فقر

هفته ای یکبار برنج می خوردیم. پنج شنبه ها از ظهر که می گذشت فضای خونمون بوی برنج و خورشت به خودش می گرفت. خود به خود همه مهربون می شدند. یک هفته خورشت قیمه، هفته بعد قورمه سبزی، هفته بعد مرغ و ... تا دوباره به خورشت قیمه برسه چند ماهی گذشته بود.

من چون زیاد توی کوچه و خیابون بازی می کردم خیلی زود کفش هام پاره می شد، اما پارگی کفش به معنی خرید مجدد کفش نبود. حتما باید مدت زمان چند ماهه طی می شد تا نوبت خرید کفشمون بشه. برای همین، همیشه کتانی کفه میخی می خریدم. دو ماهی طول می کشید که میخ هاش ساییده بشه و برسه به کف. دو ماه هم طول می کشید که کف اون ساییده بشه و سوراخ بشه. دو ماه هم موقع بازی فوتبال داخلش مقوا و تیوپ لاستیکی می ذاشتم که پاهام داغون نشه. بد شانسی برای وقتی بود که دو ماه سوراخ بودن کفش همزمان می شد با فصل برف و بارون.

یادم نمیاد که حتی توی خلوت خودم از شرایط اون روزمون گلایه ای کرده باشم به جز یکبار که داداش کوچیکم کاپشن کلاه دار می خواست و پدرم پول خرید کاپشن دست دومِ تاناکورا رو هم نداشت. رفتم کوچه و گریه کردم. نمی خواستم بابام اشکامو ببینه.

چیزی که لذت زیادی برای من داشت و همه سختی هایِ نداری ها رو تحمل پذیر می کرد، این بود که با هر بار خوردن برنج این امید رو داشتم که بالاخره یه روزی باز هم نوبت این برنج و خورشت می رسه و بالاخره یه روزی می رسه که بریم بازار و کفش میخیِ نو بخریم.

***

بعدها که وضعیت اقتصادیمون بهتر شد و تونستیم هر روز برنج بخوریم حس کردم که واژه فقر برای همیشه از زندگیم رفته اما الان وقتی می بینم که برای خوردن یه فنجون قهوه چه سختی ای باید بکشم و امیدی به تکرار اون نداشته باشم، می فهمم که خیلی فقیرتر از دوران بچگی شدم.

امیدوارم یه روزی انقدر ثروتمند بشم که باز هم بتونم کفش نوِ میخی بخرم و هفته ای یکبار برنج و خورشت بخورم، البته کنار تو.

    "آنچه جان از من

                     همی ستاند

    دشنه ای باشد ای کاش

    یا خود

    گلوله یی"

/ 3 نظر / 20 بازدید
کلاغ دره های یوش

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام بگویم؟

کلاغ دره های یوش

کنون نهال گردو آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش معنی کند

اولِ غزلِ غزل های سلیمان

:(