لبخند گلت

یه فیلمی رو حدود 25 سال پیش دیدم. داستان کلی فیلم به این شکل بود که توی یکی از شهرهای احتمالا اروپایی چند تا حادثه ناگوار رخ می ده و تکرار این حوادث، مردم رو نگران می­ کنه. هر بار به شکل جدیدی بحرانی برای شهر ایجاد می­ شه. آرتیست فیلم و دوستانش کاملا اتفاقی متوجه می­شن که تابلوی مونالیزا، لبخند پر از ابهامش رو از دست داده و چهره کاملا غمگینی پیدا کرده. در حالی که تلاش­ ها برای کنترل بحران­ ها یکی پس از دیگری بی ­نتیجه می ­مونه، متوجه می­شن که علت ریشه ­ای همه این اتفاقات اینه که مدتهاست لبخند به روی لبان مردم شهر دیده نشده. هر بار تلاش ها برای خنداندن مردم بی ­نتیجه می­ مونه و حوادث جدید شدیدتر از حادثه های قبلی رخ می ده. هنرمندترین دلقک ها هم از خنداندن مردم عاجز می­ مونن. کار به جایی می رسه که مردم برای نجات جون خودشون، حتی به دروغ هم نمی­ تونن لبخند بزنن. شهر به معرض نابودی کامل می­رسه.

راستش یادم نیست که آخر فیلم چه عاملی باعث خنده مردم می­شه و شهر چه جوری نجات پیدا می­ کنه. اصلا یادم نیست که شهر نجات پیدا کرد یا نه.

این روزها ندیدن لبخندت، یه همچین بلایی به سر شهر دلم میاره.

یه لبخند، حتی از نوع دروغش کاری با دلم می­ کنه که امیدوارم در آخر اون فیلم اتفاق افتاده باشه.

/ 0 نظر / 25 بازدید