و روز بعد پستی پر از امید از مهربانی های تو می نویسم و این ضد و نقیض هایی که عنوان وبلاگم با محتوای پست هام داره به شرایط روحی من در لحظه نوشتن اون متن برمی گرده؛ وگرنه "تَری" و "لَن تَرانی" مال موسی و خداشه نه مال من و خورشید خانومم که همیشه کنار هم هستیم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/۳
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ پانصد

خدا بیامرز حاجی سهراب؛ شوهر حاجی ننه ام، هم پدر بزرگ مینا بود و هم پدر بزرگ فرهاد شاشو اما چون مینا رو بیشتر از فرهاد شاشو دوست داشت موقع توافق بر سر مهریه، از جایگاه خودش به نفع مینا استفاده کرد و مهریه اون رو پانصد هزار تومان که اون روزها بالاترین مهریه فامیل بود تعیین کرد! این مهریه اونقدر توی فامیل صدا کرد که حاجی سهراب تا مدت ها هر وقت می خواست به هم سن و سالهای خودش فخر بفروشه یه حرفی رو بهانه می کرد و با تاکید خاصی می گفت: "مهریه مینای ما پانصد هزار تومانه!".

سال ها گذشت و ارزش مهریه اون دسته از دخترهایی که معادل طلا بود پا به پای تورم بالا رفت اما مهریه مینا همان پانصد هزار تومان موند و بی ارزش شد. روزی که فرهاد شاشو مینا رو طلاق داد، نه حاجی سهراب زنده بود و نه دیگه کسی به یاد داشت که روزی مهریه مینا بالاترین مهریه فامیل بوده. فرهاد شاشو با ضریبی که دولت پشت مهریه مینا گذاشت، چهارده میلیون تومان داد و رفت.

اوایل که برای خورشید خانومم پست عاشقانه می نوشتم برخی از اعداد برای من مفهوم خاصی داشتند. مثلا فکر می کردم اگر صدتا پست بنویسم و حرف های دلم رو بگم حتما مهربان میشه و من رو صاحب لبخند خودش می کنه. اگر نشد، وقتی به پست دویست  برسم دیگه مهربان میشه و دست هام رو میگیره. با خودم فکر می کردم که پست سیصدم و چهارصدم رو کنار خورشید خانومم دوتایی خواهیم نوشت. اما زمان گذشت و ارزش نوشته های من مثل مهریه مینا نتونست پا به پای تورم پیش بره و بی ارزش شد.

این متن پانصدمین پستی بود که به عشق نگاه مهربان خورشید خانومم نوشتم. یعنی بالاترین مهریه ای که با دست های خالی خودم می تونستم برای عشق و احساسم تعیین کنم. اما این روزها به پانصدهزار تومان هم چیز با ارزشی به آدم نمیدن چه برسه به پانصدتا پست آب حوضی من.

خورشید خانوم؛

دیگه نه حاجی سهراب زنده است که بتونه از موقعیت خودش به نفع پسر باجناقش استفاده کنه و نه من چیزی با ارزش تر از همین چند خط درد دلی که روزانه برای تو می نویسم دارم.

می دونم یه روز مثل فرهاد شاشو بی خدا حافظی خواهی رفت، اما اگر رفتی دیگه هیچ وقت برنگرد. چون روزی که برگردی نه اثری از این پانصدتا پست پیدا می کنی و نه اثری از نویسنده اونها. اگر اون روز دلت برام تنگ شد به آسمان نگاه کن و یه لبخند بزن.

"پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه هایی که هر روز برایشان می ریزم

در میان آنها

یک پرنده بی معرفت هست

که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و بر نمی گردد.

من او را بیشتر دوست دارم."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۳٠
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ آرزوی محال

آرزو دارم یه روزی مجبور بشی برای ماموریت کاری یا مثلا ماموریت ورزشی بری یه شهر دور افتاده و محروم. یه شهر کوچیک که علاوه بر فرودگاه، جاده های دسترسیِ درست و درمانی هم نداشته باشه. مثلا یه شهر مرزی نزدیک عراق یا افغانستان. اون وقت من دو روز زودتر از تو برم همون شهر و یه چرخی توی بازارش بزنم. دیدی میگن فلانی نونِ صداش رو می خوره؟ یا مثلا بهمانی نونِ هوشِ بالاش رو می خوره؟ من هم همیشه نون دوستان خوبم رو می خورم. با یکی از پولدارهای اون شهر مرزی که احتمالا سر دسته قاچاقچیان اونجاست آشنا بشم و ماشین شاسی بلندش رو قرض بگیرم. اون وقت تو با هواپیما بیایی به نزدیک ترین شهری که صاحب فرودگاهه. مثل یه سناتور نه...! مثل خورشید خانوم ازت استقبال کنم و سوار بر ماشین دوستم به سمت اون شهر مرزی ببرمت. توی ماشین دورت بگردم و تو خنده های قشنگت رو تحویلم بدی. توی جاده های تاریک و ترسناک اون شهرستان با سرعت ده کیلومتر حرکت کنم بلکه دیرتر به مقصد برسیم و بیشتر کنارت باشم. نیم ساعت مونده به مقصد وقتی از خوشحالی خر کیفم، از مهربانیت سوءاستفاده کنم و در حالی که فرمان ماشین رو رها می کنم بدون اجازه ببوسمت! تو یه دفعه خاموش بشی و با اخم خودت رو جمع و جور کنی و از پنجره به بیابان های تاریک خیره بشی. شیرینیِ بوسه دزدکی رو کوفتم کنی و من رو به دست و پات بندازی. انگشت روی دکمه غلط کردم بذارم و التماس کنم که ببخشی اما تو گره ابروهات رو کورتر و کورتر و کورتر و کورتر کنی.

نزدیک مقصد وقتی ببینم که دیگه فرصت تمام شده و چیزی نمونده که با دلخوری از من جدا بشی ماشین رو یه گوشه ای نگه دارم و بگم: "تا من رو نبخشی و لبخند نزنی از جام تکان نمی خورم". تو هم بگی: "به درک که تکان نمی خوری! مگه بخشیدن زوریه؟" حدودای ساعت دو نیمه شب وسط بیابان های ناکجا آباد مشغول کَل کَل باشیم که یه دفعه سمت چپ من یه نوری که ترکیب دوتا نور قرمز و آبیه؛ روشن و خاموش بشه. من که چشم چپم خوب نمی بینه اعتنایی به نور نکنم و به التماسم ادامه بدم. بعد یه صدای بد اخلاقی بگه: "راننده ماشین شاسی بلند، چراغ هات رو خاموش کن و آروم پیاده شو!"

تُف تو این شانس!

قبل از پیاده شدن تو بگی: "همین رو می خواستی؟" من هم بگم: "یه فرصتی بده تا درستش کنم."

با اینکه ما لحظه دستگیر شدن  مشغول دعوا بودیم اما پلیس گیر بده و بگه: "شما وسط بیابون مشغول کارهای خاک برسری بودید و باید بریم یه دست و یه پای تو رو مهریه ی این خانوم کنیم!" و من هم اصرار کنم که: "آره به خدا! ما داشتیم کارهای خاک بر سری می کردیم! لطفا زودتر ببرید و یه دست و یه پای من رو مهریه خورشید خانومم کنید!" پلیسِ بی مسئولیت به همکارش بگه: "طرف کلا تعطیله. ولش کن، بریم!"

تُف تو این شانس! 

خلاصه این حادثه باعث بشه که تو من رو ببخشی و نزدیک های ساعت سه بامداد برسونمت مهمانسرا. وقتی خودم رسیدم به اتاقم زنگ بزنم و تا ساعت هشت صبح یه دَم صحبت کنیم و بخندیم. جوری که بعدش تو اون جلسه یا مسابقه ورزشی رو از دست بدی و بی نتیجه مجبور بشی برگردی تهران!

آرزوی محال من؛

قدیم ها هر وقت توی دلم یه آرزوی محال داشتم به وحید می گفتم: "دادا...، دوست داشتی یه دست و یه پات رو ضربدری میدادی ولی فلان اتفاق می افتاد؟". وحید هم همیشه در جواب می گفت: "مادر ج...(صدای بوق) باز تو یه آرزوی محال کردی؟!".

دوست دارم بدونی که من برای برآورده شدن یه آرزو مثل همین داستان عجیبی که نوشتم حاضرم یه دست و یه پام رو ضربدری بدم. آرزوی داشتنت اونقدر محاله که سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست!

 

مشنو ای دوست که به غیر از تو مرا یاری هست

                                                  یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

                                                  که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

                                                  در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

                                                  سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست

عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند

                                                  داستانیست که بر هر سر بازاری هست

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢۸
تگ ها: عشق و انتظار و دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ ما را از مرگ می ترسانند، انگار که ما زنده ایم...!

نمی دونم اگه یه روز بگی که دیگه دوستم نداری، خوشحال میشم یا ناراحت؟ اما حالا که روزی هزار بار به راحتی آب خوردن میگی دوستم نداری، یه بار هم بگو: دیگه دوستت ندارم! وقتی معنی جُفت شون اینه که یه نفر، یه نفر دیگه رو دوست نداره پس چه فرقی برای تو داره؟ اَخم کن و با عصبانیت بگو: هی فلانی...! دیگه دوستت ندارم. بعدش دوباره دوستم نداشته باش.

 

پی نوشت: عنوان منتسب به شاملو.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ مشخصات خورشید خانوم

خورشید من صورتی دارد چون قرص ماه که آن را موهایی به رنگ بخت من و به بلندایِ شب یلدا در آغوش کشیده اند. پیشانی سفید و بلند او یادآور آیینه است و اَبروانش کمان هایی که کشتار ایمان می کنند. چشمان زیبای او همچون خورشیدهایی کوچک می سوزند و می سوزانند، اما نگاهش آواز قناری است. گونه های برجسته اش غرور را به رخ می کشند. لب هایش ظرافت نقش های پر پروانه را دارند و لبخندش رنگین کمان را تعجیز می کند. گردن کشیده او ستون تخت جمشید است و پستان هایش پرتقال بیروت با پوستی از ابریشم هندوستان که طعم آن نمی تواند تلخ تر از عسل سبلان باشد و مستی اش کمتر از شراب شیراز. کمر باریک او ظرافت را به خراطان اصفهان می آموزد و باسن درشت و خوش تراش او جامه زهد هر عابدی را به آتش می کشد.

خورشید من عارفی ست چون مولانا و دانشمندی برتر از انیشتین. ماندلا پایندی به اصول را از او به عاریه برده است و مهربانی را او به پیامبران آموخته است. هرچند که اعتقادی به معجزه ندارد. او معنای واقعی صداقت است و بزرگی.

خورشید خانوم؛

اینگونه که دست نیافتنی می نمایی، نمی توان تو را زنی دانست که یک مرد به آرزویش نشسته است. تو یک خدایی، یک بُت. از این پس باید به ستایش موجودی دست نیافتنی بایستم که فقط بزرگی است و زیبایی. فیزیک نمی تواند تو را به تسخیر خود درآورد. تو فراتر از ماده ای، برتر از فرشته.

نه...!

تو از جنس خدایان مغروری که بدون واسطه با بندگان خود سخن نمی گویند،

                                                                               فرشته ای بفرست...

 

" خاک را بدرودی کردم و شهر را

  چرا که او، نه در زمین و شهر و نه در دیاران بود.

 

 آسمان را بدرود کردم و مهتاب را

 چرا که او، نه عطرِ ستاره نه آوازِ آسمان بود.

 

 نه از جمعِ آدمیان نه از خیلِ فرشته‌گان بود،

 که اینان هیمه‌ یِ دوزخ اند

  و آن یکان 

            در کاری بی اراده

 به زمزمه یی خواب آلوده

                            خدای را

                                   تسبیح می گویند.

سرخوش و شادمانه فریاد برداشتم:

«ــ ای شعرهای من، سروده و ناسروده!

    سلطنتِ شما را تردیدی نیست

    اگر او به تنهایی

                      خواننده‌ ی شما باد!

    چرا که او بی‌نیازیِ من است از بازارگان و از همه‌ ی خلق

    نیز از آن کسان که شعرِ مرا می‌خوانند

    تنها بدین انگیزه که مرا به کُند فهمیِ خویش سرزنشی کنند! ــ

 

    چنین است و من این همه را، هم در نخستین نظر بازدانسته‌ام.»   شاملو

بعدا نوشت: بخشی از آنچه قصد داشتم بنویسم بنا به دلایلی حذف شد. به همین دلیل این پست اینجوری شد.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٦
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دستور ادبیات

"دلم برایت تنگ شده"

یک جمله خبری نیست،

یک جمله التماسی است

برای فقط چند دقیقه دیدن تو.

 

بعدا نوشت: کار دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد/ ناله کنم بگویدم، دم مزن و بیان مکن - مولانا

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ تو چرا یک پاندای ارزان نمی خواهی؟

تو چرا یک پاندای ارزان نمی خواهی؟

من یکی برای فروش سراغ دارم

با شکم نرم و بزرگ و پاهای کوتاه تالاپ تالاپی

و یک جفت چشم درشت که یکی از آنها نمی بیند.

او تپل و نرم و بغل کردنی است.

و خیلی از کارهای خانه را هم

برایت انجام می دهد.

مثلا...

هنگام تماشای فیلم

می توانی از آن به جای کاناپه نرم و راحت استفاده کنی

و او تا پایان فیلم تمام موهایت راببافد.

ناخن انگشت اشاره او در خاراندن پشت معرکه است.

او می تواند با خوردن پایان نامه تحصیلی ات تو را از شر آن راحت کند.

اما در آهسته صحبت کردن زیاد وارد نیست.

 

تخصصی در شنا کردن ندارد

اما از حمام رفتن با او لذت خواهی برد

دست های نرم و پشمالوی او مانند لیفی نرم عمل می کند.

زمانی که روی پایش می نشینی خیلی راحتی

اما وقتی او روی پای تو می نشیند زیاد راحت نیستی.

 

شب هایی که احساس سرما کنی، با مهربانی می خزد توی رختخوابت

و نیمه های شب با خیال راحت می توانی موقع غلت زدن بغلش کنی.

عاشق غافلگیر کردنت است

با خوشحالی برایت شالگردن می خرد

مخصوصا اگر این شال را به خاطر او بر گردن خود ببندی

 

همواره برای دیدن تو التماس می کند

غروب های جمعه می توانی برایش داستان های غم انگیز بخوانی

وقتی مریض می شوی

آنقدر دورت می گردد تا دردهایت به جان بی قرار پر گریه اش بخورد.

 

در سفر نمی گذارد که لبخند از لبانت جدا شود

اگر ضبط صوت نداشته باشی برایت آواز می خواند.

قایم باشک بازی را دوست ندارد

چون اگر چشمش را باز کند و تو رانبیند

چشم هایش پر از اشک می شود.

 

خوب می توانی سرش داد بزنی

می توانی مقصر تمام اتفاقات را او بدانی 

هر زمان که دوست داشتی می توانی به او بی محلی کنی

و به او اجازه ندهی که از این کار دلخور شود.

 

می توانی تا هر زمان که دلت خواست دوستش نداشته باشی

هرچند دوست داشتنش آسان است.

 

بعدا نوشت: شل سیلور استاین متن "چه کسی یک کرگدن ارزان می خواهد" را از متن من کپی کرده است. اما چون من متن یک خورشید خانوم و نیم را از متن او کپی کرده بودم شکایتی از او نکردم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ فراموشی

دیدی وقتی بعد از مدتها با یه دوست قدیمی روبرو میشی چقدر راحت یه جلسه کاری رو فراموش می کنی و هیچ اتفاق بدی هم بابت غیبت در اون جلسه نمی افته؟ یا دیدی مثلا وقتی از یه همایش برمی گردی و موقع کندن لباس متوجه میشی که لپ تاپت رو گم کردی چقدر ناراحتی؟ اولش فکر می کنی آسمان روی سرت خراب شده ولی بعدش که بیشتر فکر می کنی می بینی اونقدرها هم فاجعه نبوده! دیدی فردایِ سیاه مستیِ چند شات ودکای روسی آدم چه حالی داره؟ نه! این یکی رو تو ندیدی ولی من چند دفعه دیده ام. آدم به کل فراموش می کنه که شب قبلش چه اتفاقی افتاده. اصلا کجا بوده؟ چه غلطی کرده؟ با کیا بوده؟ دیدی توی امتحان زبان معنی لغتی رو که بارها خوندی و استفاده کردی یه دفعه فراموش می کنی؟ نوک زبونته ها، ولی یادت نمیاد.

ظاهر همه این اتفاقات در لحظه اول شبیه فاجعه ست اما با گذشت زمان می بینی اونقدرها هم که فکر می کردی غیر قابل تحمل نبودند. جالب اینکه سالها بعد، از اون اتفاقات به عنوان یه خاطره خوب و شاد یاد می کنی.

به همین سادگی بیا و فراموش کن که دوستم نداری. مطمئنم اگه فقط چند لحظه شوک اولیه و گُر گرفتن بدنت رو تحمل کنی، می بینی دوست داشتن من اونقدرها هم که فکر می کردی فاجعه نبوده. مطمئن باش که سالها بعد، از همین فراموشی ساده به عنوان یکی از خاطرات خوب و شاد زندگیت یاد خواهی کرد. خوبی این فراموشی نسبت به فراموشی های قبلی در اینه که جبرانش خیلی ساده ست. هر وقت پشیمان شدی، فقط کافیه یه نفس عمیق بکشی و دوباره دوستم نداشته باشی.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢۳
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دکمه

ای کاش مال من بودی.

ای کاش زندگی یه دونه از این دکمه هایی که روش عکس دوتا مثلث به سمت چپ داره داشت. اونوقت انگشتم رو می گذاشتم روی اون و به عقب برمی گشتم. با سرعت تمام رویدادهای رُخ داده رو مرور می کردم و دنبال روزی می گشتم که تو رو از دست دادم. وقتی به چند هفته قبل می رسیدم که با یکی از این نوشته هام ناراحتت کردم یه مکثی می کردم. اما تو که قبل از اون هم مال من نبودی که امیدوار باشم با اصلاح اتفاقات اون روز دوباره به دست بیارمت!

دوباره انگشتم رو می گذاشتم روی دکمه و بر می گشتم به سال ها قبل. به روزی که استخدام شدم و شغل پیدا کردم. یه مکثی هم اونجا می کردم؛ هرچند بی فایده!

اینبار تا رسیدن به روز کنکور انگشت خودم رو از روی دکمه بر نمی داشتم. شاید اگه با تو هم دانشگاهی می شدم این فرصت رو پیدا می کردم که بدستت بیارم. اما کنکور که زورکی نیست؛ باید قبلش کلی درس می خوندم که من نخونده بودم!

به درس و مشق مدرسه برمی گشتم. با همه رفیق هام قهر می کردم و یه خط قرمز روی رفیق بازی هام می کشیدم. کتاب می گرفتم دستم و شب و روز درس می خوندم. پای درس فیزیکِ آقا عطاردی به جای مسخره بازی، تمام حواسم رو جمع می کردم و قوانین نیوتن رو یاد می گرفتم؛ قانون جاذبه اش رو بهتر از بقیه! سر کلاس آقا حضرتی به جای کَل کَل و لات بازی، تکنیک های حل معادلاتی رو که مجهولاتش بیشتر از معادلاتشه یاد می گرفتم تا اگر روزی مجهولات زندگیت بیشتر از معادلاتش شد کمک کنم تا جواب همه معادله هات نام من باشه. اما یادگیری این چیزها، به جز تلاش یه ذره هم هوش می خواد که من نداشتم.

دوباره انگشتم رو می گذاشتم روی دکمه و برمی گشتم به خیلی قبل تر. به جایی که بابام مجبور بود بخش عمده درآمدش رو صرف تعمیر گیربکسِ خاورش کنه. روی سینی دوغ لیوانی و باقالی سبزِ پخته می فروختم و برای مامانم کُندر و قرص اسید فولیک می خریدم تا بچه توی شکمش یه کم باهوش تر بشه. اما من که هنوز به دنیا نیومده بودم که بتونم با دستفروشی کمک خرج خونه باشم!

اینبار با تاکیدِ پر رنگ تری انگشتم رو می گذاشتم روی دکمه. بدون توقف برمی گشتم به عالم ذَر و روز اَلَست. به اون روزی که خدا با من اتمام حجت کرد و من رو به این دنیا فرستاد. این بار من با اون اتمام حجت می کردم! انگار با خدا نباید از در التماس وارد شد. مثل خودش که کلی توی قرآن خط و نشون کشیده و گفته که اگه بندگی من رو نکنید، اِل می کنمتون و بِل می کنمتون، من هم با قلدری صحبت می کردم. می گفتم یا من رو توی مسیری میذاری که بتونم فرصت رسیدن به خورشید خانومم رو داشته باشم یا گِل ام رو میذاری جلوی آفتاب تا خشک بشه و دوباره خاک. بالاخره یا قبول می کرد و مسیر زندگیم عوض می شد یا خاک می شدم و می رفتم پی کارم.  

ای کاش زندگی یه دونه از این دکمه هایی که روش عکس دوتا مثلث به سمت چپ داره داشت تا الان با حسرت نمی نوشتم:

ای کاش مال من بودی.

 

"خدای را
           نا خدای من!

                    مسجد من کجاست؟

 در کدامین دریا

 کدامین جزیره؟

 آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم

 و مذهبی عتیق را

 چونان مومیایی شده یی از فراسوهای قرون

 به وِرد گونه یی

 جان بخشم.


 مسجد من کجاست؟


 با دستهای عاشق ات

                          آن جا

 مرا

 مزاری بنا کن!"      احمد شاملو

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دوستِ دوستم

دوستِ دوستم هیچ وقت من رو ندیده بود و فقط تعدادی از پست های من رو به مهربانی خونده بود. من هم هیچ وقت دوستِ دوستم رو ندیده بودم و فقط همه پست هاش رو چندین بار به مهربانی خونده بودم!

یه روز که وبلاگِ دوستِ دوستم رو می خوندم رفتم سراغ عکس پروفایلش تا با چهره اون آشنا بشم. ولی متاسفانه عکس پروفایل، تصویری بود که از پشت سر گرفته شده بود. برای رفع این مشکل، مانیتور رو چرخوندم و پشت مانیتور رو تماشا کردم اما برچسبِ شماره اموالی که واحد آی تیِ شرکت پشت همه مانیتورها چسبونده مانع از این کار شد! انگار این مشکل قراره هر چند سال یکبار برای من تکرار بشه، آخه جوان تر که بودم مهمترین دغدغه زندگیم این بود که موقع پخش کارتون کارگاه گجت، تلویزیون رو بچرخونم و چهره یِ اون نقش منفی که فقط یک دست و گربه ی سفیدش دیده می شد رو ببینم اما همیشه دیر می شد و تصویر می رفت یه جای دیگه.

بالاخره چند روز پیش یه جایی مابین واشنگتن دی سیِ ایالت متحده آمریکا و میدان ونکِ تهران ملاقاتی با دوستِ دوستم داشتم. گویا این عزیزِ تازه به ایران بازگشته موقع خواندن پست های من باور نمی کرده که نویسنده وبلاگ واقعا یه پانداست و توی ذهنش تصویری از من ساخته بوده که با چهره واقعی من مطابقت نمی کرد. آخه وقتی حرف می زدم چهره اش شبیه کسی بود که مسابقه دو تیم ممفیس گریزلیز و ساکرامنتو کینگز رو با صدای سخنرانیِ قرائتی تماشا می کنه!

با اینکه دوست دوستم آدم وطن دوستیه اما وقتی از نظم و نظام آمریکا صحبت می کرد من نمی خواستم کشورمون کم بیاره و می گفتم: راسته که خارج از ایران هندوانه رو قاچ قاچ می خرید؟ راسته که تو آمریکا هیچ کس پول خرید لباسشویی رو نداره و همه توی این اتاق های لباسشویی که شهرداری توی خیابان ها ساخته (laundromat) روزنامه می خونند و لباس هاشون رو می شورند؟ راسته که عصرهای یکشنبه شما که همون جمعه ماست نباید از پنجره به بیرون نگاه کنی؟ آخه میگن اگر غروب های یکشنبه از پنجره به بیرون نگاه کنی شاهد یک قتل میشی و باید از درب پشتی فرار کنی تا قاتل تو رو نکشه!

این ملاقات کوتاه با خوردن چندتا سیب زمینی سرخ شده تمام شد اما من نفهمیدم که دوست دوستم بعد از این ملاقات دوست من هم شده یا هنوز دوست دوستمه؟

بعد از اتفاقات اون روز به ذهنم رسید که یه توضیحی به خوانندگان عزیز وبلاگم بدم.

درسته که من به جرگه ی نویسندگان و شعرا پیوسته ام و در آینده این احتمال وجود داره که شب های یلدا خوندن اشعار من رو جایگزین شعرهای حضرت حافظ بکنید اما چهره من اصلا شبیه حافظ، سعدی، خیام و مولانا نیست. من نه ریش دارم و نه موهای لَختِ بلند. به جز روزهای برفی که کلاه دستبافِ مشکی روی سرم میذارم و تا زیر گوش هام پایین می کشم هیچگونه دستار و عمامه ای به سر ندارم و به جای دامن، عبا و نعلین شلوار جین و کتانی می پوشم. چهره ام هم دقیقا شبیه پانداست؛ گرد و قلمبه. لطفا پس از مرگم روی دیوان من تصویری که شبیه شعرای بزرگ ایران هست درج نکنید. تو اینترنت سرچ کنید و یه تصویر پاندا گیر بیارید و روی دیوان من درج کنید.

خورشید خانوم؛

می خواستم توی بخش خورشید خانوم سمیکالن این پست یه چیزی از ظاهر و باطن خودم برات بنویسم اما دیدم خوبی آدم های سطحی مثل من اینه که خورشید خانوم با یه نگاه می تونه بشناستشون و نیازی به توضیح اضافه نیست. فقط می خوام بگم: دلم برات تنگ شده.

"شکوهی در جانم تنوره می کشد

 گوئی از پاک ترین هوای کوهستان

 لبالب

         قدحی در کشیده ام.

 در فرصت میان ستاره ها

 شلنگ انداز

               رقصی میکنم-

 دیوانه

 به تماشای من بیا!"

 

بعدا نوشت: اگر وضعیت اقتصادیم بهتر بشه میرم و آمریکا زندگی می کنم. آخه غروب های جمعه ما میشه غروب چهارشنبه اونها. غروب های چهارشنبه هم که نمی تونه دلگیر باشه.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۱٩
تگ ها: عشق و دوستی و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ اگر زنی...

توی روزگاران قدیم دوتا دوست با هم زندگی می کردند. یه شب یکی از این دو جوان خواب های خاک بر سری می بینه و جنب میشه. وقتی برای نماز صبح بیدار میشه، می بینه آب قطع شده و امکان غسل جنابت وجود نداره. خودش رو به هر دری می زنه که یه مشت آب پیدا کنه و غسل کنه، موفق به این کار نمیشه و در نهایت بدون طهارت و وضو نماز می خونه. وقتی نمازش تمام میشه، رو می کنه به آسمون و به خدا میگه: اگه مردی این رو قبول کن!

