بی خوابی

هر وقت به عنوان همراه بیمار، شب رو در بیمارستان گذرونده ام، از ساعت شش بعد از ظهر پلک هام سنگین شدن و کمک کردن تمام کمبود خواب های سال های قبل رو جبران کنم. بیچاره بیمارها خودشون باید کارهای خودشون رو انجام می دادن. آخرین باری که داداشم بستری بود، نصف شب فکر کردم که مریض من هستم و داداشم همراه منه. با تَشَر بیدارش کردم و گلاب به روتون اَزَش خواستم که شیشه اِد... برام بیاره. اون هم که کلا آدم محجوبیه، حرفی نزد و به کمک واکِر این کار رو برام انجام داد. فردا صبحِش که بیدار شدم پرستارها گفتن که چه کاری کرده ام. دو روز از خجالت تو روش نگاه نمی کردم.

چند وقتِ پیش باز هم داداشم بستری بود. بعد از ظهر با یه متکّا و ملحفه خودم رو با عجله رسوندم بیمارستان که کمبود خواب یک سال گذشته رو جبران کنم. انگار این بار یه چیزهایی با دفعات قبل فرق کرده بود. دیگه خوابم نمی اومد. جبران مافات کردم و برای همه یِ مریض هایی که نفرِ همراه نداشتن شیشه اِد... بُردم. (باز هم گلاب به روتون)

قصد ندارم همه چیز رو به خورشید خانوم و عشق اون ربط بدم، اما دیگه، خیلی وقته که شب ها خوابم نمی بره. انگار خدا تصمیم گرفته همه اون چیزهای دوست داشتنی رو سخت به من بده و خواب یکی از اون چیزهاست. آخه به محض اینکه خوابم می بره، زنگ خونه به صدا درمیاد. وقتی در رو باز می کنم، خورشیدخانوم مثل فرشته ها پشت در وایساده. دستش رو می گیرم و می نشینیم رو کاناپه. چند شب پیش تا صبح " اَتَل مَتَل توتله .." بازی کردیم. یه شب قبل از اون هم تخته نَرد بازی کردیم. بعضی شب ها تخمه کدو می شکنیم و فیلم نگاه می کنیم. یه شب هایی هم از خونه می زنیم بیرون، اول تو میدونِ کشتارگاه چند سیخ جیگر می کشیم به تَن و بعدش تا صبح بزرگراه های خلوتِ تهران رو با ماشین می چرخیم.

از وقتی خدا دیده که شب ها اینقدر به من خوش می گذره، تلافی گناه هایی که کرده ام، خواب رو ازم گرفته. چند شبه که خوابم نمی بره و دلم براش تنگ شده.

    "می دانم شب است

     اما من خوابم نمی آید

     البته دیری ست که خوابم نمی آید

     نپرس، نمی دانم چرا...؟"

/ 0 نظر / 15 بازدید