آرزویِ آزادیِ خرمشهر

 یک سالم بود که جنگ شروع شد. سه سالم بود که خرمشهر آزاد شد. سنّم رو ذکر می کنم که یادآور بشم دلیل شروع شدن جنگ و عامل پیروزی در فتح الفتوح من نبودم. بعدها هم هیچ گونه مسئولیتی در خصوص دستگیری و اعدام صدام حسین برعهده نگرفتم.

هشت سال دفاع مقدس اگه برای این مملکت دوران خون بود و شهادت و ایثار، برای من و بابام دوران شکوفایی اقتصادی بود. مثل یه انقلاب صنعتی.

ساعت کار من و پسرخالم همزمان با آژیر قرمز شروع می شد. سریع می رفتیم بیرون و خیره می شدیم به آسمون. سعی می کردیم حدس بزنیم که نزدیک ترین موشک به کدوم خونه می خوره. خیلی مهم بود که قبل از همه برسیم و بتونیم آلومینیوم خشک و پلاستیک کهنه جمع کنیم. پلاستیک رو کیلو پنج تومان می فروختیم و آلومینیوم خشک رو کیلو بیست و پنج تومان.

اوج کار بابام از شب بمباران شروع می شد. وقتی که همسایه های ترسیده، تصمیم می گرفتن اثاثیه یِ زندگیشون رو بردارن و برگردن به شهر و روستای خودشون. درست یادم نمی آد ولی احتمالا پدرم کرایه چند برابری ازشون می گرفت چون هر وقت آژیر قرمز کشیده می شد، گُل از گُلِش شکفته می شد.

وضعیت مادرم کاملا متفاوت بود. کارش شده بود دعا برای رزمندگان و نفرینِ صدام و آمریکا و اسرائیل.

هر وقت توی مَحَل شهیدی رو می آوردن، دِلِش می گرفت و با آهی که جیگر هممون رو خون می کرد، به من اشاره می کرد و می گفت: "ای کاش این پسر، چند سال بزرگتر بود که بِره جنگ و شهید بشه."

از خجالت، هشت سال نتونستم به چشماش نگاه کنم که چرا سِنّم کَمِه و نمی تونم شهید بشم. یه بار هم که توی پارک لاله با کُلّی خجالت به چشماش نگاه کردم، دیدم دست یه زن دیگه رو گرفتم و اصلا اون مادرم نیست. من گم شده بودم. وقتی پیدا شدم، باز همون جمله معروفش رو شنیدم: "ای کاش این پسر، چند سال بزرگتر بود که بِره جنگ و شهید بشه."

به عشقی که مادرم به وطن داشت غبطه می خوردم. از جِگرگوشش به خاطر وطن می گذشت. آخه سال ها بعد از اتمام جنگ هم مصرّانه آرزو می کرد که من برم جنگ و شهید بشم.

همه چیز خوب بود تا اینکه توی جنگ سی و سه روزه غزّه به تناقض رسیدم. مامانم باز هم آرزوش رو مطرح کرد. دیگه این جنگ نه به ایران ربط داشت و نه به صدام حسین. تازه فهمیدم که هروقت از من دلخور میشه یاد جنگ تحمیلی و فرصت های از دست رفته می افته. به گذشته برگشتم و دیدم مشکل مامانم من بودم نه صدام حسین، فقط صدامِ نَه نِه مرده قربانی کارهای من شده بود.

چند وقته که سیم آنتن تلویزیون رو قطع کردم تا مامانم خبردار نشه که سردار سلیمانی برای جنگ با داعش به عراق رفته.

***

وقتی ندیدنت از دقیقه به ساعت می رسه،

وقتی این ساعت های لعنتی دور هم جمع می شَن و یک روز رو تشکیل می دن،

دختر بچه های جنوبی، کُنج دلم عروسکشون رو بغل می کنن و از ترس بعثی ها بی صدا گریه می کنن. محمد جهان آرا کشته میشه و دیگه خبری از مَمّدی نیست. خرمشهرِ دلم به مرز سقوط می رسه.

با خودم می گم:

اگه چند سال... فقط و فقط چند سال زودتر به دنیا اومده بودم،

مامانم به آرزوش می رسید و می شد مادر شهید،

خرمشهر هیچ وقت سقوط نمی کرد،

تو هم اینقدر از دست من اذیت نمی شدی.

/ 1 نظر / 8 بازدید
اولِ غزلِ غزل های سلیمان

خیلی خوب می نویسی :-)