قنات

چند کیلومتر که از خونه ما به سمت بهشت زهرا بریم، توی حاشیه اتوبان یه قنات وجود داره که چند سال پیش دربِ چاه هاش رو بستن و فضای استخر اون رو با فِنس محصور کردن. یازده سالم بود که ظهرهای تابستون وقتی از خواب اجباری فرار می کردم، با دوستان ام برای شنا می رفتیم قنات.

اوایل می ترسیدم و فقط در قسمتی که آب به سطح زمین می رسید، آبتنی می کردم؛ ولی کم کم یاد گرفتم که وارد چاه بشم. توی تاریکی از یه چاهی وارد می شدیم و از تونل پایین اون، به صورت سینه خیز، مسیر آب رو در پیش می گرفتیم. تونلِ تاریک، پر از آب بود و فقط چند سانت بالای آب، فضا برای نفس کشیدن وجود داشت. چون اکسیژن کم بود سعی می کردیم با حداکثر سرعت خودمون رو به چاه بعدی برسونیم که بتونیم برای چند لحظه بایستیم و نفس بکشیم. دیدن روشنایی بالای چاه امید به زنده موندن رو گوشه دلمون می کاشت. نفس می گرفتیم و مسیر تونل بعدی رو شروع می کردیم. چندبار جونمون به لب می رسید تا بالاخره همراه با آب به سطح زمین می رسیدیم. از خوشحالی جیغ می کشیدیم و روی آب شناور می شدیم.

لذت رسیدن به روشنایی اونقدر زیاد بود که سختی پیمودن مسیر در تونل های قنات رو به جون می خریدیم.

***

حالا بعد از سال ها، داخل تونلِ یه قنات بزرگ هستم. اکسیژن کَمه و نفس کشیدن سخت. هیچ امیدی هم برای رسیدن به روشنایی ندارم. فقط مواقعی که می بینمت یا وقتی شانسِ چند دقیقه قدم زدن همراه با تو رو بدست میارم، حس می کنم به چاهی رسیده ام که می تونم برای لحظه ای کمر صاف کنم و نفس بکشم. اصلا دلیل اصرارهای زیادم برای دیدن تو، التماس ریه های منه برای اکسیژن.

بعضی وقت ها دیدن روشنایی از بالای چاه یه امیدِ کاذبی به دلم می ده که فکر می کنم بالاخره یه روزی همراه با آب به سطح زمین میام. روزی که این آرزو برآورده بشه، از نور یه نردبان می سازم و تا خود خورشید خانوم بالا میرم.

اما اگه به دِلِت بیوفته که فاصله چاه ها رو زیاد یا تعدادشون رو کم کنی، احتمالا چند کیلومترِ باقیمانده تا بهشت زهرا رو، روی شونه های آب و از راه قنات طی خواهم کرد.

/ 0 نظر / 22 بازدید