اردبیل - اپیزود 2- دانشنامه

 -  داداش بیدارش کنم؟

 -  بذار بخوابه، دیروز تو ماشین خسته شد.

 -  پس تو بیا و صبحانه بخور

 -  من چند سطر شعر می خونم، بیدار که شد با هم می خوریم.

    "... در میان من و تو فاصله هاست
     گاه می اندیشم ،
     می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !
     تو توانایی بخشش داری
     دستهای تو توانایی آن را دارد ،
     که مرا
     زندگانی بخشد"

 -  سلام صبح بخیر

 -  سلام به روی ماهت، یه آبی به دست و روت بزن و بیا صبحانه بخوریم.

    "می توانی تو به من، زندگانی بخشی

     یا بگیری از من، آنچه را می بخشی"

 -  ...

 -  مدت ها بود عسل و سرشیر با فطیر تازه نخورده بودم.

 -  نوش جونت. خوب حالا کجا بریم؟

 -  مثلا شهر شماست، از من می پرسی؟! فقط یه سر باید بریم دانشگاه.

 -  آبجی کاری با ما نداری؟

 -  ناهار منتظرم آ.

 -  ممنون. منتظر ما نباش.

 -  خداحافظ

 -  خداحافظ

 - به سلامت

رفتیم سمت دانشگاه. می گفت شهر خیلی با اون روزها فرق کرده، اگه تنهایی می اومدم شاید دانشگاه رو پیدا نمی کردم. دانشنامه اش رو گرفت و برگشت.

 -  هورااا. بالاخره خانم مهندس شدی.

 -  هه هه. ممنون. بریم. فقط یه سوال دارم، تو که نمی خواستی ضبط ماشین رو روشن کنی چرا خریدیش؟

 - ضبط مال زمانیه که تو نباشی. تا وقتی صدایِ تو هست، فقط صدایِ تو هست.

جاده دِهات از وسط بهشت می گذشت. درختان بلند سرو و چنار دو سمت جاده رو محصور کرده بودن. پشت درختا تا چشم کار می کرد دشت بود و گندمزار. در نمای دورتر، سبلان با اون صلابت همیشه گیش، ایستاده به ما لبخند می زد. گَلّه های گوسفند و گاو در حاشیه جاده مانع از سرعت گرفتن ماشین می شدند.

 -  اون اسب رو می بینی؟ اسب گالانه ها. خودش هم پشت اون درخت دراز کشیده و داره برای سُلماز شعر می نویسه.

 - کُشتی ما رو با اون گالانت. عزیز دلم اون ترکمن بود نه ترک.

 - گالان، گالانهِ. چه تُرک باشه، چه تُرکَمن.

توی دِهات، کنار تِرانس برق روبروی مسجد پارک کردیم. کوله ها رو برداشتیم و از کنار نگاهِ کنجکاوِ بچه های دِه، بی هدف به سمت یه نقطه دور راه افتادیم. من راه نمی رفتم، پرواز می کردم. یه لاله سرخ کَندَم و گذاشتم گوشه موهاش، بعد چرخیدم و در حالی که عَقب عَقبی راه می رفتم تو چشماش نگاه کردم و گفتم "دوست دارم".

 - باز لوس شدی ها، درست راه برو، پات گیر میکنه و می خوری زمین.

 - لوس خودتی، دوووووسسسسسست ددااااااااررررم.

صدا؛ توی دشت پیچید و چندتا بلدرچین از وسط گندمزار به پرواز دراومدن.

نزدیک ظهر به یک نهری که از بین چندتا کاج می گذشت رسیدیم. کفش هامون رو کَندیم و پاهامون رو گذاشتیم توی آب و همونجوری دراز کشیدیم.

 - هاااا خوب شد، الان از این کلاغ ها بپرسیم که بالای درّه یوش به کوه ها چی می گفتن که اونها تا دیرگاهی با هم تکرار می کردند؟

صدای کلاغ ها میاد: گار، گار، گار...

 - هه هه هه، اینجا کلاغ هاشون هم تُرکَن، من زبونشون رو نمی فهمم، خودت ازشون بپرس.

اینبار صدای خنده هامون بود که دوتا بلدرچین رو از بین گندمزار به پرواز درآورد.

برای چند ساعت فقط صدای خنده بود و خنده، تا اینکه صدای تراکتور نظرمون رو به خودش جلب کرد. پسر عموم که موقع حرکت، ما رو از دور دیده بود بعد از تموم شدن کارهاش، از سَرِ زمین به سمت ما اومده بود. پریدیم بالای تراکتور و مسیر برگشت رو پشت تراکتور اومدیم. دیگه آفتاب داشت پُشت سبلان خودش رو قایم می کرد. گلّه ها هم نوبتی به ده برمی گشتند. پسر عموم اصرار کرد که شام رو خونه اونها باشیم ولی ما قرار بود بریم مغازه اکبر کبابی و دو پُرس کوبیده با روغن حیوانی و دوغ گاومیش بخوریم. داستان گارسون هاش، بمونه برای بعد.

هوا سرد شده، قراره که صبح راه بیوفتیم. جلوی خونه خواهرم، ماشین رو نگه داشتم.

 - تو برو بالا استراحت کن تا من بنزین بزنم و باد چرخ ها رو تنظیم کنم.

 - خیلی خوش گذشت، ممنون.

 - فدات.

***

آدم کوچیک ها، وقتی آرزوی بودن در کنار عشقشون رنگ محال به خودش می گیره، اخم نمی کنن، به دنیا فحش نمیدن، فقط با بغض گلوشون چشماشون رو می بندن و به جای عشقشون با خیال عشقشون زندگی می کنن. اینجوری همه آرزوهاشون برآورده می شه.

ممنونم که امروز یکی دیگه از آرزوهام رو برآورده کردی.

***

ضبط ماشین رو روشن می کنم:

    "تو دریایی و من همش فکر آب

                                    همه چی به جز تو سرابِ، سراب

     سر راه دریا نشونی بذار

                                    واسه این دل تنگِ خونه خراب"

 

/ 1 نظر / 11 بازدید
بی نام و نشان

چه خیال پر قدرتی. واقعا زورش زیاده. داشتم شک می کردم واقعی باشه.