اگر زنی...،

بی سر و پایی مثل من رو دوست داشته باش، وگرنه آقای دکتری رو که بیست تا خدم و حشم مثل من زیر دستش کار می کنند و برای تولدت هواپیما شخصی می خره رو که عمه اقدس من هم که نتونست طی چهل سال مش بیلر رو دوست داشته باشه، می تونه عاشق بشه.

خورشید خانوم؛

میگن چند وقت بعد از اون اتفاق، اون جوان میمیره و یک شب به خواب دوستش میاد. دوستش از احوالات اون سوال می کنه و اون جوان میگه: هیچ کدام از عباداتم پذیرفته نشد، به جز همون نمازی که بدون طهارت اما با صدق دل خوندم، همون یکی نجاتم داد.

خیلی خوبه که بعد از مرگم یه شب به خواب وحید بیام و بگم که بالاخره فهمیدم که خورشید خانومم دوستم داشته، اما چقدر خوب میشه که اگر یکبار قبل از مرگم بگی دوستم داری تا شماره وحید رو بگیرم و بگم: مادر قحبه خوشحال باش که بالاخره خورشید خانوم عاشق داداشت شد.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۱٦
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ کوتاهی و عذاب وجدان

نوجوان که بودم طرفدار دو آتیشه استقلال بودم. زمستان و تابستان فرقی نداشت و من برای حمایت از تیمم هر هفته می رفتم استادیوم. کافی بود یک هفته من به هر دلیلی نرم استادیوم و تیمم ببازه! تا هفته ها نمی تونستم خودم رو ببخشم. می گفتم اگر رفته بودم تیمم نمی باخت! یا لااقل اگر هم می باخت من کنارش بودم و توی روزهای سخت تنهاش نذاشته بودم.

اطرافیانم به این طرز فکر من می خندیدن و مسخره می کردند. اما برای من اهمیتی نداشت. چون من عاشق استقلال بودم و می خواستم در همه روزهای خوب و بد کنارش باشم.

دیروز همراه با مادرم برای شرکت در مراسم تدفین یه جوان اومدیم اردبیل. شب با خستگی زیاد به خواب رفتم اما تا این ساعت که تقریبا نیمی از شب رفته و نیمی باقی مونده کابوس دست از سرم بر نداشته. چندبار خوابیدم و بیدار شدم اما هربار توی خواب دیدم که بعد از خروج من از تهران هوای اونجا ابری شده. با اینکه می دونم حتا اگر تهران می موندم باز هم نمی تونستم ابرها رو از صورت خورشید خانوم دور کنم ولی به خودم لعنت می فرستم که چرا اومدم اردبیل. ای کاش تو روزهای سخت، خورشیدم رو تنها نمی گذاشتم.

دلم گرفته.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۱٥
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ یک خورشید خانوم و نیم

اگر یک خورشید خانوم داشتی...

و خورشید خانوم ات خیلی ناز بود...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی.

اگر خورشید خانوم ات با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی که با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد.

اگر خورشید خانوم ات شال گردن می بست و از همه زیباتر می شد...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی که با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد و با شال گردن از همه زیباتر می شد.

اگر موقع پیاده روی گوشه موهاش یک شاخه گل می گذاشتی...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی که با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد که با شال گردن از همه زیباتر می شد و یک شاخه گل گوشه موهاش داشت.

اگر خورشید خانوم ات خیلی با فهم و کمالات بود...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی که با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد که با شال گردن از همه زیباتر می شد و یک شاخه گل گوشه موهاش داشت و خیلی با فهم و کمالات بود.

حالا اگر خورشید خانوم ات دوستت نداشت...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی که با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد که با شال گردن از همه زیباتر می شد و یک شاخه گل گوشه موهاش داشت و خیلی با فهم و کمالات بود ولی دوستت نداشت.

اگر حق دیدن و صحبت کردن و قدم زدن با خورشید خانوم ات رو نداشتی...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی که با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد که با شال گردن از همه زیباتر می شد و یک شاخه گل گوشه موهاش داشت و خیلی با فهم و کمالات بود ولی دوستت نداشت و تو هم حق دیدن و صحبت کردن و قدم زدن با اون رو نداشتی.

اگر حرفهات تکرار مکرراتی بود که چیزی برای خورشید خانومت نداشت غیر از اتلاف وقت...

اون وقت، یک خورشید خانوم خیلی ناز داشتی که با لبخندش رنگین کمان رو به آسمان می آورد که با شال گردن از همه زیباتر می شد و یک شاخه گل گوشه موهاش داشت و خیلی بافهم و کمالات بود ولی دوستت نداشت و تو هم حق دیدن و صحبت کردن و قدم زدن با اون رو نداشتی و حرفهات تکرار مکرراتی بود که چیزی برای خورشید خانومت نداشت غیر از اتلاف وقت.  

اون وقت، یک آدم بدبختی بودی که باید غروب جمعه ها تنهاییت رو بغل می گرفتی و با سرآستین ات چشم هات رو خشک می کردی.

 

پی نوشت: عنوان و قالب پست برگرفته از داستان یک زرافه و نیم از شل سیلور استاین است.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ پروسه عروسی

مراسم عروسی اقوام ما پانزده شب طول می کشه! اگر بخوام از آخر به اول برگردم باید اینجوری بگم؛

پا تختی؛ که یه مراسم زنانه ست و فردای عروسی برگزار میشه و در اون ساعت داماد توی کوچه های اطراف خونه اش وِل می چرخه! چون فهرست کادوها جایی ثبت نمیشه بهترین فرصت برای مادر داماده که بزنه تو گوشِ یه بخشی از کادوها.

آخرِ شبِ عروسی؛ که یه پیرزنِ فضول پشت اتاق عروس و داماد مشغول وارد کردن استرس به عروس و داماده! لامصب اونقدر تو کار خودش تخصص داره که بدون بو کردن تفاوت دواگُلی و خون رو تشخیص میده. بقیه فامیل هم مشغول شمردن پول های کادو و تقسیم گوشت قربانی هستند. مردهای جوان هم عجله دارن برگردن خونه هاشون تا پول آرایشگاه زنشون رو زنده کنن!

شبِ عروسی؛ حدود پانصد مهمان اسیرِ یه خواننده جَفَنگ میشن که چندتا ترانه قدیمی و تکراری رو با صدای خیلی بلند می خونه. البته شرایط خانم ها به بدی شرایط آقایون نیست!

بعد از ظهرِ عروسی؛ خانم ها توی خونه یِ فاطی بَندانداز به صف نشسته اند ودختر فاطی بندانداز گونی گونی سیبیل از خونه بیرون میاره! آقایون هم دوتا دوتا توی ماشین های پیکان یا نهایتا پراید عرق سگی با پفک می خورن. مُسن ترها هم حرص می خورن که نکنه جوان ها مست کنند و توی عروسی دعوا راه بندازند. نکته حائز اهمیت در این بخش به ریش سفید فامیل برمی گرده که از مست ترین آدم فامیل می خواد که مواظب بقیه باشه و نذاره اونها زیاده روی کنند.

شبِ قبل از عروسی؛ که دومین حنابندان در خانه داماد برگزار میشه. یه ارکستر ترکی از اردبیل دعوت میشه و غزل های ترکی که تو مایه های غزل های شجریان و شهرام ناظریه می خونه و مردها سرهاشون رو تکان میدن. زن ها هم بعد از داد و بیدادِ زیاد بالاخره سیم اکو رو قطع می کنند و با صدای ضبط صوت می رقصند. جالب ترین بخش جاییه که خانم ها مدعی میشن جدیدترین و توپ ترین آهنگ ها رو توی فِلش شون داشتن اما چون پیش بینی این وضعیت رو نمی کردند با خودشون نیاوردن. دست آخر صدای "کلاغِ دُم سیاه غار غارو سر داد، مسافرم میاد شهر و خبر کن" از بخش خانم ها شنیده میشه.

دو شب قبل از عروسی؛ اولین حنابندان که ویژه خانم هاست در خانه عروس برگزار میشه. آقایون باید زن هاشون رو پیاده کنند و برن خونه شون و سر یه ساعتی بیان و خانواده شون رو ببرن. البته خونه ی چهل متری همسایه عروس برای پذیرایی از مردهای چشم چرانی که حاضر نیستند موقعیت موجود رو از دست بدن آماده شده اما اونها اصرار می کنند که چون از صبح تو خونه نشسته اند و الان پا درد دارن، بیرون راحت تر هستند و می خوان قدم بزنند.

سه شب قبل از عروسی؛ جَهاز برونه و همه ی خانم ها کُت دامن تَنشونه. همیشه هم صدتا مفت خور پیدا میشه که برای شام می مونند. داماد هم که از قبل پیش بینی این موقعیت رو داشته از یکی از این کترینگ ارزان قیمت ها کوبیده میاره و میذاره تو سفره. جوانها به هر بهانه ای به برادر داماد تاکید می کنند که روز عروسی داداشت عرق سگی فراموش نشه.

پانزده شب قبل از عروسی لغایت سه شب قبل از عروسی؛ مراسم قمار در خانه داماد انجام میشه و یه عده به خاک سیاه میشینن. زن، مادر زن و مادر بازنده ها تا روز عروسی و حتا تا ماه ها بعد از عروسی مشغول نفرین باعث و بانی این خانه خرابی هستند.

بعد از این مقدمه طولانی می خوام پست امروزم رو در خصوص همین دوازده شب قمار بنویسم.

عروسیِ محمد، نوه حاجی ننه ام بود. من دانشجو بودم و پولی برای قمار نداشتم ولی شب ها می رفتم و تا صبح قمار تماشا می کردم. اتاق بزرگه در اختیار گروهی بود که قمارهای چند ده هزار تومانی بازی می کردند و اتاق کوچیکه در اختیار کارگرها و کارمندهای فامیل که دوزار دوزار چهار برگ بازی می کردند. حتما می دونید که بازی چهاربرگ رو هم میشه دو نفره بازی کرد و هم چهار نفره. وقتی تعداد نفرات زیاد باشه معمولا در تیم های دو نفره و با سبک برنده به جا بازی می کنند! یعنی تیم برنده می مونه و تیم بازنده جای خودش رو به تیم بعدی میده و به این شکل چرخه ادامه پیدا می کنه. یه شب دوتا جوان برای اولین بار وارد اونجا شدن و یه تیم دو نفره برای چهاربرگ درست کردن. خیلی زود همه فهمیدن که تیم اونها ضعیف تر از تیم های دیگه ست و برای بردن پول اونها دندان هاشون تیز شد. یه دفعه یکی از بازیکنان تیم قوی گفت: "قانون اینجا، بازنده به جاست!". یعنی برنده جای خودش رو به تیم جدید میده و بازنده همچنان توی بازی می مونه. با این ترفند می خواست به همه تیم های قوی این فرصت رو بده که پول تیم ضعیف تر رو ببرند و مهمتر از همه اینکه تا صبح تیم ضعیف توی بازی بمونه و پول ببازه و زمانی هدر نره! معمولا در قمارخانه ها تماشاگران حق حرف زدن ندارند، درست مثل تماشاگران بازی شطرنج! برای همین نتونستم به اونها بگم که چه دامی براشون پهن شده. نزدیک های صبح که بازی تمام شد به یکی از بازنده ها گفتم: "آخه چرا بَبو بازی در آوردید؟ مگه ندیدید که اینها قانون رو به عمد عوض کردند تا پول شما رو ببرند؟ چرا اعتراض نکردید؟". نمی دونم چون بازنده بودند این حرف رو زد یا واقعا حرف دلش بود اما یه حرفی زد که بعد از حدود پانزده سال هنوز یادمه. گفت: "بازنده اونها بودند که نیمی از شب رو بیرون از بازی نشستن و بازی ما رو تماشا کردن نه ما که تمام شب از بازی لذت بردیم. درسته که پولی از دست دادیم اما ما برای بازی کردن اومده بودیم نه برای بردن پول!".

نمی دونم تعاریف اون دوتا جوان از پیروزی و شکست چی بود اما می دونم چهره شون اصلا شبیه بازنده ها نبود.

خورشید خانوم؛

در اینکه من همیشه بازیکن ضعیفی بودم حرفی نیست اما اینکه خنده هات مال اون شده و بی محلی هات سهم من، نه به ضعف من ربطی داره و نه به هنر بازی اون. ورق دست نداده که به این روز افتادم. ده لو خوشگله، آس، دوی خاج و یه سرباز تا دندان مسلح به اون داده، یه خشت خام با چندتا برگ خشکیده به من. با این حال به اون بگو من مشکلی با سیستم بازنده به جا ندارم. آخه پانزده سال پیش توی عروسی نوه حاجی ننه ام یاد گرفتم که نباید لذت بازی کردن رو به خاطر ترس از باخت نابود کنم. 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٥
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ کارگردانی

هرچی بیشتر فیلم نگاه می کنم، نظراتم در خصوص فیلم ها غیر کارشناسی تر میشه! درست مثل موسیقی که معتقدم شاعر یک شعر باید خودش آهنگ سازی و نوازندگی کنه و دست آخر خودش آواز بخونه. چون وقتی کسی غیر از شاعر، اون شعر رو می خونه نمی تونه حس شاعر رو منتقل کنه.

توی مبحث فیلم هم معتقدم که بازیگر کار رو خراب می کنه. مثلا برد پیت هنوز از زیر لحاف آنجلینا جوری درنیامده و غسل جنابتش رو نکرده یه لباس کماندویی تنش می کنند و صحنه جنگ رو شبیه سازی می کنند. وقتی مگسک تفنگ دشمن رو پیشونی برد پیت میشینه یه دفعه می بینی اون داره خمیازه می کشه! دهن ویرایشگر سرویس میشه تا با نرم افزار دهن برد پیت رو جمع و جور کنه. من معتقدم اگر کارگردان می خواد فیلمش گل کنه باید صحنه جنگ رو نگه داره برای آخرین بخش فیلمبرداری. وقتی همه سکانس ها رو فیلمبرداری کرد دست نقش اول رو بگیره و ببره یه جایی که جنگ واقعی وجود داره. مثلا ببره سوریه یا عراق. یه اسلحه بده دستش و بفرسته وسط میدان. اگر بازیگرش کشته شد فیلم رو درام تمام کنه و اگر زنده موند جور دیگه ای تمامش کنه.

من خودم اگر یه روزی کارگردان بشم قطعا از نابازیگر به جای بازیگر استفاده می کنم. به احتمال زیاد هم فقط فیلم های عاشقانه- درام می سازم. مثلا توی شهر می چرخم و یه مردی رو پیدا می کنم که عاشق یه زنیه که اون زن هیچ حسی به این مرد نداره. با دوتاشون صحبت می کنم و فیلمنامه رو میدم که مطالعه کنند. اگر نپذیرفتند دوباره می گردم و یه جفت دیگه با همین شرایط پیدا می کنم. با این شرایط دیگه نیازی ندارم که کلی به نقش اول مرد توضیح بدم که وقتی باید صحنه ای رو بازی کنه که دلش برای نقش اول زن تنگ شده، چه تغییراتی در چهره اش به وجود بیاره. فقط کافیه قبل از این سکانس بازیگر زن رو دو روز بفرستم مرخصی. خود به خود نقش اول دلتنگ میشه و فیلمبرداری عالی از آب درمیاد. یا مثلا وقتی قراره نقش اول زن، بازیگر مقابلش رو تحویل نگیره دیگه نیازی به شرح صحنه نداریم. خود به خود همین اتفاق می افته.

سکانس آخر خیلی جالبه. 

کم کم توی مدت فیلمبرداری شاخک های رقیب عشقی نقش اول مرد می جنبه که چرا عشقش اینقدر با اون یارو درتماسه. فیلمبرداری دارن که دارن. چرا یارو بعد از ساعت اداری پیامک های احساسی میده و مزاحم وقت عشق من میشه! هربار که می خواد عکس العملی نشون بده، تهیه کننده قانعش می کنه که موضوع تحت کنترله و همه چیز بر اساس فیلمنامه پیش میره. تا بالاخره فیلمبرداری سکانس پایانی شروع میشه. توی غروب یکی از آخرین روزهای پاییز همه ی عوامل فیلمسازی و بازیگران رو روی پل طبیعت جمع می کنم. رقیب هم پشت صحنه با اخم می ایسته و فیلمبرداری رو تماشا می کنه. نقش اول وقتی می بینه عشقش احساس سرما می کنه بدون هماهنگی من کاپشنش رو درمیاره و می اندازه رو شانه های عشقش. وقتی این کار رو می کنه پیشونی عشقش رو هم می بوسه. رقیب عشقی می بینه و با داد و بیداد یه کلت کمری می کشه و وارد صحنه میشه. اول یه گلوله میذاره وسط سینه کارگردان که دیگه به کاری که تخصصی نداره وارد نشه و بعد از مرگ کارگردان، نوک کلتش رو به سمت بازیگر مرد می گیره و دری وری میگه. اما اون لبخند میزنه و چرت و پرت های عشقی تحویل این بابا میده. خلاصه کم کم بازیگر رو به سمت نرده ها هدایت می کنه و دست آخر یه تیر به پیشونی اون میزنه و از بالای پل می اندازه وسط اتوبان مدرس شمال. بازیگر زن جیغ می کشه و به سمت نرده ها می دوه. از اون ارتفاع بالا دوربین رو چهره نعش افتاده وسط اتوبان زوم می کنه و یه لبخند تاری رو نشون تماشاگران میده.

بعد نوشته های پایانی فیلم میاد و صدای ابی پخش میشه که می خونه:

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله

دل اسیر آرزوهای محاله

غبار پشت شیشه میگه رفتی

ولی دلم هنوز باور نداره.

با اکران فیلم، جوان های عاشق شهر اسم پل طبیعت رو پل عشق میذارن. به جای روز ولن تاین روز مرگ اون مرد، کاپشن هاشون رو تن عشقشون می کنند و از بالای پل به روی ماشین های اتوبان گل رز می ریزند.

خورشید خانوم؛

شاید یه روز کارگردان شدم. اون روز نقش اول رو خودم بازی می کنم و مسئولیت زمزمه ترانه ابی رو روی دوش تو میذارم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢۳
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ فداکاری و ایثار (فصل اول)

"در کف مان کلیدی است

 که قفلش را 

 را گم کردیم.

 آبی در هواست

 که مشربه یی نداریم.

 کلماتی

 که مدادی نداریم.

 آوازی 

 که دهانی نداریم.

 ساعتی

 بی عقربه.

 دستی

 و تنی نداریم.

 آیا زمان

 به انتظار کسی خواهد ماند

 با سوزنبانی که در جوانی خود مرده است."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢٢
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ برنده بد اخلاق یا بازنده خوش اخلاق، مسئله فقط تویی

من کلا به فلسفه بردن به هر قیمتی معتقدم! به همین دلیل اگر وسط مسابقه احساس کنم می تونم داور رو فریب بدم و روند مسابقه رو به نفع تیم خودم برگردونم حتما این کار رو انجام میدم. احتمالا الان توی ذهنتون من رو به عنوان یه آدم بی اخلاق می شناسید و دوست دارید که یه جوری حالی من کنید که بازنده با اخلاق و سربلند بهتر از برنده بدون اخلاقه. اما اگر مثل من همه عمرتون رو باخته بودید و درد باختن رو با گوشت و پوست تون چشیده بودید می فهمیدید که برنده بی اخلاق هزار بار بهتر از بازنده با اخلاقه و بازنده با اخلاق فقط و فقط بهتر از بازنده بی اخلاقه، نه چیز دیگه ای.

دقیقا همین تفکر باعث شده که بهترین گل قرن رو گلی بدونم که دیگو مارادونا در جام جهانی 1986 با دست به تیم انگلستان زد. اصلا هم مهم نیست که پانزده سال بعد اثبات شد مارادونا اون گل رو با دست زده و یه کار ضد اخلاقی انجام داده. مهم این بود که دقیقا بعد از شکست ارتش آرژانتین مقابل سربازان مارگارت تاچر در جنگ فالکلند که منجر به کشته شدن ششصد و پنجاه سرباز آرژانتینی شد، مارادونا موفق شد با گل خودش کون سربازان قلدر مارگارت تاچر رو بسوزونه و دل مردم آرژانتین رو شاد کنه.

من فکر می کنم اگر عاشق بشی و به وصال عشقت نرسی در هر حالت بازنده ای. اینکه بعضی ها میگن همین که عاشقی یعنی برنده ای، به نظر من یا هیچ وقت عاشق نبودن یا فرق برنده و بازنده رو نمی دونن. چطور ممکنه تمام روز مثل دیوانه ها به یه نقطه خیره بشی و به این فکر کنی که قراره عشقت هیچ وقت دوستت نداشته باشه اما در نهایت برنده باشی؟! مگه میشه غروب جمعه وقتی دلت برای لبخندش تنگ میشه و غم عالم روی سرت آوار...، برنده باشی و از این پیروزی لذت ببری.

من شخصا ترجیح میدم اینگونه پیروزی ها نصیب رقیب من بشه و من با بی اخلاقی دست عشقم رو بگیرم و توی ساحل قدم بزنم. با رضایت قلبی هم به همه دنیا اجازه میدم که من رو به عنوان یه آدم بی اخلاق بشناسند و پشت سرم دری وری بگن. مثلا اگر اخلاق رو رعایت کنم و عشقم رو از دست بدم، برای کی مهمه. کسی میاد جام اخلاق به من بده؟ گیرم که بده، به چه درد من می خوره؟ به خدا همه اون کسانی که ادعای اخلاق دارن اگر ببینند من از غصه معتاد شدم و گوشه پارک افتادم، روشون رو اون وری می گیرن و توی دلشون میگن معتادها انگل اجتماعند. 

خورشید خانوم؛

از اینکه امروز داور یه پنالتی اشتباه گرفت و بازی رو از دست دادیم اعصابم خورده. هیچ وقت نداشتم ات اما دارم فکر می کنم وقتی به طور کامل از دستت بدم چه حالی ممکنه داشته باشم. با حس امروزم، برای بدست آوردنت هر کاری خواهم کرد و از لقب بی اخلاقی نخواهم ترسید. تنها ترس ام اینه که آخر بازی فردوسی پور با اون هیجان خاص خودش بگه، پاندا هم بازی رو باخت و هم اخلاق رو.

"نه کسی منتظر است

 نه کسی چشم به راه

 نه خیال گذر از کوچه ما دارد ماه

 بین عاشق شدن و مرگ مگر فرقی هست؟

 وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۱٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ رضا خوشبخت

رضا، پسر بال آقا، یه جوان دیپلمه بود که وقتی از اردبیل به تهران اومد جایی برای ماندن نداشت، و چون با زن عموی من نسبت فامیلی داشت، مدتی خونه اونها موند. کار درست و درمونی نداشت و به زور پول توجیبی اش رو در می آورد.

اون روزها نزدیک خونه ما دوتا برادر خوش قلب زندگی می کردند که شغل شون رنگ کاری بود. از اونجایی که شغل بیشتر اقوام ما نجاری و شغل های وابسته به چوبه، بیشتر فامیل ها اون دوتا برادر رو می شناسند. یه روز پسر عموم که برای حساب و کتاب کاری پیش اون دوتا برادر رفته بوده، اتفاقی می بینه که اونها یه خواهر دارند که به سن و سال رضا بال آقا می خوره. گویا دختره از نظر چهره زیبا نبوده و یه کم هم بوی ترشی میداده. در هر حال از سر رضا بالاقا هم زیادتر بوده.

ترم یک دانشگاه بودم که یه روز رضا بال آقا زنگ خونه مون رو زد. گفت خودش رو دانشجوی حسابداری معرفی کرده و اگر روز بله برون گندِ دروغ اش دربیاد، همه چیز خراب میشه. از من خواست که یه اطلاعات کلی از دانشگاه و شرایط تحصیل در اونجا به اون بدم که اگر داداش های عروس سوالی پرسیدند، اون بتونه جواب بده. من هم یه چیزهایی گفتم: "هر دانشگاه از چندین دانشکده تشکیل میشه. هر دانشگاه معمولا یک نمازخانه و حداقل یک توالت داره. بیشتر دانشگاه ها یه بوفه دارند که ساندویچ کوکتل سرو می کنه و از این جور اطلاعات تخصصی...!"

رضا به پشتوانه آموزش های من از خواهر رنگ کارها رسما خواستگاری کرد و بله رو گرفت. چند ماه بعد هم رفتیم عروسیشون و اونها رو راهی خونه بخت کردیم. بعدها شنیدیم که رضا وارد دانشگاه شده و در رشته حسابداری درس می خونه. توی مدت تحصیل، زنِ رضا بال آقا که پرستار بیمارستان سینا بود خرج زندگی مشترکشون رو میداد. درس رضا که تمام شد از طریق ارتباطات زنش، یه شغل خوب پیدا کرد. هر چی که میگذشت زیبایی های روح زن رضا بیشتر نمایان می شد. چند سال بعد از عروسی شون، رضا و زنش رو خیلی اتفاقی توی خیابان دیدم. اصلا حس نکردم که زنش از نظر چهره زشت باشه. وقتی از اونهایی که زن رضا رو یه زن زشت معرفی کرده بودند در مورد این موضوع می پرسیدم، جواب میدادند که اون موقع ها زشت بوده و الان خوشگل شده!

خلاصه رضا زنی گرفت که روح زیبایی داشت و از نظر ظاهر بعدها زیبا شده بود. چند سال بعد رضا و زنش صاحب یه جفت دختر و پسر خوب و باهوش شدند. الان صاحب یه آپارتمان دویست متری و یه ماشین شاسی بلند هم هستند. دیگه سالهاست که به رضا بالاقا، رضا خوشبخت می گیم. آخه خوشبختی تعریف دیگه ای نمی تونه داشته باشه.


امروز صبح بابام رو بردم بیمارستان سینا تا دیسک کمرش رو عمل کنه. مسئولین مربوطه گفتند که تخت خالی نداریم و تا اطلاع ثانوی از پذیرش بیمار شما معذوریم. یه دفعه یاد اون آب هویج بستنی که روز مشاوره دانشگاه انتظار داشتم رضا حساب کنه اما اونقدر الکی دست، دست کرد که من مجبور بشم حساب کنم افتادم. آخه اون اومده بود از من مشاوره بگیره و باید پول بستی رو هم اون حساب می کرد! زنگ زدم به خواهرم تا با زن رضا خوشبخت صحبت کنه. خلاصه به لطف رضا خوشبخت و زنش، قرار شد فردا صبح بابام رو مجددا ببریم بیمارستان و اینبار بستریش کنیم. به نظرم پول بستنی جبران شد.

خورشید خانوم؛

پارسال آرزو داشتم که یه شب برف بیاد و با هم بریم پل طبیعت. اما نه تو اومدی، و نه برف. از پارسال دعا کردم که امسال برف بیاد. برف اومد و من توی سرمای حیاط بیمارستان سینا سگ لرز زدم، اما تو  نیامدی! از این موضوع ناراحتم... اما می دونم اگر این عشقِ یک طرفه مون فقط به اندازه یه لیوان آب هویج بستنی بیارزه، بالاخره زود یا دیر دست تو رو میگیره و برای من میاره.

