یزدان

  یکی از شب های هفته گذشته، گفت، چتر لازم داره.

  گفتم، آخه تابستون چتر به چه دردی می خوره!؟.

  گفت، می خوام اگه بارون اومد، خیس نَشَم.

  گفتم، تو این گرما که بارون نمیاد.

  گفت، ابرها همه یِ بارون ها رو تو دلشون نگه داشتن. یه روزی می بارن.

گفتم، می دونم ابرها بارونِ محبتشون رو تو دلشون نگه داشتن و زود یا دیر می بارَن اما اول باید لایق بشیم. بعد کم کم مَحرَم دلِ ابرها می شیم. اون وقت ابرها دلشون رو به روی ما باز می کنن و می بارن. فقط باید یادمون باشه که چترمون رو ببندیم و ذره، ذره یِ وجود ابرها رو درک کنیم.

جیغ کشید و به گریه گفت، من که نمی فهمم چی می گی، من چتر می خوام.

از هفته پیش با خودم می گفتم که چرا بچه های سه ساله یِ امروزی اینقدر خِنگ شدن؟ آخه من که خیلی ساده صحبت کرده بودم! اما از دیشب قاعده عوض شد. تازه فهمیدم که توضیحات اشتباه من، باعث شده بود که اون چیزی نفهمه. دیشب وقتی ابرها دیدن که یه خاکی رو سَرِ شهر نشسته، شروع کردن به باریدن.

حالا دارم فکر می کنم که چه خاکی باید به سرم کُنم که بارون محبت خورشید خانومم به روی سرم بباره.

اگه توضیحات هفته گذشته ام رو اصلاح کنم، همه بچه های سه ساله شهر متوجه منظورم می شن.

 از خویش می گریزم در این دیار، باران

                                             دلتنگ روزگارم  بر من ببار، باران

  بغض گلوی ما را باری تو ترجمان باش

                                             ای بی شکیب باران ای بی قرار، باران

/ 0 نظر / 4 بازدید