دیوانگی

 "دیوانه ای رسماً"

بچه که بودیم اگه کسی به ما می گفت، "دیوونه"، بلند می گفتیم "دیوونه خودتی" و دعوا شروع می شد. اما این روزها شنیدن کلمه دیوونه یه حس خوبی به من می ده.

اوایل خیلی عادی دوسِت داشتم. بعد یه کمی بیشتر از حد مجاز دوسِت داشتم. ذره ذره عاشقت شدم و الان دارم دیوونَت می شم. البته تو انقدر خوبی که من حس می کنم هنوز در حد شان و منزلت تو دیوونه نشده ام و باید حالا حالاها دیوونه تر بشم.

می خوام شب ها بیدار بمونم و تا صبح نَخِ تسبیح تو گوش همه یِ مردم دنیا بکنم. مردم از خواب بیدار بشن و بگن: "دیوونه می ذاری بخوابیم یا نه؟". صبح که خورشید خانوم بالا می آد، یه نخ ببندم به ماشینِ پلاستیکی ام و تا اداره دنبال خودم بکشم. نزدیک میدون توحید وقتی پشت چراغ قرمز گیر کردم، مثل بهروز وثوقی توی فیلم سوته دلان، جوبگردی کنم بلکه زنجیر و ساعت زنگ زده پیدا کنم. وقتی رسیدم به خیابان منتهی به اداره، زنگِ همه یِ خونه ها رو بزنم و فرار کنم. ده تا سر از پنجره ها بیرون بیاد و بگه: " دیوونه اگه بگیرمت، می کُشمت". به اداره که رسیدم، دماغ پلاستیکیِ دلقک ها رو بزنم و برای تو چایی بیارم. اونوقت تو بگی: " دیوونه مگه من ازت چایی خواستم؟!"

همه این کارها خوبه، ولی کَمِه. باید همه دنیا من رو بشناسن. برای این منظور نیم کیلو شادونه و یه بلیط به مقصد ژنو تهیه می کنم. وقتی جلسه یِ آقای ظریف و نمایندگان کشورهای پنج به علاوه یک تموم شد، موقع لبخند زدن به دوربین خبرنگارها، با لوله یِ خودکار شادونه ها رو محکم می زنم تو گوش همه یِ این وزرای خارجه. اونها هم می گن: "باز این دیوونه پیداش شد". جان کری داد می زنه و می گه: "به خاطر این دیوونه هم که شده زودتر این جلسات رو تموم کنید".

وقتی خبرنگار آسوشیتد پرس میکروفن خودش رو مقابل بزرگترین دیوونه تاریخ گرفت و از دلیل دیوونگی ام پرسید، عکس تو رو  نشونِش می دم و می گم، چشم های نازِ این خورشید خانومِ که دیوونه ام کرده. وقتی مصاحبه تموم شد، از همون خیابان های ژنو لبخند تو رو پشت میز اداره در حالی که مصاحبه یِ من رو توی فضایِ مجازی می خونی، تصور می کنم و تا خودِ خدا پرواز می کنم.

***

توی زندگی ام روزهای خوب و بد زیاد داشتم. روز های غم و شادی. روزهای سخت و آسون.

یه روزهایی عاقل بودم و یه روزهایی عاشق. یه روزهایی مهندس بودم و یه روزهایی کارگر.

بعضی شب ها برای اینکه صِدای گریه هام رو کسی نشنوه، بالِشِ زیر سَرَم رو گاز زدم و اشک ریختم و یه روزهایی صدای خنده هام گوش دنیا رو کَر کرد. اما روزهایی که برای تو دیوونگی کردم رنگی ترین روزهای زندگی ام بوده.

دوست دارم روزی که قراره دیوونگی هام برای تو تموم بشه، مامانم بچه هام رو بغل کنه و بگه: ناراحت نباشید، باباتون رفته پیش خدا.

/ 1 نظر / 20 بازدید
بی نام و نشان

یه وقتایی یه دردی توی روح یه نوشته هست که شاید نویسنده رو به اندازه ی خواننده عذاب نده. چون نویسنده به اون درد عادت داره اما برای خواننده یه حس تازه ست. این وصف حال منه بعد از خوندن نوشته های شما. از اونجایی که بنده هم دستی در امور دیوانگی دارم، این احوالات رو به خوبی درک کرده و شدیدا بهش احترام می ذارم. و مطلقا به جمله ی آناتول فرانس اعتقاد دارم که دنیا را دیوانگان نجات داده اند...و اما شعر زیبای عاشقانه ای پیدا کردم که به خورشید خانم تقدیم می کنم. زخم ها بسیار اما نوشداروها کم است دل که می گیرد تمام سِحر و جادوها کم است هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است بادها فهمیده اند اعجاز شب بوها کم است تا تو لب وا می کنی زنبورها کِل می کشند هرچه می ریزی عسل در جام کندوها کم است بیشتر از من طلب کن عشق! من آماده ام خواهش پرواز کردن از پرستوها کم است از سمرقند و بخارا می شود آسان گذشت دیگر این بخشش برای خال هندوها کم است عاشقم...یعنی برای وصف حال و روز من هرچه فال خواجه و دیوان خواجوها کم است من همین امروز یا فردا به جنگل می زنم جرأت دیوانگی در شهر ترسوها کم است! رضا نیکوکار