پا مرغی

شهریور سال هشتاد توی پادگانِ ادیبیِ مرزن آباد، دوره دوماهه یِ آموزش خدمت سربازی رو می گذروندم. یه روز بعد از ناهار توی کلاس آموزش کُلت که در میدان صبحگاه برگزار می شد، گروهبان سارویی چندتا تیکه یِ بی مزه به همه بچه ها انداخت و به نوعی توهین کرد. کلاس که تموم شد با صدای بلند گفتم: "برای سلامتی گروهبان سارویی یه صلوات بلند بفرستید". جمعیت صد و چهل نفره با هم جواب دادن: "می فرستیم". گفتم: "آقای سارویی رو دعا کنید". باز هم جمعیت جواب داد: "می کنیم".

گروهبان سارویی که از ناراحتی داشت سکته می کرد با فریاد از من خواست که پوتین هام رو دربیارم و پای برهنه وسط میدون پامرغی برم. نمی دونم چه مدت پامرغی رفتم اما وقتی تاوَلِ پاهام رو دیدم، دهنم رو پُر کردم که از گروهبان سارویی عذرخواهی کنم و غائله رو تموم کنم. یه دفعه جواد حدادی در حمایت از من از توی جمعیت با صدای بلند گفت: "این پسر، بچه یِ جنوب شهره. اگه منتظری با تنبیه مجبورش کنی کم بیاره و از تو عذرخواهی کنه، کور خوندی. پاهاش رو هم از دست بده همچین کاری نمی کنه".

انگار منتظر شنیدن این جمله بودم. یه لبخند به جواد زدم و به راه خودم ادامه دادم. چند دقیقه بعد از اون حرکت، دیدم کُل بچه های گروهان پوتین هاشون رو کَندن و شروع کردن به پامرغی رفتن. هوا داشت تاریک می شد که فرمانده پادگان سر رسید و از ترس اینکه تحمل بچه ها تاب بشه و شورش کنن از گروهبان سارویی خواست که تنبیه رو متوقف کنه.

***

روزهایی که ندیدن تو دیوونه ام می کنه، اشک توی چشم هام حلقه می زنه. با بغض، دهنم رو پُر می کنم که از زمونه و زندگی عذرخواهی کنم. بگم، من کم آوردم. از دنیا بخوام که تنبیه اش رو متوقف کنه. یه دفعه صدای جواد رو می شنوم که میگه: "این بچه اگه پاهاش رو هم از دست بده، کم نمی آره. به راه خودش ادامه می ده".

مطمئن هستم اگه بچه های گروهان از وضعیت من باخبر بشن، هر جا که باشن، پوتین هاشون رو از پا جدا می کنن و شروع می کنن به پامرغی رفتن. فقط امیدوارم قبل از تاریک شدن زندگیم، فرمانده پادگان بیاد و از گروهبان سارویی بخواد که تنبیه خودش رو متوقف کنه.

***

   "تو نیستی

    اما من برایت چای می ریزم

    دیروز هم

    نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

    دوست داری بخند!

    دوست داری گریه کن!

    و یا دوست داری

                        مثل آینه مبهوت باش

                        مبهوت من و دنیای کوچکم

    دیگر چه فرقی می کند

    باشی یا نباشی

    من با تو زندگی می کنم."

/ 1 نظر / 32 بازدید
بی نام و نشان

هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند الماس تراش می خوره تا یه شکل زیبا ازش دربیاد. عشق برای قلب آدم حکم همون تراش رو داره.