مهم تویی نه برف. روزی که بیای، حتما برف هم میاد. دوتایی می ریم پل طبیعت و کلی اونجا کِیف می کنیم. اون روز فامیل های ما مجبورن دوباره به رضا خوشبخت، رضا بال آقا بگن، آخه اون روز صفت خوشبختی فقط برازنده من میشه.

اصلا گیرم که برف نیاد، بارون که میاد. اون روز بارونی، دستت رو می گیرم و در حالی که زُل زده ام به چشم های نازت، جوری که صدام رو همه ی دنیا بشنوه می خونم:

"دستم تو دست یاره

 قلبم چه بی‌قراره

 به‌به به‌به چی می‌شه امشب

 بارون اگر بباره چه شاعرانه

 یه چتر خیس و دریا کنارو پرسه‌های عاشقانه

 زل می‌زنم به چشمای مستت

 سر روی شونت می‌ذارم بی‌بهانه

 می‌خوامت خانومم

 با عشقت آرومم

 می‌خوامت خانومم

 با عشقت آروم آروم آرومم"         برای دانلود ترانه چتر خیس با صدای حامد همایون اینجا کلیک کنید.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢
تگ ها: عشق و انتظار و پدر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ آذرماه

روزهایی که نداشتنت پر رنگ تر از روزهای دیگه ست، جای خالیت توی تمام زندگیم درد می کنه. غروب های جمعه جزو همین روزهاست. وقتی از کلاس سه تار بیرون میام و به خیابان انقلاب می رسم، یه دفعه می فهمم که چقدر ندارمت. درسته که به اندازه تمام دنیا از من دوری اما اگر لازم باشه پاهام رو از تهران بیرون بذارم، یکی دیگه از همون روزهای لعنتی شروع میشه.

امروز که به تقویم نگاه کردم دلم گرفت. آذرماه امسال چقدر جمعه داره! چقدر قراره برای ماموریت از شهر تو برم! چقدر قراره نداشته باشمت. ای کاش اونقدر شجاع بودم که دلتنگی هام رو به روی خودم نمی آوردم. شاید اینجوری تو هم فرصت می کردی یه کم دلتنگم بشی.

"می پنداشتم مردی دلیرم،

 اما آستین قبای نازکم از اشک نمناک است."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۳٠
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ خودروهای تک سرنشین

یعنی گُه شانس تر از من و چند نفر از هم نسل های من توی تاریخ وجود نداشته، نداره و نخواهد داشت!

داشتیم زور می زدیم که دو قطره شیر خشک از پستون ننه مون بیرون بکشیم که انقلاب شد. تازه شیر خشکِ ننه مون رو بی خیال شده بودیم و مشغول تناول یه لقمه نون خشک بودیم که جنگ شروع شد. نَه یه سال، نه دوسال، نه سه سال، نه چهار سال، نه پنج سال، نه شش سال (چرا پاچه می گیرید؟ مگه تقصیر منه که جنگ طولانی بوده؟) نه هفت سال، نَه نُه سال، نه ده سال، نه یازده سال، بلکه هَــــشت سال! وقتی خدا رحم کرد و ننه مون مادر شهید نشد با خودمون گفتیم، هرچی بود بالاخره تمام شد. دیگه وقتش رسیده که عروسی به کوچه ما هم بیاد؛ اما یه دفعه به جای عروس خانم سر و کله احمدی نژاد توی کوچه مون پیدا شد. دقیقا معادل با هشت سالِ جنگ تحمیلی طول کشید تا راضیش کنیم از ما بکشه بیرون و بذاره زندگی کنیم. وقتی بی خیالمون شد و پشت بندش آقای ظریف با یه آفتابه آبِ برجام مشغول پاک کردن رد پاهای اون شد، انقدر خر کیف شدیم که جلوی پامون رو ندیدیم و افتادیم تو عاشقیت. فقط اونهایی که تجربه همچین خبطی رو دارند می تونند بفهمند که وقتی میگم عاشقیت از همه مصیبت های قبلی خَفَن تره، یعنی چی!  

مطمئنم اگه از لابی اسرائیل و آمریکا می خواستند تا بلاهایی که دوست دارند سر ما بیاد رو بنویسند، نمی تونستند اینقدر قسی القلب باشند که همه ی این اتفاقات رو توی فهرست شون بیارند.

خورشید خانوم؛

عاشقیت و پست های عاشقی رو بی خیال شو!

آلودگی هوا مثل مصیبت های قبلی نیست که به کسی رحم کنه یا با کسی شوخی داشته باشه ها. جون مون رو می گیره و گور به گور می شیم، می ریم پِیِ کار مون آ. جان خورشید خانوم اینقدر با ماشینِ تک سرنشین توی شهر تردد و هوا رو آلوده نکن. بیا دنبالم و من رو هم سوار کن، آخه خودرو های دو سرنشین نصف خودروهای تک سرنشین برای هوا خطر دارند.

"آه بیابان بی پایان!

 وقتی که دست

 در گردن این تنهایی غریب می اندازم

 حتی دلم برای دشمنانم تنگ می شود

 کاش لااقل

 کسی من را نشانه بگیرد"

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٥
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ شمس العماره

از پنج عصر تا نُه شب که زمان خاموشی بود همه سربازها در اختیار خودشون بودند تا ضمن نظافت و صرف شام از بودن در کنار هم لذت ببرند. بعد از خوردن شام و قبل از خاموشی، من و چندتا از بچه ها به بازی شاه و وزیر مشغول می شدیم. اجرای حکم های صادره به اندازه ای سخت بود که بقیه افراد گروهان ترجیح می دادند تا تماشاگر باشند. دست آخر آرش با دبه ای که در طول روز پنهان کرده بود ضرب می زد و بقیه گروه در فضای بین تخت ها می رقصیدند. من آوازی داشتم که همزمان با رقص می خوندم و همه بچه های گروهان دَم می گرفتند.

"برفتم بر درِ شمس العماره، همون جایی که دلبر خونه داره.

 زدم بر حلقه در... یارم اومد دم در...

 بگفت: کیست؟ بگفتم : من مسکین، درو واکن

 درو واکرد.

 جا بهم داد، سوریدم من... چای بهم داد، خوریدم من

 تا که خواستم برم...، ده شاهی خواست...، نداشتم! دوزاری خواست...، نداشتم! ته سیگار خواست...، نداشتم!

 ای حبیب من، ای عزیز من. عشق روی تو... شد طبیب من... لای لا لا لای."

به انتهای دوره آموزشی رسیدیم. سرهنگی از تهران اومد تا کیفیت آموزش رو بسنجه. از هر گروهان، ده نفر که بالاترین امتیازات رو کسب کرده بودند معرفی شدند تا در مسابقه سراسری پادگان شرکت کنند. چهارده گروهانِ صد و چهل نفری در میدان صبحگاه به تماشا ایستاده بودند تا رقابت چهارده گروه ده نفره رو تماشا کنند. من به عنوان پرچم دار گروهان خودمون در ابتدای صف و مقابل چشمان سرهنگ به این نکته فکر می کردم که با کسب بالاترین امتیازات ممکن موجبات قهرمانی گروهان خودمون رو فراهم کنم. دوست داشتم کاری انجام بدم که سالها بعد دوستانم موقع تعریف خاطرات خدمت سربازی به نوه هاشون، با غرور بگن که گروهان ما در کل پادگان رتبه اول رو کسب کرد. اما اون روز، یه چیزی سر جای خودش نبود! اون روز، روز من نبود!

سرهنگ با فرمان "به راســــــت؛ راست" مسابقه رو شروع کرد. همه ی افراد به راست چرخیدند در حالی که من در مقابل چشمان چندهزار نفر به چپ چرخیدم! وقتی باعث و بانیِ از دست رفتن امتیاز مرحله اول شدم تصمیم گرفتم که کُلتِ کمری رو با چشمان بسته باز و بسته کنم تا با دریافت امتیاز اضافه، عقب افتادگی مرحله نخست رو جبران کنم. بارها این کار رو انجام داده بودم اما اون روز چیزی درون کلت به اون نقطه ای که باید می چرخید، نچرخید و من امتیاز مرحله دوم رو هم از دست دادم. چند مرحله نسبتا موقیت آمیز رو طی کردیم تا به مرحله تیراندازی رسیدیم. من که در مرحله آموزش از مجموع صد امتیاز تیراندازی موفق به کسب هشتاد و هفت امتیاز شده بودم قصد داشتم که با زدن هر ده تیر به مرکز سیبل تمام صد امتیاز رو از آن گروهان کنم اما امتیاز نهایی من از مجموع صد امتیاز ممکن چیزی نبود جز عدد صفر.

تلاش خوب بقیه بچه ها، گروه ما رو تا میانه های جدول بالا کشید اما نتونستیم قهرمان بشیم.

باعث از دست رفتن رویایی بودم که برای بچه های گروهان بافته بودم. توی خوابگاه پتو رو روی صورت خودم کشیدم و بی صدا اشک ریختم. همزمان با روزهای قبل تماشاگرانِ بزم شبانه، در محل های خودشون مستقر و آماده ورود گروه ما شدند اما من نای ایستادن نداشتم. جواد و اکبر حسینی نتونستند من رو مجاب به همراهی کنند و من ضمن عذرخواهی، از اونها خواستم که اون شب بدون من بزم رو اجرا کنند. اما انگار گروه ما بدون هر کدام از اعضاء چیزی کم داشت و نمی تونست به فعالیت خودش ادامه بده. اعضاء گروه بدون من حاضر به اجرای مراسم نشدند و تماشاگران در سکوت متفرق شدند.

چند دقیقه بعد یه جوان یزدی که در تمام دوران آموزش خدمت جزو اعضاء کم حاشیه و ساکت گروهان بود کنار پای من روی تخت نشست و گفت: "قبل از اینکه بیام خدمت سربازی به شدت از اون ترس و واهمه داشتم. هر راهی رو امتحان کردم که از زیر بار خدمت فرار کنم، نتونستم. با خودم فکر می کردم که چطور ممکنه بتونم دو سال خدمت کنم. شب های اول روی تخت بی صدا گریه می کردم تا اینکه گروه شما شکل گرفت. تمام روز منتظر می موندم که شب برسه و از روی تخت مسخره بازی های شما رو تماشا کنم. در طول سه روزی که برای مرخصیِ میان دوره رفته بودم از گروه شما برای خوانواده ام صحبت می کردم و آرزو می کردم که زودتر برگردم و دوباره ببینمتون. توی این گروهان خیلی ها مثل من عاشق مسخره بازی های شما هستند، ولی تو امروز حال ما رو گرفتی."

گفتم: "من عامل باخت گروهان شدم. نمی تونم خودم رو ببخشم. نمی تونم توی چشم بچه ها نگاه کنم و مثل شب های قبل شادی کنم"

اون جوان یزدی که امروز اسم و فامیلی اش رو فراموش کرده ام با لبخند گفت: "ما از تو قهرمانی نخواسته بودیم. ما به اندازه کافی از بزم های شبانه شما خاطره برای تعریف کردن به بچه های خودمون ذخیره کردیم و نیازی به قهرمانی در مسابقه نداریم. ما چهره مسخره و خندان تو رو بیشتر از چهره جدی و حتا قهرمان تو دوست داریم."

حرف هاش به دلم نشست. دیدم حالا که قهرمان بودن رو بلد نیستم چه اشکالی داره اگه یه مسخره موفق باشم و لبخند به لب دوستانم بیارم. از جای خودم بلند شدم و با صدای بلند گفتم:

"برفتم بر درِ شمس العماره، همون جایی که دلبر خونه داره."

همه بچه ها از گوشه گوشه یِ خوابگاه با صدای بلند گفتند:

"زدم بر حلقه در... یارم اومد دم در...

  بگفت: کیست ؟ بگفتم : من مسکین، درو واکن

  درو واکرد..."

اون شب بزم ما با شکوه تر از همه ی شب های قبل از اون برگزار شد. دو روز بعد هر کدام از بچه ها به نقطه ای از ایران اعزام شدن و دیگه هیچ وقت همدیگه رو ندیدیم. امروز بعد از گذشت چهارده سال یقین دارم که همه ی اون بچه ها بارها برای بچه های خودشون شعر شمس العماره رو خوندن و در آینده برای نوه هاشون خواهند خوند.

***

طی دو سال گذشته توی این وبلاگ حس های روزانه و حرف های دلم رو به خورشید خانومم نوشتم. روزهایی که شاد بودم پست های چرت و پرت نوشتم و خندیدم. روزهایی که افکار خاک بر سری داشتم از شُرت های نخ در بهشت نوشتم و روزهایی که حال دلم بد بود وصیت نامه نوشتم و از مرگ گفتم. اما انگار نوشته های من اونجوری که نوشته میشن، خونده نمیشن. درد دلهایی که می نویسم، ضعف و درخواست ترحم خونده میشن. این نشان میده که من تا نویسنده شدن فاصله یِ زیادی دارم، هرچند که هیچ وقت علاقه ای به نویسنده شدن نداشتم و فقط دلنوشته های خودم رو درج کردم.

دیروز فهمیدم وقتی به خاطر شکست، پتو می کشم روی سرم و گریه می کنم حال بچه های گروهان رو خراب می کنم. برای همین تصمیم گرفتم تا جایی که می تونم، فقط چهره مسخره و خندان خودم رو اینجا بنویسم. درد دلها و اشک هام بمونه برای خودم و تنهایی هام.

خورشید خانوم؛

بابت همه ی دل درد هایی که بعد از درد دل هام به سراغت می اومد عذر می خوام. دیگه نِمیان. فقط اگر دیدی این وبلاگ دیر به دیر به روز رسانی میشه من رو ببخش و این کوتاهی رو به حساب کم توجهی من به خودت قلمداد نکن. تنها دلیلش اینه که می خوام در درج مطالب وسواس به خرج بدم و اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم. فقط همین.

دیگه حتا روزهایی که غمگین هستم با صدای بلند میگم:

"برفتم بر درِ شمس العماره، همون جایی که دلبر خونه داره.

 زدم بر حلقه در... یارم اومد دم در...

 بگفت: کیست؟ بگفتم : من مسکین، درو واکن

 درو واکرد..."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ جنگ بیهوده

دیگر نیازی به تاخت و تاز اسبانت نیست.

از وزیر خود بخواه تا ارتش فیل ها را به خانه

و سربازان را به آغوش معشوقه هایشان بازگرداند.

جنگ بیهوده ای ست نازنین...

آنکه نامش شاه بود،

سالهاست خود را تسلیم رُخ ات نموده است

چنگیز وار ویرانه ها را به آتش مکش

                                           یکبار به مهربانی بیاندیش.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢٢
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ باران

باران جان

اینقدر پشت پنجره بی تابی نکن

زودتر برو...

برو و برایشان خاطره بساز

و به روی خودت نیاور که چیزی از من

یا آنچه بر من می گذرد می دانی.

برو...

و دیگر هیچ گاه به اینجا باز نگرد!

نه تحمل شنیدن آنچه خواهی دید مانده است

نه علاقه ای به دروغ های ناشیانه ات

فقط به حرمت دوستی دیرینه مان

گونه هایش را ببوس

                           و برایشان خاطره بساز.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/٢۱
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دوستم بدار

دوستم بدار...

به سانِ مربی یک کودک عقب مانده ذهنی!

که مجبور است حرفی را بارها بگوید،

                                            و کودک نفهمد.

بگو دوستم داری،

و منتظر بمان تا متوجه نشوم!

دوباره تکرار کن...

دوباره تکرار کن...

دوباره تکرار کن...

دوباره تکرار کن...

-  اینجا صدایت ناخودآگاه بالاتر خواهد رفت  -

دوباره تکرار کن...

دوباره تکرار کن...

دوباره تکرار کن...

من اما چیزی نمی فهمم،

و این تو را عصبی می کند.

با خشم می پرسی که چرا اینقدر نمی فهمم!

تهدید می کنی که تَرک ام خواهی کرد.

 

با بغض به زمین خیره می شوم...!

عذاب وجدان گرفته و مرا به آغوش می کشی؛

می گویی که خسته ات کرده ام از این همه نفهمیدن.

 

حالا که مهربان شده ای؛

تا پایان این شعر فرصت بده

تا بغض چندین ساله ام را در آغوشت بگریم.

 بعد به سانِ مربی مهربانِ یک کودک عقب مانده ذهنی

بگو که دوستم داری

                              و منتظر بمان تا باز هم متوجه نشوم!

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٩
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ خصلت های زشت

تو یه آدم دروغگویِ ترسویِ زیر قول بزنی!

دروغگویی، چون بهتر از هر کسی می دونی که دوستم داری اما میگی نداری.

ترسویی، چون می ترسی اگر دروغ نگی من سر جام نایستم و بدوم به سمتت.

زیر قول بزنی، چون قرارمون بود هر وقت دوستم داشتی اجازه بدی ببوسمت.

آدمِ دروغگویِ ترسویِ زیر قول بزن، دوست دارم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱۸
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ افسردایی

حتا اگه باراک اوباما هم زنش رو طلاق بده، باز هم عشقت رو از دلم بیرون نمی کنم!

افسر، دایی بابای منه که بر عکس پسرش مش بیلر که هیچ وقت نتونست عشق خودش و اقدس رو مغز پخت کنه و عشق شون سیرین سیپ شد، اونقدر عشقش رو مغز پخت می کرده که دست آخر می سوزونده و جزغاله اش رو در می آورده.

سالها پیش افسر دایی یه زنی داشته که خیلی دوستش داشته. بعد از چند سال زندگی مشترک و داشتن یک فرزند، یه روز زن افسر دایی بنا به دلایلی که من نمی دونم چیه درخواست طلاق می کنه. میگه مهرم حلال و جونم آزاد! اما افسر دایی اون رو دوست داشته و حاضر به طلاق اون نبوده. اصرار اون زن به طلاق و مقاومت افسر دایی، کار رو نزد کدخدا و ریش سفیدهای روستا می کشونه. کدخدا توی قهوه خانه روستا کلی برای افسر صغری، کبری می چینه و دست آخر میگه حالا که زن ات مهریه اش رو می بخشه، طلاقش بده تا بره دنبال بخت خودش. بعد از نطق کدخدا قهوه خونه در سکوت فرو میره و منتظر جواب افسردایی می شه. افسر یه نفس عمیق می کشه و درحالی که توی چشم کدخدا زُل زده بوده با صدای بلند میگه: "هر وقت شاه زنش رو طلاق داد، من هم زنم رو طلاق میدم!"

وقتی زن افسر دایی می بینه کاری از دست کدخدا برنمیاد شکایت نزد دادگاه می بره اما حرف افسر دایی در تمام مراحل دادرسی یه جمله بیشتر نبوده. "هر وقت شاه زنش رو طلاق داد، من هم زنم رو طلاق میدم!" امروز بعد از شصت سال دیگه کسی از جزئیات پرونده اطلاعی نداره اما همه همینقدر می دونند که دادگاه حکم میده تا روزی که افسر رضایت به طلاق اون زن نداده باید توی زندان بمونه. افسر راهی زندان میشه! توی حبس بارها به افسر میگن: "بابا از خر شیطون بیا پایین. بیا و زنت رو طلاق بده تا آزادت کنیم بری پی کارت" اما تمام دفعات افسر میگه : "هر وقت شاه زنش رو طلاق داد، من هم زنم رو طلاق میدم!"

افسردایی دو سال توی زندان می مونه تا اینکه بالاخره شاه از خر شیطون پایین میاد و حاضر میشه فوزیه رو طلاق بده! بابام میگه وقتی خبر طلاق فوزیه به روستا رسید کدخدا با عجله رفت شهر و درخواست ملاقات با افسردایی رو داد. توی زندان به افسردایی میگه، مَرده و قول اش. شاه زنش رو طلاق داد، حالا نوبت تو شده که ثابت کنی وقتی حرفی میزنی پای اون می ایستی! خلاصه افسر دایی بعد از حصول اطمینان از صحت خبر طلاق فوزیه، زنش رو طلاق میده و بعد از دو سال از زندان خارج میشه.

امروز افسردایی با حدود صد سال سن به دلیل بیماری هر دوتا چشم اش رو از دست داده و نابینا شده ولی وقتی از بزرگترین افسوس زندگیش صحبت می کنه هیچ وقت به زندانی شدن یا حتی نابینا شدن خودش اشاره ای نمی کنه. بزرگترین افسوس افسر جدا شدن از زنی بوده که دوستش داشته.

خورشید خانوم؛

اینکه یه روز دوستم داشته باشی یا نه، به خودت مربوطه. اینکه یه روز دستم رو بگیری، آرزومه، اما کاری از دستم برنمیاد جز انتظار. اما اینکه دوستت داشته باشم یا نه، فقط به خودم مربوطه. من سالهاست که توی زندان محبوسم و اتفاقا از روزی که عشق تو توی دلم جوانه زده طعم آزادی رو چشیده ام. پس نه حبس و نه هیچ چیز دیگه ای نمی تونه عشق تو رو از دل من بیرون کنه.

شاه که...

خدا بیامرزتش. باراک اوباما و کلینتون هم زن هاشون رو طلاق بدن، باز هم من عشق تو رو از دلم بیرون نمی کنم. دوست ندارم روز مرگم بزرگترین افسوس زندگیم چیزی جز کور شدن چشم هام باشه.

دوست دارم نازنین.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٤
تگ ها: عشق و انتطار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ مریضم

"چو طبیبانه بیایی به سر بالینم

                 به دو عالم ندهم لذت بیماری را"

ده روزه که روحم بیماره. از دو روز پیش هم جسمم مریض شده. کلا وضعیتم خر تو خر شده و رفته ام پی کارم.

اگر یه کم مهربان بودی، فقط یه کم، می اومدی عیادتم. وسط سالن اداره ما می نشستی روی زمین و سَرَم رو می گرفتی روی زانوهات. موهام رو می جوریدی و نازم رو می کشیدی. می گفتی آقااااا.... سایه بالا سرممممم.... یه هفته ست چه مرگته؟ من خودم رو لوس می کردم و می گفتم دارم می میرم. بعد تو با اون لبخند نازت می گفتی دورت بگردم مگه من میذارم بمیری؟ اگر بمیری بعد از تو خورشید خانومت چی کار کنه؟ دیگه ناز لبخندش رو به کی بفروشه؟ تو هی نازم رو می کشیدی و من خودم رو بیشتر لوس می کردم. بعد شاکی می شدی و در حالی که با عصبانیت می گفتی، اصلا بمیر بابا! جوری سرم رو از روی زانوت هُل میدادی که با پَسِ کله ام می خوردم روی سنگ کف سالن و عنبیه ی چشمم پاره میشد. تا بلند می شدی که بری، من می گفتم غلط کردم نرو! باشه بابا دیگه خودم رو لوس نمی کنم، چند دقیقه دیگه بشین.

یه بار دیگه می نشستی و با انگشت هات موهام رو شونه می کردی. چند دقیقه این وری...، چند دقیقه اون وری...، من هم درست مثل خری که بهش تی تاپ داده باشند، خر کیف می شدم و خوابم می برد. قبل از اینکه کاملا به خواب برم یه جمله ای رو آروم می گفتم و تو نمی شنیدی. گوش ات رو نزدیک لب هام می آوردی که یکبار دیگه برات تکرار کنم اما من مثل وحشی ها می پریدم و می بوسیدمت. خانمِ گیرینوف می دید و قایمکی زنگ می زد به مامورای حراست. درست لحظه ای که داشتم التماست رو می کردم که اجازه بدی اون یکی لُپ ات رو هم ببوسم، مامورای بی معرفت حراست می رسیدند و با چک و لگد من رو از تو جدا و با یه اردنگی از اداره می انداختند بیرون.

با اون بوسه خرکی که من کردم ویروس های سرماخوردگی تا لوزالمعده و جزایر لانگرهانس ات منتقل میشد و فردای اون روز حال تو بدتر از من میشد. می اومدم اداره تون و کونم رو میذاشتم زمین و سرت رو می گیرفتم روی زانوم. می گفتم خانومم... خورشید خانوم نازم... چه مرگته؟ پاندا بمیره و بیماری ات رو نبینه. من با نوک انگشتم با صورتت بازی می کردم و تو آروم چشم هات رو می بستی. کم کم به سمت گردن ات می رفتم و آروم دستم رو از یقه پیراهن ات می کردم تو. آقای کثیفی می دید و زنگ می زد به ماموران حراست شرکتتون و بقیه ماجرا.

خورشید خانوم؛

چند روزه وضعیتم خر تو خره. ای کاش مهربان بودی و به دیدنم می اومدی.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٢
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ تلگرام

تا حالا شده دلتون برای کسی تنگ بشه؟

تا حالا شده وقتی دلتون برای کسی تنگ میشه چاره ای نداشته باشید جز تماشای عکس پروفایل اون شخص؟ این قسمتِ کار برای من خیلی درد داره. نگاهش می کنم، باهاش حرف می زنم اما اون در حالی که به چشم هام زُل زده و نگاهم میکنه جوابم رو نمیده. معمولا اینجور وقت ها یه پیامی، چیزی می نویسم و از محیط تلگرام خارج میشم. 

تا حالا شده وقتی دلتون برای کسی تنگ میشه و چاره ای ندارید جز تماشای عکس پروفایل اون شخص و همینجوری یه پیامی، چیزی می فرستید یه دفعه ببینید که توی همون لحظه ی ارسال پیامتون سین (مشاهده) شده؟ اگر چنین اتفاقی براتون افتاد اصلا فکر نکنید که ممکنه دل اون شخص هم برای شما تنگ شده باشه و دقیقا توی اون لحظه مشغول تماشای عکس یا پیام های قبلی شما بوده باشه! نه...! حتما اون شخص داشته پیام هاتون رو انتخاب می کرده که حذف کنه و بر حسب اتفاق همزمان شده با دلتنگی شما. چون اگر غیر از این بود حتما پیامی، زنگی، کوفتی، چیزی می فرستاد. اون که از جانب شما مانعی برای ارسال پیام و زنگ نداره.

خواستم بهتون گفته باشم که توهم ورتون نداره که طرف بعضی وقت ها دلش براتون تنگ میشه. لااقل توی مورد من موضوع اینجوریه.

همین.

"زندگی یک چمدان است که می آوریش

 بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

 خودکشی، مرگ قشنگی که به آن دل بستم

 دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

 گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

 به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

 گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

 قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

 چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

 این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

 بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

 گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست

 بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

 و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست

 پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم

 بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

 می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش

 خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش..."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۸
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ فرهاد

نمی دونم چرا از بین همه اسطوره های عاشقیت فرهاد رو بیشتر از بقیه دوست دارم!

یه آدم بی کار و بی عار که اگه خیلی خوش شانس بود می تونست از معتاد بودن مستاجر باباش سوء استفاده کنه و دخترش رو چند وقت صیغه کنه که از بدشانسی اون هم اصلا دختر نداشت ولی یه کاره بلند میشه و میره عاشق زن شاه مملکت میشه. کلی دیوونه بازی درمیاره تا بالاخره شیرین که همون ملکه مورد نظر بوده اجازه میده که دو دقیقه حرف هاش رو بزنه.

