کمربند چرمی

فقط من و پدرم توانایی این رو داشتیم که مادرم رو مجاب کنیم تویِ خونه حکومت نظامی برقرار کُنِه. البته الان که درست فکر می کنم به یاد نمی آرم موردی رو که پدرم علّت اون بوده باشه، ولی نمی دونم چرا اون روزها فکر می کردم که اون هم این پتانسیل رو داره.

وقتی می رسیدم خونه و می دیدم که همه اعضای خونه یخ زده توان پلک زدن ندارن، اولین کاری که می کردم این بود که به پدرم نگاه کنم، به محض اینکه اون جرات می کرد ابروهاش رو به نشانه برائت خود از هرگونه اشتباه، تکون بده تازه می فهمیدم که باید آماده فوران آتش فشان مامانم باشم.

***

از اونجایی که اولین خانواده ای بودیم که سی و پنج سال پیش وارد اون محلّه شدیم، احساس می کنیم که کلّ اون منطقه به برکت قدوم ما آباد شده و از این رو یک سری حق و حقوقی برای خودمون متصوّریم. مثلا اگه جوونی بخواد سر کوچه بایسته اولین نفر از اعضای خانواده ی ما که این صحنه رو مشاهده کنه به خودش این اجازه رو میده که وارد عمل بشه و سریعا سَرِ کوچه رو از شَرِّ دشمنان اسلام و مسلمین پاکسازی کنه.

***

یک روزی از روزهای زمستون، مادرم تحمل نمی کنه که من از مدرسه برگردم و شخصا تصمیم به پاکسازی سَرِ کوچه می گیره. وقتی به دوتا جوونِ بخت برگشته گیر میده که چرا اینجا ایستادید، یکی از اونها برای توجیه حضور خودش میگه: پسر خودت هر روز اینجا می ایسته و مزاحم دختر مردم میشه. الان بعد از گذشت بیست سال دلیلی نداره که بخوام به دروغ، کار خودم رو انکار کنم اما من تا اون روز هیچ وقت سر کوچه نایستاده بودم و مزاحم هیچ دختری هم نشده بودم.

دوتا اتاق داشتیم که اتاق بزرگه مخصوص مهمان بود و اتاق کوچیکه مخصوص نشیمن. دوتا خواهرهای بزرگترم شوهر کرده بودن و فقط سه تا بچه به همراه پدر و مادرم توی اون اتاق 12 متری زندگی می کردیم. دو جفت پشتی قرمز رنگ داشتیم که پسرخالم از گُنبد خریده بود و قسطی به چند برابر قیمت به مامانم فروخته بود. از دبیرستان که رسیدم، دیدم که مادرم پلک نمی زنه و بقیه نفس نمی کشن. سریع به بابام نگاه کردم، اون هم مثل همیشه ابروهاش رو تکون داد. وقتی دیدم دست راست مامانم توی فضای خالیِ پشتِ پشتی داره تکون می خوره فهمیدم که این تو بمیری، از اون تو بمیری ها نیست. در کَسری از ثانیه یه کمربند چرمی درآورد به ضخامت نیم سانت و طول یک و نیم متر. تا جایی که کِتفش از خستگی نیوفتاده بود، بدون اینکه اشتباهم رو بگه می زد. هیچ وقت یاد نگرفتم که فرار کنم. بقیه اعضای خانواده مثل بازی گرگم و گله می برم... چوپون دارم، نمی ذارم... پشت من قایم شده بودن که توی این فعل و افعالات، ضربه کمربند به اونها نخوره. بیچاره بابام پشت خواهر کوچیکه قایم شده بود و چون سرعت جابجاییش کم بود هر چند دقیقه یکبار گرگ یکی از برّه هاش رو با خودش می بُرد.

وقتی مادرم به نفس نفس افتاد و کُل تن و بدن من کبود شد تازه شروع کرد به گفتن شرح ماوقع. مدیون هستی اگه فکر کنی در حال توضیح دادن دست از زدن برداشته بوده. نه. فقط تعداد ضربه بر واحد ثانیه رو کم کرده بود. بالاخره وقتی جملاتش کامل شد اجازه داد که با لب و دَهَن خونی از خودم دفاع کُنم. من فقط گفتم اجازه بدید که رو در رو با اون دوتا بچه صحبت کنیم. اگه حرف خودشون رو تایید کردن یا یه شاهدی حرف اونها رو تایید کرد، بر می گردیم و از نو بازی گرگم و گلّه می برم رو شروع می کنیم. همگی راه افتادیم و رفتیم سر کوچه. خونه ای که نبش کوچه بود مالِ عباس آقا بود که دخترش عروسِ عموی مامانم بود. زنگ خونشون رو زدیم و منتظر شدیم که بیاد پایین. حالا تصوّر کن که اون چه حالی شد وقتی همه ما رو توی تاریکی شب درِ خونش دید. زندگیم رو مدیون عباس آقا هستم که تایید کرد من رو هیچ وقت جلوی خونش ندیده.

***

وقتی متنی درج میکنی که نشان از ناراحتیت میده ...

زود به چشم های بابام نگاه می کنم.

توی اتاق کوچیکمون تمام کمربندهات رو به جون می خرم ...

اگه کتف هات خسته شد،  بی حرکت می ایستم تا نفس بگیری و از نو شروع کنی...

دنبال شهادت عباس آقا هم نمی رم ...

تو فقط لبخند بزن و برای گذشتن از بن بست، پرواز کن.

/ 0 نظر / 44 بازدید