سه رقمی

بچه که بودم وقتی در قالب بازی، با پدرم مبارزه می کردیم، وقتی می خواست قدرت مُشتِش رو اعلام کنه، مُشتِ گِرِه کردش رو بالا می گرفت و می گفت: "صد کیلو". همیشه مُشت بابام قویترین مُشت دنیا بود.

کم کم عشقم به عدد صد زیاد شد و بعد از اون به همه اعداد سه رقمی. مثلا اعتقاد دارم وزن یه مرد باید سه رقمی باشه. حداقل صد کیلو. یا متراژ خونه ای که توش زندگی می کنیم، سه رقمی باشه. حداقل صد متر. وقتی چیزی رشد می کنه و سه رقمی می شه، حس خوبی به اون پیدا می کنم. مثل همین وبلاگ که این مطلب صدمین پستی بود که درج کردم.

***

حالا مهم نیست که من نویسنده خوبی بودم یا نه، مهم اینه که به عشق تو صد بار، تمام احساسِ خودم رو روی کاغذ آوردم و نوشتم که "دوست دارم". خوشحالم که تا به امروز به صد روش قصّه کودکانه خودم رو ساده و شمرده تکرار کردم و تو نفهمیدی. اصلا اگه قرار بود بفهمی، که قصّه ما تموم می شد و کلاغه به خونه اش می رسید. انگار قرارِ قصّه من و تو با همه قصه هایی که قبلا نوشته شده فرق کنه. قرارِ قصه ما هیچ وقت تموم نشه.

تو باید نفهمی، و من تا زنده ام برای اثبات عشقم به تو تلاش کنم. باید برای تو  عاشقی کنم، باید دیوونه بشم و تا زنده ام برای تو "عاشقونه دیوونگی کنم".

باید تعداد نوشته هام برسه به هزار، بشه یه عدد چهار رقمی. برسه به ده هزار، بشه یه عدد پنج رقمی. برسه به جایی که نه من بتونم بشمارمِشون و نه تو.

***

به قولِ گالان، قلبم از قطره شبنم شفاف تر شده آخه مطالبی که  به عشق تو درج کردم سه رقمی شده. یعنی صدتا.

دوست دارم برای وبلاگم یه جشن تولد کوچیک بگیریم. یه کیک بخریم و شمعی که عدد صد رو نشون بده. توی یه رستوران کوچیک، یه میز بگیریم و تا افطار من از گرسنگیِ روزه داری نِق بزنم و تو سعی کنی به من حالی کنی که مجبور نبودم روزه بگیرم. این بار من نفهمم و تو حرص بخوری. بعد از افطار شمع رو فوت کنیم و آرزوهای خوب، خوب برای همدیگه بکنیم.

***

دیدن لبخندت قُوّت قلبیه برام. درست مثل دیدن مشت گره کرده بابام. یعنی صد کیلو.

/ 1 نظر / 4 بازدید
بی نام و نشان

یعنی اون لبخند صد کیلو وزنشه؟ فکر می کنم از یک تن هم وزنش بیشتر باشه.