با یه شلوار جین رنگ و رو رفته گردنش رو کج میگیره و سلام میده. شیرین یه نگاه عاقل اندر سفیه می اندازه و میگه: "هااااا؟". فرهاد هم نه میذاره، نه ورمیداره و یه ضرب میگه: "دوستم داری؟" گویا شیرین که کلا آدم صادق و فِرَنکی بوده محکم میذاره تو قابلمه فرهاد و میگه: "نه!". فرهاد میگه: "ولی من دوست دارم." شیرین سعی می کنه به فرهاد حالی کنه که توهم ورش داشته، خیلی مودبانه میگه: "از بین همه مردهایی که می شناسم شما رو خیلی قبول دارم و نگاهتون به زندگی رو می پسندم اما از ما بکش بیرون. برو یکی از نوه های حاجی ننه ات رو بگیر و شش ماه خوشبخت زندگی کن و بعد تا آخر عمر مثل سگ به جون گربه بیوفت!" اما فرهاد نفهم تر از این حرف ها بوده که این چیزها رو بفهمه. خلاصه وقتی شیرین خسته میشه میگه: "اصلا میدونی من کی ام؟ میدونی اگه شاه بفهمه سرت رو میزنه؟" اون روزها وبلاگ مُد نبود برای همین فرهاد میره و با تیشه روی یه سنگ می نویسه

"سیصد گل سرخ یک گل نصرانی،

ما را ز سر بریده می ترسانی،

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم،

در محفل عاشقان نمی رقصیدیم."

شیرین که کلا شعر زیاد می خونده با تشر میگه: "میشه اولِ کاری شعر ندزدی؟". فرهاد یه بادی به غبغب می اندازه و میگه:"بوی پاییز که می آید دلم تو را می خواهد". شیرین میگه: "اما از دست من کاری بر نمی آید و نمی تونم هیچ امیدی به تو بدم". فرهاد که ذاتا آدم حاضر جوابی بوده میگه: "زندگی یعنی دوست داشتن تو... بدون هیچ امیدی!"

شیرین که حال بحث بیشتر نداشته فرهاد رو دنبال نخود سیاه می فرسته و میگه برو اول مشکلت رو با شاه حل کن و بعد بیا ببینم چه مرگته. 

فرهاد پامیشه و میره در خونه شاه و بدونِ یاا... وارد میشه. شاه به وزیرش میگه این یارو کیه که مثل گاو سرش رو انداخته پایین و اومده تو؟ پس ماموران جاکشِ حراست چه غلطی می کنن؟ وزیر با ترس و لرز میگه: " سرِ سلطان به سلامت، ایشون فرهاده. عاشق زنِ شما!" خسرو که همون شاه مورد نظر بوده با عصبانیت میگه: "چی...؟ کُ...(صدای بوق) ننه اش خندیده که عاشق زن ما شده، ببرید تو زیر زمین و شیشه نوشابه بکنید تو (صدای بوق) اش". وزیر با خجالت میگه: "هنوز هزار و پانصد سال مونده به این کارها! یه کم دادگستر باشید"

بالاخره با اصرار وزیر، پادشاه دادگستر فرهاد رو به حضور می پذیره و میگه: "داداش گلم چه مرگته؟" فرهاد جواب میده: "عاشق زنت شده ام". خسرو از این لحن فرهاد شاکی میشه و میگه: "گُه خوردی عاشق زن من شدی، مگه خودت خوار مادر نداری؟" فرهاد با پررویی ابروهاش رو توی هم میکنه و میگه: "به احترام شیرین چیزی بهت نمیگم آ... وگرنه..." در این لحظه وزیر وارد معرکه میشه و هر دوتاشون رو به آرامش دعوت میکنه.

خلاصه...

شاه تهدید میکنه، فرهاد نمی ترسه. پیشنهاد پول میده، فرهاد رد می کنه. تا اینکه به التماس میگه: "بابا شرایط شاه بودن من رو هم درک کن. اگه من کوتاه بیام که دیگه توی این مملکت سنگ روی سنگ بند نمیشه" ولی مرغ فرهاد یه پا بیشتر نداشته! تا اینکه خسرو قاطی می کنه و برای اینکه دل فرهاد رو بسوزونه میگه: "کونت بسوزه...! فعلا که زنِ منه." در این لحظه فرهاد بغض می کنه...، روی زانوهاش می افته... و با صدای لرزان میگه: "معرفت داشته باش بی شرف؛ حالا چون تو شاهی و من رعیت، حالا چون شیرین تو رو دوست داره و من رو دوست نداره باید هرچی دلت می خواد بگی؟". دل خسرو به رحم میاد و آچمز میشه! میگه پاشو از جلوی چشم هام گم شو برو. هر وقت اون کوهِ سرِ خیابان رو کندی، برگرد بیا ببینیم که چند چندیم.

فرهاد یه تیشه برمیداره و می افته به جون کوه. یکی به کوه می زنه، یکی به جیگر سوخته خودش. التماس کوه رو می کنه تا اجازه بده از وسطش یه راهی به دل شیرین باز کنه. شب ها چون شهرداری اجازه فعالیت ساختمانی نمیده یه گوشه می نشسته و به لبخند ناز شیرین خانوم فکر می کرده. با خودش می گفته حتما اگر شیرین تلاش من رو ببینه، می فهمه چقدر دوستش دارم و عاشقم میشه. اما شیرین که کلا آدم عاقلی بوده با خودش می گفته مگه مغز خر خوردم که شاه رو ول کنم و بچسبم به شاغلی؟ نهایتش اینه که می خواد شش ماهِ اول زندگیمون صبح ها که از خواب بیدار میشم با لبخند نگاهم کنه و بگه: سلام دورت بگردم. صبحت بخیر دورت بگردم.بعدش چی؟ به شش ماه نرسیده تمام میشه و من همه موقعیت های پیشرفتم رو از دست میدم. خوش شانس باشم شاید بتونم برگردم و توی آشپزخونه دربار وردست یانگوم بشم.

روزها و شب ها میگذره تا اینکه وزیر خبر میاره که این پسر کله خرِ راستی راستی داره کوه رو جابجا می کنه. شاه با عصبانیت از وزیر می خواد که دیوث ترین آدم سرزمین رو پیدا کنه و به حضور اون ببره. آخه فقط دیوث ترین آدم هر سرزمین می تونه وقتی نه سرِ پیازه و نه تهِ پیاز، بیاد و عشق بین دو نفر رو از بین ببره. اون یارو دیوثه یه کیسه زر از شاه می گیره و میره پیش فرهاد. سلام میده و میگه: "داداش خسته نباشی". فرهاد هم میگه: "نوکرتم داداش، چایی در خدمت باشیم". اما اون نامرد قندِ فرهاد رو می خوره و قنددون رو میشکنه! دروغکی میگه شیرین مُرده. میگه برو دنبال کار و زندگیت. فرهاد که از اشک غرقه شده بوده با آستینش آب دماغش رو میگیره و میگه: "بعد از شیرین من دیگه زندگی ندارم". یارو میگه: "چرا بابا! برو یکی از نوه های حاجی ننه ات رو بگیر و چندتا بچه بیار. سرت که شلوغ بشه شیرین رو فراموش می کنی!"

فرهاد میگه: "اولا با این خَر بازی هایی که من درآوردم دیگه حاجی ننه ام جنازه نوه اش رو هم روی دوش من نمیذاره و دوما من عاشق شیرینم الاغ...! چه جوری به کس دیگه ای فکر کنم؟" یارو میگه: "پس خودت رو بکش. هم کلاس داره، هم اون دنیا به شیرین می رسی و هم اینکه توی این دنیا خیلی معروف میشی. چند وقت دیگه هم یه شاعر پیدا میشه و زندگیت رو به شعر می نویسه".  فرهاد میگه اگه یه همچین شاعری پیدا نشه چی؟ و اون جواب میده که تو خودت رو بکش، من خودم برات بهترین شاعر رو جور می کنم. فرهاد میگه: "بیلاخ! خر خودتی. چرا خودم رو بکشم؟ حالا که شیرین مُرده، لااقل من این کوه رو می کنم و از وسطش اتوبان تهران کرمانشاه رو می زنم و اسم اون رو میذارم اتوبان یادگار شیرین!

فرهاد مصمم تر از قبل به دل کوه میزنه، اما وسط های کار وقتی بسته شدن چشم های شیرین رو تصور می کنه، دست و دلش به حرفش گوش نمی کنند و جای کوه، تیشه به سر فرهاد می زنند.

فرهاد موقع جان دادن و توی آخرین نفس ها از بالای کوه به خونه شاه نگاه می کنه و بریده بریده میگه:

"کونت بسوزه، فعلا که من مُردم و رفتم پیش شیرین"

خورشید خانوم؛

نمی دونم چرا از بین همه اسطوره های عاشقیت فرهاد رو بیشتر از بقیه دوست دارم!

 

بعدا نوشت: از خورشید خانومم، همه خوانندگان، خسرو، شیرین، فرهاد و نظامی گنجوی عذرخواهی می کنم که این پست رو در فضای بی ادبی نوشتم. راستش نمی تونم تصور کنم که یه نفر عاشق زن شاه بشه و مناظره اونها خیلی مودبانه و شاعرانه انجام بشه. فکر کنم واقعیت موضوع بیشتر شبیه اون چیزی بود که من نوشتم نه شبیه اون چیزی که نظامی نوشته بود.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۳
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ "نه"ی لعنتی

پاسخ پرسشم را از قبل می دانستم اما محتاج ذره ای امید بودم بلکه بتواند من را در این زندگی نگاه دارد. یک جمله دو پهلو یا یک بیت شعر که بتوانم با معانی لغاتش بازی کنم می توانست روزنه ای هرچند کوچک به سوی نور باز کند.

برای چندمین بار نظرش را در مورد خودم پرسیدم. خواستم بدانم که آیا دوستم دارد یا نه؟ با خودم گفتم شاید در این مدت چیزی تغییر کرده باشد. شاید یک روز که ناغافل به من فکر می کرد، لبخندی روی لبانش نقش بسته است. اصلا شاید...

جوابش مختصر و نامفید بود.

نه...

از دیروز تمام لغت نامه های دنیا عاجز مانده اند از پیدا کردن معنی دیگری غیر از "نه" برای این "نه" ی لعنتی که مدتهاست دست از سر دل من برنمی دارد.

آیا چیزی هست که بتواند ذره ای از تلخی این "نه" بکاهد؟

"شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

 که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش"

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۳٠
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ تخلیه چاه و لوله بازکنی

دوست دارم.

***

پاورقی:

راستش امروز چیزی برای نوشتن نداشتم. دیدم اگر بخوام به شکل مصنوعی به مغزم فشار بیارم و چندتا جمله بنویسم که در نهایت مفهوم دوست دارم رو برسونه، چون ساختگیه احساسی پشت خودش نداره. شبیه بعضی از شاعرهای قدیمی میشم که از پادشاه یه کیسه زر می گرفتند و شعر می نوشتند. با خودم گفتم من که شاعر یا نویسنده نیستم که خورشید خانومم انتظار متن خوب از من داشته باشه؛ همین که خیلی ساده و بدون مقدمه بنویسم دوست دارم کافیه. هم حرف دلم رو زده ام و هم وقت اون رو نگرفته ام و می تونه به کارهاش برسه. به این دلیل فقط نوشتم "دوست دارم."

 راستش این چند خط توضیحاتی رو هم که توی پاورقی نوشتم به خاطر دِینی بود که به فرهنگ این مملکت دارم. آخه میانگین مطالعه ی غیر درسی در کشورهای درست و درمون حدودا دو تا سه ساعت در روزه در حالی که میانگین مطالعه در کشور ما چند دقیقه در ساله.

از اونجایی که تنها مطالعه من طی سی و پنج سال اول زندگیم خوندن جمله "تخلیه چاه و لوله بازکنی" روی دیوار خونه مون بوده...

حرف هام یادت نره تا توی پرانتز یه داستان بگم.

خونه مون یک طبقه بود و دیوار بیرونیش سیمانی. کلی هم کَر و کثیف شده بود و پول نداشتیم که تمیزش کنیم. یه روز خونه بودم که دیدم صدای بابام بالا رفته. با عجله رفتم بیرون و دیدم که یه نفر با رنگ و قلم تمام فضای روی دیوار رو خیلی درشت نوشته: "تخلیه چاه و لوله بازکنی" آخرش هم یه شماره تلفن نوشته و رفته. باور کن انقدر بزرگ نوشته بود که کل هشت متر دیوار رو پر کرده بود. بابام هم وایساده بود و به سوم شخص غایب فحشِ کِش دار میداد. رفتم خونه و به اون شماره زنگ زدم و گفتم که چاه مون پر شده. به محض اینکه کارشناس اون شرکت با موتور رسید اول سوئیچ موتورش رو برداشتم و بعد به کمک خدابیامرز قهرمان، پسر بزرگه حاجی ننه ام خود یارو رو مصادره کردم. مامانم هم مشغول کنترل بابام بود که اون بیچاره رو نزنه. دوباره رفتم و به همون شرکت زنگ زدم و گفتم: "کارشناس شما گروگان ماست. تا مشکل دیوارمون رو حل نکنید ایشون نزد ما می مونه. پیشنهاد می کنم به پلیس هم خبر ندید، چون این کار جان همکارتون رو به خطر می اندازه. از یک ساعت دیگه هم با گذشت هر ده دقیقه یکی از انگشت های دستش رو قطع می کنیم". نیم ساعت نگذشته بود که بدبخت ها دو تا سیمانکار فرستادند و تمام خونه مون رو سیمانکاری کردن. این وسط مامانم هم مجبورشون کرد که ورودی آشپزخونه مون رو آرک بزنند و گچ بری کنند.

آره داشتم می گفتم که توی سی و پنج سال اول زندگیم هیچ مطالعه ای نداشتم. برای اینکه فقط بدهی خودم رو به فرهنگ این مملکت پرداخت کنم، با فرض اینکه زیر فشار عشق تو سقط نشم باید تمام باقی مانده عمرم رو مطالعه کنم. اون وقت دیگه وقتی نمی مونه که تو رو دوست داشته باشم. برای رفع این مشکل و به بهانه عشق تو روزی یک پست می نویسم تا چندتا آدم بی کار بخونند و میانگین مطالعه ی کشور رو بالا ببرن. شاید اینجوری یه ذره از بدهی های من هم کم بشه.

خلاصه ببخش اگر امروز حرفی برای نوشتن نداشتم و خیلی خلاصه گفتم دوست دارم.

خورشید خانوم؛

نمی دونم تو روی دیوار خونه مردم جمله "تخلیه چاه و لوله بازکنی" رو نوشتی یا من، اما این وسط دل ام جوری گرو رفته که اگر هر یک ساعت یکبار لبخندت رو نبینم یه تیکه از وجودش رو قطع می کنند. خودت که می دونی اگر دلم بمیره خودم هم می میرمم، پس به داد دلم برس و با لبخندت نجاتش بده. 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢۸
تگ ها: عشق و انتظار و پدر و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ آ...

"زن: بگو آ.

مرد: آ.

زن: مهربون تر، آ.

مرد: آ.

زن: آهسته تر، آ.

مرد: آ.

زن: من یه آی لطیف تر می خوام، آ.

مرد: آ.

زن: با صدای بلند اما لطیف، آ.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی خوشگلم.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای اعتراف کنی خیلی خری.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بگی برام می میری.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی بمون.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی لباسات رو درآر.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می خوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.

مرد: آ؟

زن: بگو آ، مثل این که بخوای بهم بگی سلام.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل این که بخوای بهم بگی خداحافظ.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل این که ازم بخوای یه چیزی برات بیارم.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل اینکه می خوای بهم بگی خوشبختم.

مرد: آ.

زن: بگو آ، مثل اینکه می خوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.

مرد: آ.

زن: نه، اینجوری نه.

مرد: آ.

زن: ببین اگه به حرفم گوش نکنی دیگه بازی نمی کنم.

مرد: آ...

زن: پس بگو آ. یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.

مرد: آ...

زن: آهان، حالا خوب شد. حالا بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی بدون من خیلی بدخوابیدی، که فقط خواب من رو دیدی، و صبح خسته و کوفته بیدار شدی، بدون اینکه هیچ میلی به زندگی داشته باشی.

مرد: آ.

زن: آهان. بگو آ، انگار که می خوای یه چیز خیلی مهم بهم بگی.

مرد: آ.

زن: بگو آ، انگار که بخوای بهم بگی که دیگه ازت نخوام بگی آ.

مرد: آ.

زن: بگو آ، انگار که می خوای بگی فقط با آ حرف زدن خیلی عالیه.

مرد: آ.

زن: ازم بخواه که بگم آ.

مرد: آ.

زن: ازم بخواه که یه آی لطیف بگم.

مرد: آ.

زن: ازم بخواه که آهسته یه آی لطیف بگم.

مرد: آ.

زن: ازم بپرس همون قدر که دوستم داری، دوستت دارم؟

مرد: آ؟

زن: بهم بگو که دارم دیوونت می کنم.

مرد: آ.

زن: و این که دیگه حوصله ت سر رفته.

مرد: آ.

زن: خب، من قهوه می خوام؟

مرد: آ؟

زن: معلومه که می خوام.

       [مرد بلند می شود و برای زن قهوه می ریزد.]

مرد: آ؟

زن: آره یه قند کوچولو، مرسی.

مرد: [پاکت سیگارش را به سوی او می گیرد.] آ؟

زن: نه خودم دارم.

       [زن پاکت سیگارش را در می آورد و سیگاری از آن بیرون می کشد.]

مرد: [فندکش را به سوی او می گیرد.] آ؟

زن: فعلا نه، مرسی.

...

زن: بیا این جا...

مرد: آ...

زن: تو چشام نگاه کن.

مرد: آ.

زن: تو دلت یه آ بگو.

مرد: ...

زن: مهربون تر.

مرد: ...

زن: بلند تر و واضح تر،برای این که بتونم بگیرمش.

مرد: ...

زن: حالا یه آ تو دلت بگو، انگار که می خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد: ...

زن: یه بار دیگه.

مرد: ...

زن: یه آ تو دلت بگو، انگار می خوای بهم بگی هیچ وقت فراموشم نمی کنی...

مرد: ...

زن: یه آ تو دلت بگو، انگار می خوای بگی خوشگلم.

مرد: ...

زن: حالا می خوام یه چیزی ازت بپرسم... یه چیز خیلی مهم... و می خوام تو دلت بهم جواب بدی. آماده ای؟

مرد: ...

زن: آ؟

مرد: ...

زن: ...

مرد: ..." 1

***

دو شب پیش خوابت رو دیدم. داشتم برای یه کاری می رفتم اصفهان و تو ناراحت بودی که اگر برم دلت برام تنگ میشه. میدونم الان خنده ات می گیره و بحث شتر با پنبه دانه اش رو می کشی وسط اما واقعا اینجوری بود. نمی خواستی خودت رو از تَک و تا بندازی که نکنه من پررو بشم؛ برای همین با اخم گفتی اصلا برو... به من چه... برای من که مهم نیست. برای چندلحظه با لبخند نگاهت می کردم و تو اصرار می کردی که واقعا رفتن من برات مهم نیست...! ولی بود! انگار اگر می رفتم واقعا دلت برام تنگ میشد.

حالا که توی خواب هم نمی تونی بگی در نبودم دلتنگم میشی؛ یکبار توی دلت، اون هم به دروغ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری بگو آ. جوری بگو آ انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی. به خدا نه من و نه هیچ کدام از هفت جَد و آبادم خبردار نمیشیم که تو گفتی آ، ولی تصور لبخندت موقع گفتن آ من رو به خوشبخت ترین مرد دنیا تبدیل می کنه.

حالا می خوام یه چیزی ازت بپرسم... یه چیز خیلی مهم... و می خوام تو دلت بهم جواب بدی... اینبار می خوام دروغ نگی...، بلند و واضح...، جوری که بتونم بگیرمش.

....؟

1- تکه ای از نمایش نامه "داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد" مائتی ویسنی یک، ترجمه تینوش نظم جو. با تشکر از دوست خوش ذوق ام هانی و پست زیبای ایشون با عنوان "نخستین پاندایی که عکس رنگی گرفت."

برای دانلود این نمایشنامه اینجا کلیک کنید.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٦
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ اتوبوس بی آر تی

من نه مردی هستم با موهای بور و چشم های رنگی که بازیگران آمریکایی رو توی ذهن تو تداعی کنم و نه صاحب اسب سفیدی هستم! یه کره الاغ خال خالی هم ندارم که افسارش رو بگیرم و برای بردنت بیام. نهایت کاری که شاید بتونم انجام بدم تهیه دوتا بلیط اتوبوس بی آر تیه. گفتم اتوبوس بی آر تی یه چیزی یادم افتاد که می خوام توی پرانتز بنویسم.

یه لحظه تصور کن که مهربون بشی و من رو بپذیری!

روز عروسیمون مامانم می برتت پیش فاطی بندانداز تا سیبیل هات رو بند بندازه. توی همون فاصله من میرم پیش حسن شهریاری، داداش فاطی خاله که مدیر بخش اتوبوس های بی آر تی جنوب شهره، و یه اتوبوس دربست می کنم. به حسن آقا میگم که روی برف پاک کنش چند شاخه گل بچسبونه. بعد با اتوبوس میایم دنبال تو. به همه فَک و فامیل ها و بچه های محل هم میگم که بیان جلوی آرایشگاه. یه کارت بلیط الکترونیکی میدم به تو تا مقابل درب جلوی اتوبوس بایستی و یکی هم دست خودم نگه میدارم. هر خانمی که از درب جلو سوار شد تو یه بار کارت رو مقابل دستگاه کارتخوان راننده می گیری و سیصد و هفتاد و پنج تومان از حساب کارتمون کم میشه و من هم همین کار رو درب عقب انجام میدم و آقایون رو سوار می کنم. همه که سوار شدن به راننده اشاره می کنیم که قبل از سوار کردن ما، در رو ببنده و بره. حالا قبل از اینکه بگم چرا این کار رو می کنیم یه لحظه داخل اتوبوس رو تصور کن. عمه ام داره دایره میزنه و خواهرهام کِل می کشن. فامیل های تو هم که توی فشار جمعیت دارن خفه میشن کلی پشت سرت دَری وری میگن که این دهاتیا کی هستن که تو پیداشون کردی. وقتی خواهرزاده هام رو تصور می کنم که توی فشار جمعیت و گرما آرایش هاشون توی تمام صورتشون مالیده میشه با خودم میگم ای کاش ما هم سوار اتوبوس می شدیم. تو می اومدی ردیف آخرِ بخش خانوم ها و من می اومدم ردیف اول آقایون و از زیر اون شیشه دست های هم رو قایمکی می گرفتیم. آخه توی رسم و رسومات خاندان پدری من یه مرد جوان نباید پیش باباش دست زنش رو بگیره. این یه جور بی احترامی محسوب میشه.

خلاصه وقتی اتوبوس رفت، ما دست هم رو می گیریم و تا خونه مون قدم میزنیم. می دونی چرا؟ چون حسرت گرفتن دست تو و قدم زدن توی خیابان ها بدجوری توی دلم مونده. اون روز بچه های کوچیکِ کوچه پس کوچه های جنوب شهر دنبالمون راه می افتن و دست می زنن. اصلا هم برامون مهم نیست که طوبا خانم به قَمرخانوم بگه؛ بدبخت ها با این ادعاشون اونقدر ندار هستن که نتونستند یه پراید کرایه کنند و عروسشون رو پای پیاده آوردن! آخه آوردن عروس با ماشین عروس رو که همه بلدند، قدم زدن با عروس هنر می خواد که فقط ما داریم.

پرانتزم خیلی گشاد شد. همینجا می بندمش و برمی گردم به متن اصلی.

خلاصه من نه شبیه جورج کلونی هستم و نه اسب سفیدی دارم که برای بردنت بیام. یه لیسانس دانشگاه آزاد دارم که اندازه دیپلم ردی های نظام قدیم هم اعتبار نداره. دکتر، مهندس های زیادی هستند که آرزوی تو رو دارند و توی شرکتشون ده تا آدم مثل من زیر دستشون پادویی می کنند. اونها می تونند برای تولدت یه ماشین خوب به نامت کنند که تا آخر عمرت رنگ اتوبوس بی آر تی رو نبینی. اونها خیلی چیزها می تونند به تو بدن اما هیچ کدامشون نمی تونند توی وبلاگشون از تو یه بت بسازند. هیچ کدامشون نمی تونند برای یه لحظه دیدنت یه عمر بال بال بزنند. هیچ کدامشون بلد نیستند با لبخندت پرواز کنند. هیچ کدامشون...

نه...! هیچ کدامشون قادر نیستند مثل من دیوونه تو بشن اما این روزها دیوونه بازی کیلو چنده؟ دیوونه بازی های من که آب و نون نمیشه برای زندگی. به خدا اگر سه روز متن های وبلاگم رو برای علی بن لادن بخونی صد گرم سبزی خوردن دستت نمیده که با نون خالی خونه مون بخوری. 

تو بمون با از ما بهترون، من می مونم با  رویای لبخندت.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٤
تگ ها: عشق و انتظار و پدر و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ قانون شکنی

از کودکی انسان قانون شکنی بودم!

نه قوانین معلم بهداشت می توانست سَرم را بتراشد

و نه چوب ناظم توان مقابله با تاخیرهای گاه و بی گاهم را داشت

درست مثل همین عشق نیم بندِ خودمان

که قانون اجازه دوست داشتنت را به من نمی دهد

و من دیوانه وار می پرستمت.

                      هنوز هم انسان قانون شکنی هستم...

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢٢
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ خودخواهی

از کودکی آدم خودخواهی بودم!

کارهای ساده و زیبا را خود برمی داشتم

کارهای سخت و محال را به دیگران می سپردم!

درست مثل همین عشق یک پا لنگ خودمان

که دوست داشتنت کار سهل من است و

دوست داشتنم کار سخت و محال تو.

                        هنوز هم آدم خودخواهی هستم...

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ وصیت نامه -3

"پیش از آن که در اشک غرقه شوم،

 از عشق

           چیزی بگوی!"

بابام همیشه من رو از حق النّاس می ترسوند. می گفت خدا از حق خودش میگذره اما از حق النّاس، نه.

از اونجایی که حق النّاس زیادی به گردن من مونده امروز به وصیت نامه های قبلی ام (وصیت نامه 1وصیت نامه 2) این جمله رو اضافه می کنم: "هر کدام از فرزندانم که بعد از مرگ من بدهی های من را پرداخت نماید صاحب تمام طلب های من خواهد شد."

بدهی ها:

قبل از همه، به اون چند صد هزار اسپرمی که با خودخواهی شانس زندگی را ازشون گرفتم، بدهکارم. هر کدام از اونها حق حیات داشتند و اتفاقا می تونستند موفق تر و مفیدتر از من باشند.

به مامانم بدهکارم که نُه ماه شیره جونش رو به وجود من ریخت در حالی که من تا به امروز نُه بار برای بوسیدن دستانش سر فرود نیاوردم. من حتی بابت آب قندهایی که به جای شیر مادر خوردم به زنی که از سر فقر نمی تونست غذای کافی بخوره تا شیر به سینه هاش بیاید بدهکارم.

