کوری

از بچگی همه آدم ها رو به یک چشم می دیدم.

شش سالم بود که بخش زیادی از بینایی چشمِ چَپَم رو به دلیل تنبلی چشم از دست دادم. خود به خود همه ی بار مسئولیت افتاد روی دوشِ چشمِ راستم. چند روز بود که چشم راستم اذیت می کرد به همین خاطر امروز رفتم بیمارستان نور.

دکتر، چشم چپم رو معاینه کرد و گفت: اون بخش از سلول های مغزت که به چشم چپ فرمان می دن، رشد نکردن. با خودم فکر کردم و دیدم، همین شرایط سال ها برای سلول های مغزی مرتبط با چشم راست هم حاکم بوده فقط توی این مدت بَلَد بودن سَرِ دکترها کلاه بذارن و جهت علائم پزشکی رو به درستی نشون بِدَن. آخه همین چشم راست، ده سالِ تموم نتونسته بود خورشید خانوم رو توی همسایگی خودش ببینه.

دکتر معاینه چشم راست رو شروع کرد و گفت: چون زیاد کار کرده سلول های مرتبط مغز پیر شدن.

ناخودآگاه خنده ام گرفت. آخه چشمی که فقط چند ماهه می تونه ببینه، نباید اینقدر سریع پیر بشه.

حالا مغزم دو قسمت شده. قسمت اول سلول هایی که قصد ندارن هیچ وقت رشد کنن و قسمت دوم سلول هایی که به محض رشد، پیر می شن و آماده ی مرگ. به شخصه فرقی بین این دو بخش قائل نیستم چون حاصل هر دو یه چیزه. کوری.

احتمالا یه روز که از خواب بیدار می شم، می بینم دنیا جلوی چشم هام سیاه شده. دیگه تا ابد نمی تونم خورشید خانوم رو ببینم.

فقط یه خواهشی از دوستام دارم.

اگه اون موقع همچنان دوستم بودید،

اگه دیدید عصای دستم بهانه خنده بچه های کوچه و بازار شده،

اگه دیدید پسرهام خجالت می کشن وقتی همبازی هاشون میگن باباتون کوره،

اگه دیدید خیلی دارم بی تابی می کنم،

کمک کنید که لبخند خورشید خانوم رو به یاد بیارم. مطمئنم خیلی زود آروم می شم و دیگه کسی به خودش جرات نمی ده که به من بگه "کور".

                              همه باید بگن، روشندل.

/ 1 نظر / 20 بازدید