سقوط

می گن چند ساعت بعد از رسیدن، مثل دیوونه ها بار و بندیلِش رو می بنده و راه می افته. دلیل برگشتش با این سرعت، جای سوال داره. از محل کارش استعلام گرفتن، هیچ قرار کاری نداشته. برادرش می گه، لحظه ای که داشته می رفته رامسر یه پیامک داده با این مضمون که شاید فردا برای چند ساعت تهران باشه. کسی چه می دونه؟! شاید شوق دیدارِ یه دوست اون رو کشیده اینجا.

استعلامی که پلیس آگاهی از مخابرات گرفته موضوع رو پیچیده تر کرده. گویا روز قبل از رفتن، با عشقش صحبت کرده و گفته که خیلی دوست داره عکس العمل خورشید خانومش رو بعد از مرگ ببینه. شعر حمید مصدق رو هم برای اون خونده.

 "گاه می اندیشم

  خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ 

  آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی

  روی تو را کاشکی می دیدم

  شانه بالا زدنت را بی قید

  و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

  و تکان دادن سر را  ...

  که  عجب عاقبت مُرد...افسوس"

اگه سابقه ای از بیماری های روانی توی پرونده پزشکی اش پیدا بشه این فرضیه قوت می گیره که با ترتیب دادن یه خودکشیِ فانتزی به دنبال جلب توجه عشقش بوده و این انتظار رو داشته که روحش بعد از مرگ، شاهد عکس العمل خورشید خانومش باشه.

مامانش گریه می کنه و حرف نمی زنه. باباش هم فقط می گه پسرم خواب آلود بوده. کارشناسان نشانه ای مبنی بر نقص فنی خودرو ندیدن. البته چیزی از خودرو نمونده که بشه به درستی نظر داد.

خواب آلودگی یا خودکشی، هرچی که بوده، سقوط به دره چندصد متری قبل از سیاه بیشه، یه فرصت چند ثانیه ای به اون داده تا تمام رویدادهای زندگیش رو خیلی سریع مرور کنه. حتما روز اول مدرسه و خانوم معلمِ مهربونش رو یاد کرده. همبازی های کودکی و دوست صمیمی اش رو که هیچگاه نفهمید چه اتفاقی باعث کمرنگ شدن دوستی شون شد، فراموش نکرده. چهره اش دیدنی بوده وقتی به خاطر اذیت هاش از پدر و مادرش حلالیت خواسته و گفته که همیشه دوستشون داشته.

اونقدر شجاع نبود که توی این فاصله نترسه و فریاد نزنه اما احتمالا ترس، تمرکزش رو برای چند ثانیه فکر کردن به عشقش از بین نبرده. اینکه برای اولین بار چطور به خورشید خانومش گفته که دوستش داره.

همیشه وقتی از سفرها و غیبت های عشقش صحبت می کرد، بغض گلوش رو می گرفت. خدا کنه که توی لحظه سقوط، اون لحظات رو به یاد نیاورده باشه. اما قطعا لحظه ای که یادگارهاش رو با فریاد به برادرش می سپرده، در حال گریه بوده.

فردا پرونده سقوط و مرگِ نویسنده این وبلاگ، مثل پرونده ده ها هزار کشته جاده ای بسته میشه و احتمالا خودرویِ مُچاله شده اش در ابتدای جاده چالوس برای یادآوری خطرات راه به رانندگان دیگه، روی داربست نصب میشه. خورشید خانومش می مونه و خاطراتی که خیلی زود رنگ کُهنگی می گیرن. چند وقت دیگه وقتی خورشید خانومش می خواد داستانی رو از اون تعریف کنه، کلی به مغزش فشار میاره و به بغل دستیش میگه: "چی بود اسم اون پسره که اینجا می نشست و ...".

***

خورشید خانوم، من برات نوشتم که اگه ماشینم سقوط کنه لحظه آخر به چه چیزهایی فکر می کنم. حالا اگه قابل دونستی، توی بخش کامنت ها شرایط خودت رو بعد از شنیدن خبر مرگم بنویس. حتی اگر شده بی نام این کار رو بکنی و من نفهمم که نوشته یِ تو بوده.

قطعا یادآوری لبخند قشنگت درست قبل از برخوردم با سنگ های دره، باعث شده که به روی مرگ لبخند بزنم.

***

بعدا نوشت: در ابتدا نام شاعر به اشتباه سید علی صالحی درج گردیده بود که در ویرایش بعدی اصلاح گردید.

/ 2 نظر / 34 بازدید

جاهی خالی دور وبرم زیاده, زیادتر ازچیزی که بشه باهاش کنار اومد, لطفا دیگه حتی راجع بهش شوخی هم نکن

داداش حبیب

با سلام خدمت شما دوست عزيز و مهربانم خوشحال ميشم به وب بنده هم سر بزنيد در صورت تمايل تبادل لينک کنيم ممنونم از حضور شما http://notebook1367.mihanblog.com/ دانه اي خشک ميان سبزه هاي تر خرمني به روي نگاهش سياهي بر روي چشم هايش کاخ شد ميان لبهايش مثل شمع نگاهش تلخ لباس نامر ايش تلخ دلنوشته هايش خاطره هايش مثل خواب شيرين درياي دلش گريان راه بي بازگشتش را طي کرد