تمام جمعه های دنیا رو به بابام بدهکارم که صبح های جمعه قبل از بیدار شدن من با یه گیریس پمپ به جونِ گیریس خورهای کامیونش می افتاد و دست آخر با دست هایی که زیر فشار تای لیور و پُتکِ پنچرگیری زخمی شده بود به خانه برمی گشت. حتی اگر تمام هوای ریه هام رو در انگشتان پاهاش "ها" کنم باز هم نمی تونم حریف سرمایی که طی سال ها در استخوان هاش نشسته بشم.

به روح ا.. بدهکارم که از ترس آقا عین ا... تیله هاش رو توی خاکِ باغِ روبروی خونه مون قایم می کرد و من با رفتن اون تمام تیله ها رو می دزدیدم.

به خدا بیامرز آقا بختیار، مصالح فروش سر کوچه مون که تا روز مرگش آرزو داشت دسته بیل اش رو توی ک(صدای بوق)نم فرو کنه، بدهکارم! دهه فجر که می رسید با تماشای سریال های اون روزها می رفتم روبروی مغازه اش و با صدای بلند می گفتم: "بختیار... بختیار... نوکر بی اختیار!" و فرار می کردم و پیرمرد بیچاره با بیل می افتاد دنبال من. حتی دوست داشتن آزاده، دختر مهربونِ آقا بختیار هم مانع از فعالیت های انقلابی من نمی شد!

به معلم های مدرسه مون بدهکارم. به خانوم باباپور مهربان، خانوم سازگار خوشگل، خانوم علیپور جوش جوشی اما خوش قلب و به خانوم بوریائی که بیشتر از همه دانش آموزان حواسش به پسرش بود که درس رو خوب یاد بگیره.

به تمام زنان کشورم بدهکارم که فرصت نداشتم عاشق همه اونها بشم و بیشتر از همه به زنانی بدهکارم که وقتی عاشقشون شدم قول دادم که تا ابد دوستشون داشته باشم اما امروز دیگه دوستشون ندارم.

به پاییز، به باران و به خلوتِ کوچه پس کوچه های خیابان انقلاب بدهکارم.

و به "او" بدهکارم که با خوب بودنش من رو از بد بودن خجالت زده کرد.

و اما طلب هام...

طلب هام...،

چرا چیزی از طلب هام به یاد ندارم؟

نه! من طلبکار هیچ کس نیستم.

خورشید خانوم؛

توی این سی و چند ساله عمرم هیچ طلبی از هیچ کسی ندارم. نه چیزی به کسی داده ام و نه کاری برای کسی کرده ام که انتظار جبران اون رو داشته باشم. از تو هم طلبی ندارم. هر وقت خواستی بری، برو به سلامت. من که نتونستم برای خوبی هات کاری کنم اما شاید یه روزی یه پسر جوان سر راهت سبز بشه و آدرس بدهی های باباش رو ازت بپرسه!

هر زمان که رفتی آرزوهای خوب من بدرقه راهت، اما این انتظار رو نداشته باش که اونقدر قوی باشم که پشت سرت در اشک غرقه نشم.

"بیتوته ی کوتاهی است جهان

                                   در فاصله‌ ی گناه و دوزخ

 خورشید

            همچون دشنامی برمی ‌آید

 و روز

 شرمساری جبران ‌ناپذیری ‌ست.

 

 آه، پیش از آن که در اشک غرقه شوم

 چیزی بگوی

 

 درخت،

 جهلِ معصیت ‌بارِ نیاکان است

 و نسیم

 وسوسه یی ست نابه کار.

 مهتابِ پاییزی

 کفری ست که جهان را می‌آلاید

 

 چیزی بگوی،

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

                                      چیزی بگوی

 هر دریچه ی نغز

 بر چشم ‌اندازِ عقوبتی می گشاید.

 عشق

       رطوبتِ چندش‌ انگیزِ پلشتی ست

 و آسمان

           سرپناهی

 تا به خاک بنشینی و

                          بر سرنوشتِ خویش

                                                 گریه ساز کنی.

 آه

 پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،

 هرچه باشد

 

 چشمه‌ ها

 از تابوت می ‌جوشند

 و سوگ وارانِ ژولیده آبروی جهان اند

 

 عصمت به آینه مفروش

 که فاجران نیازمندترانند

 

 خامُش منشین

                 خدا را

 پیش از آن که در اشک غرقه شوم

 از عشق

          چیزی بگوی"                احمد شاملو

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱۳
تگ ها: عشق و پدر و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ مرا ببخش

اگر سنگ تراشی مصری بودم،

تندیس تو را بالاتر از الهه "ایزیس" می ساختم

تا چشمان ات سحر و جادو را به خدایان مصر بیاموزند.

                                                       اگر نقاشی بودم از روستایی دورافتاده در فلورانس،

                                                       لبخند تو را بر صفحه چوب سپیدار نقاشی می کردم

                                                       تا مونالیزا به عشقِ تماشای آن، تن از قاب تهی کند.

اگر شاعری بودم از دیار بلخ،

غزلی برای اَبروان ات می سرودم تا قمر با غلامش

به غلامی آنها بنازد.

                                                       اگر ثروتی داشتم بزرگ...

                                                       پردیسی به زیبایی نگاهت می ساختم، تا قارون

                                                       برای ورود به آن بر خدای موسی سجده کند.

باید همه اینها می بودم

تا بزرگی ات را به همه کسانی که تو را

از نوشته های من شناخته اند، نشان دهم.

 

مرا ببخش...

مرا ببخش اگر تهی دستی بی هنرم

و عشق تنها سرمایه ایست که به پایت می ریزم.

مرا ببخش...

             اگر لایق تو نیستم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱٠
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ پیدایم کن.

همچون نشانه ای که زیر یک بیت از شعری می گذاری تا روزی دوباره بخوانی اش

در صفحه ای چندم از کتابی خاک خورده گوشه کتابخانه، فراموش شده ام

و تو در غروب پریشانیِ پاییز،

به شعری می اندیشی که نمی دانی چیست و کجاست!

چیزی درونت می گوید که روزی نشانه ای بر گردن آن آویخته ای

       نه! فرصت ورق زدن دوباره کتاب های شعر را نداری

                                                   به صرافتم بدهکار می شوی!

                                                                 دوباره فراموش می شوم.

پیدایم کن

از بین کتاب های گوشه گنجه

تمام صفحه ها را ورق بزن و پیدایم کن

من نشانیِ شعری هستم که روزی دوست می داشتی

من همان نشانی ام که تو بر این دفتر نهاده ای،

                                                   من نشانی توام،

                                                                 پیدایم کن.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۸
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ ثروتمندان فقر، فقرای ثروتمند

یه فامیل داریم که همیشه نگران اومدن روز مباداست!

وضعیت مالی اش در سطحی قرار داره که اگر گوشه ی جیب اش رو بتکونه می تونه چندتا آقای مهندس مثل من بِخره و آزاد کنه اما اونقدر خسیس هست که هیچ وقت آرنج اش رو روی میزِ بارِ یه کشور خارجی نذاشته و با ژست نگفته: اِ گِلَس آو ویسکی! که وقتی بارمَن نوع ویسکی رو پرسید با اخم بگه: جــــــانــــی واکِر، بِـــِــــِـــلَک! کلی زمین و آپارتمان داره اما تا حالا توی رستوران برج میلاد غذا نخورده. آدم شجاعیه ولی هیچ وقت شهامت این رو نداشته که تمام موجودی کارت بانکی اش رو توی یک مرحله برای دل اش خرج کنه. وقتی مریض میشه این توانایی رو داره که برای معاینه خودش یه پروفسور خوب از آمریکا بیاره اما ترجیح میده با دفترچه بیمه یکی از کارگرهاش بره بیمارستان سینا. اروپا، آمریکا، آنتالیا، دُبی و حتی جزایر کیش و قشم خودمون پیش کش...، اون هیچ وقت پا توی جاهای دیدنی تهران نمیذاره که مبادا دو ساعت کارش تعطیل و دوزار از درآمدش کم نشه. توی زندگیش کلی کار می تونسته انجام بده که یه کم حال دلش بهتر بشه اما از ترس رسیدن روز مبادا از خودش دریغ کرده.

توی فامیل خیلی ها حسرت پول های اون رو می خورند اما من همیشه دلم براش می سوزه که اینقدر فقیره!

خورشید خانوم؛

من هیچ وقت پولدار نبودم اما خیلی بهتر از ثروتمندان زندگی کردم چون بلد بودم پس انداز یک سال ام رو بردارم و توی یه کشور خارجی مثل گانگسترهای آمریکایی جانی واکرِ سیاه سفارش بدم. در طول هفته نون خالی خوردم و آخر هفته اسکناس تا نخورده به گارسونِ گران قیمت ترین رستوران های این شهر انعام داده ام. با اتوبوس بی آر تی اومدم سر کار اما زانتیا جور کردم و به استقبال دلم رفتم.

گاهی با خودم فکر می کنم اگر مال من بودی به ثروتمندترین مرد جهان تبدیل میشدم بعد وقتی یادم می افته که بعضی از ثروتمندها از ترس روز مبادا نمی تونند از ثروتشون لذت ببرند ترجیح میدم سالی یکبار از دور لبخندت رو ببینم و به پرواز دربیام تا اینکه زیر یه سقف باشیم و علاقه ای به دیدن هم نداشته باشم.

من استاد لذت بردن از لحظات کوتاه بودن در کنار تو هستم.من استاد پرواز با لبخند تو هستم.

دستم ازت خالیه اما فقیر نیستم، آخه عشقی که توی دلم کاشتی من رو از هر دو جهان بی نیاز ساخته. 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ ذوق هنری

یه دوست خوب به نام احسان دارم که خیلی هنرمنده. کافیه چندتا مداد رنگی بدی دستش و چند دقیقه بعد یه شاهکار نقاشی تحویل بگیری. دوستی ما از کلاس دوم دبیرستان آغاز شده و خوشبختانه تا به امروز ادامه داشته. توی این مدت هر وقت نظر احسان رو در مورد خودم جویا شدم این جمله رو شنیدم: "تو شاید هنرمند نباشی اما ذوق هنری داری و هنر شناسی."

چند روز پیش کلی شعر و آواز زیبا شنیدم. اما یه شعری من رو برداشت و با خودش برد به یه جاهایی که بعضی ها اسمش رو میذارن خلسه. به نظرم اومد اون شعر با شعرهای دیگه متفاوته. امروز توی اینترنت جستجو کردم و دیدم شعر مورد نظر اثر هنرمند فقید لهستانی خانم ویسلاوا شیمبورسکا بوده که برای شعرهای زیباش جایزه نوبل رو هم دریافت کرده. گویا شعر خیلی معروفه و کلی طرفدار داره اما من متاسفانه هیچگاه اون رو نخونده بودم.

 

"هردو بر این باورند

 که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.

 

 چنین اطمینانی زیباست،

 اما تردید زیباتر است.

 

 چون قبلا همدیگر را نمی‌شناختند،

 گمان می‌بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.

 

 اما نظر خیابان ‌ها، پله ‌ها و راهروهایی

 که آن دو می ‌توانسته اند از سال ‌ها پیش

 از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

 

 دوست داشتم از آنها بپرسم

 آیا به یاد نمی آورند

 شاید درون دَری چرخان

 زمانی روبروی هم؟

 یک ببخشید در ازدحام مردم؟

 یک صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟

 

 –   ولی پاسخشان را می ‌دانم.

 –   نه، چیزی به یاد نمی ‌آورند.

 

 بسیار شگفت‌زده می ‌شدند

 اگر می دانستند، که دیگر مدت ‌هاست

 بازیچه‌ای در دست اتفاق بوده ‌اند.

 

 هنوز کاملا آماده نشده

 که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،

 آنها را به هم نزدیک می‌کرد دور می‌کرد،

 جلو راهشان را می‌گرفت

 و خنده شیطانی ‌اش را فرو می‌خورد و

 کنار می‌جهید.

 

 علائم و نشانه هایی بوده

 هر چند ناخوانا.

 شاید سه سال پیش

 یا سه شنبه گذشته

 برگ درختی از شانه ی یکی ‌شان

 به شانه ی دیگری پرواز کرده؟

 چیزی بوده که یکی آن را گم کرده

 دیگری آن را یافته و برداشته.

 از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده باشد؟

 دستگیره ‌ها و زنگ درهایی بوده

 که یکی ‌شان لمس کرده و در فاصله ‌ای کوتاه آن دیگری.

 چمدان ‌هایی کنار هم در انبار.

 شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند،

 که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.

 

 بالاخره هر آغازی

 فقط ادامه ‌ایست

 و کتاب حوادث

 همیشه از نیمه آن باز می شود."   - ویسلاوا شیمبورسکا

 

خورشید خانوم؛

نمی دونم چه اتفاقی در گذشته زمینه ساز آشنایی امروز من و تو شده. شاید یه روزی که همراهِ بابام با اون خاور مدل پایین اش به مقصد شهر شما بار آورده بودیم، وقتی بابام مشغول پنچرگیری ماشینش بوده یا وقتی داشته آب و روغن اون رو چک می کرده، من از سر بازیگوشی گم و گور شدم و اتفاقا جلوی خونه شما زدم زیر گریه. یا شاید روزی که تو برای سفر به شهر ما اومده بودی از یه بچه ی تُخسِ دست فروش، تخم مرغ شانسی و نون کرمانشاهی خریده بودی. دلیل آشنایی مون هر اتفاقی که بوده نمی تونه چیزی از ارزش های ذوق هنری من کم کنه. آخه روزی که چشم های کور من بینا شد و تو رو دید تشخیص دادم که این اثر هنری خدا یه فرقی با بقیه کارهاش داره. نمیشه اون رو دید و جلوی اون میخکوب نشد. نمیشه با تماشای زیبایی هاش به خلسه نرفت.

حالا بی تفاوت به بهانه ی آشنایی مون، از بودن در کنارت لذت می برم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٦
تگ ها: عشق و انتظار و پدر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ بوی مهر، بوی بی مهری

با اتمام فوتبال متوجه شدم که حوله نیاورده ام و نمی توانم دوش بگیرم. به ناچار بر تنِ عرق کرده لباس پوشیده و از سالن خارج شدم. سوار بر مترو شده و در ایستگاه نواب پیاده شدم. بدنم به اندازه ای دَم کرده بود که بوی سگِ مُرده می داد. می خواستم یک تاکسی دربست بگیرم تا بتوانم در دورترین نقطه از راننده نشسته و پنجره را باز بگذارم که خاطره ای قدیمی من را از کنار خیابان به سالها قبل بازگرداند.

یکی از پسر عموهایم پیکان سفید رنگی خریده بود که روزهای تعطیل ما را سوار بر آن در شهر می گرداند. مواقعی که سه یا چهار نفر سوار ماشین می شدیم وانمود می کردیم که ماشین، ویژه مسافر کشی ست و سر نشینان همگی مسافر هستند و اینگونه با عبور از چند خیابان یک مسافر جدید سوار می کردیم. نفرِ نزدیک به آن مسافر پس از گذشت چند دقیقه به سختی بو می کشید و وانمود می کرد که بوی بدی او را اذیت می کند. سپس رو به آن مسافر بخت برگشته می گفت:" آقا شما چرا اینقدر بوی بد می دید؟" قبل از اینکه مسافر از شُک این اتهام خارج شده و جوابی به او بدهد نفر بعدی می گفت:"آقای راننده به خدا از این بو خفه شدیم! شما این آقا رو پیاده کنید، کرایه اش رو من حساب می کنم!" راننده هم با اَخم او را گوشه خیابان پیاده می کرد و در لحظه آخر با تشر می گفت:"آقای محترم لطفا روزی یکبار دوش بگیر!". مرور عکس العمل آن بیچاره، بهانه ای می شد برای ساعت ها خنده بی وقفه یِ چند بچه یِ بی کلاسِ بی ادبِ شوخی خَرَکی کُن!

به دلیل بازگشایی مدارس، خیابان ها شلوغ و دقیقا در نقطه ای که روزهای قبل چندین تاکسی منتظر مسافر بودند، تعداد زیادی مسافر منتظر تاکسی ایستاده بودند. بالاخره یک تاکسیِ سبز رنگ نگاه داشت و در کسری از ثانیه سه نفر سوار آن شدند. صندلی جلو یک زن چاق نشست، یک زنِ جوان سانتال مانتال ردیف عقب گوشه پنجره و یک مرد میانسال کنار او. همیشه از قدیم نشستن یک زن چاق در صندلی جلو بهترین فرصت برای مردی ست که بوی سگ مُرده میدهد تا تمام کاسه کوزه های احتمالی را سر آن بشکند. راننده که سعی می کرد وانمود کند از پیدا کردن چهار مسافر با این سرعت خیلی ذوق نکرده پس از سوار شدن من با طمانینه به حرکت درآمد. چند دقیقه که گذشت احساس کردم که چهره دختر سانتال مانتال در حال فشرده شدن است و برای اینکه پَس نیوفتم، دست پیش را گرفتم و شروع کردم به سختی بو کشیدن. بعد از چند بار تکرار این کار گفتم "چه بویی میاد؟" مرد میانسالی که به همکار خانمِ اداره فکر می کرد با لبخند گفت: "بوی مهر!" آخر فقط مرد میانسالی که به همکار خانم اداره فکر می کند می تواند بوی مهر را متوجه شود. راننده که احتمالا عضو چندین کانال تلگرامی بود و این روزها تمام پیامک های پاییز را مرور کرده بود آهی کشید و گفت: "به سمت همه بوی مهر میاد به سمت ما بوی بی مهری!" این جمله را قبلا خوانده بودم اما یک دفعه به شکل عجیبی دلگیرم کرد. آخر چند روز بود که من بی توجه به بوی بد خودم همه تقصیرها را گردن شخص دیگری می انداختم و از بوی بی مهری او شکایت کرده و پست می نوشتم. هیچگاه از این زاویه فکر نکرده بودم که شاید بوی بد من او را از من فراری می دهد. یاد شعر مارگوت بیکل با ترجمه شاملو افتادم.

"پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه آغاز می کنم

 فریاد می کشم که ترکم گفته اند

 چرا از خود نمی پرسم که کسی را دارم که

 احساسم را، اندیشه و رویایم را، زندگی ام را، با او قسمت کنم

 آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود."

صدای فریاد خانم سانتال مانتال که با عصبانیت از آن مرد میانسال می خواست که خود را جمع و جور کرده و پای خود را به پای آن زن نمالد من را از خانم بیکل جدا و به تاکسی بازگرداند. برای لحظاتی همه ی پنج نفر در سکوت فرو رفتیم تا اینکه فشرده شدن دوباره چهره آن زن سانتال مانتال من را متوجه بوی بد خودم کرد و برای بار دوم پرسیدم: "چه بویی میاد؟" زن چاق ردیف جلویی که تا آن لحظه سکوت کرده بود به سختی نیم تنه بالایی خود را به سمت راننده برگرداند و با اشاره به من گفت: " آقای راننده به خدا از بوی بد این آقا خفه شدیم! شما ایشون رو پیاده کنید، کرایه اش رو من حساب می کنم!" در این لحظه راننده با اخم ماشین را نگه داشت و با تشر به من گفت: "آقای محترم لطفا روزی یکبار دوش بگیر!".

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ تخیل ناتوان

یه روزهایی که قوه تخیل ام سوار عقلِ نداشته ام میشه تاج پادشاهی به سر میذارم و به همه دنیا حکمرانی می کنم؛ و یه روزهایی هم تاج رو با کلاه حصیری عوض می کنم و پشت وانت شاتوت می فروشم. یه روزهایی که تخل ام سر کِیف اومده نوشته هام کاندید دریافت جایزه نوبل میشن و در لحظه آخر فقط به خاطر دل خورشید خانومم از گرفتن جایزه انصراف میدم و یه روزهایی هم که دل تخیل ام میگیره پشت پا می زنم به همه دنیا و توی یه کارگاه کوچیکِ بیرون شهر کارگر چوب بُری میشم.

تا به امروز قوه تخیل ام تونسته من رو به همه خوب و بد این دنیا برسونه اما هیچ وقت نتونست نشونم بده که اگر یه روز خورشید خانومم دوستم داشت دنیام چه رنگی میشد. توی دو سال گذشته چندصد پست نوشتم اما نتونستم حتی یک پست تخیلی بنویسم که توی اون خورشید خانومم دوستم داشته باشه. انگار تخیل ام هم مثل خودم عاجز و ناتوان مونده. انگار قیافه من به این غلط های بزرگ نمی خوره.

اما مگه یه بزرگی نگفته بود که:

"اگر نبود امیدی...

 چرا کلاغ به روی چنار خشک هنوز

 به یاد بهاری که یک جوانه نزد

 برای کودک خود آشیانه می سازد؟"

پس چرا نمی تونم به اندازه سر سوزنی توی دل خورشید خانومم نفوذ کنم؟ چرا برای ساده ترین کارها باید هفته ها التماس کنم و در آخر...

دیگه مهم نیست...! اگر این دنیای دَر به دَر دوست داره اینجوری باشه، دیگه چه کاری از دست من برمیاد؟

خورشید خانوم؛

می دونم اینکه دوستم داشته باشی غیر ممکنه اما اگر یه روزی فقط بتونم اون لحظه رو با قوه تخیل ام شبیه سازی کنم اِکوهایی که قدیم ها برای مراسم ختم و عزاداری کرایه می دادم رو از انباری خونه مون بر می دارم. یکی شون رو میذارم وسط میدان تجریش و اون یکی رو میذارم بالای برج کنترل فرودگاه امام. جوری که همه ی مردم شهر بشنوند به فریاد می خوندم:

"آهار رقیب شبانه روز بسوز بسوز

 اون منو دوست داره هنوز

 آهو خانوم رام منه

 کبوتر بام منه

 نشسته در دام منه..." برای شنیدن ترانه آهو خانوم شهرام صولتی اینجا کلیک کنید.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٧/٢
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ بوی پاییز

بوی پاییز که می آید نمی توان به تو...،

به کوچه های خلوتِ منتهی به خیابان انقلاب...،

به آخرین ضَجه های برگِ از چشم درخت افتاده یِ زیر پای عابران...،

و به کبوتر بچه یِ بی نشانیِ هِی پَرپَر زده یِ

                               زیر طاقی بازار مسگران فکر نکرد.1

 

بوی پاییز که می آید از خودم می پرسم

آیا "او"یی که خورشید من دوستش دارد برایش شعر می نویسد؟

یا لااقل شب ها قبل از خواب

نشانیِ "ری را" را به آخرین نگاهش می دهد؟

آخر نمی شود که پاییز باشد...،

                               تو باشی...،

                               و برایت شعر نسرود

نمی شود که زیبایی تو را دید و آواز نخواند

نمی توان با لبخندت به سماع درنیامد

 

اصلا بیا قوانین عاشقی را از نو بنویسیم

چه اشکالی دارد که من برایت شعر بگویم

و او هنگام بافتن موهایت آنها را زمزمه کند؟

چه اشکالی دارد که من برایت بمیرم

                               و او با تو زندگی کند؟

اصلا چه اشکالی دارد...

نه...!

وقتی تو اینگونه می خواهی

دیگر هیچ چیز، هیچ اشکالی ندارد

فقط بوی پاییز که می آید...

                               دلم تو را می خواهد.

 

1- یک سطر از شعر نشانی سید علی صالحی با کمی تغییر

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دلم گرفته

حس کودکی رو دارم که تمام تابستان کارگری کرده تا کمک خرج خونه باشه اما الان دوستانش با کیف و کفش نو آماده شروع مدارس هستند و اون نه کیف داره و نه کفش.

دلم گرفته.

دلم از مهر گرفته.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٩
تگ ها: عشق و انتظار و دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ چند سوال ساده و یک پاسخ تلخ!

یه سوال بپرسم؟ اِ...! خواهش می کنم، فقط یه سوال. بپرس. دوستم داری؟ نه. چرا؟ گفته بودی یه سوال، ولی با این "چرا" شد دوتا. شرمنده به خدا، میشه چندتا سوال بپرسم؟ نه. چرا؟ این هم شد یه سوال دیگه. فقط چند تا سوال کوچیک. بپرس. دوستم داری؟ با این هوش ات واقعا من اقدام دانشگاه آزاد اسلامی رو در نپذیرفتن تو به عنوان دانشجو تایید می کنم. یعنی دوستم نداری؟ بله. می دونی صادقانه دوست دارم؟ بله. ممنون، ولی حداقل میشه نظرت رو در مورد خودم بدونم؟ مَنش هات رو قبول دارم، از رفتار و کردارت خوشم میاد، خُلق و خوی ات رو دوست دارم، تیپ و ظاهرت رو می پسندم، چشم و ابروی قشنگی داری، قد و بالات من رو یاد بازیگرهای هالیوودی می اندازه! خوب اینهایی که میگی یعنی دوستم داری؟ نه. چرا؟ دیگه سوالاتت زیاد شد. فقط یه سوال دیگه، خواهش می کنم. بپرس. چرا دوستم نداری؟ چون یکی دیگه رو دوست دارم.

هنوز سوال زیاد مونده بود اما با این پاسخ دیگه توان پرسیدنشون نبود. 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ سیمران

اطلاعاتم از سیمران خیلی کم و محدود به چند جمله بود. 

دوست صمیمی داماد ما، یعنی پرسپولیسی ترین آدم روی زمین، اسم پسرش را فرشاد گذاشته تا روزی جانشین فرشاد پیوس و مهاجم اول پرسپولیس شود. سالهاست با برادرش صحبت نمی کند فقط به این دلیل که برادر او طرفدار تیم استقلال است. وقتی از روستا به شهر آمده و زبان فارسی را یاد گرفته بعضی از حروف الفبا و حتی بعضی از کلمات را یاد نگرفته است! مثلا به آرژانتین می گوید آریانتین و وقتی با غصه می گوید "ناصر مَمّد خانی مسموم شده" منظورش از مسمومیت همان مصدومیت است. به اندازه ای با استعداد است که خواندن و نوشتن را با تماشای روزنامه های پرسپولیسی و بدون درس و مدرسه آموخته است. یک روز که داماد ما به درب خانه شان رفته، همسرش وقتی می خواسته بگوید "سیمران خونه نیست" هُل شده و گفته "سیمران اصلا خونه نیست".

این اطلاعات محدود اما برای من جذاب، باعث شده بود تا مشتاق دیدار با سیمران باشم. بعدها شنیدم که چون من هم یک استقلالی چند آتیشه بودم برخی از اقوام پیش بینی کرده بودند که اگر ما دو نفر با هم روبرو شویم بین مان اصطکاک ایجاد می شود. اما چهره روستایی و دوست داشتنی سیمران آنقدر شبیه مَخمل، آن گربه معروف خانه مادر بزرگ بود که وقتی دیدمش نتوانستم مقابل کُری خوانی های پر حرارتش موضعی غیر از لبخند بگیرم. ناگفته نماند که سیمران هم به بزرگواری شلوغ بازی های من را نادیده می گرفت. با اینکه اختلاف سنی داشتیم و او از من بزرگ تر بود دوست شدیم و روزهای جمعه با هم فوتبال بازی می کردیم. چند روز قبل از بازی پرسپولیس و استقلال کَل کَل هایمان به اوج می رسید و روز مسابقه بازنده می بایست منتظر می ماند تا دیگری با داد و فریاد سر برسد. مدتها به سیمران، عمو سیمران می گفتم تا بالاخره متوجه شدم اسم او حسن بوده و سیمران اسم بی معنی و مستعاری ست که داماد ما و بقیه هم سن و سال هایش برای عصبانی کردن حسن به او داده اند. الان دیگر به سیمران عمو حسن می گویم.

