نیروی هوایی

بابای افشین پیراشکی گروهبانِ نیروی هوایی بود. فامیلی شون "فلاحی" بود و اسم روستاشون "قاسم قشلاقی" از توابع اردبیل. خونه شون پشتِ کوچه یِ ما بود. یه روز که آتش بسِ موقت بین من و محمد برقرار شده بود، رفتم به حوزه یِ استحفاظی اون و با بچه های پایین کوچه بازی کردم. از دور دیدیم که بابای افشین پیراشکی داره از سر کار برمی گرده. محمد که می دونست من از چیزی خبر ندارم از من خواست به محض رسیدن بابای افشین، با صدای بلند بگم، "از جلو نظام".

من با صدای بلند گفتم: "از جلو نظام".

دار و دسته یِ محمد مثل یه گروه موسیقی هماهنگ، با صدای بلند و با ریتمی که مشابه اون رو بعدها توی رژه رفتن دوران خدمت دیدم، گفتن: "افشینِ فلاحی...، قاسمِ قشلاقی...، توالت پاک کُنِ نیروی هوایی" و فرار کردن.

بابای افشین دَوید و من رو گرفت. شروع کرد به بازجویی از من که پسرِ کی هستم و خونه مون کجاست؟ اوایل مقاومت کردم که چیزی نگم ولی وقتی دیدم خون جلوی چشم هاش رو گرفته، ترسیدم و اسم بابام رو گفتم. بابام اونقدر توی محله معتبر بود که بابای افشین بلافاصله یقه یِ پیراهنم رو وِل کرد و این بار شروع کرد از محاسنِ بابام صحبت کردن و نصیحت من، که نباید با این بچه های بی ادب همبازی بشم. من هم که کلی ترسیده بودم فقط با سَر حرف هاش رو تایید می کردم. حرف هاش که تموم شد از من خداحافظی کرد و به سمت خونه راه افتاد. چند قدم که دور شد، با صدای بلند گفتم: "از جلو نظام" و فرار کردم.

فردای اون روز، عید قربان بود. مامانم صبح زود بیدارم کرد و گفت: "بابات یه گوسفند خریده و یه قصاب اومده که اون رو سر ببره".

با خوشحالی دویدم به سمت حیاط. یه لحظه مغزم نتونست با قلبم ارتباط برقرار کنه و قلبم از حرکت ایستاد. قصّاب، بابایِ افشین پیراشکی بود. قبل از اینکه من رو ببینه، عقب عقبی برگشتم و رفتم داخل اتاق و تا تموم شدن کارِش جرات نکردم از اتاق بیرون بیام.

***

می دونم که به بابای افشین پیراشکی بی ادبی کردم اما خدا شاهده که ندانسته وارد اون موضوع شدم. الان هم ناخواسته عاشقت شده ام و امیدوارم که این رو به حساب بی ادبی ننویسی.

وقتی ناراحت می بینمت، وقتی مثل دیروز و بعضی روزهای دیگه می بینم که پُست غمگین درج کردی، حس می کنم که بابای افشین طوری یقه ام رو گرفته که نفس کشیدن برام سخت شده. از تماشای چیزهایی که دوست دارم دست می کشم و می رم گوشه اتاق خونه مون به خودم می لرزم. می دونم که خدا یک بار دیگه برای نجات اسماعیل گوسفند نمی فرسته ولی با این حال ترجیح می دم بابای افشین پیراشکی چاقوی سلاخی اش رو زیر گلوم بذاره اما لحظه آخر به جای یه کاسه آب، لبخند تو رو نشونم بده.

لطفا بخند، بابای افشین پیراشکی برای گرفتن انتقامِ بیست و هفت سال پیش خیلی عجله داره.

/ 1 نظر / 6 بازدید
نیلوفر

سلام..خسته نباشيد واقعا دستتون درد نکنه...واقعا زحمت ميکشيد... [چشمک] ممنون بابت سايت خوبتون..به سايت منم بيايد[قلب]