تلویزیون رنگی

یه تلویزیون سیاه و سفیدِ چهارده اینچِ زرد رنگ داشتیم. وقتی مسابقات کشتی رو نگاه می کردیم، سخت ترین کار دنیا تشخیص دوبنده آبی از دوبنده قرمز بود. اگه خوش شانس بودیم، یکی از کُشتی گیرها زانو بند می بست و آقای هادی عامل مثلا می گفت: "دوبنده آبی رو می تونید با زانوبندی که به پای چپ بسته بشناسید". یه وقت هایی که خیلی هیجان داشتیم و مسابقه با سرعت بالا انجام می شد، قاطی می کردیم و با زیر گرفتن حریف ها هم، خوشحالی می کردیم و بعد از چند دقیقه متوجه می شدیم که ورزشکار ایرانی مسابقه رو واگذار کرده.

یه تلویزیون چهارده اینچ رنگی سونی خریدیم به قیمت شصت هزار تومان. مامانم بُرد و گذاشت تو اتاق بزرگه. یعنی فقط وقتی مهمون می اومد حق تماشای تلویزیون رنگی رو داشتیم. کلا دوتا کانال تلویزیونیِ "یک" و "دو" وجود داشت. مواقعی هم که تلویزیون روشن بود، باید کانال "یک" روشن می شد که بابام اخبار گوش کنه. سال ها بعد وقتی تلویزیون بیست و یک اینچ خریدیم، اکبرآقا سمسار اومد که اون تلویزیون ما رو بخره. قیمت پیشنهادی بابام خیلی بالاتر از قیمت تلویزیون نو بود. وقتی اکبرآقا سمسار اعتراض کرد، بابام گفت: "اولا این تلویزیون اصلِ ژاپنه، دوما فقط کانال یکِش کار کرده و کانال های دیگه اش نو مونده، سوما کانال یک هم خیلی کم کارکرده".

این خاطره یادم افتاد چون دیدم توی این مدت که عاشقت هستم، و کلی از عشق تو متن نوشتم و حرف زدم، فقط با بطن چپ قلبم دوست داشتم و هنوز بطن راست، دهلیز چپ، دهلیز راست، دریچه های آئورت، دریچه های میترال، دریچه های هلالی و ... قلبم درگیر این عشق نشدن. تازه همون بطن چپ قلبم هم خیلی جا داره که برات عاشقی کنه. می دونم علت اینکه تا امروز عشق من رو باور نداشتی همین موضوع بوده. هنوز باید تمام قلبم عاشق بشن تا تو باور کنی.

اگه بتونم از تمام کانال های قلبم برای عشق تو استفاده کنم، احتمالا اکبرآقا سمسار هم خریدار قلب من نخواهد بود و تا ابد این قلب در به در، وبال گردن خودته.

/ 1 نظر / 29 بازدید
نیلا

ما هم به پذیراییمون می گفتیم اتاق بزرگه :) به اتاق داداشمم می گفتیم اتاق کوچیکه :))