دو ماه پیش وقتی پسر جلیل مرا دعوت کرد تا از دروازه تیمش محافظت کنم جوان کوتاه قدی به نام فرشاد که در پست مهاجم بازی می کرد نظر من را به خود جلب کرد. از مهرداد پرسیدم " این جوون کیه؟" گفت: "مگه پسر رفیقت رو نمی شناسی؟"  گفتم: "رفیقم کیه؟" گفت: "فرشاد پسر سیمرانه دیگه!" استیل اش شبیه فرشاد پیوس بود و اتفاقا خیلی گلزن. البته نه در اِشِلِ تیم ملی و تیمی مثل پرسپولیس، در حد تیم های محلی و بازی های دوستانه.

چند روز پیش فرشاد زنگ خانه مان را زد و کارت عروسی اش را تحویلم داد. با کلی شوق و ذوق تبریک گفتم و در حضور خودش کارت دعوت را باز کردم تا آدرس و تاریخ عروسی را ببینم. 26 شهریور ساعت 19 الی 22! یعنی دقیقا روز بازی استقلال و پرسپولیس. با اینکه برای اولین بار از صمیم قلب آرزو کردم که جمعه پرسپولیس پیروز مسابقه باشد تا جشن سیمران و فرشاد پیوس اش نورانی تر از قبل شود با لبخندی از سر رذالت به فرشاد نگاه کرده و گفتم: "به بابات سلام برسون و بگو دعا کنه که پرسپولیس برنده بشه، اگر استقلال برنده باشه وسط عروسی بلندگوی خواننده رو میگیرم و با فریاد میگم، پرسپولیس سوراخه!"

اواخر دهه هفتاد وقتی فرهاد مجیدی با گل هایش برای استقلالی ها دلبری می کرد تصمیم گرفتم که روزی اسم پسرم را فرهاد بگذارم. آن روز خورشید خانومم را نمی شناختم تا آرزو کنم نور خورشیدم روی صورت فرهادم باشد اما امروز آرزو می کنم که روزی کارت عروسی فرهادمان را دوتایی به درب خانه سیمران ببریم. هرچند با این سرعتی که من در قلب او نفوذ می کنم اگر روز عروسیِ پسرمان خود من هم زنده باشم شاهکار بزرگی ست، زنده بودن سیمرانی که دیگر سنی ازش گذشته رویایی ست نزدیک به محال!

خورشید خانوم؛

دیگه داره دیر میشه، یالّا زودتر عاشقم شو!

 

"لمسِ تن تو

 شهوت است و گناه

 حتی اگر خدا عقدمان را ببندد... 

داغیِ لبت، جهنم من است

 حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند

 هم آغوشی با تو، هم خوابگیِ چرک آلودی ست

 حتی اگر خانه ی خدا خوابگاه مان باشد...

 فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است

 حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس

 

 خاتون من!

 حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم،

 یک بوسه

 ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد!

 اگر تو عاشق من نباشی ..."      منتسب به احــــمد شـــامــلو 

 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٥
تگ ها: عشق و انتظار و دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ کارشناسی ارشد

نوه یِ عموم که یه بچه هشت ساله بود با دوستش دعوا می کنه و پدرِ دوستش در حمایت از پسر خودش، می زنه تو گوش نوه یِ عموم. پسر عموم هم در حمایت از پسرش یه چاقو آشپزخانه فرو می کنه تو شکم بابایِ دوستِ پسرش که در حمایت از پسرش زده بوده تو گوش پسرش... و شش ماه میره زندان!

پسر عموم بعد از آزادی میگفت یه هم سلولی داشته که جرمش زِنا در خواب بوده! گویا اون بابا یک شب توی خواب با یکی از زنان آپارتمانشون کار خاک بر سری می کنه. تاکید می کنم که فقط توی خواب! صبح که از خواب بیدار میشه مثل اُسگل ها خوابش رو به زنش تعریف می کنه. اون روز اتفاق خاصی نمی افته و میره سر کار. چند روز بعد که زنش سر اتفاقات روزمره از اون بابا دلخور بوده با یکی از زنان دیگه آپارتمان درد دل می کنه. میگه این شوهر بی همه چیز من همیشه من رو اذیت می کنه. اِل میکنه و بِل می کنه. زنه که عصبانی بوده به عواقب حرف هاش فکر نمی کنه و میگه: شوهر دیوث من اونقدر بی چشم و روست که همین چند روز پیش با خانم فلانی توی خواب زِنا کرده! داستان زِنا در خواب با حذف کلمه "خواب" به گوش زنِ زِنا شده و متعاقبا پرونده شکایت اون زن به روی میز قاضی میرسه. وکیل اون مرد بخت برگشته بعد از کلی تلاش ثابت می کنه این گُه خوری در خواب رُخ داده و موفق میشه حکم سنگسار رو به شش ماه زندان به دلیل ریختن آبروی یک مومنه کاهش بده!

پسر عموم توی همون زندان با یه کلاهبرداری هم رفیق میشه که کارش ساختن مدارک دانشگاهی بوده. پسر عموم وقتی داستان مرد کلاهبردار رو تعریف می کرد از من پرسید که آیا دوست دارم مدرک فوق لیسانس بگیرم یا نه؟ می گفت با سه تا سکه مدرک میاد درب خونه مون! مدرک به درد من نمی خورد اما دوست داشتم برم دانشگاه تا سرم شلوغ بشه و عشق و عاشقی از سرم بپره! آخه بعضی ها میگن من از سر بیکاری عاشق خورشید خانومم شدم. به پسر عموم گفتم من اونقدر خنگ هستم که نمی تونم کنکور قبول بشم؛ اگر طرف بتونه من رو بفرسته داخل دانشگاه یه سکه میدم. با طرف توافق کردم و رفتم سر امتحان کنکور ارشد. توی سه دقیقه اول کیک و ساندیس رو خوردم و بلند شدم. مراقب امتحانی خنده اش گرفت اما اجازه خروج از اتاق رو نداد. گفت باید حداقل شصت درصد زمان آزمون بگذره، چندتا تست زدم و خوابیدم!

امروز نتایج کنکور اومد و من قبول شدم. هورااااااااااااا! البته واحد زاهدان.

خورشید خانوم؛

بالاخره یه راهی پیدا شد که هم من بتونم تا آخر عمرم دوستت داشته باشم و هم تو به این زودی ها از دست من خلاص بشی.

اگر دعا کنی که موقع رفتن سر کلاس اسیر دار و دسته عبدا.. ریگی بشم، هر دوتامون به آرزومون می رسیم. در غیر اینصورت موقع بازگشت از زاهدان با خودم چندکیلو هروئین میارم تا دستگیر و راهی زندان بشم. آخه می خوام توی زندان کلاهبرداری رو پیدا کنم که بتونه به قیمت تمام دارایی های ناچیز من یا حتی به قیمت نفس هام نفرت رو از قلب تو پاک کنه و این شانس رو به من بده که یک روزی دوستم داشته باشی. اینکه بعدا گندِ جعلی بودن کار دربیاد و برای یه مدت طولانی بیوفتم هُلُفدونی اصلا مهم نیست، شیرینی شنیدن جمله دوست دارم از زبان تو این قابلیت رو به من می بخشه که زندان اوین رو شادترین نقطه دنیا برای هم سلولی هام بکنم.

بعدا نوشت: اینکه یه کلاهبردار دروغ گفت ناراحتم نکرد. اینکه موفقیت به اندازه ای نزدیک بود که می تونستم به جای چرت زدن، دوتا دیگه تست بزنم و قبول بشم اما با سهل انگاری این کار رو  نکردم ناراحتم می کنه.

نمره من: 5449     نمره آخرین نفر قبولی در علوم تحقیقات تهران: 5492

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ مشخصات ظاهری

شاید بعضی از خوانندگان فضول این وبلاگ بخوان که بدونند خورشید خانوم من چه شکلیه. مثلا دوست داشته باشند یه عکسی از اون رو توی این وبلاگ ببینند.

راستش خورشید خانوم من مثل مُلاعمر، رهبر قبلی طالبان، در انظار عمومی ظاهر نمیشه و عکسی از اون وجود نداره که بتونم توی وبلاگ درج کنم. دروغ نباشه خودم هم تا حالا ندیدمش، فقط سالها پیش مشخصاتش رو از ندیمه هاش شنیدم و عاشقش شدم. حالا اگر ندیمه هاش خالی بسته باشن، کلاً هممون سر کاریم! با همه این حرف ها می خوام مشخصات خورشید خانومم رو برای اون فضول های احتمالی بگم.

میگن خدا اول جسم حضرت آدم رو آفریده و سپس از روح خودش به کالبد اون دمیده، اما من یقین دارم که خورشید خانوم من یه قلنبه روح بزرگ بوده که خدا سر فرصت یه جسم برای اون تراشیده.

در خصوص روح بزرگش هجده ماه پیش طی پست "برای روح بزرگ تو" نوشتم و الان نیازی نیست تکرارشون کنم اما همینقدر اضافه کنم که هیچ وقت نیازی نداشته به ظاهر یا حتی باطن خودش دست بزنه که مثلا کسی از اون خوشش بیاد. یک سری اصول داره که نه از پدر به ارث برده و نه از دین و مذهب! خودش با مطالعه و جستجو به اونها رسیده که هیچ وقت پا روی اونها نمیذاره. اگر کاری رو درست بدونه فارغ از اینکه انتظاری از کسی داشته باشه انجام میده و اگر موردی رو اشتباه بدونه پای همه طبعاتش می ایسته و انجامش نمیده.

نه اینکه چون دوستش دارم بخوام فقط خوبی هاش رو ببینم و اون رو معصوم از هرگونه اشتباهی بدونم، نه! چون اعتقاد دارم هیچ انسانی نمی تونه عاری از خطا و اشتباه باشه ولی باور دارم ضعف های خورشید خانوم من در چیزهای کوچیک و تکنیک های ظریفه و در اصل و اساس حرف نداره.

از نظر ظاهری خورشید خانوم من نه قد بلنده...، و نه قد کوتاه! نه چاقِ...، و نه لاغر! نه زشتِ...، و نه زیبا! نه سیاه...، و نه سفید! نه چهره شرقی داره...، و نه چهره غربی! خورشید خانوم من شبیه هیچ کس نیست، فقط شبیه خورشید خانوم منه.

اگر کسی رو با این مشخصات دیدید عجله نکنید. یه گوشه بایستید و از دور نگاهش کنید. منتظر بمونید تا لبخند بزنه. اگر موقع خندیدن توی آسمون خدا رنگین کمان ظاهر شد بدونید که اون فرشته، خورشید خانوم منه. محبت کنید و بهش بگید دلم براش تنگ شده. بگید حتی روزهای عید هم بدون اون، پاندای خندان نمی تونه بخنده. 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢٢
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ بی کاری

بعد از دو سال بالاخره از دیروز چند ساعتی برای اداره کار کردم! سرم شلوغ بود و عاشقی رو فراموش کرده بودم. نه یاد خورشید خانومم می افتادم و نه جای خالیش رو حس می کردم. تمام حواسم به هُل دادن چرخ صنعت بود. الان کارم تموم شد و یه دفعه زرتی یادم افتاد که عاشق خورشید خانومم هستم و دلم براش تنگ شد.

خورشید خانوم؛

تو راست می گفتی من وقتی سرم شلوغ میشه دیگه فراموشت می کنم و دوست ندارم! توی این مدت از سر بی کاری عاشقت بودم. ولی متاسفانه از امروز تا چند سال دیگه بی کار هستم و قراره از سر بی کاری عاشقت بمونم. شاید دو سه سال دیگه باز هم به مدت دو روز سرم شلوغ بشه و بتونی نفس بکشی.

فعلا که از سر بی کاری همچنان دوست دارم و همچنان عاشقتم.

دوست دارم مهربون.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٢۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عشق ترسناک

خورشید خانوم حق با تو بود، من ترسناکم!

اگر مربی شطرنج باشید؛ در صورت درخواست شاگردتون می تونید سخت نگیرید و آموزش رو در سطح تفریح و سرگرمی انجام بدید، اما اگر مربی کیوکوشین شدید حق چنین محبتی رو ندارید. این کار می تونه در مسابقه به قیمت جون اون شاگرد تموم بشه.

مدتها بود که به خاطر تمرینات فوتبال به باشگاه کاراته سر نمی زدم. دوشنبه گذشته ساک ام رو برداشتم و راهی باشگاه شدم. به احترام بچه هایی که به شکل مرتب تمرین می کنند کمربند نبستم و مثل یه تازه وارد پشت آخرین نفر شروع به دویدن کردم. وسط های تمرین حس کردم که رنگ کمربندها بالا رفته اما آمادگی بدنی و فنی بچه ها به شکل عجیبی پایین اومده. به اصرار مربی، تمرین رو دست گرفتم و پوست سر بچه ها رو کندم.

اونهایی که قبلا با من تمرین کرده بودند می تونستند چنین شرایطی رو پیش بینی کنند اما وضعیت تازه واردها کمی فرق می کرد. انگار توی این مدت هیچ وقت چنین فشاری رو تجربه نکرده بودند. مشغول تمرین بودیم که دیدن استرس یه نوجوان سیزده چهارده مانع ادامه کارم شد. تمرین رو متوقف و اون نوجوان رو صدا زدم تا بیاد پیشم. نوع راه رفتنش به شکلی بود که حدس می زدم قبل از رسیدن به من زمین بخوره. امابه هر جون کندنی بود خودش رو سر پا به من رسوند. البته فقط اسکلت ظاهری خودش رو! توی پرانتز بگم که بعضی وقت ها بچه ها رو با مشت و لگد یا حتی با چوب می زنم تا تحملشون در مقابل درد و ضربه بالا بره.

به اون نوجوان گفتم آماده ای بزنمت؟ با صدای لرزان گفت، نه! گفتم از من می ترسی؟ درحالی که چونه اش می لرزید گفت، بله! باشگاه روی سرم خراب شد. خدا می دونه که چقدر تک تک اون بچه ها رو دوست دارم و چقدر تلاش می کنم تا با تمام عشقم تمرینشون بدم اما اون جوان از ترس من می لرزید. نا خودآگاه مقابل نگاه بیش از شصت نفر جلوی پای اون نوجوان زانو زدم و ازش خواستم که من رو بزنه. نمی دونم چرا این کار رو کردم. شاید می خواستم اینجوری خودم رو تنبیه کنم یا شاید می خواستم ترس اون بچه از کتک زدن و کتک خوردن بریزه. اما اون نوجوان از ترس حتی نتونست ضربه ای به من بزنه.

تمرین رو خاتمه دادم و همه کلاس رو دور خودم جمع کردم. بغض نداشتم، اما حالم گرفته بود. از عشقم به اون بچه ها گفتم و از دلایل سخت گیری در تمرینات. از تجربیات گذشته گفتم و خاطره تعریف کردم. با اکثرشون دست دادم و احوالپرسی کردم تا جو حاکم بشکنه و ترس اون بچه بریزه. قدیمی ها از تجربیاتشون با من گفتند. اونهایی که با کُچ های من مدالهای رنگارنگ کشوری گرفته بودند از قهرمانی هاشون گفتند. تا اینکه برای بار دوم جلوی اون نوجوان زانو زدم و ازش خواستم که من رو بزنه. اما باز هم نتونست. گفتم از من می ترسی؟ گفت، بله!

یادمه مشابه این اتفاق سالها پیش توی کلاس آموزش کامپیوتر هم افتاد و یه خانوم بیست و چند ساله دقیقا موقعی که با تمام حس و عشقم درس می دادم از ترس زد زیر گریه.

انگار یه چیزی توی وجود من هست که خودم هم از وجودش خبر ندارم، اما هست. انگار یه گیر و گوری توی عشق من هست که خیلی ها رو اذیت می کنه. انگار هر وقت بخوام عشقم رو به شکل درستی به کسی ابراز کنم اون رو می ترسونم.

خورشید خانوم؛

چند ساله که جلو پاهات زانو زده ام و با تمام وجودم عشقم رو تقدیمت کردم. توی یه پستی کمربند چرمی مامانم رو دادم دستت و گفتم حاضرم تا جایی که نفس داری پای کتک هات بایستم و سرم رو بالا نبرم. اما انگار تو چیزی در وجود من می بینی که خودم از وجودش بی خبرم. اون چیز لعنتی هر چیزی که هست انگار بدجوری تو رو می ترسونه و مجبورت می کنه همیشه در مقابل من گارد بگیری.

وقتی این اتفاقات تکرار میشه، یعنی باید بپذیرم که ترسناک هستم. فقط ای کاش یه بار مثل بچه های دیگه باشگاهمون پا روی ترس هات می ذاشتی تا ببینی که چقدر دوستت دارم و برای قهرمان شدنت حاضرم تمام وجودم رو پای تمریناتت بریزم.

خورشید خانوم حق با تو بود، من ترسناکم!

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۸
تگ ها: عشق و مادر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ حتی اگر یک لبخند از آن من بود

شب هایی که به خوابم نمی آیی

عطر خنده هایت خانه کدامین خوشبخت را

به کاخ پادشاهان بدل می کند

که اینگونه جای خالی ات

در خواب هایم درد می کند؟

 

با دلشوره از خواب بیدار می شوم

و به دَر

و به پنجره 

و به همه ی راه های رو به رویاهایم می نگرم

و حتی به دودکش شومینه یِ کِز کرده در کنج خانه ام

و به حتی...!

و به معنای واژه "حتی"

و به کینه این حتای لعنتی

که سالهاست با پوزخند چرکین اش

این خانه را به قفس بدل کرده است.

 

اگر این "حتی" از آن من بود

یعنی

حتی یک نگاه تو،

حتی یک لبخند تو،

حتی واژه ای مهربان از زبان تو...

                             اگر از آن من بود

می توانستم شاد ترین

پرنده آزاد این جهان باشم

 

در این قفسِ بدون "حتی"   

حتی نمی توان زنده ماند.

 

برای شنیدن تصنیف آتش ها از همایون شجریان اینجا کلیک کنید.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ ملودی

این عکس منه! یعنی عکس نوک انگشتهای منه که مشغول نوشتن ملودی هستم.

باورتون نمیشه؟ براتون متاسفم که هنوز پاندا رو نشناختید.

راستش ایده نوشتن ملودی رو از سیاوش قمیشی گرفتم. آخه می دونید که سیاوش قمیشی شعر می نوشت و می داد خوانندگانی مثل اِبی می خوندند. کم کم وقتی دید خوانندگان نمی تونند دقیقا اون حسی رو که خودش موقع سرودن شعر داشته توی اجرای ترانه بیان کنند با اون کلّه کَچَلش تصمیم گرفت شعرهای خاص اش رو خودش بخونه.

چند وقت پیش ها یه شعر برای خورشید خانومم نوشتم. یه شعر خاص که با بقیه شعرهام متفاوت بود. انگار همه ی احساس من در تمام عمر سی و چند ساله ام توی این شعر مچاله شده. اول خواستم توی وبلاگ درج کنم اما ترسیدم که خورشید خانومم موقع خوندن اون نتونه احساس من رو برای خودش شبیه سازی کنه. این بود که تصمیم گرفتم خودم براش بخونم. راستش قبلا توی حمام زیاد خونده ام اما خورشید خانومم که با من حمام نمیاد تا براش بخونم. نهایت جایی که بیاد، لابی شرکتشونه، اون هم برای اینکه به ماموران حراست بگه که من رو با لگد بندازند بیرون. اونجا هم که دوش نداره؛ پس باید درست و درمون بخونم!

تازه گیرم که بتونم بخونم، بدون ملودی که لایق نگاه ناز اون نمیشه. شعر و آوازم باید ملودی داشته باشه. توی این دنیا هیچ آهنگ ساز و نوازنده ای وجود نداره که بتونه آهنگی برای شعر من بنویسه که دقیقا حس من رو منتقل کنه. برای رفع این مشکل دو هفته پیش رفتم و کلاس نوازندگی ثبت نام کردم. الان می پرسید که چه سازی؟ براتون متاسفم که اینقدر هوشتون کمه! مثلا اکثرتون دانشگاه دولتی درس خوندید آ! اگر به عکس بالا یه بار دیگه با دقت نگاه کنید می فهمید که ناخن انگشت اشاره من بلندتر از ناخن بغلیشه و این یعنی اینکه من قراره سه تار بنوازم. حالا درسته ناخن ام هنوز خیلی بلند نشده ولی توی عکس کاملا معلومه که قراره طی هفته های دیگه خیلی بلند بشه.

امروز از همکارم شش صد هزار تومان پول رایج مملکتمون رو قرض گرفتم و به حساب استادم کارت به کارت کردم تا هفته بعد برام یه سه تار بیاره. نوازندگی سه تار رو که خوب یاد بگیرم، رو غلتک می افتم و خیلی زود آهنگ سازی رو یاد می گیرم و می تونم برای شعرم یه ملودی بسازم و بنوازم.

راستی می دونید اسم شعرم چیه؟ خوب معلومه؛ خورشید خانوم.

الان دارید می گید: اوووووو اَه.... بُزک نمیر بهار میاد، کمبزه با خیار میاد. کِی بشه سه تار زدن یاد بگیری بعد آهنگ سازی یاد بگیری و در آخر برای شعر خورشید خانومت یه ملودی بنویسی!!!؟؟

راستش من برای رسیدن به دل خورشید خانومم برنامه های کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت دارم. دیوونه بازی های روزمره ام جزو برنامه های کوتاه مدت من محسوب میشن و ملودی سازی که احتمالا بعد از ده سال ممکنه جواب بده جزو برنامه های میان مدتم. در مورد برنامه های بلند مدتم بعدها براتون می نویسم.

خورشید خانوم؛

اگر سالها بعد یه بلیط کنسرتِ همایون شجریان اومد درب خونه تون به این فکر نکن که این بلیط از کجا و چرا به دست تو رسیده، اون شال سفیدت رو سر کن، لبخندت رو بردار و بیا. قراره وسط کنسرت، همایون به حاضرین یه تکنوازیِ سه تار در دستگاه شور همراه با زمزمه یه شعر رو معرفی کنه. اون روز خواهی دید که یه پیرمرد از صندلیش بلند میشه و جلوی تو زانو میزنه و شروع به نواختن سه تار میکنه. اگر چهره اش رو نشناختی عجله نکن، اسم ملودی رو که بشنوی به یاد میاری جوونی رو که روزگاری به عشق تو دفتر مشق جلوش میذاشت و نُت های موسیقی رو دونه به دونه می نوشت و تمرین می کرد. اون روز اگر تکنوازی رو پسندیدی یه لبخند مهمانم کن تا از زیر پاهات به عرش خدا پرواز کنم.

اما اگر توی آموزش موسیقی هم مثل جنبه های دیگه زندگیم خنگ و ناموفق بودم سال ها بعد به جای سالن چهارهزار نفره وزارت کشور توی سالن متروی امام خمینی پیرمردی رو خواهی دید که با قابلمه آهنگ میزنه و ترانه خورشید خانوم رو برای مردم می خونه. اگر شناختیش خودت رو معرفی نکن چون اون پیرمرد و ترانه یِ قابلمه ایش لیاقت تو رو ندارند. اما اگر آوازش به دلت نشست موقع سوار شدن به قطار یه لبخند بزن. عطر لبخندت سندِ بزرگترین گنج های دنیا رو به نام اون پیرمرد ژنده پوش می کنه.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱٥
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ التماس

سال ها پیش تصمیم گرفتم که یه کاری رو انجام بدم اما مامانم مخالفت کرد. انگار حس مادرانه اش بهش می گفت که خیر و صلاح پسرت در این تصمیم نیست. اما من سماجت کردم. با خودم و مامانم و همه دنیا لَج کردم تا اینکه بالاخره مامانِ مهربونم به خاطر دلِ پسرش کوتاه اومد و قبول کرد توی تصمیمی که باور داشت اشتباهه همراهیم کنه.

چند وقت بعد از اون تصمیم حال مامانم بَد شد! یه سری مشکلات عصبی پیدا کرد که باعث می شدند روزی چندبار مثل یه چوبِ خشک گوشه اتاق بیوفته و به سختی نفس بکشه. دکترها می گفتند هر بار که این اتفاق می افته مثل اینه که یکبار سکته کرده. دارو و درمان اثر نمی کرد. می گفتند باید از نظر روانی آرام بشه تا کم کم و با گذشت زمان حالش خوب بشه. هربار که ازش می خواستم دلیل ناراحتیش رو بگه، طفره می رفت و می گفت چیزی نیست، خوب میشم!

نمی دونم تصمیم من چه تاثیری روی خراب شدن حال مامانم داشت، اما همزمانی اون دو اتفاق باعث شد که تا به امروز خودم رو مقصر سکته های گاه و بیگاه مامانم بدونم. هر وقت حالش بد می شد بقیه بچه هاش دور اون جمع می شدن و دست و پاهاش رو ماساژ می دادند اما من نمی تونستم این کار رو بکنم، آخه وقتی به حالت عادی برمی گشت از خجالت نمی تونستم توی چشم هاش نگاه کنم. می رفتم توی اتاقم و بی صدا گریه می کردم. به خدا التماس می کردم و می گفتم خدایا گوه خوردم. تو زمان رو به عقب برگردون من قول میدم اینبار به حرف مامانم گوش کنم و نذارم حالش بد بشه. یا لااقل به جای مامانم حال من رو بد کن، اینجوری حق به حقدار می رسه. اون بیچاره که گناهی نداره، چرا شکنجه من رو در بد کردن حال اون قرار دادی؟

اما خدایی که میگن مهربونه هیچ وقت التماس های من رو نشنید و تا سالها من رو با سکته های مامانم شکنجه کرد.

انگار دل خدا بعد از این همه شکنجه هنوز خنک نشده. انگار امروز سرش خلوت بود و پرونده های قدیمی رو بیرون کشیده و می خواد یه بار دیگه با خراب شدن حال عزیزترن کَس ام عذابم بده.

خدایا اصلا مهم نیست که مقصر بد شدن حالش، من و کارهایی که می کنم هستیم یا هر کس و هرچیز دیگه ای. اینکه حالش رو بد دیدم عذابم میده. خدایا غلط کردم. دیگه ازت هیچی نمی خوام. دیگه حتی خودش رو هم نمی خوام. تو حالش رو خوب کن، قول میدم گورم رو بردارم و از جلوی چشم همه ی اونهایی که بد شدن حالشون بزرگترین شکنجه زندگیمه برم تا شاید کم کم اعصابشون راحت بشه و حالشون خوب.

خدایا...

         این بار مهربون شو.  

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۱۱
تگ ها: مادر و عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ صندلی لعنتی

دفعه اول...، اشتباه کرد.

دفعه دوم...، تلاشش رو بیشتر کرد و با قدرت وزنه دویست و چهل و پنج کیلویی رو بالای سر برد. داورها سه چراغ سفید به اون دادند اما هیات ژوری نپذیرفت. یه نفر روی صندلی هیات ژوری نشسته بود که دوست نداشت مدال طلا روی سینه بهداد سلیمی بنشینه.

