خانه سالمندان

می گی من رو در جایگاه یه دوست قرار دادی، ولی من به جایگاهم قانع نیستم. می دوم جلو، و این تو رو می ترسونه. می گی اگه یه دوست معمولی بودم می تونستی درد دل کنی، ناهار بیرون بیای، قدم بزنی. اما چون بیشتر از یه دوست، دوسِت دارم حاضر نیستی این کار رو بکنی و میری سراغ یه نفر دیگه.

می گی اونقدر عشق فرو ریخته دیدی که در ذهن تو بن بست، بی شبهه ترین احتمالیه که برای هر شاهراه آغاز شده و نشده قطعیت یافته. برات سوال پیش اومده که من و امثال من با اینهمه عشق های فرو ریخته، چطور باز عاشق می شیم، چطور باور نمی کنیم که زندگی و تکرار، مسخ هر عشقی بوده که تا کنون در دل پرورانده ایم و باز فکر می کنیم چیز جدیدی هست که هنوز کشف نکرده ایم و اینگونه بی تاب می شیم.

***

راست می گی، من باید یه دوست می موندم، باید خوبی هات رو نمی دیدم و دیوونه ات نمی شدم. اینجوری همیشه داشتم ات. همیشه کنارم می موندی. ولی موندن کنار یه دیوونه ترسناکه. بچگی هامون یادته؟ وقتی توی کوچه مون یه دیوونه می اومد، داد می زدیم: "دیوونه... دیوونه..." و فرار می کردیم. خوب مگه چی فرقی کرده با اون روزها؟ دیوونه همیشه دیوونه ست. ترس داره.

باز هم راست می گی، خیلی عجیبه که من و امثال من با این همه عشق فرو ریخته چطور باز هم عاشق می شیم. اما سوالی که مطرح می شه اینه که آیا تا به حال خود تو یکبار عشقی رو ساختی و فرو ریختی که اینچنین قضاوت می کنی یا همیشه موضوعی رو از بیرون دیدی و از ترس جوانه زدن شاخ هات، از اون فرار کردی. هیچ چیز این دنیا ابدی نیست. مثل خود ما. تو چطور انتظار داری انسانی که ابدی نیست عشق ابدی داشته باشه؟ هر چیزی یه روز تموم میشه حتی عشق. اما فقط یه عاشق می تونه درک کنه که لذت عاشق شدن به سختی موندن زیر ویرونه هاش می ارزه.

حالا مشکل من و تو، یه چیزه که باید حل بشه. باید دوسِت نداشته باشم. باید دوست نداشته باشم و کنارم بمونی یا دوست داشته باشم و از من فرار کنی.

دوست نداشتن تو اونقدر سخته که از عهده من بر نمی آد. پس تا می تونی از من فرار کن. اصلا هم برات مهم نباشه که چه بلایی سرِ من می آد. بالاخره من یه جوری از این تنگنا بیرون می آم. زمان می گذره و هر دوتامون به خط پایان می رسیم. قرار ما یه قدم مونده به خط پایان. به روزی که احتمالا من گوشه یِ خانه سالمندان در یه محله جنوب شهر نشستم و تو گوشه یِ خانه سالمندان در یه شهر اروپایی. قرار ما یه شب پر ستاره. قول بده که اون شب روی صندلی نشینی. هر دوتامون روی جدول کنار باغچه می شینیم. کفش هامون رو می کنیم و کف پامون رو می ذاریم روی خاک. به ستاره ها نگاه می کنیم و به این روزها فکر می کنیم.

اول با هم مرور می کنیم حالتی رو که عُمرت رو با آدم های عاقل گذروندی. با دوستانی که احتمالا خیلی دوسِت نداشتن. حداقل در حدی که نترسوندنت. جلو هم ندویدن. باهاشون ناهار خوردی، درد دل کردی، تو چشم های هم نگاه کردید و خندیدید ولی مطمئن بودی که عاشقت نیستن. هیچ وقت هم شاخ هات شکوفه ندادن. هیچ وقت زیر آوار عشق ویرون شده نموندی. دردسری هم توی زندگیت نداشتی.

بعد مرور می کنیم حالتی رو که مَنِ دیوونه، توی چشم هات نگاه می کردم و مثل یه عاشق می گفتم، دوست دارم. اونقدر جلو می دویدم که تو، من می شدی و من، تو. ممکن بود سالها بعد عشق ما هم در طول زندگی و تکرار مسخ می شد اما تا اون روز مثل دو عاشق به این دنیا نگاه می کردیم. توی این حالت حتما دردسرهای زیادی تو زندگیت رخ می داد. آخه مگه می شه کنار یه دیوونه بود و بی دردسر زندگی کرد؟ قطعا غم ویرون شدن عشقمون هم خیلی سخت می بود.

نتیجه این مقایسه هرچی که شد، یه لبخند می زنیم و توی همون حالتی که به ستاره ها خیره شدیم، یه آرزو می کنیم. یه آرزویی که می دونیم هیچ وقت برآورده نمی شه. تو رو نمی دونم، ولی من آرزو خواهم کرد که به گذشته برگردم. به خیلی قبل. می خوام برگردم به بچگی هام. اگه این بار یه دیوونه توی کوچه مون اومد، ازش فرار نمی کنم. یه لیوان آب براش می برم و به حرف هاش گوش می کنم. شاید حرف هایی داشت که وقتی به سن سی و پنج سالگی رسیدم، به دردم خورد.

تو رو نمی دونم، ولی من اون شبِ پُر ستاره روی جدول می شینم.

/ 1 نظر / 7 بازدید

حرفهای قشنگی هستند، در دنیای ایده آل دور از واقعیت. شروع کردن قصه جدید بدون دیدن ویرانه هایی که پشت سر به جا می ماند، اما از هر کسی ساخته نیست. اگر قصه های گذشته برای تو ، فقط قصه هایی قدیمی است که گذاشتی و گذشتی ، من اما هنوز در گیر قصه قدیمی خودم هستم که دیگری آغاز کرد و فراموش کرد، گاهی نمی شود هر قصه ای را براحتی بست، ادمهایی هستند که قصه هایشان سخت به آخر می رسد، چرا که قصه های عاشقانه را بدجور باور کرده اند و کوتاه هم نمی آیند. چرا که هنوز فکر می کنند حرمت احساسات نابی که روزی هدیه گرفته اند را باید همچنان نگه دارند. شاید همان آدمهایی که در گذشته مانده اند چرا که حداقل یکبار عشق را زیادی جدی گرفتند و نمی پذیرند که هیچ چیز اینقدر جدی نمی تواند باشد.