سنگ برادر

مهدی هیچ وقت اهل زد و خورد نبود. یه جورهایی ترسو بود. اما خیلی خوب بَلَد بود که دو به هم زنی کنه و بچه ها رو با هم درگیر کنه. یه روز با هم به اختلاف خوردیم و من سعی کردم که باهاش درگیر بشم، اما اون با اینکه از من دو سه سالی بزرگتر بود مثل یه بزدل عذرخواهی کرد و رفت.

یک هفته طول کشید تا تک تک بچه های محل رو دور خودش جمع و من رو تنها کنه. تنهایِ تنها. وقتی وارد محل می شدم، بیش از پانزده نفر رو می دیدم که دور هم جمع شده اند و با دیدن من هر بار به نوعی اعلام آمادگی می کردن که درگیر بشن. اما من توان مبارزه با همه بچه ها رو نداشتم. مبارزات پارتیزانی هم خیلی انرژی بر بود. سعی می کردم مسیرهایی رو انتخاب کنم که کمتر ببینمشون.

خونه ما یک طبقه بود. یه روز بعد از ظهر که همه بچه ها توی کوچه دور هم جمع بودن، بیرون نرفتم و با گُل های باغچه مون مشغول شدم. در یک لحظه، از سمت کوچه سنگی با سرعت وارد حیاط شد و بر حسب اتفاق محکم خورد روی شونه راست من. درد تمام استخوان هام رو تصاحب کرد. چند دقیقه زمان برد که به شرایط نرمال برگردم. با عصبانیت تصمیم گرفتم که دل رو بزنم به دریا و با همه محل درگیر بشم. از خونه زدم بیرون و رو کردم به جمعیتِ وسط کوچه. با صدای بلند فریاد کشیدم که؛ کدام فلان فلان شده ای سنگ انداخته خونه ما؟ اگه مَرده، خودش رو معرفی کنه! اصلا با همتون هستم، بیایید تا تکلیفمون رو روشن کنیم.

داداش کوچیکم، با خجالت خودش رو به من نزدیک کرد و گفت: "داداش ببخشید، من حواسم نبود و سنگ انداختم."

همه بچه های محل با صدای بلند خندیدن و شروع کردن به مسخره کردن من. می گفتن که فلانی به داداش خودش فحش داده! دردی که توی وجودم پیچید، خیلی بیشتر از درد سنگی بود که به شونه ام خورده بود. به خونه برگشتم و با صدای بلند گریه کردم. مامانم که وضعیتم رو دید، شروع کرد به دلداری من که اشکالی نداره و تو نمی دونستی که داداشت سنگ رو پرت کرده. اوج گریه ام برای وقتی بود که داداش کوچیکه ام با بغض بغلم کرد و گفت، ناراحت نیست که به اون فحش داده ام.

***

یادمه که یه روز با عشقم درد دل کردم و دلایل کارهایی که در گذشته انجام داده بودم رو توضیح دادم. توی سکوت گوش کرد؛ بدون سوال، بدون حرف. اون لحظه چه حس خوبی داشتم وقتی احساس کردم که من رو فهمیده. اما وقتی امروز شنیدم که در تمام اون لحظات به این فکر می کرده که با چه اصراری دارم به اون دروغ می گم، درد خنده بچه های محل توی وجودم زنده شد.

من دروغگو نیستم.

/ 0 نظر / 27 بازدید