کاراته

شش سالم بود که ورزش کاراته رو شروع کردم. یه زیر زمین نزدیک خونمون بود که غروب ها بعد از سانس بوکس، ورزش کاراته رو آموزش می دادند. از اونجایی که در فامیل نزدیک افراد هم نام من زیاد بودن، برای هر کدوم یه لقب اختصاص داده شده بود. من هم شدم علی کاراته.

فعلا از اتفاقات اون زمان و خاطرات خوب و بدش می گذرم و می رسم به 24 سال بعدش. حدود سی سالگی.

یکی از دوستای خوبم، کسی که شانزده سال پیش در شهرری شاگردم بود معمولا سالی دو بار زنگ میزنه و جویای حالم می شه. یکی از روزها که از نظر روحی وضعیت مناسبی نداشتم بر حسب اتفاق زنگ زد و حالم رو پرسید. وقتی از وضعیتم مطلع شد اصرار کرد که برم به باشگاهی که اون مسئولیت مربیگریش رو بر عهده داشت. بدون اینکه اسم ورزش رو بپرسم، رفتم.

یکی از زیر مجموعه های کاراته به نام کیوکوشین. البته سبک جدیدی از آن به نام کیوکوشین بودوکای دو.

اگر بخوام به صورت خلاصه این ورزش رو شرح بدم باید بگم که همون دعوای خیابونیه فقط بخش فحش و فضیحت موضوع حذف شده. ضربات دست و پا با هر قدرت و بدون هیچ گونه محافظ سر و صورت، زده میشه. هیچ ضربه ای امتیازی دریافت نخواهد کرد مگر اینکه داوران تشخیص بدهند در بَدَنِ حریف درد ایجاد شده. در مسابقه رسمی که چهار داور، یک داور وسط و یک سر داور وجود داره، تمرکز داوران به چشمان دو بازیکن معطوف می شه و به محض اینکه حس کنن یکی از بازیکنان دردی رو حتی با حرکت چشم و ابرو بروز داده، به حریف اون بازیکن امتیاز می دن.

بر اساس همین قانون، در تمرینات باشگاهی آموزش بر دو بخش تقسیم می شه. اول، نحوه صحیح ضربه زدن و محل مناسب برای این کار تا در سریع ترین حالت در بدن حریف ایجاد درد نماید و دوم بالا بردن مقاومت بدن جهت تحمّل ضربات سنگین حریف، بدون بروز علائم درد.

برای بخش دوم آموزش، مربی از وسایل کمک آموزشی مانند، شیلنگ، کابل، چوب، لوله فلزی و باتوم استفاده میکنه و با ضرباتی که معمولا کبودی های زیادی رو همراه داره سعی میکنه که مقاومت ورزشکار رو در مقابل درد بالا ببره. معمولا روزهای اولی که با بدن کبود شده به خونه بر می گشتم، حتی نشستن بدون کمک گرفتن از دیوار، کار بسیار سختی بود. توی باشگاه برای اینکه سریعتر پیشرفت کنیم، داوطلب کتک خوردن می شدیم و در مواقعی که کم می آوردیم از زیر تمرین فرار می کردیم. چند سال که از شروع این ورزش گذشت، امیرحسین رو با خودم بردم باشگاه و موفق شد در سن 7 سالگی مقام سوم کشور رو کسب کنه.

چه اون زمان که خودم و امیرحسین در قامت شاگرد با تن و بدن کبود شده کتک می خوردیم و چه الان که در قامت کمک مربی با چوب و چماق به جون بچه های مردم می افتم یه سوالی بد جوری ذهنم رو مشغول کرده. مقصر این همه درد چه کسیه؟

آیا مقصر، اون مربی بود که ما رو می زد؟ که اگر این کار رو نمی کرد  ممکن بود در مسابقات، ضرباتی رو دریافت کنیم که علاوه بر از دست دادن مسابقه به قیمت جونمون تموم بشه.

آیا تقصیر ما بود که این ورزش رو انتخاب کرده بودیم؟ آیا باید همه افراد ورزش هایی مثل شطرنج رو انتخاب کنند که دردسرهای اینچنینی نداره؟

آیا مقصر سوسای اویاما بود که آفریننده این ورزش و این سبک بوده؟

آیا چوب، مقصر کبودی ها و درد بدن ما بود؟

یا اگه من شانزده سال پیش مُدرّس نمی شدم و با اون دوستم آشنا نمی شدم، دیگه این اتفاقات و دردها برای من ایجاد نمی شد؟

اما یه چیزی ثابت بود و اون هم این که هر زمان درد بر وجود من مستولی می شد با دیدن لبخند امیر حسین که داشت تماشام می کرد، امید در وجودم زنده می شد. فکر می کنم مشابه همین شرایط برای امیر حسین هم اتفاق می افتاد.

***

الان توی زندگی شخصیم به جایی رسیدم که هر روز ضربات سنگینی رو می خورم که کبودی ناشی از اون، نشستن و برخواستن رو بدون کمک گرفتن از دیوار برام غیرممکن کرده. یه روزهایی تحمل می کنم به امید قویتر شدن و یه روزهایی مثل دیروز، کم میارم و از زیر کتک ها فرار می کنم و متن هایی مثل "ای کاش..." رو می نویسم. البته میدونم که این شاگرد کتک خور، در جایگاه مربی ضرباتی رو هم میزنه که شاید بسیار بدتر از ضرباتی باشه که خودش تحمل کرده. اما سوالات همچنان بی جواب موندن.

مقصر اون کسیه که این ضربات رو میزنه؟

مقصر من هستم که اون رو انتخاب کردم؟

مقصر کسیه که اون و من رو آفریده؟

نمی دونم...

ولی این رو می دونم که از اول قرار نبود بین ما مسابقه و یا مبارزه ای باشه.

     "عقوبتِ جانکاه را چنان تاب آوردیم

                                               آری

      که کلامِ مقدسِ مان

                             باری

     از خاطر

     گریخت!"

***

ولی هرچی که هست دیدن گردنبندت، دیدن پیامی که می فرستی و انتظار دیدار دوبارت، امید رو در وجودم زنده نگه می داره.

/ 3 نظر / 41 بازدید
کلاغ دره های یوش

میوه بر درخت شدم سنگ پاره در کف کودک طلسم معجزتی مگر پناه دهد از گزند خویشتنم چنین که دست تطاول به خود گشاده من ام

مهران جم

سلام وبلاگتو خیلی تصادفی پیدا کردم،و واقعا کیف کردم از قلمت و محتوات :) از صبح تا الان هم تو هر بیکاریم دارم میخونمت :) سلامت باشی و قوی و شاد.