زیبا

دیشب یه خواب خوب دیدم. از اون خواب هایی که هیچ وقت دوست نداری بیدار بشی. یکی از اون خواب های رنگی، که یادآوری اش حتی بعد از سال ها، حال آدم رو خوب می کنه.

دوتایی به یک مهمانی مجلل دعوت بودیم. یه طراح مُد، لباس های ما رو با هم سِت کرده بود. پیراهن من رنگ شلوار تو بود و پیراهن تو رنگ شلوار من. کفش من با کیف تو سِت بود و کفش تو با کمربند من. سایه یِ چشم های تو، همرنگ زندگی من بود وقتی که هنوز تو رو نداشتم؛ و رنگی که به لب های قشنگت کشیده بودی، به سرخی چشم های من بود وقتی که داشتی شب عید ترکم می کردی.

اونقدر ناز و زیبا شده بودی که توی همون خواب هم فهمیدم که داشتن فرشته ای به این قشنگی نمی تونه واقعیت داشته باشه و من دارم خواب می بینم؛ ولی خیلی سریع حواس خودم رو پرت کردم که وسط میهمانی از خواب بیدار نشم.

وقتی رسیدیم، اکثر مهمان ها توی سالن اصلی جمع شده بودن. زیبایی تو چنان سالن رو تحت تاثیر قرار داد تا اون چند نفری که مقابل درب ورودی نشسته بودن ناخودآگاه از جا بلند بشن و به سمت ما بیان. وقتی داشتن با ما گپ می زدن، یکیشون نتونست خودش رو کنترل کنه و گفت، حس می کنه همه دارن ما رو نگاه می کنن. راست می گفت. همه داشتن خورشید خانوم من رو نگاه می کردن.

میزبان یه نمایش خوب تدارک دیده بود. ولی من نتونستم نمایش رو تماشا کنم آخه سایه روشنی که چراغ های سالن با روشن و خاموش شدن هاشون به صورت تو می دادن، هربار جلوه جدیدی از قشنگی های تو رو نمایان می کرد. من غرق تو بودم.

چندبار خواستم دست هات رو توی دست هام بگیرم ولی ترسیدم لحظه ای که بیدار می شم، دست هام به حرفم گوش ندن و برای همیشه توی خواب جا بمونن.

متاسفانه خواب های خوب، زود تموم می شن. تو خیلی زود رفتی و من از خواب بیدار شدم.

اگر قرار شد امشب باز هم توی خواب با هم جایی بریم، از طراح لباس خواهش می کنم برای من یک دست کت و شلوار سرمه ایِ رسمی انتخاب کنه و متناسب با اون یه لباس رسمی ساده برای تو. آخه دیشب خیلی ترسیدم. ترسیدم در بین اون همه جمعیت، چشم یکی شور باشه و خورشید خانوم من رو چشم بزنه.

نوشتن این متن که تموم بشه، میرم میدان مولوی و یه گونی اسفند می خَرم. میارم خونه یِ تو و جلوی پاهات،  کف زمین پهن می کنم. مُشت مُشت کف دستم رو پر می کنم و دور سَرِت می چرخونم. البته نه اینکه فقط مشتم رو دور سرت بچرخونم! نه. خودم هم با اسفندها دور سرت می گردم. با هر چرخش، یه مشت اسفند رو به داخل گونی برمی گردونم. بعد میام پشت چراغ قرمزِ میدان توحید، تا شب اسفندها رو دود می کنم و برای سلامتی خورشیدخانومم دعا می کنم. اگه راننده ای به اصرار پولی به من داد، تا آخر شب، جمع می کنم و برای کبوترهای امام رضا دونه می خرم.

خورشید خانوم، دیشب خوشگل ترین موجودی بودی که تو کل عمرم دیده بودم.

/ 0 نظر / 31 بازدید