سالاد شیرازی

چند روز پیش داشتم سالاد درست می کردم، یک دفعه به خودم اومدم و دیدم که ناغافل تمام پوست خیارها رو خوردم. یاد بچگی هام افتادم. اینکه چقدر بچه کم توقعی بودم! تنها توقعی که از مادرم داشتم این بود که موقع پوست کندن خیار من رو صدا بزنه تا پوست خیارها رو بخورم. خیلی باید بی وجدان می بودم که انتظار داشته باشم همه پوست خیارها به من برسه چون ما پنج تا بچه بودیم و باید عدالت رعایت می شد. فقط چون تُرک ها پسر دوست هستن و من این رو از رفتارهای مادرم با خودم حدس زده بودم! انتظار داشتم وقتی مثل جوجه کلاغ دهنم رو باز می کنم مادرم اون تیکه از پوستِ خیار رو که ضخیم تره بندازه دَهَن من.

***

دیدن لبخند قشنگت، همون پوست خیار ضخیمی ست که بزرگترین آرزوی زندگیمه.

   دل عاشق به پیغامی بسازد

                                         خمار آلوده با جامی بسازد

   مرا کیفیت چشم تو کافی ست

                                         ریاضت کش به بادامی بسازد 

/ 0 نظر / 9 بازدید