دفعه سوم...، همه تلاشش رو کرد اما دیگه زورش نرسید.

درسته که در نگاه دوستداران بهداد چیزی از ارزش های اون کم نشده و مردم ایران اون رو قهرمان المپیک می دونند اما واقعیت اینه که چه ما دوست داشته باشیم و چه دوست نداشته باشیم مدال طلای المپیک روی سینه تالاخاتزه از گرجستان نشست. متاسفانه تاریخ خیلی بی رحمه و سالها بعد فقط نام قهرمان المپیک رو به زبان خواهد آورد و نخواهد گفت که وقتی بهداد مدال طلا رو روی سینه رقیبش دید چی بر دلش گذشت. اما اونهایی که بهداد رو می شناسند خوب می دونند چرا مردی که توان جابجایی کوه رو داشت آخر مسابقه نمی تونست روی پاهای خودش بایسته.

***

دفعه اول...، اشتباه کردم.

دفعه دوم...، برای اینکه توی دلش بنشینم تمام تلاشم رو کردم. تمام سلول های وجودم فعل خواستن رو صرف کردن و سنگین ترین وزنه ها رو بالای سر بردم. داورها سه چراغ سفید نشونم دادند اما یه نفر روی صندلی هیات ژوری نشسته که نمیذاره مدال طلا به من برسه.

برای دفعه سوم...، توان جابجایی دنیا رو دارم اما زور بلند کردنِ اون یه نفر از روی صندلی هیات ژوری رو ندارم.

حالا که شانس قهرمانی ندارم قصد دارم رکورد دنیا رو به نام خودم ثبت کنم تا هیات ژوری تا ابد شرمنده و مدال طلا توی خونه تالاخاتزه دلتنگ سینه من باشه.

یه خواهشی هم از دوستانم دارم؛

وقتی پرچم گرجستان بالا رفت و سرود ملی شون خونده شد، زیر بغلم رو بگیرید و نذارید روی زانوهام بیوفتم. نمی خواهم رقیبم گریه کردن روی زانوهام رو ببینه.

"وقتی مُردم دلم می خواهد کفش های بی نظیری به پایم کنید

 سرم را به کلاهی سخت زیبا بیارایید و سکه بیست دلاری طلا به

                                                          زنجیر ساعتم بیاویزید

 بدین گونه برادران درگذشته ام خواهند پنداشت که خوشبخت مُرده ام."

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/٤
تگ ها: عشق و انتظار و دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ سِرِه قناری

                                                        "بنال بلبل اگر با منت سر یاریست

                                                               که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست"

 

قناری پرنده ای زیبا و خوش صداست. برخی از مردم آن را در خانه نگه می دارند تا با زیبایی و صدای دلنشینش طراوتی به زندگی خود ببخشند. غرور قناری مثال زدنی ست! اگر بترسد دیگر نمی خواند! اگر گربه ای ببیند پرهای خود را می ریزد تا به صاحبش بگوید که برای لذت بردن از زیبایی های او می بایست بیش از اینها مراقبش بود.

داستان سِرِه (سِهره) کمی با قناری متفاوت است. از نظر زیبایی و صدا پایین تر از قناری ست و برخلاف او موجودی وحشی و بی قرار است که به این راحتی ها تن به قفس نمی دهد. پرنده بازها قفس سِرِه را در یک محل شلوغ زیر پای مردم می گذارند تا آنقدر لگد به آن بخورد که غرورش شکسته و بالاخره بپذیرد که قرار است بقیه عمر خود را در قفس بگذراند. به همین دلیل است که سوزِ صدای سِرِه را حنجره هیچ پرنده ای ندارد.

بعضی از پرنده بازها قناری ماده و سِرِه نَر را داخل یک قفس می اندازند تا سِرِه قناری بگیرند. قناری به این وَصلت تن نمی دهد. آخر غرور قناری اجازه نمی دهد که پرنده ای کوچکتر و بَد صداتر از نژاد1 خود را به عنوان جُفت بپذیرد. قناری کسی را می خواهد هم سطح خود؛ زیبا و خوش صدا. سِرِه ماه ها عاشقی می کند و گاهی حتی بعد از یک عمر عاشقی هم قناری عشق سره را نپذیرفته و آن را به عنوان جفت خود نمی گیرد. اما سِرِه خوب می داند اینکه تمام عشقت را به کسی بدهی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار را بکند.2 سره عاشقی می کند و روزی که قناری عاشقیِ او را باور کند جوجه ای می دهند به نام سِرِه قناری؛ زیباتر از سِرِه و خوش صداتر از قناری.

خداوند پاداش عاشقیِ سِرِه را با تکرار ناشدنی بودن سِرِه قناری3 می دهد.

خورشید خانوم؛

پرنده به دام صیاد افتاد؛ عشق چه ذلت مطبوعی دارد! 4

می دانم نمی توانی خودت را قانع کنی که جفتی زشت و کوچک همچون من اختیار کنی. اما بدان که این پرنده وحشی به اختیار خود پای در دام صیاد نهاده است تا برای زیبایی چون تو آواز بخواند. 

اصلا مهم نیست که هیچگاه باورش نخواهی کرد،

                  لذتِ اسارت در قفس توست که او را به آواز وا می دارد.

 

1- قناری ماده هیچگاه آواز نمی خواند و فقط قناری نَر آواز می خواند.

2- گابریل گارسیا مارکز

3- سِرِه قناری نمی تواند تولید مثل کند.

4- نادر ابراهیمی – آتش بدون دود

 

 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عقیل

با اینکه چهارده ماه بود همدیگه رو ندیده بودیم احوالپرسی زمان زیادی نبرد و سریعا رفتیم سراغ کتابها و فیلم هایی که توی این مدت هر کداممون خوندیم و دیدیم. از ایزاک آسیموف گفت و کتابهایی که داره، در مورد آرتورسی کلارک و اریک فون دنیکن صحبت کرد و در نهایت به کارگردان و تخیلی نویس جیمزکامرون اشاره کرد.

گفت همه تخیلاتی که توی فیلم ها نشون داده میشه بالاخره یه روزی به واقعیت می پیونده. گفتم منتظری که کدام تخیل به واقعیت بپیونده؟ گفت دوست دارم علم به جایی برسه که دانشمندان کلاهی بسازند تا بتونی موقع خواب روی سرت بذاری و خواب هرکسی رو که دوست داری ببینی! این جواب از یه مرد پنجاه ساله می تونه جواب عجیبی باشه اما اگر بدونید که اون مرد، عقیل نوه بزرگِ خیراله و پسر دایی منه احتمالا می تونید منتظر چنین پاسخی باشید.

پرسیدم به خوابت نمیاد؟ گفت دیگه سالهاست که به خوابم نمیاد. گفتم یعنی ازش بی اطلاعی؟ گفت آخرین خبری که ازش دارم به سالها قبل برمی گرده که شنیدم اسم پسرش رو هم اسم پسر من گذاشته! گفتم ولی من همیشه خوابش رو می بینم. یعنی بیشتر شب ها. یه لبخند زد و گفت تو خیلی خوشبختی!


خورشید خانوم؛

درسته خیلی خوشبختم که به خوابم میای،

درسته شبهایی که با لبخند میای خوشبخت ترینم،

اما می ترسم...!

می ترسم روزی که به سن پنجاه سالگی میرسم دیگه خسته شده باشی و به خوابم نیایی.

می ترسم به روزی برسم که به ناچار باید منتظر پیشرفت علم بنشینم تا شاید دانشمندان بتونن یه کلاه روی سرم بذارن؟

می ترسم تنها دلخوشیم هم نام بودن پسرهامون باشه؟

این بار که به خوابم اومدی دستانم رو بگیر و بمون. بذار تا ابد خوشبخت ترین مرد دنیا باشم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ نهنگ ها

نهنگ ها موجودات عجیبی هستند.

وقتی در کنار هم احساس تنهایی کنند

همه با هم

قید اقیانوس را زده

و در ساحل خودکشی می کنند.

نهنگ ها تحمل تنهایی در کنار هم را ندارند.

 

حساب آدم ها از نهنگ ها جداست.

وقتی در کنار تن ها، تنها می شوند

به سفر می روند

تا گناه دلتنگی شان را

به گردن غربت بیاندازند.

 

دلتنگی

حکم تنها ماندگان ترسوست

که شجاعت به ساحل زدن را 

ندارند.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢٤
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ اَگریمنت

دیدید قبل از نصب برنامه های نرم افزاری یه متنی با عنوان اَگریمنت یا همون موافقتنامه خودمون ظاهر میشه و ما معمولا نخونده تاییدش می کنیم و به مراحل بعدی نصب میریم؟ اَگریمنت شامل معرفی کلی و شرایط اون نرم افزار، خطرات و اطلاعاتی که ممکنه از شما بگیره و جزئیات مختلف دیگه ست که توسعه دهندگان نرم افزار موظف هستند تا مشتریان خودشون رو از اون آگاه کنند.

این وبلاگ به نیت خورشید خانومم راه اندازی و تا امروز به روز شده اما با گذشت زمان و خیلی اتفاقی چهارتا خواننده عزیز علاوه بر خورشید خانومم پیدا کرده. با توجه به اینکه این روزها تعداد خوانندگان وبلاگ بالاتر رفته و دوستانی طی کامنت هایی از چند و چون نویسنده سوال می کنند لازم دونستم چندتا نکته رو اعلام کنم تا خوانندگان جدید پس از مطالعه با علم به مشکلات و خطرات احتمالی در خصوص خواندن وبلاگ و یا انصراف از این کار تصمیم بگیرند.

اَگریمنت

پُست های این وبلاگ توسط یه انسان با اسم مستعار "پاندای خندان" نوشته نمیشه بلکه نویسنده وبلاگ یه پاندای واقعی ست که تخمش از شرق اومده، توی اردبیل بو داده و توی تهران کاشته شده. فقط چون بابا شعله پزش یه آدم بوده، زبان آدم ها رو یاد گرفته و می تونه به زبان اونها بنویسه. از روزی که تخم این پاندا رو از شرق جدا کردن دلش پیش خورشید خانوم مونده و آرزوشه که یه روزی به اونجا برگرده.

این پاندا خیلی خجسته و مغز فندقیه برای همینه که اسمش رو گذاشتن، "پاندای خندان"! پس این احتمال وجود داره که خوانندگان با خواندن بیش از سه پست از این وبلاگ، خجسته و مغز فندقی بشن.

پاندای خندان معمولا همه ی کامنت ها رو حتی اونهایی که توهین به نویسنده باشند رو با دقت می خونه اما متاسفانه اونقدر تنبل هست که نظری در پاسخ به اون کامنت ها درج نمی کنه و بخشی با عنوان لینک دوستان در سایتش قرار نداده.

پاندای خندان عاشق خورشیده در حالی که خورشید اصلا اون رو دوست نداره و اگر تا این لحظه خورشید خانوم تمام وجود پاندا رو به آتیش نکشیده به خاطر ترس از اِن جی اُ های محیط زیستیه که این روزها بدجوری مواظب جانوران کمیاب هستند.

خوانندگان عزیز منتظر حصول نتیجه از این عشق یکطرفه نباشند. آخه پاندا قصد داره تا ابد خورشید خانوم رو دوست داشته باشه و خورشید خانوم هم گفته که تا ابد قرار نیست پاندا را دوست داشته باشه، هرچند که هر دوتاشون حرف مفت زده اند و "زمان جاودانه بودن همه چیز رو نفی می کنه".

پاندای خندان رسما خودش رو از هر گونه تهمت سرد مزاجی و یا ناتوانی جنسی مبرا می دونه و عشقش رو یه عشق زمینی با احتمال کارهای خاک بر سری عنوان می کنه. اتهام عشق آسمانی، اتهام مضحکی برای پانداست. پا بده از اون دهن سرویس هاست!

لطفا با خوندن متن ها از پاندای خندان یه موجود مقدس در ذهن خودتون نسازید. پاندای خندان مثل همه ی پانداهای دیگه خصلت های خوب و بد زیادی داره و احتمالا خصلت های بدش بیشتر از خصلت های خوبشه چون حتی بابا شعله پزِش هم همیشه از اون به عنوان یه پاندایِ بد و مستحق آتش یاد می کنه. وقتی نوشته هاش رو می خونید این احتمال رو بدید که اگر روزی چهره واقعی اش رو دیدید مانند خورشید خانوم از اون متنفر بشید.

از اونجایی که پاندا یه موجود بسیار حساسه، فضای احساسی متن های این وبلاگ با سرعت بالایی عوض می شه. مواقعی که قرار باشه طلوع خورشید رو ببینه، شنگول میشه و طنز می نویسه. روزهای ابری عاشقانه می نویسه و اگر خورشید خانوم رو ناراحت ببینه و یا به هر دلیلی نبینه از مُخ پریود میشه و از مرگ و خودکشی می نویسه. شما در چنین شرایطی نگرانش نشید چون اون جرات غلط های اینچنینی رو نداره.

اساس تمام داستان های این وبلاگ واقعیه اما پاندا از زاویه خودش به اونها نگاه و با زبانِ پاندایی خودش می نویسه. شرح و بیان کارهای غلط گذشته همچون دعوا و یا ... به معنای تایید اون ها نیست. هدف شرح جزئیاتیه که کمک کنه خورشید خانوم بهتر با فضای حاکم در ذهن پاندا ارتباط برقرار کند. در بعضی مواقع هم که از واژه های بی ادبی و بوق دار استفاده میشه به این دلیله که برای بیان اون حس هیچ واژه ی مودبانه ای وجود نداره.

حالا اگه با علم به موارد فوق همچنان مصر هستید که پست های بعدی این وبلاگ رو بخونید، ورود شما به جامعه خجستگان رو تبریک گفته و برای شما در تمام مراحل زندگیتون آرزوی لبخند میکنم. اگر هم برای همیشه این پاندا و نوشته هاش رو ترک کردید برای شما هم مثل بقیه آرزوی لبخند می کنم.

خورشید خانوم؛

هیچ وقت دوستم نداشته باش!

هیچ وقت نگو که دوستم داری!

اگر بگی دوستم داری دیگه همه ی دیوونه بازی هام تمام میشه. کرکره وبلاگ رو می کشم پایین و خوانندگان عزیز باید برن دنبال توپ بازیشون.

اما...

هیچ کسی رو هم به جز من دوست نداشته باش!

که اگر کسی رو غیر از من دوست داشته باشی کرکره عمرم رو می کشم پایین و این بار تو باید بری دنبال توپ بازیت!

داغونتم نازنین.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱٤
تگ ها: عشق و پاندا و پدر
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ اکبر، بهزاد، بهروز و ...

اپیزود اول: اکبر

اکبر، پسرعموی پدرم، پسر عمه مادرم و درجه دار ارتش شاه در شهر اردبیل بود. در یکی از روزهای بهمن سال پنجاه و هفت به اصرار عموی من یعنی افلاطون، برای دزدیدن یک مسلسل به پادگان محل خدمت خود باز می گردد. ورود او به پادگان مصادف می شود با یورش مردم انقلابی به آنجا. افلاطون که پشت دیوار پادگان منتظر بازگشت پسرعموی خود ایستاده بود با مشاهده هجوم انقلابیونِ خشمگین نگران شده و با آخرین گروه وارد پادگان می شود.

تلاش های افلاطون برای بیرون کشیدن اکبر از زیر دست و پای ده ها مرد خشمگین، ضجه ها و فریادهای او پس از جان دادن اکبر روی زانوانش و لحظه ورود او به روستا همراه با جنازه اکبر تلخ ترین خاطراتی ست که افلاطون تا به امروز تجربه کرده است.

 

اپیزود دوم: بهزاد

استخرهای جنوب شهر در دهه شصت و هفتاد مانند استخرهای امروزی مسقف و مدرن نبودند. حوض بزرگی بودند با چند دوشِ خرابِ آب سرد و چند جامه دار که در سه سانس پذیرای میهمانان بودند. سانس 9 تا 11 برای قبل از ظهر و سانس های 1 تا 3 و 3 تا 5 برای بعد از ظهر. آن روزها هر وقت هوس آبتنی می کردیم به علی که ارشد ما بود خبر می دادیم و او یک استخر کوچک در منطقه جاده ساوه بعد از سانس پنج به قیمتی نازل و به صورت دربست کرایه می کرد. البته این کار از منظر قانون ممنوع بود. دربست بودن استخر فخری داشت که می توانستیم آن را طی روزهای هفته به راحتی به دوستان و اقوام بفروشیم. متاسفانه فخر فروشی های بی حد و حصر ما دیگر جوانان فامیل را به صرافت انجام این کار انداخت.

غروب شانزدهم مرداد سال 74 غروب تاریکی بود.

صدای شیون مادرم من را به سمت پارک هفده شهریور راهی کرد. بهزاد، تکواندوکار مطرح آن روزهای منطقه که همراه با چهار ناشناس استخر هفده شهریور را که گوشه پارک هفده شهریور قرار داشت به صورت دربست کرایه کرده بود، توسط آن چهار ناشناس کشته و قاتلین فرار کرده بودند. وقتی مقاومت مامورین نیروی انتظامی برای ممانعت از ورود به استخر را شکسته و وارد استخر شدم پسرهای افلاطون را دیدم که همراه با دیگر پسرعموها دور جنازه پسر اکبر زانوهای خود را بغل کرده و ضجه می زنند. آن شب، آبِ استخر هفده شهریور به خاطر کار کرده ی خود شرمنده اشک های پسر عموهای بهزاد شد.

 

اپیزود سوم: بهروز

تمام عموها اکبر شدند و تمام پسرعموها؛ بهزاد! تا عروسیِ تنها پسر باقی مانده اکبر به بهترین شکل ممکن برگزار شود. یکی ماشین خود را گل زد و دیگری نقش پارکبان را برای ماشین میهمانان بر عهده گرفت. یکی پرژکتور علی بَدن را به دست گرفت تا نور فیلمبرداری مناسب باشد و دیگری کارکنان تالار کوثر را برای پذیرایی مناسب تر همراهی کرد.

رسم اقوام ما برای روز عروسی به این شکل است که در ساعت شروع مراسم اقوام نزدیک داماد به دو بخش تقسیم می شوند. بخش اول قبل از همه در تالار حاضر می شوند تا پذیرای میهمانان باشند و بخش دوم همراه با داماد برای آوردن عروس به منزل پدر عروس می روند. مراسم کوچکی در منزل پدر عروس برگزار می شود و پدر عروس دعای خیر خود را بدرقه راه دخترش می کند. برادر داماد با شال قرمز رنگی کمر عروس را می بندد و عروس از خانه خارج می شود. بهزاد سالها قبل در استخر هفده شهریور جا مانده بود و نتوانست خود را برای بستن شال کمر عروس برادرش برساند.

همه چیز برای جشنی باشکوه مهیا بود. سالنِ تالار مملو از میهمان بود. مقابل درب تالار منتظر ورود ماشین حامل عروس و داماد بودیم. تاخیر بیشتر از حد انتظار شد اما بالاخره ماشینِ گُل زده با مشایعت چند ماشین دیگر مقابل درب تالار توقف کرد. بهروز از ماشین پیاده شد، بدونِ عروسش! پس از چند لحظه مکث به تنهایی پله های تالار را بالا رفت و وارد بخش آقایان شد. جمعیتِ منتظر، در استخری از سکوت غرق شدند.

گویا هنگام بستن شال کمر عروس توسط یکی از پسرعموها کلماتی بین زنان دو فامیل رد و بدل و این موضوع مقدمه ای شده تا پدر بی منطقِ عروس بدون توجه به شرایط، وارد ماجرای زنان شده و موضوع را از یک گِله گذاری ساده به جایی برساند که در نهایت مانع همراهی دخترش با داماد و خواستار طلاق دخترش شود.

بیرون تالار آماده شدیم تا با خشونت وارد خانه عروس شویم و به زور عروس را بیاوریم اما عسگر عمو که برادر اکبر و بزرگ خاندان ما بود مانع این کار شد. سر افکنده وارد تالار شدیم. خبر بی عروس بودن داماد سریع تر از آنچه که فکر کنید دهان به دهان می چرخد و پچ پچ میهمانان کار را به جایی می رساند که مجبور می شوی از مسئول سالن بخواهی تا صدای اکو را بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر کند!

خواننده می خواند و ما مقابل بهروز می رقصیدیم. هیچ کس به چشم هم نگاه نمی کرد. بچه ها به نوبت بهانه ای می یافتند تا از جمع خارج شوند و برای لحظاتی بغض خود را با آب بشویند. کار در بخش بانوان برای دو خواهر بهروز سخت تر بود. آنها می بایست همراه با دخترهای دیگر فامیل در مقابل صندلیِ خالی از عروس می رقصیدند!

آن شب آسمان تاریک تر از شانزده مرداد هفتاد و چهار بود!

موقع اتمام مراسم تمام پسر عموها دور بهروز حلقه زدیم. یکی گفت "بهروز جان، پسرها وقتی زن می گیرند دیگه مرد میشن. تو از امروز مردی و باید قوی تر از قبل باشی!" بهروز نگاهش کرد و گفت: "من بدون زن، مرد شدم!". دیگری گفت: " ناراحت نباش! زندگی سختی های زیادی داره..." و خواست تا جمله ی خود را تکمیل کند که بهروز مانع این کار شد و گفت: "از این اتفاق ناراحتم، اما بیشتر از هر چیز این موضوع دلم رو می سوزونه که وقتی پدر عروس مانع اومدن اون شد، عروسم حتی یک جمله که نشون بده دلش پیش منه نگفت. ای کاش فقط می گفت که دوست داره بیاد اما نمی تونه!".  

 

اپیزود چهار: من

دیشب بدون زن، مرد شدم!

عروسی ام بود و عسگر عمو به دوستانم اجازه نداد تا برای آوردن عروسی که خانواده اش مانع آمدنش شده بودند متوصل به زور شوند. شمع ها سوختند و غذاها یخ زدند. پسرعموهایم مقابلم می رقصیدند بدون آنکه به چشمانم نگاه کنند. فقط بهروز بود که جرات نگاه کردن به چشمان من را داشت. نمی دانم بر دل خواهرانم چه گذشت اما ای کاش در لحظه آخر عروسم می گفت که دوست دارد بیاید اما خانواده اش اجازه این کار را نمی دهند!

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/۱۱
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ روشنفکر ستیزی

همیشه با روشنفکرها مشکل دارم.

یارو از اون سر دنیا میاد این سر دنیا، هزاران بمب می ریزه رو سر بچه های عراقی، ده ها هزار بچه رو بی پدر مادر می کنه، هزاران بچه ای که باید دنبال توپ و عروسک هاشون بدوند رو می فرسته سینه قبرستون، یه شیلنگ به چاه های نفت عراق می بنده و تا خود واشنگتون دی سی می کشه و اون وقت روشنفکرهای ما واژه یِ "ابرقدرت" رو می چسبونند به کون اسم اون دیوث و میگن: "خوب آمریکا ابرقدرته، هر کاری دلش بخواد می کنه!" و با این جمله کارهای اون رو توجیه می کنند.

انگلیس از این سر دنیا بلند میشه و میره اون سر دنیا و حاصل دسترنج مردمِ فقیرِ یه مملکت رو می اندازه پشت قباله ملکه یِ چروکیده خودش و روشنفکرها با گفتن واژه "استعمارگر پیر" این حق رو به اون میدن که به این کار ادامه بده. یا لااقل اینجوری سرشون رو زیر برف می کنند و از کنار موضوع خیلی بی تفاوت رد میشن.

داعش به اسم اسلام سر ملت رو مثل گوسفند می بره و در بدترین حالت میشه "گروهک تکفیری" و بشار اسد گلوله به صورت جوان های مملکت خودش می کوبه و میشه "مدافع حرم"!

حالا اگر یه بچه یِ باوجود جنوب شهری ببینه کسی مزاحم عشقش شده و یه کَلّه بره تو صورت اون پدر (صدای بوق)1، همه ی روشنفکرها خودشون و یقه شون رو جِر میدن که چرا طرف اونقدر بی شخصیت بوده که با کلّه رفته تو صورت اون یارو. سمینار تشکیل میدن و از فقر فرهنگی در جنوب شهر مقاله استخراج می کنند. شهردار رو توبیخ و وزیر فرهنگ رو به خاطر ناتوانی در انجام وظایف خودش استیضاح می کنند. از تحجر و غیرت بیجا و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه اونقدر صحبت می کنند تا اینکه عشق اون جوون رو هم جو میگیره و به خاطر این کار بی فرهنگی باهاش قهر می کنه و همه چیز رو به هم میزنه!

متاسفانه این روشنفکرها همون روشنفکرهایی هستند که اون بالا با کشت و کشتارهای بیجا هیچ مشکلی نداشتند. انگار مشکلشون فقط با "کلّه" ست. اما من میگم کلّه رو هر وقت بزنی تازه ست! اگر کسی به عشقت چپ نگاه کرد باید جوری بری تو صورتش که دو ساعت با عزرائیل دست به یقه باشه! اصلا هم برام مهم نیست که روشنفکرها توی این پستم کامنت درج کنند و بگن: "چقدر تو بی فرهنگی؟! برای خودم متاسفم که توی این مدت پست هات رو می خوندم. بی شخصیت بی فرهنگ. خورشید خانوم خوب تو رو شناخته که آدم حسابت نمیکنه. ایشاا.. هیچ وقت دستش رو نگیری!"

خورشید خانوم؛

این مقدمه ی طولانی رو نوشتم که بگم تعاریف من از خوب و بد دنیا با همه ی دنیا فرق می کنه. من علاوه بر اینکه تمام تلاشم رو می کنم تا با "کَلّه" یا بدون "کَلّه" اجازه ندم که کسی پا روی لبخندت بذاره، یه خصلت بد دیگه هم دارم که احتمالا روشنفکرها با اون هم مشکل دارند. من حسود هستم و به همه ی کسانی که با هر عنوانی کنار خورشید خانوم من هستند حسادت می کنم. وقتی میگم حسادت، دقیقا منظورم شخص خودِ حسادته و هیچ ربطی به لوس بازی هایی مثل غبطه نداره. اگر پاش بیوفته از سر حسادت همه ی اون ها رو اذیت می کنم. مثلا جزوات اون دانشجو رو میدزدم و به جاش پرینت پست های خودم رو میذارم که اولا توی امتحان نمره نگیره و دوما شاید با خوندن پست های من اینقدر بی احساس نمونه. یا اون یکی هست که خیلی مواظب تیپ اش و سِت کردن لباس های خودش و شوهرشه؟ توی یه مهمانی خیلی رسمی نخ دامنش رو جوری از پشت می کشم که در کسری از ثانیه دامنش مثل شلوار پلنگ صورتی شکافته بشه و اون با جیغ و گریه بدوه توی اتاق خواب.

میدونی چیه؟ تو اونقدر خوبی که حتی اگر یه روزی دست هات رو بگیرم به خودم هم حسادت می کنم. اون روز از مصطفی کفترباز صد گرم هروئین می خرم و توی ماشین خودم جاساز می کنم و بعدش از باجه تلفن همگانی، خودم رو لو میدم. روی چهارپایه اعدام با افتخار به مامور اعدام میگم که چون دست خورشید خانومم توی دست هام بود آدم های حسود نتونستند تحمل کنند و این پاپوش رو برام دوختند!

