جشن تولد

مادربزرگم تازه فوت کرده. پدر بزرگم کُنج اتاقِ کوچیکمون توی سکوت معنی داری پاهاشُ زیر کرسیِ وسط اتاق که یه لحاف بزرگِ قرمز رنگ داره با پارچه سبز دور دوزی شده، فرو بُرده. توی بحبوحه جنگ شب ها برق خونمون برای ساعت ها قطع می شه و به نور شمع، مشق هامون رو می نویسیم. امشب تولد دو سالگیِ داداش ته تغاریمونه. چهارتا خواهر و برادر دیگه مستاصل موندیم که چطوری برای داداشمون جشن تولد بگیریم که بابابزرگم ناراحت نشه. آخه هممون عاشق این داداشمونیم. بابام مخالف جشن تولد نیست اما حاضر نیست اجازه بده با این کار پدرش ناراحت بشه چون اولا اونقدر حیا داره که پیشِ پدرش، بچه هاش رو بغل نمی کنه و توی ذهن خودش اینجوری احترام پدربزرگم رو حفظ می کنه و دوما طبق عُرف وقتی یکی از اعضاء خانواده یا نزدیکان فوت می کنه، تا سالگردش جشن و شادی نمی گیریم.

اتاق بزرگمون، نه نور داره و نه سیستم گرمایش؛ پس تنها جای ممکن برای برگزاری جشن و پایکوبی همین اتاقِ کوچیکمونه. مامانم به نوبت ما رو از اتاق می بَره بیرون و نقشه رو به ما شرح می ده. چند بار هم مرور می کنه تا مطمئن بشه که خوب فهمیدیم.

سمت دیگه ی کرسی برای دقایق طولانی یا حتی چند ساعت بی حرکت دراز می کشیم و وانمود می کنیم که خوابیم. وقتی مامانم مطمئن می شه پدربزرگم خوابیده، با نگاهش شروع جشن تولد رو اعلام میکنه. ما با لبخندمون به داداش کوچیکمون تبریک می گیم. اما فشاری که اون لبخند تلخ به گلومون میاره از بغض سنگین تره.

مامانم کیکی رو که زیر چادرش قایم کرده، پشت کرسی میذاره روی زمین. حق نداریم شمع روشن کنیم. حق دست زدن نداریم. حتی حق نفس کشیدن هم نداریم، آخه ممکنه پدربزرگم از خواب بیدار بشه. کیک رو می بُرّه و میذاره جلوی ما. خوشحالیم که موفق شدیم تولد داداشمون رو جشن بگیریم اما اون لبخند لعنتی اجازه نمی ده که لَب به کیک بزنیم. مامانم آروم کیک های بریده شده رو جمع می کنه و دوباره زیر چادرش می بَره بیرون اتاق. با نگاهش پایان جشن رو اعلام می کنه و شمع اتاق رو فوت می کنه.

حالا چهار تا خواهر و برادر باید طوری زیر کرسی گریه کنیم که صدامون پدر بزرگمون رو بیدار نکنه.

***

روزهایی که دلم برات تنگ میشه، بیرون از اینجا نه نور وجود داره و نه سیستم گرمایشی. خواهش و التماس که کُرسی نمی شه برای اتاق بزرگمون! باید خودم رو قانع کنم که توی همین اتاق کوچیکِمون ببینمت. اما نباید باهات صحبت کنم. نباید نزدیکت بشم. فقط باید با نگاه مامانم و به یک لبخند، تولدت رو توی سکوت تبریک بگم.

اینکه باید با یه لبخند تلخ کیک بخورم، به کنار...، گریه کردن بی صدا، سخت ترین کار دنیا شده برام.

خورشید خانوم، امروز تحمل شرایط جدید برام غیر ممکن شد و کم آوردم.

/ 0 نظر / 19 بازدید