گراز

گاراژ زالبی توسن آبی. کار بوگاتی. ایش میز بودا سرخ. رفیق سوزیده پرگار. ماموریت افسرده کودک. آشپزخانه جناب خان رفت. بچه کوچولو گریه آره.

احتمالا از این به بعد هر پستی بنویسم مثل جملات بالا می شه. خوانندگان نه معنی کلمات رو می فهمن و نه مفهوم جملات رو.

اصلا مگه فرقی هم می کنه؟! وقتی به هزار زبون و هزار روش می نویسم که "دوست دام" و خورشید خانومم متوجه نمی شه. وقتی هرچی از دلتنگی می نویسم، مفهوم حرفم رو درک نمی کنه! وقتی می گم بی خبر موندن از تو نگرانم می کنه و اون در جواب می گه: "مشکل سر دوره ی زمانی است، از نظر من هفته ای یه بار خبر گرفتن و خبردادن میشه بی خبر نموندن"؛ یعنی اینکه من دارم به زبانی حرف می زنم که هیچ کس، یا لااقل خورشید خانومم که شده همه کسِ من، متوجه حرف هام نمی شه.

چند روز پیش خواب دیدم که تو جنگل زندگی می کنم. یادم نیست به چه حیوونی تبدیل شده بودم ولی وقتی از خواب بیدار شدم تا نیم ساعت نمی تونستم روی دوتا پام راه برم و مجبور بودم که چهار دست و پا راه برم. کلی تلاش کردم که مجددا تونستم روی دوتا پا راه برم.

وقتی حرف هام این همه نامفهومه، احتمالا توی خواب به یه اسب یا گوزن یا گراز و یا حتی به یه سمور بدبو تبدیل شده ام. شاید در آینده نزدیک ظاهر انگشت هام عوض بشه و توان نوشتن رو هم از دست بدم. در خوش بینانه ترین حالت، شاید فقط بتونم صداهایی رو که برای انسان ها نامفهومه از خودم ضبط کنم و توی وبلاگ درج کنم. اینجوری حداقل اگه خورشید خانومم حرف دلم رو نفهمید، دلم نمی سوزه، چون به زبونی غیر از زبون انسان ها گفته ام.

مراد تسود موناخ دیش روخ.

/ 0 نظر / 23 بازدید