نازنینم... من حسودم و به همه ی کسانی که کنار تو هستند حسادت می کنم.

 

1- از وقتی که فیمنیست شده ام به جای واژه ی زشتِ "مادر ج...(صدای بوق)" از واژه زشتِ "پدر ج...(صدای بوق)" استفاده می کنم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٧
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ خیر یا شر؟ مسئله بودن توست.

پاداش کدامین

                 عمل خیری؟

یا خود اگر عذابی

کینه کدامین گناه

اینچنین تَنگ خُلق

                 تو را...

                 بر من می شوراند؟

 

فرود آ و دستم گیر

پاداش یا عذابش مهم نیست

که من در دوزخ تو

                 خُلد آشیانم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٥
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ قرآنِ گرجی

مرحبا خانوم گون.

کِیفون نجه دیر؟

خوش گلیب سَن. کَتدَن نه خبر؟ هِش معلومدی هارداسان؟ بیر آیدی آقزیمیزی (بوق سَسی)... سَن اولمیان یردَ آللاهین دا گونی چیخمیر. بولود لار هر یری آلیب لار. تولکی لر سولطان اولوب، سُولطانَ گوچولوق الییلّر. قارقالار گانات آچیب، عُقابلار یوآلاریندا گیزدنیب لَر. اورییم سیخیلیب.

***

یه خانوم گرجستانی که از دوستانِ پسرعمومه یه شب مهمان خونه من بود. تمام سعی خودم رو کردم تا وظیفه میزبانی رو به بهترین شکل ادا کنم. هفته پیش که مجددا به ایران اومد به عنوان هدیه یک جلد قرآن به زبان گرجی یا شاید هم روسی آورد. آخه من زبان گرجی و روسی نمی دونم و تشخیص تفاوت این دو برای من ممکن نیست. اینکه قرآن به زبان روسی به چه کار من میاد خودم هم نمی دونم، اما اینکه اون خانمِ غیر مسلمان وقت گذاشته و فهمیده که چه چیزی برای ما ایرانی ها مقدسه و اون رو تهیه و به عنوان هدیه آورده برای من خیلی با ارزش بود. نمی دونم توی بازار گرجستان قرآن به زبان فارسی موجود نبوده یا اون می خواسته با این کار به زبان خودش از من تشکر کنه؟

قصد دارم اون قرآن رو به عنوان یک هدیه ی با ارزش برای همیشه توی کتابخانه خونه نگه دارم.

خورشید خانوم؛

هدیه ای که به دردت بخوره ندارم. اصلا نمی دونم باید با چه زبانی با تو صحبت کنم تا بتونم عشق و احساسم رو منتقل کنم. توی بازار محله ما چیزی که به زبان تو نوشته شده باشه وجود نداره اما من دست خالی به دیدنت نمیام. با ارزش ترین حرف هام رو به زبان خودم برات می نویسم. شاید به دردت نخوره، شاید اصلا نفهمی چی میگم اما بذارشون گوشه کتابخانه خونه ات. هر وقت نگاهت به اونها افتاد به یاد بیار روزی رو که یه جوان گُرجی تمام عشق و احساسش رو برات فرستاده بود.

اون روز اگر دوست داشتی یه لبخند مهمانش کن.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٥/٢
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عکس خاک بر سری

دیشب زانوهام بغلم بودند که یه دفعه خورشید خانومم یه عکس ناز از خودش برام فرستاد. تا ساعت ها از خوشحالی دوتا دستم روی زمین بود و پاهام از پشت به طرفین پرتاب می شدند. در جواب نوشتم: هیچ وقت انتظار نداشتم که پا به پای عشق من بیای. هیچ وقت انتظار نداشتم که عاشقم بشی یا برای گرفتن دستان من پشت پا بزنی به آینده و زندگیت اما همیشه انتظار داشتم که شرایط روحی من رو درک کنی. امروز احساس کردم که دلتنگی هام رو می فهمی. با اینکه این احتمال رو می دادم که با گفتن این چند جمله حس کنی که ناخواسته در مسیری گام گذاشتی که من پررو بشم و به همین دلیل دیگه هیچ وقت این لطف خودت رو تکرار نکنی ولی خواستم حس خوب خودم رو با تو به اشتراک بذارم. ممنونم که اینقدر خوبی.

خورشید خانومم در جواب نوشت: خوشحالم که تونستم با درک شرایط روحی تو ذره ای حالت رو خوب کنم. من هم سریعا نوشتم: حالا که دیگه شرایط من رو درک می کنی لطفا یه عکس لُختی از خودت برام بفرست. اون نوشت: یعنی چی؟ نوشتم: هیچی، لخت جلوی آینه وایسا و یه عکس از خودت بگیر و برای من بفرست. مگه خودت نگفتی خوشحالی از اینکه با درک شرایطم حالم خوب شده؟ خوب این هم یه جور درک شرایط منه دیگه. نوشت: گم شو (صدای بوق) و...

راستش پاراگراف دوم رو از یکی از نوشته های سروش صحت الهام گرفتم و به دروغ نوشتم. چون خورشید خانومم در پاسخ تشکر بلند بالای من هیچ چیزی ننوشت. خواهش می کنم جواب ندادن اون رو به حساب بی ادبی ننویسید. دلیل این بی جوابی اینه که خورشید خانومم خیلی خوب من رو می شناسه. می دونست اگر جوابی بده، حالا هرچیزی که باشه، من همین درخواست رو ازش می کنم. برای همین بود که هیچ جوابی ننوشت.

خورشید خانوم،

ممنونم که دیروز حالم رو خوب کردی.

لطفا امروز، توی همان ساعت دیروز، یه عکسِ  ل.... ل.... ل.... لبخندت رو برام بفرست.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۳٠
تگ ها: عشق و دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ پارک هیوده شهریور

دلم که می گرفت می رفتم پارک هیوده شهریور. یه پارک کوچیک با هفتاد و دو ملت.

یه گوشه دانشجویان نخبه بعد از چندین ساعت مطالعه در کتابخانه شهید مطهری برای هوا خوری می ایستادند و چند متر اون طرف تر بساط والیبال تیغیِ1 محسن مرادی و حسین کوهی که تازه به اردوی تیم ملی والیبال جوانان راه پیدا کرده بودند به راه بود. یه گوشه از پارک پیرزن ها و پیرمردها می نشستند و از خاطراتشون می گفتند و روبروی اونها زمین بازی کوچیکی بود با صدتا بچه قد و نیم. زیر سایه ی درخت های وسط پارک مهدی وثوقی با چندتا از قهرمانان شطرنج، دور هم جمع می شدند و پشت توالت پارک، وَجی با نوچه هاش مواد می فروخت. شهرام و بهرام هم دوتا داداش بودند که بعد از سر به راه شدن از کارهای کله خری خودشون کارمند شهرداری و نگهبان پارک شده بودند و بالاخره توی ورودی پارک جعفر پیغمبری بعد از ورشکستگی و سکته قلبی، بلال می فروخت.

هیچ وقت وارد اون پارک نشده بودم تا اینکه یه روز در حال عبور از کنار پارک چشم های یه دختر از پشت نرده ها من رو به داخل پارک کشید. جلوی دختره ایستادم و مشغول صحبت با اون شدم. اون روزها فضای جنوب شهر مثل الان نبود که هر کس بتونه خیلی راحت با هر دختری که می خواد توی یک محله ی غریب صحبت کنه. بچه های اون محل غیرتی میشدند و طرف رو می زدند. دو دقیقه صحبت با اون دختر کافی بود تا یکی از مسیرهای خروجی رو رامین بوشوگ2 و دار و دسته اش ببندند و مسیر بعدی رو وَجی و نوچه هاش. من که نه شناختی از رامین بوشوگ داشتم و نه وَجی رو می شناختم ضامن دار دسته مشکی رو کف دستم جاساز کردم و مسیر رامین رو انتخاب کردم.

خیراله یه وصیتی داره که میگه اگر با کسی دعوا کردید از فردای اون روز حتما چندین بار از درب خونه اش رد بشید تا فکر نکنه که ترسیدید چون در غیر اینصورت به خودش این شهامت رو میده که پیداتون کنه و دوباره باهاتون درگیر بشه. برای عملی کردن وصیت خیراله هشت سال هر روز به اون پارک می رفتم. هشت سالی که بهترین سالهای زندگی من بودند.

پارک هیوده شهریور و خاطرات زیبای اون رو دست نخورده نگه داشته بودم که اگر یک روز دست خورشید خانومم رو توی دست هام گرفتم پست های بعد از اون رو به بهترین خاطرات زندگیم پیوند بزنم. برای همین بود که تا امروز اشاره ای به اون پارک نکرده بودم.

این روزها بدجوری دلم برای خورشید خانومم تنگ شده. دیشب که از ماموریت برگشتم شهر برام حکم قفس داشت و یه چیزی مانع نفس کشیدنم می شد. با خودم گفتم برم پارک هیوده شهریور بلکه دلم باز بشه. پارک به ظاهر شبیه قبل بود اما چندتا تغییر کوچیک کرده بود. وَجی رفته بود و صد تا وَجی به جای اون سبز شده بود. گردن کلفت هایی که یه روزی کسی جرات نداشت از کنارشون رد بشه هروئین تزریق می کردند و نمی تونستند گردن خودشون رو راست نگه دارند. حسین کوهی که اون روزها هیچ دفاعی رو روی تور مانع اسپک های قدرتی خودش نمی دید گوشه زمین والیبال اُوردُز کرده بود و مُرده بود. محسن مرادی تازه از زندان آزاد شده بود و چهره اش نشون می داد که بد جوری بی تاب رفتن پیش همبازی دوران نوجوانیشه! درب کتابخانه بسته بود و خبری از حجاریان و عباس عبدی3 نبود. موهای سفید جعفر پیغمبری دود زغال گرفته بود و دیگه دل و دماغی برای کَل کَل استقلال پرسپولیس نداشت.

دلم بیشتر گرفت. خاطرات اون روزها با شرایط پارک همخوانی نداشت. برگشتم خونه. به کاغذ و قلم پناه بردم. می خواستم شعر بنویسم. دوست داشتم سرخی لبان عشقم رو به رُخ لاله های دشت های مغان بکشم. می خواستم عطر لبخندش رو به جنگل فندقلوی گردنه حیران ببخشم تا مسافران این روزهای شهر پدریم از اون لذت ببرند. می خواستم با دست هاش چشمه های جوشان دامنه سبلان رو گرم کنم تا تاول هایی رو که از رفتن و نرسیدن روی پای مسافران سبز شده مرحم باشه. اما دلم اونقدر گرفته بود که یه چیزی توی چشم هام حلقه می زد و فاصله ی قلم و کاغذ رو اونقدر زیاد می کرد که نوشتن شعر برام غیر ممکن میشد.

دیشب بالاخره با هر سختی بود به صبح رسید. حالا استرس امشب رو دارم. نمی دونم امشبم قراره چه جوری به صبح برسه.

لامصب دلم برات تنگ شده...

 

1- به بازی های شرطی که بازنده می بایست مبلغی پول پرداخت کنه، تیغی میگیم.

2- رامین چون مثل سگ لوک خوش شانس همیشه توی پارک ولبود به اون رامین بوشوگ میگفتن. البته بعدها با هم دوست شدیم و الان هم یکی از دوستانمه.

3- حجاریان و عباس عبدی هم بزرگ شده اون محله بودند که کتابخوانی هاشون رو توی کتابخانه همون پارک انجام می دادند.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۸
تگ ها: عشق و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ سربازی

با اینکه پانزده سال پیش سربازی رفتم ولی امروز حس دختری رو دارم که عشقش رفته سربازی. هیچ خبری از عشقم ندارم و فقط سر نماز برای سلامتیش دعا می کنم. این روزها سر سفره اونقدر با غذا وَر میرم که صدای مامانم درمیاد. آخه نمی دونم عشقم تونسته غذای پادگان رو بخوره یا سر گرسنه روی تخت گذاشته.

همه ی اینها یه طرف؛ فکر کردن به دختر سرهنگ پادگانه که داره دیوونه ام می کنه! آخه همه ی پادگان ها یه سرهنگ دارند که یه دختر خوشگل توی خونه اش داره. این دختر نه پیر میشه و نه شوهر می کنه. کارش اینه که یک بار خودش رو به سربازها نشون میده و اونها رو هوایی می کنه. معمولا سربازها هم به این بهانه که سربازی آدم رو مرد میکنه عشق های قبل از اعزامشون رو بچه گانه می دونن و فراموشش می کنند.

خدایا همه ی سربازها رو صحیح و سلامت به عشقشون برگردون.

خورشید خانوم؛

سلام. حالت خوبه؟ مریض که نشدی؟ غذا خوب می خوری؟ خوراکی هایی که با خودت برده بودی تموم که نشده؟ می خوای یه چیزهایی برات بفرستم؟ چند روز یکبار باید نگهبانی بدی؟ رژه یاد گرفتی؟ یادت باشه طبل بزرگ باید زیر پای چَپت باشه. روی تختِ طبقه اول بخوابی آ، آخه می ترسم زبانم لال بیوفتی. شب ها موقع خواب لبه های پتو رو بکن زیر تشک ات تا خدایی نکرده روت باز نشه و سرما نخوری. یه مقدار از پول هات رو بذار توی اون جیبی که روی شورتت دوختی بلکه دزد نبره، اما اگر پولت تموم شد یا ازت دزدیدن اصلا ناراحت نشو و اجازه نده چیزی لبخندت رو به خطر بندازه. پیغام بدی زود خودم رو می رسونم. اگر کسی سیگار تعارفت کرد بگو برو گم شو مادر ج(صدای بوق). می زنم خوارتو می(صدای بوق) آ.

سعی کن زیاد تو چشم نباشی. آخه سرهنگ ها سربازهایی رو که تو چشم باشند اَنبَر1 خودشون می کنند. اینکه میگن اَنبَرها ترتیب زن سرهنگ رو میدن یا با دختر سرهنگ میریزن رو هم برای خر کردن سربازهای ساده ست. اونها رو می برند تا کارهای خونه شون رو انجام بدن. مجبورشون می کنند تا نون بگیرن، لباس فرم هاشون رو از خشک شویی بیارن، زمین رو تِی بکشند و از این جور بیگاری ها. حالا شاید زن سرهنگ یا دخترش یه لاس خشکه ای هم با اَنبَر بزنن اما دست آخر به اَنبَر جماعت پا نمیدن. کلا تا جایی که می تونی از سرهنگ ها دور باش.

می دونم اونجا شرایط نامه نوشتن نداری و احتمالا نگران منی؛ اما جای نگرانی نیست. اینجا همه چیز مرتبه! خورشید خدا به موقع طلوع و سر وقت همیشگی غروب می کنه. فقط یه کم دلم برای دیدن لبخندت تنگ شده.

دیگه بیشتر از این وقتت رو نمی گیرم. مواظب عشق خوشگل من و لبخند نازش باش. 

"دلم برای تو

 تنگ شده است …

 اما نمی‌دانم چه کار کنم!!

 مثل پرنده‌ای لالم

 که می‌خواهد آواز بخواند 

 و نمی‌تواند..."     رسول یونان

 

1- میگن در زمان های قدیم بعضی سرهنگ ها، بعضی از سربازها رو برای انجام کارهای شخصی شون می بردند خونه. به این افراد "اَنبَر" یا "اَمر بَر" می گفتند. همیشه دوتا شایعه پشت اَنبَرها بود که کاملا با هم در تضاد بودند. شایعه اول رو غیر اَنبَرها علیه اَنبَرها راه می انداختند و می گفتند که سرهنگ از اَنبَر سوء استفاده جنسی می کنه و ترتیبش رو میده! و شایعه دوم رو اَنبرها دامن می زدند و می گفتند که با زن سرهنگ ارتباط دارند و وقتی سرهنگ خونه نیست، این اَنبَره که جور سرهنگ رو می کشه! از اونجایی که بیشتر وقت ها بچه های خوشگل به این سمت نائل می شدند، هر دو شایعه می تونست درست باشه. 

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٦
تگ ها: عشق و دوستی و انتظار
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ حسادت

از دیروز بد جوری به تو حسادت می کنم.

وقتی فکر می کنم یه نفر مثل من عاشقت شده از حسادت نه خواب دارم و نه خوراک. با خودم میگم ای کاش من هم زن بودم و یکی مثل این پاندا شکم گنده پیدا میشد که عاشق من باشه. دروغ چرا؟ اگر همین الان هم یکی به خوبی خودم پیدا بشه که بخواد عاشق من باشه حاضرم با اولین پرواز برم انگلیس و  تغییر جنسیت بدم! بعد برگردم و قَمَر خانوم اون یارو بشم.

اگر می خوای بدونی که چی شده که من اینقدر به تو حسادت می کنم باید بگم که همه چیز به بازی فوتبال دیشب برمیگرده. دیشب پسر جلیل اومد دنبالم و رفتیم سالن. مهرداد تیم خوبی داشت اما بازیکن هاش کم تجربه بودند. حریفشون با تجربه بود و اصطلاحا سالنی باز. علی رغم تلاش فوق العاده ای که داشتیم با دو گل عقب افتادیم. یکی از بازیکنان حریف چند بار سعی کرد با حرکات خاصی که فوتبالیست ها می شناسند تیم ما رو تحقیر کنه و همین کار باعث شد تا به خاطر دل مهرداد پا رو از دروازه بانی فراتر بذارم و به عنوان رهبر تیم مشغول هدایت بچه ها بشم. یه جنگ واقعی راه انداختم. مواقعی هم که حریف حمله می کرد از جون و دل مایه میذاشتم جوری که دو بار هم توپ رو با صورتم دفع کردم.

نشون به اون نشون که بازی رو با نتیجه ده بر چهار بردیم. آخر بازی دوستان مهرداد به اون میگفتن اگر این گلر رو فصل قبل پرسپولیس داشت حتما با اختلاف بالا نسبت به رقبای خودش قهرمان میشد. وقتی مهرداد مشغول فخر فروشی به هم تیمی هاش می شد به راحتی می تونستم لبخند جلیل رو روی صورت اون ببینم.

دیشب بعد از بازی هرچی لعنت خدا بود نثار سیاست مدارهای این مملکت کردم. آخه مطمئنم اگر خانوم ها حق حضور در ورزشگاه ها رو داشتند با تماشای بازی دیشب عاشقم می شدی. با گوشی تلفنت فیلم برداری می کردی و توی شبکه های اجتماعی برای دوستانت می فرستادی. زیرش هم می نوشتی: این گلرِ شکم گنده آقامونه.

خلاصه فعلا که بدجوری به تو حسودی می کنم. اما چشم هام کور بشه اگر بخوام به خاطر داشتن پاندایی به خوبی خودم چشمت بزنم. خودم دورت می گردم تا تمام درد و بلات بخوره به جونم.

حالا اگر می تونی یه لحظه به من فکر کن و یه لبخند بزن.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢٤
تگ ها: عشق و دوستی و فوتبال
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ دورت بگردم

همیشه برام سوال بود که اگر اسم عشقم رو خورشید خانوم نذاشته بودم ممکن بود به چه نامی صداش بزنم؟ احتمالا بعضی از خوانندگان بگن، ستاره خانوم، قَمَر خانوم یا شاید هم اسم یه گلی و بعد خانوم. مثلا یاسمن خانوم، لاله خانوم یا شاید هم سوسن خانوم...، ابرو کمون...، چشم عسلی...!

تا اینکه پست تُزی رو نوشتم. وقتی دیدم هر وقت به خورشید خانومم میگم دورت بگردم حالم خوب میشه مطمئن شدم که حتما اسم اون رو میذاشتم "دورت بگردم".

اینجوری هر وقت می دیدمش می گفتم: سلام دورت بگردم. چطوری دورت بگردم؟

وقتی دلم براش تنگ می شد می گفتم: دورت بگردم دلم برات تنگ شده.

آخر پست هام می نوشتم: دورت بگردم سمیکالن و بعد بقیه ی متن رو می نوشتم.

یه روزهایی هم که می خواستم اجازه بگیرم تا دورش بگردم نگاه به چشم های نازش می کردم و می گفتم: دورت بگردم، دورت بگردم؟

اصلا شاید از این به بعد این دوتا اسم رو با هم ترکیب کنم و به نام "خورشید خانومِ دورت بگردم" صداش بزنم.

خورشید خانومِ دورت بگردم؛

دورت بگردم.

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۳
تگ ها: عشق
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ جلیل

جلیل نوه عموی پدرم و یکی از دوستان خوب من بود که هشت سال زودتر از من به دنیا آمده بود.

مهرداد، هفت ساله بود که مجبور شد به جای نوشتن مشق "بابا نان داد" بنویسد "بابا دل به دختر قُلی داد". جلیل با شکستن مرزها و علی رغم داشتن همسر و فرزند عاشق دختر سوم قُلی شده بود. قُلی، نانوای محله بود که آوازه ی زیبایی دخترانش تمام منطقه را فرا گرفته بود. وقتی خبر ازدواج جلیل و دختر قُلی در منطقه پیچید همسر اول جلیل دست مهرداد را گرفت و رفت. پدر و عموهای جلیل هم برای آنکه حُسن نیت خود را به خانواده همسر اول او نشان دهند جلیل را طرد کردند.

جلیل که تمام دارایی ناچیزش را به همسر اول و تنها فرزندش داده بود با دست خالی یک اتاق کرایه و زندگی جدیدش را آغاز کرد. یک روز که دلم برایش تنگ شده بود پُرسان پُرسان خانه اش را پیدا کرده و به دیدارش رفتم. به راحتی می توانستم تمام اثاثیه منزل اش را با انگشتان دو دست بشمارم. آن روزها جوان بودم و نمی توانستم شرایط جلیل، همسر اول او، همسر دومش و رفتارهای اطرافیان را به درستی تحلیل و سره از ناسره تمیز دهم اما دلم می خواست به احترام دوستی مان کمکی به او کنم که متاسفانه هیچ کاری از دستم بر نمی آمد.

یک سال پس از این اتفاقات جلیل به بیماری سرطان مبتلا شد. همه گفتند که آهِ زنِ اولش دامنش را گرفته است. فقر دستان جلیل را برای خرید دارو بسته بود و کسی هم نبود که زیر بال و پرش را بگیرد. تا اینکه علی، پسر عمو و همبازی کودکی جلیل تاب تماشای دردهای او را نیاورد و برخلاف میل پدرش جلیل را در خانه ی خود پناه داد. علی برای او دارو می خرید و دختر قُلی از او پرستاری می کرد. جلیل چند ماه بعد مُرد. زن اولش به مهرداد اجازه نداد تا در مراسم خاکسپاری پدرش شرکت کند. دختر قُلی ازدواج کرد و از ایران رفت. پدر جلیل هم چند ماه پس از مرگ او دِق کرد و مُرد.

مهرداد دور از ما و تحت حمایت دایی هایش بزرگ شد. دیگر ندیدیمش. یک یا دو بار، آن هم از راه دور.

شنبه شب در مسیر بازگشت از مجلس ترحیم حکیمه خانوم بودم که یک نفر با شماره ناشناسی زنگ زد. به محض برقراری ارتباط، صدای "سلام عمو" در تمام سرم پیچید. صدایی غریب، غریبی آشنا. گفتم شما؟ گفت عمو من را نمی شناسی؟ منم مهرداد، پسر جلیل. صدای مهرداد من را به سال ها پیش بازگرداند. به روزی که همراه با جلیل و چند نفر از دوستان دیگر برای پیدا کردن دَفینه به بیابان های همدان سفر کرده بودیم. به شهر ساوه، آن روز که برای دزدیدن انار وارد باغی شدیم و چند دقیقه بعد یک باغبان پیر با تفنگ شکاری خود دنبالمان می دوید. به یاد دارم که وقتی به ماشین رسیدیم همه تا زانو در گِل فرو رفته بودیم. بعضی روزها که دلم از این دنیا می گیرد به صدای خنده های آن روزمان که خوشبختانه هنوز توان شنیدنش را از دست نداده ام پناه می برم.

وقتی صدای مهرداد را شنیدم دوست داشتم کنارم می بود تا بغلش کنم. اصلا هم اهمیتی نداشت که پدرش مرتکب چه اشتباهی شده بود و یا چه مرزهایی را شکسته بود.

از وضعیتش پرسیدم. گفت: عمو یک تیم فوتبال داریم که برای مسابقه نیازمند یک دروازه بان هستیم. شنیده ام که شما دروازبان خوبی هستید. آیا می توانید چهارشنبه شب در مسابقه کمکمان کنید؟ وقتی بغض عزم شکستن می کند، سخت می شود نگهداری اش! آخر ده سال پیش می خواستم به پدرش کمک کنم اما نتوانسته بودم. گفتم عمو آدرس سالن و ساعت مسابقه را برایم بفرست، حتما می آیم. دیگر از پشت تلفن می توانستم لبخندش را ببینم.

اکنون منتظر هستم تا چهارشنبه شب فرا رسد. می خواهم پسر جلیل را بغل کرده و یک ساعت برای تیمش گُلری کنم.

خورشید خانوم؛

کمتر پیش آمده پستی بنویسم که هیچ ارتباطی به تو نداشته باشد.

درست است که این توانایی را دارم که این پست را هم به تو ارتباط دهم، اما نه دوست دارم جای زن اول جلیل باشی که عشقت تنهایت بگذارد و برود دنبال دل خودش و نه دوست دارم جای زن دوم او باشی که عشقت فقط یک سال بعد از آنکه دستت را گرفت، چشمانش را ببندد.

اما شاید روزی فرا رسد که یک شماره ناشناس بر صفحه ی گوشی تلفنت ظاهر شده و تو را به این پست منگنه کند. صدای جوانی را بشنوی که می گوید: سلام خاله. من پسر همان مردی هستم که سال ها برای شما دیوانگی کرد. به کمک تان احتیاج دارم.

اگر آن روز موفق شدی بغضت را نشکنی لطفا چیزی از بدی های من به زبان نیاور. آدرسش را بپرس و برایش گُلری کن.

آن روز به جای من، پسرم را بغل بگیر.

 

"بر دورترین صخره‌ی کوهساران، آنک «هفت‌خواهران»‌اند که در دل‌ْافساییِ غروبی چنین بیگاه، در جامه‌های سیاهِ بلند، شیون کردن را آماده می‌شوند.

 

 ستارگان سوگند می خورند ــ گر از ایشان بپرسی ــ که مرا دیده ‌اند

 به هنگامی که بر جنازه ‌ی خویش می گریستم و

 بر شاخسارانِ آسمان

                         که می خشکید

 چرا که ریشه  هایش در قلبِ من بود و

                                             من

 مُرداری بیش نبودم

                      که دور از خویشتن

 با خشمی به رنگِ عشق

 به حسرت

            بر دوردستِ بلندِ تیزه

 نگرانِ جانِ اندُه‌گینِ خویش بود."   احمد شاملو

نویسنده : پاندای خندان ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/٢۱
تگ ها: عشق و دوستی
    پيام هاي ديگران()   لینک